𝑺𝒐𝒖𝒍 𝑺𝒂𝒏𝒄𝒕𝒖𝒎
Open in Telegram
🦋فـضـایـی مـصـور شـده بـه دسـت نُـت و رنـگ شـده بـه دسـت کـلـمـات گـــود🌿
Show more191
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-2330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '25
August '250
in 0 channels
July '25
+5
in 0 channels
Get PRO
June '25
+3
in 0 channels
Get PRO
May '25
+5
in 0 channels
Get PRO
April '25
+4
in 0 channels
Get PRO
March '25
+27
in 1 channels
Get PRO
February '25
+7
in 0 channels
Get PRO
January '25
+27
in 0 channels
Get PRO
December '24
+56
in 1 channels
Get PRO
November '24
+75
in 0 channels
Get PRO
October '24
+37
in 0 channels
Get PRO
September '24
+160
in 2 channels
Get PRO
August '24
+336
in 3 channels
Get PRO
July '24
+333
in 0 channels
Get PRO
June '24
+61
in 0 channels
Get PRO
May '24
+122
in 0 channels
Get PRO
April '24
+338
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 01 August | 0 |
Channel Posts
خیلی ها میگویند:
باور میکنی تا هجده سالگیات راهی نمانده؟
باور میکنی سال بعدی در همین مواقع دانشگاه میروی؟
باور میکنی....؟
باور میکنی.....؟
بله! باور میکنم! بزرگ شدن اتفاق عجیب و جدیدی نیست
احساس نمیکنم بزرگ تر از سن فعلیام هستم
احساس نمیکنم کوچک تر از سن فعلیام هستم حتی احساس نمیکنم که در جا ی درستی قرار دارم
فقط میدانم که من هم انسانم و در این خط زمانی یک جایی ایستادهام
اما نمیدانم کجا
| 2 | حسرت هایی که با خود به گور میبریم
جوانه میزنند، مگر نه؟ | 30 |
| 3 | مرا با حقیقت بیازار
اما هرگز با دروغ، آرامم نکن
رومن رولان | 37 |
| 4 | نمیدونم
شاید بعضی از آدما نباید خیلی به آرزو هاشون اهمیت بدن
شاید منم همینطور | 49 |
| 5 | در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاک کسي
زير يک سنگ کبود
دردل خاک سياه
مي درخشد دو نگاه
که به ناکامي ازين محنت گاه
کرده افسانه هستي کوتاه
باز مي خندد مهر
باز مي تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
مي روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سياه
وندرين راه دراز
مي چکد بر رخ من اشک نياز
مي دود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نياز
بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري که نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست کسي
روح آواره کیست
پاي آن سنگ کبود
که در اين تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
مي تپد سينه ام از وحشت مرگ
مي رمد روحم از آن سايه دور
مي شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه
شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش
سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه دشت
سر خوش از باده تنهايي خويش
شايد اين شاهد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بندي صحراي عدم
با منش سخن است
من در اين انديشه که اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه
خنده اي مي رسد از سنگ به گوش
سايه اي مي شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند بهم مي نگريم
سايه مي خندد و مي بينم واي
مادرم مي خندد
مادر اي مادر خوب
اين چه روحي است عظيم
وين چه عشقي است بزرگ
که پس از مرگ نگيري آرام
تن بيجان تو در سينه خاک
به نهالي که در اين غمکده تنها ماندست
باز جان مي بخشد
قطره خوني که به جا مانده در آن پيکر سرد
سرو را تاب و توان مي بخشد
شب هم آغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده به اين شهر پر از جوش و خروش
مي روم خوش به سبکبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد
فریدون مشیری•سرو | 48 |
| 6 | در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاک کسي
زير يک سنگ کبود
دردل خاک سياه
مي درخشد دو نگاه
که به ناکامي ازين محنت گاه
کرده افسانه هستي کوتاه
باز مي خندد مهر
باز مي تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
مي روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سياه
وندرين راه دراز
مي چکد بر رخ من اشک نياز
مي دود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نياز
بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري که نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست کسي
روح آواره کیست
پاي آن سنگ کبود
که در اين تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
مي تپد سينه ام از وحشت مرگ
مي رمد روحم از آن سايه دور
مي شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه
شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش
سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه دشت
سر خوش از باده تنهايي خويش
شايد اين شاهد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بندي صحراي عدم
با منش سخن است
من در اين انديشه که اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه
خنده اي مي رسد از سنگ به گوش
سايه اي مي شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند بهم مي نگريم
سايه مي خندد و مي بينم واي
مادرم مي خندد
مادر اي مادر خوب
اين چه روحي است عظيم
وين چه عشقي است بزرگ
که پس از مرگ نگيري آرام
تن بيجان تو در سينه خاک
به نهالي که در اين غمکده تنها ماندست
باز جان مي بخشد
قطره خوني که به جا مانده در آن پيکر سرد
سرو را تاب و توان مي بخشد
شب هم آغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده به اين شهر پر از جوش و خروش
مي روم خوش به سبکبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد
فریدون مشیری•سرو | 3 |
| 7 | در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاک کسي
زير يک سنگ کبود
دردل خاک سياه
مي درخشد دو نگاه
که به ناکامي ازين محنت گاه
کرده افسانه هستي کوتاه
باز مي خندد مهر
باز مي تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
مي روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سياه
وندرين راه دراز
مي چکد بر رخ من اشک نياز
مي دود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نياز
بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري که نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست کسي
روح آواره کسيت
پاي آن سنگ کبود
که در اين تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
مي تپد سينه ام از وحشت مرگ
مي رمد روحم از آن سايه دور
مي شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه
شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش
سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه دشت
سر خوش از باده تنهايي خويش
شايد اين شاهد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بندي صحراي عدم
با منش سخن است
من در اين انديشه که اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه
خنده اي مي رسد از سنگ به گوش
سايه اي مي شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند بهم مي نگريم
سايه مي خندد و مي بينم واي
مادرم مي خندد
مادر اي مادر خوب
اين چه روحي است عظيم
وين چه عشقي است بزرگ
که پس از مرگ نگيري آرام
تن بيجان تو در سينه خاک
به نهالي که در اين غمکده تنها ماندست
باز جان مي بخشد
قطره خوني که به جا مانده در آن پيکر سرد
سرو را تاب و توان مي بخشد
شب هم آغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده به اين شهر پر از جوش و خروش
مي روم خوش به سبکبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد
فریدون مشیری•سرو | 2 |
| 8 | غم به شما عمق میدهد و شادی ارتفاع
غم ریشه هایتان را گسترده میکند و شادی شاخه هایتان را
شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود و غم مانند ریشه هایی که تا بطن زمین پایین میروند
هردو مورد نیازند
هرچه درخت بلند تر شود، همزمان ریشه هایش عمیق تر میشوند
اوشو | 54 |
| 9 | و گلدان آنقدر گریه میکند
که مجبور شدم به او بگویم
مرگ گل سر سپیدی است
آیدا گلنسایی | 46 |
| 10 | وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست
چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود
سمفونی مردگان | 56 |
| 11 | آسمان تاریک و تاریکتر میشود
ستاره ها مردهاند
ماه پنهان است
اما باران رهایم نمیکند
رعد، مسیر را به من نشان خواهد داد | 53 |
| 12 | آسمان تاریک و تاریکتر میشود
ستاره ها مردهاند
ماه پنهان است
اما باران رهایم نمیکند
رعد، مسیر را به من نشان خواهد داد | 2 |
| 13 | نمیدونم
شاید اذیت کردن من جالب باشه | 57 |
| 14 | چندین سال است کارخانه ی خاطرات را ویران کردهام
میخواهم از حسرت بازگشت به گذشته و دلتنگی
شانه خالی کنم | 65 |
| 15 | نمیدونم
شاید رها کردن بهتر باشه | 62 |
| 16 | از خواب خستهام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خستهام
از این که بخوابم و تهش بیداری باشد، کاش میشد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد
نشد هم نشد
عباس معروفی | 65 |
| 17 | No text... | 0 |
| 18 | شک به ریشههایم رسید
آیدا گلنسایی | 55 |
| 19 | امیدی هم به اعجاز زمان نیست
فروغ زندگی، پایان گرفته است
فروغ فرخزاد | 54 |
| 20 | کسی که آواز بخواند هنوز زنده است
و کسی که گرسنه شود و از خوردن غذا لذت ببرد
هنوز از دست نرفته است
هاینریش بل | 56 |
