en
Feedback
𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

Open in Telegram

◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمان‌ها ◈ طراحی تصاویر شخصیت‌های داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I

Show more
335
Subscribers
-124 hours
-47 days
-3630 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹¹³ اما یه چیز دیگه آرومم نمی‌ذاشت. این کارها رو می‌کرد تا لج منو دربیاره یا واقعاً ازم سرد شده بود؟ هر کدوم که بود، نمی‌تونستم دست روی دست بذارم. باید یه فکری به حال اون دختر چشم‌سفید، آلما، می‌کردم. زهرارو با چند تا حرف سرهم‌ و توضیح نصفه‌نیمه راضی کرده بودم. اگه وقتش رو داشتم، خودم شماره فرخی رو گیر می‌آوردم و اصلاً نمی‌ذاشتم زهرا، با اون دهن لقش، چیزی از این ماجرا بفهمه. البته تمام سعیم رو کرده بودم زیاد وارد جزئیات نشم و جوری حرف بزنم که مطمئن بشه قصد و غرضی ندارم. جلوی خونه شهروز ماشین رو نگه داشتم. قبل از اینکه پیاده بشم، جواب پیام فرخی رو فرستادم: _ «سه‌شنبه وقت دارید؟ بریم یه کافی‌شاپ.» هنوز چند ثانیه نگذشته بود که جوابش اومد. لبخند کجی زدم. _ (چه بیکاره! نشسته زل زده به گوشی که من پیام بدم.) پیام رو باز کردم. _ «آدرس کافی‌شاپ رو لطف می‌کنید خانم سعادت؟» لبخندم پررنگ‌تر شد. آدرس کافه‌ای که از قبل توی ذهنم بود رو براش فرستادم و گوشی رو روی سایلنت گذاشتم. بعد کیفم رو برداشتم، از ماشین پیاده شدم و مستقیم راه افتادم سمت ساختمون. [ آلما ] با حرص لباس‌هامو توی ساک می‌چپوندم و مدام پوست لبم رو می‌جویدم.‌از صبح اعصابم به هم ریخته بود. نه بخاطر اسباب‌کشی. بخاطر غروری که دوباره زیر پای بابام له شده بود. هرچی بیشتر سعی می‌کردم بهش فکر نکنم، حرفاش موقع برگشتن به ارومیه بیشتر توی سرم تکرار می‌شد. _ «خواهر، آلمارو مثل دختر خودت بدون.» عمه لبخند کم‌رنگی زد. _ «معلومه که می‌دونم، این مدت همش عصای دستم بوده.» بابا با رضایت سر تکون داد. _ «حالا که بحثش شد...» همون لحظه دلم ریخت. بابام هر وقت این جمله رو می‌گفت، یعنی قرار بود یه درخواست خجالت‌آور دیگه مطرح کنه. _ «شما که خونه‌تون بزرگه، آلمارو ببر پیش خودت نگه دار.» عمه لبخندش پررنگ‌تر شد، اما من حس می‌کردم صورتم داره از خجالت آتیش می‌گیره. سرمو بلند کردم و با لبخند کم‌جونی گفتم: _ «نه عمه، بابام یه چیزی میگه. من تو خونه دانشجویی می‌مونم، ولی قول...» _ «خونه عمتِ دخترم، از چی خجالت می‌کشی؟» بابا حتی نذاشت حرفم تموم بشه. 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

