𝑺𝒐𝒖𝒍 𝑺𝒂𝒏𝒄𝒕𝒖𝒎
Open in Telegram
🦋فـضـایـی مـصـور شـده بـه دسـت نُـت و رنـگ شـده بـه دسـت کـلـمـات گـــود🌿
Show more191
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-2330 days
Posts Archive
191
خیلی ها میگویند:
باور میکنی تا هجده سالگیات راهی نمانده؟
باور میکنی سال بعدی در همین مواقع دانشگاه میروی؟
باور میکنی....؟
باور میکنی.....؟
بله! باور میکنم! بزرگ شدن اتفاق عجیب و جدیدی نیست
احساس نمیکنم بزرگ تر از سن فعلیام هستم
احساس نمیکنم کوچک تر از سن فعلیام هستم حتی احساس نمیکنم که در جا ی درستی قرار دارم
فقط میدانم که من هم انسانم و در این خط زمانی یک جایی ایستادهام
اما نمیدانم کجا
191
در بياباني دور که نرويد جز خار که نخيزد جز مرگ که نجنبد نفسي از نفسي خفته در خاک کسي زير يک سنگ کبود دردل خاک سياه مي درخشد دو نگاه که به ناکامي ازين محنت گاه کرده افسانه هستي کوتاه باز مي خندد مهر باز مي تابد ماه باز هم قافله سالار وجود سوي صحراي عدم پويد راه با دلي خسته و غمگين همه سال دور از اين جوش و خروش مي روم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود تا کشم چهره بر آن خاک سياه وندرين راه دراز مي چکد بر رخ من اشک نياز مي دود در رگ من زهر ملال منم امروز و همان راه دراز منم اکنون و همان دشت خموش من و آن زهر ملال من و آن اشک نياز بينم از دور در آن خلوت سرد در دياري که نجنبد نفسي از نفسي ايستادست کسي روح آواره کیست پاي آن سنگ کبود که در اين تنگ غروب پر زنان آمده از ابر فرود مي تپد سينه ام از وحشت مرگ مي رمد روحم از آن سايه دور مي شکافد دلم از زهر سکوت مانده ام خيره به راه نه مرا پاي گريز نه مرا تاب نگاه شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار قد برافراشته از سينه دشت سر خوش از باده تنهايي خويش شايد اين شاهد غمگين غروب چشم در راه من است شايد اين بندي صحراي عدم با منش سخن است من در اين انديشه که اين سرو بلند وينهمه تازگي و شادابي در بياباني دور که نرويد جز خار که نتوفد جز باد که نخيزد جز مرگ که نجنبد نفسي از نفسي غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه خنده اي مي رسد از سنگ به گوش سايه اي مي شود از سرو جدا در گذرگاه غروب در غم آويز افق لحظه اي چند بهم مي نگريم سايه مي خندد و مي بينم واي مادرم مي خندد مادر اي مادر خوب اين چه روحي است عظيم وين چه عشقي است بزرگ که پس از مرگ نگيري آرام تن بيجان تو در سينه خاک به نهالي که در اين غمکده تنها ماندست باز جان مي بخشد قطره خوني که به جا مانده در آن پيکر سرد سرو را تاب و توان مي بخشد شب هم آغوش سکوت مي رسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز رو کرده به اين شهر پر از جوش و خروش مي روم خوش به سبکبالي باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فرياد
فریدون مشیری•سرو
191
در بياباني دور که نرويد جز خار که نخيزد جز مرگ که نجنبد نفسي از نفسي خفته در خاک کسي زير يک سنگ کبود دردل خاک سياه مي درخشد دو نگاه که به ناکامي ازين محنت گاه کرده افسانه هستي کوتاه باز مي خندد مهر باز مي تابد ماه باز هم قافله سالار وجود سوي صحراي عدم پويد راه با دلي خسته و غمگين همه سال دور از اين جوش و خروش مي روم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود تا کشم چهره بر آن خاک سياه وندرين راه دراز مي چکد بر رخ من اشک نياز مي دود در رگ من زهر ملال منم امروز و همان راه دراز منم اکنون و همان دشت خموش من و آن زهر ملال من و آن اشک نياز بينم از دور در آن خلوت سرد در دياري که نجنبد نفسي از نفسي ايستادست کسي روح آواره کیست پاي آن سنگ کبود که در اين تنگ غروب پر زنان آمده از ابر فرود مي تپد سينه ام از وحشت مرگ مي رمد روحم از آن سايه دور مي شکافد دلم از زهر سکوت مانده ام خيره به راه نه مرا پاي گريز نه مرا تاب نگاه شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار قد برافراشته از سينه دشت سر خوش از باده تنهايي خويش شايد اين شاهد غمگين غروب چشم در راه من است شايد اين بندي صحراي عدم با منش سخن است من در اين انديشه که اين سرو بلند وينهمه تازگي و شادابي در بياباني دور که نرويد جز خار که نتوفد جز باد که نخيزد جز مرگ که نجنبد نفسي از نفسي غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه خنده اي مي رسد از سنگ به گوش سايه اي مي شود از سرو جدا در گذرگاه غروب در غم آويز افق لحظه اي چند بهم مي نگريم سايه مي خندد و مي بينم واي مادرم مي خندد مادر اي مادر خوب اين چه روحي است عظيم وين چه عشقي است بزرگ که پس از مرگ نگيري آرام تن بيجان تو در سينه خاک به نهالي که در اين غمکده تنها ماندست باز جان مي بخشد قطره خوني که به جا مانده در آن پيکر سرد سرو را تاب و توان مي بخشد شب هم آغوش سکوت مي رسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز رو کرده به اين شهر پر از جوش و خروش مي روم خوش به سبکبالي باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فرياد
فریدون مشیری•سرو
191
در بياباني دور که نرويد جز خار که نخيزد جز مرگ که نجنبد نفسي از نفسي خفته در خاک کسي زير يک سنگ کبود دردل خاک سياه مي درخشد دو نگاه که به ناکامي ازين محنت گاه کرده افسانه هستي کوتاه باز مي خندد مهر باز مي تابد ماه باز هم قافله سالار وجود سوي صحراي عدم پويد راه با دلي خسته و غمگين همه سال دور از اين جوش و خروش مي روم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود تا کشم چهره بر آن خاک سياه وندرين راه دراز مي چکد بر رخ من اشک نياز مي دود در رگ من زهر ملال منم امروز و همان راه دراز منم اکنون و همان دشت خموش من و آن زهر ملال من و آن اشک نياز بينم از دور در آن خلوت سرد در دياري که نجنبد نفسي از نفسي ايستادست کسي روح آواره کسيت پاي آن سنگ کبود که در اين تنگ غروب پر زنان آمده از ابر فرود مي تپد سينه ام از وحشت مرگ مي رمد روحم از آن سايه دور مي شکافد دلم از زهر سکوت مانده ام خيره به راه نه مرا پاي گريز نه مرا تاب نگاه شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار قد برافراشته از سينه دشت سر خوش از باده تنهايي خويش شايد اين شاهد غمگين غروب چشم در راه من است شايد اين بندي صحراي عدم با منش سخن است من در اين انديشه که اين سرو بلند وينهمه تازگي و شادابي در بياباني دور که نرويد جز خار که نتوفد جز باد که نخيزد جز مرگ که نجنبد نفسي از نفسي غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه خنده اي مي رسد از سنگ به گوش سايه اي مي شود از سرو جدا در گذرگاه غروب در غم آويز افق لحظه اي چند بهم مي نگريم سايه مي خندد و مي بينم واي مادرم مي خندد مادر اي مادر خوب اين چه روحي است عظيم وين چه عشقي است بزرگ که پس از مرگ نگيري آرام تن بيجان تو در سينه خاک به نهالي که در اين غمکده تنها ماندست باز جان مي بخشد قطره خوني که به جا مانده در آن پيکر سرد سرو را تاب و توان مي بخشد شب هم آغوش سکوت مي رسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز رو کرده به اين شهر پر از جوش و خروش مي روم خوش به سبکبالي باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فرياد
فریدون مشیری•سرو
191
غم به شما عمق میدهد و شادی ارتفاع
غم ریشه هایتان را گسترده میکند و شادی شاخه هایتان را
شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود و غم مانند ریشه هایی که تا بطن زمین پایین میروند
هردو مورد نیازند
هرچه درخت بلند تر شود، همزمان ریشه هایش عمیق تر میشوند
اوشو
191
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست
چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود
سمفونی مردگان
191
آسمان تاریک و تاریکتر میشود
ستاره ها مردهاند
ماه پنهان است
اما باران رهایم نمیکند
رعد، مسیر را به من نشان خواهد داد
191
آسمان تاریک و تاریکتر میشود
ستاره ها مردهاند
ماه پنهان است
اما باران رهایم نمیکند
رعد، مسیر را به من نشان خواهد داد
191
چندین سال است کارخانه ی خاطرات را ویران کردهام
میخواهم از حسرت بازگشت به گذشته و دلتنگی
شانه خالی کنم
191
از خواب خستهام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خستهام
از این که بخوابم و تهش بیداری باشد، کاش میشد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد
نشد هم نشد
عباس معروفی
191
کسی که آواز بخواند هنوز زنده است
و کسی که گرسنه شود و از خوردن غذا لذت ببرد
هنوز از دست نرفته است
هاینریش بل