Befuckam_Koorosh_Ft_Arta_Sami_Beigi_Saaren_Arman_Miladi.m4a4.74 MB

sticker.webp0.01 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹¹² [ الهام ] _ «الهام خدایی با این یکی نریز روی آب.» فنجون قهوه تلخو از روی لبم فاصله دادم و یه ابرو بالا انداختم. _ «منو اینجور آدم شناختی زهرا؟» زهرا نی لیوانشو از دهنش درآورد و با معنی نگام کرد. _ «تا قبلِ این شهروز نه.» چشمامو توی حدقه چرخوندم. _ «شهروز قضیش فرق می‌کنه. قبلاً هم گفتم، با زنش مشکل داره، می‌خوان طلاق بگیرن.» زهرا زیر لب یه «هوم» مشکوک گفت که مشخص بود حرفمو باور نکرده. همون موقع صدای دینگ گوشی بلند شد. نگاهم افتاد روی صفحه. زهرا زود خودشو جلو کشید. _ «کیه؟ خودشه؟» قفل گوشی رو باز کردم. هنوز شمارشو ذخیره نکرده بودم و فقط یه شماره ناشناس روی صفحه بود. پیام رو باز کردم. _ «هرجا شما امر کنید خانوم سعادت.» لبخند کجی روی لبم نشست. آروم گوشی رو قفل کردم و یه ابرو برای زهرا بالا انداختم. _ «حله.» زهرا چند ثانیه مات نگام کرد. _ «الهام چی‌چی حله؟» بعد صندلیشو جلوتر کشید و صداشو پایین آورد. _ «بهت گفتم آلما ازش خوشش میاد.» مکثی کرد و ادامه داد: _ «اصلاً اون تایپ تو نیست. چرا می‌خوای باهاش بری دیت؟» نوچی کردم و گوشی رو کنار فنجون قهوه روی میز گذاشتم. بعد آروم سرمو کج کردم و بهش خیره شدم. _ «واقعاً آدم بیشعوری هستی، می‌دونستی؟» زهرا اخماش رفت تو هم. _ «چرا مثلا؟» خندم گرفت. _ «همین که فکر می‌کنی من برای دیت رفتن شماره‌شو خواستم.» _ «پس برای چی خواستی؟» فنجونمو برداشتم و یه جرعه قهوه خوردم. _ «امر خیر زری جونم» زهرا پوزخند زد. _ «تو و امر خیر.» لبخندم پررنگ‌تر شد. _ «دیوونه من دلم نمیاد آلمارو اذیت کنم.» دست به سینه نشست. _ «پس بگو توی سرت چی میگذره.» _ «میخوام اسباب آشنایی‌شو با آلما فراهم کنم.» زهرا مثل خنگا چند بار پلک زد و بعد زبونش رو روی لبش کشید. _ «الهام واضح‌تر حرف بزن، آدم بفهمه چی میگی.» کیفم رو برداشتم و از جام بلند شدم. _ «پاشو، تو راه برات توضیح میدم.» گارسون رو صدا زدم، حساب هر دومون رو پرداخت کردم و یه تراول هم انعام گذاشتم روی میز. از وقتی فهمیده بودم آلما قراره از خونه دانشجویی بره خونه عمه‌اش و مدتی اونجا بمونه، فکرم مشغول شده بود. مخصوصاً وقتی فهمیدم این پیشنهاد از طرف هارون بوده. هارون رو بهتر از هر کسی می‌شناختم؛ می‌دونستم از اون مردایی نیست که برای هر دختری خودش رو به آب و آتیش بزنه. حتی بعید می‌دونستم آلما اصلاً جزو سلیقه‌اش باشه. اما یه چیز دیگه آرومم نمی‌ذاشت. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹¹¹ برای اولین بار دیدم گوشه لبش خیلی کم تکون خورد. دستاشو توی جیبش فرو کرد و روی دسته مبل نشست. _ «چه بانمک.» ابروهام پرید بالا. _ «خب شما بگو کجان؟ من همه جا رو گـ...» _ «رفتن.» چند ثانیه فقط نگاش کردم. _ «رفتن؟» _ «آره.» _ «کجا رفتن؟» _ «همونجایی که بودن.» پلک زدم. _ «همه؟» _ «همه.» _ «یعنی منو جا گذاشتن؟» _ «ظاهراً.» دهنم باز موند. _ «منو دست مبندازی؟ مگه من سیب‌زمینی‌ام که یادشون بره؟!» هارون خیلی آرام گفت: _ «نه.» مکث کرد. _ «تو خواب بودی.» دستمو گذاشتم روی پیشونیم. _ «ببین جناب آقازاده نصف شبه نمیخوام بلند حرف بزنم» بعد دوباره با حرص نگاش کردم. _ «کجان؟ تو اتاق مهمانن؟!» از جاش بلند شد _ «بیدارت نکردن.» _ «یعنی رفتن منو اینجا تنها گذاشتن؟» این بار دیگه جوابی نداد. خیلی ریلکس پشتشو بهم کرد و راه افتاد سمت پله‌ها. نگاهش کردم که آروم از پله‌ها بالا می‌رفت و از دیدم خارج می‌شد. این بار یه حس عجیب ته دلم نشسته بود. یه حس ناخوشایند. یه حس اضافی بودن. لبمو گاز گرفتم و نگاهمو از پله‌ها گرفتم. سرمو چرخوندم که تصویر خودمو توی آینه کنسول دیدم. چند ثانیه فقط زل زدم به خودم. بعد آروم زیر لب گفتم: _ «بگو چرا هر جا می‌رفتم افتاده بود دنبالم...» نیشخند کم‌جونی روی لبم نشست. _ «دلقک سیرک پیدا کرده.» ولی حتی خودمم نفهمیدم چرا اون نیشخند زود محو شد. همه موهام از زیر مقنعه بیرون ریخته بود و هر دسته‌ش یه طرفی وایستاده بود. انگار با برق سه فاز دست داده بودم. [ الهام ] _ «الهام خدایی با این یکی نریز روی آب.» فنجون قهوه تلخو از روی لبم فاصله دادم و یه ابرو بالا انداختم. _ «منو اینجور آدم شناختی زهرا؟» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.27 KB

Voice message00:22

sticker.webp0.01 KB

معرفے #شخصیت اَسرین آقازاده

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹¹⁰ گلوم انقدر خشک شده بود که حس می‌کردم اگه یه کلمه حرف بزنم صدام درنمیاد. یه لیوان برداشتم، تا لبه پرش کردم و یه نفس سر کشیدم. _ «آخیش... لعنت به یزیدِ خیرندیده، داشتم از تشنگی می‌مردم.» لیوانو آروم روی سینک گذاشتم و برگشتم که یهو سرم خورد به یه دیوار گوشتی. از ترس یه قدم پریدم عقب. _ «یا ابوالفضل!» دستم ناخودآگاه رفت روی سینه‌م که قلبم رو سر جاش نگه دارم. سرمو بالا گرفتم. بالا... بالاتر... و آخرش نگاهم رسید به صورت هارون. چند لحظه فقط بهش زل زدم. اخم کمرنگی کردم. _ «اگه دیدتون مشکل داره، عینکمو بهتون قرض بدم؟» با تیکه‌ای که انداختم انتظار داشتم حداقل یه جواب نیش‌دار بده یا یه اخم تحویلم بده، ولی فقط همون‌طور نگام کرد. بی‌حالت. خنثی. انگار اصلاً چیزی نشنیده. از کنارش رد شدم و رفتم سمت پذیرایی. یه نگاه کلی به اطراف انداختم. _ (پس کوشن؟) یه دور سالن رو گشتم. بعد سمت نشیمن رفتم. بعد دوباره برگشتم. _ (وا... یعنی چی؟) این بار دقیق‌تر نگاه کردم. هیچ خبری از مامان و بابا و بقیه نبود. حتی خم شدم زیر مبل‌های سلطنتی رو هم نگاه کردم. همون موقع صدای هارون از پشت سرم اومد: _ «اونجا دنبالشون می‌گردی؟» خواستم سرمو بلند کنم که فرق سرم محکم خورد به دسته مبل. _ «آخ!» دستم رفت روی سرم. _ «وای... وای...» چشمامو بستم و همون قسمت بیچاره مغزم رو مالیدم. _ (خدا لعنتت کنه هارون.) پسره عین جن بود. بی‌صدا ظاهر می‌شد. هر جا می‌رفتم چند دقیقه بعد می‌دیدمش، کم‌کم داشتم شک میکردم که یه استاکره. چشمامو باز کردم و با قیافه درهم از درد نگاش کردم. _ «مگه می‌دونی دنبال چی می‌گردم؟» بدون اینکه حالتش تغییر کنه گفت: _ «کسی نمی‌ره زیر مبل بخوابه... آلما.» طبق معمول اسممو با مکث گفت. همش همین‌طوری صدام می‌زد. انگار اسمم جزو جمله نبود و جداگانه اداش می‌کرد. _ (الان مثلاً می‌خوای بگی خیلی باهوشی که فهمیدی دنبال خانوادم می‌گردم؟) نیشخندی زدم. _ «بله، می‌گردم. چون روی مبل نبودن، گفتم شاید سر خوردن رفتن زیر مبل.» برای اولین بار دیدم گوشه لبش خیلی کم تکون خورد. دستاشو توی جیبش فرو کرد و روی دسته مبل نشست. _ «چه بانمک.» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁰⁹ نگاه لرزون دختر با مکث توی چشمای آبی هارون نشست. هارون بی‌هیجان ادامه داد: _ «بهت قول میدم چیزی که الان حس می‌کنی تا ابد نمی‌مونه، اَسرین.» تازه فهمیدم اسمش اسرینه. اخمام توی هم رفت. _ (این دیگه چه مدل دلداری دادنه؟) اسرین لباشو از هم باز کرد اما لرزش شدیدش نمی‌ذاشت درست حرف بزنه. _ «خـ...فه شو... هارون...» دستش جلو اومد و یقه تیشرت هارون رو مشت کرد. _ «من... خودم...» نفسش برید. چشماش پر از اشک شد. _ «خودم...پیداش می‌کنم...» انگشتاش محکم‌تر توی لباس هارون فرو رفت. _ «نمی‌ذارم زنده بمونه...» صداش شکست. _ «نمی‌ذارم...» اشک از زیر پلک‌های متورمش سرازیر شد. یه لحظه بعد کنترل خودش رو از دست داد و با مشت به سینه هارون کوبید. _ «چرا هومن؟!» دوباره کوبید. _ «چرا اون؟!» زود خودمو جلو کشیدم. دستم روی شونه‌هاش نشست. _ «اسرین... آروم باش...» با عصبانیت دستمو پس زد. برگشت سمتم و با چشمای سرخ و خیس زل زد توی صورتم. _ «ولم کن...» نفس‌نفس می‌زد. _ «ولم کن...» دستش روی آستین مانتوم نشست و پارچه رو توی مشت گرفت. _ «اصلاً تو کی هستی؟ تو مگه...» هارون نذاشت ادامه بده. محکم کشیدش توی بغل خودش. سر اسرین روی سینه‌اش نشست. اولش تقلا کرد. با مشت به بازوی هارون کوبید. خواست خودشو عقب بکشه. ولی توانش ته کشیده بود. هارون محکم نگهش داشت و نذاشت از بغلش بیرون بیاد. _ «آروم بگیر، اسرین.» _ «ولم کن...» صداش دیگه از شدت گریه ضعیف شده بود. _ «می‌خوام برگرده...» سرش بیشتر توی سینه هارون فرو رفت. هارون آروم توی گوشش نجوا می‌کرد: _ «همه‌چی درست میشه... پس آروم بگیر.» کم‌کم نگاهش رو از روبه‌روش گرفت و در حالی که هنوز پشت اسرین رو نوازش می‌کرد، چشم‌هاش روی من نشست. لبامو روی هم فشار دادم و نگاهمو دزدیدم. حس می‌کردم مزاحم اون دونفرم؛ آروم از سر جام بلند شدم و بی‌صدا از بالکن بیرون اومدم. از پله‌ها پایین رفتم و مستقیم پرواز کردم سمت آشپزخونه. گلوم انقدر خشک شده بود که حس می‌کردم اگه یه کلمه حرف بزنم صدام درنمیاد. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁰⁸ صاف وایستادم و چند بار پشت سر هم پلک زدم. _ «آلـ…» هنوز اسمم کامل از دهنم درنیومده بود که یه صدای بم از پشت سرمون پرید وسط حرفم: _ «صداتون کل خونه رو برداشته.» سریع برگشتم. چشمم افتاد به “جمال عضله‌ایِ تارزان” پشت سرمون. _ (این چرا همیشه کمبود لباس داره؟) بالا‌تنه‌اش کاملاً برهنه بود، پوستش زیر نور کم بالکن یه حالت خنثی و سرد گرفته بود. پایین‌تنه هم یه شلوار مشکی راسته پوشیده بود، ولی اون‌قدر کمر شلوار رو پایین گذاشته بود که حتی لبه لباس زیرش که روش نوشته‌ی «KleinCalvin» معلوم بود؛ یه نفس از سر کلافگی کشیدم و سرمو تکون دادم. پشتمو کردم بهش و دوباره رو به دختر برگشتم. بعدازظهر که از دانشگاه رسیدم خونه عمه، هنوز خونه پر از مهمون بود. انقدر خسته بودم که حتی حوصله سلام کردن نداشتم؛ یه راست رفتم طبقه بالا که یکم استراحت کنم. البته هنوز نفهمیده بودم چطوری روی مبل سالن خوابم برده بود و چند ساعت بعد روی تخت یکی از اتاق‌های خواب بیدار شده بودم! بخاطر همون این دختر گریون رو نمیشناختم؛ کنار دختر نشستم و این بار از نزدیک‌تر بهش نگاه کردم. کم‌کم یادم اومد کجا دیده بودمش؛ همون دختری بود که عصر کنار عمه نشسته بود و بی‌وقفه گریه می‌کرد. حالا هم حال و روز بهتری نداشت. پلک‌هاش از شدت گریه ورم کرده بود، نوک بینیش سرخ شده بود و صورتش اون‌قدر پف داشت که معلوم بود ساعت‌ها اشک ریخته. چشم‌هاش خسته و بی‌رمق بودن؛ شبیه کسی که چند شب درست نخوابیده باشه. دقیق نمی‌دونستم چه نسبتی با عثمان و هومن داره که این‌جوری شکسته و از هم پاشیده به نظر می‌رسه. فقط اینو می‌دونستم که آدم برای هر کسی این‌طور گریه نمی‌کنه. چند ثانیه بعد حضور نفر سوم رو کنار خودم حس کردم. دختر بدون توجه به ما دوتا همچنان گریه می‌کرد و تازه متوجه پیراهن سفیدی شدم که توی مشتاش مچاله شده بود و هر چند لحظه روی دهنش فشارش می‌داد تا صدای هق‌هقش بیرون نره. دیدن آدمی توی اون وضعیت دل هر کسی رو می‌لرزوند. آروم دستمو روی پشتش گذاشتم و نوازش‌وار بین شونه‌هاش کشیدم. نفسمو آه‌مانند بیرون دادم. _ «گریه کن... اشکالی نداره...» انگار همین چند کلمه آخرین بند صبرش رو پاره کرد. هق‌هقش شدیدتر شد. هارون از کنارم رد شد و جلوش زانو زد. دیگه برهنه نبود و یه تیشرت سفید تنش کرده بود. دستای دختر رو آروم از روی صورتش کنار زد. با یه دست فکشو گرفت و وادارش کرد سرشو بالا بیاره. _ «فکر می‌کنی دنیا به آخر رسیده؟» نگاه لرزون دختر با مکث توی چشمای آبی هارون نشست. هارون بی‌هیجان ادامه داد: _ «بهت قول میدم چیزی که الان حس می‌کنی تا ابد نمی‌مونه، اَسرین.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

sticker.webp0.21 KB

sticker.webp0.01 KB

به امید اینڪه اینترنت رو قطع نڪنن😮‍💨

بریــم ڪه فعالیت‌مون رو از نو شروع ڪنیم🌿