𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more335
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3530 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁰⁷
یکی از ابروهام بالا رفت.
_ (یعنی مامان منو برده تو اتاق؟)
نفسمو بیرون دادم.
_ (یعنی انقدر سنگین خوابیده بودم که بلندم کرده و کمک کرده برم اتاق و من هیچی نفهمیدم؟)
با شک سر تکون دادم.
_ «نه... اینم بعیده.»
خم شدم عینکم رو از روی میز بردارم که یه صدای خیلی ضعیف به گوشم رسید.
مکث کردم.
دوباره گوش دادم.
انگار یکی خیلی آروم گریه میکرد.
سرمو چرخوندم و سعی کردم جهت صدا رو پیدا کنم.
چند ثانیه بعد نگاهم روی در بالکن نشست.
در کامل بسته نشده بود.
_ (از اونجاست؟)
آروم جلو رفتم و بیصدا در رو هل دادم.
بالکن بزرگ و دلباز طبقه دوم روبهروم باز شد.
برخلاف چیزی که انتظار داشتم، سرمای تیز زمستون مستقیم به صورتم نخورد.
تمام ضلع بیرونی بالکن با شیشههای قدی پوشیده شده بود؛ شیشههایی که منظره حیاط رو کامل نشون میدادن و در عین حال جلوی باد سرد رو میگرفتن.
یه سمت بالکن با چوبهای تیره و شیک دیزاین شده بود؛
دیوارکوبهای چوبی، گلدونهای بلند و چند قفسهی مینیمال که پر از گیاههای سبز بودن.
نور مخفیِ کار شده بین چوبها، روشنایی گرمی توی فضا پخش میکرد و باعث میشد برگهای گیاهها توی تاریکی شب برق ملایمی داشته باشن.
وسط بالکن هم یه ست مبل راحتی کرمرنگ کنار یه میز سنگی قرار داشت؛
جوری که بیشتر شبیه نشیمن یه کافه دنج بود تا بالکن یه خونه.
همونجا بود که دوباره صدای گریه رو شنیدم.
این بار واضحتر.
سرمو چرخوندم و توی تاریکی، یه هیبت جمعشده روی مبل دیدم.
عینکم رو زدم و چند قدم جلوتر رفتم.
انقدر گریه کرده بود که نفسش بریدهبریده شده بود.
آروم دستمو گذاشتم روی شونش. که یهو از جا پرید و سریع چرخید سمتم. تا چشمش افتاد به من، با تمام توان جیغ کشید.
منم از شدت صدا یه لحظه از جا پریدم، ولی سریع خودمو جمع کردم و بیاختیار دستمو گذاشتم روی دهنش.
_ «شوووش! چرا جیغ میزنی ذلی…»
حرف توی دهنم خشک شد.
یه نفس عمیق کشیدم و آرومتر گفتم:
_ «نترس… منم.»
با گریه و صدای لرزون گفت:
_ «من… کیه دیگه؟ تو کی هستی اصلاً؟»
صاف وایستادم و چند بار پشت سر هم پلک زدم.
_ «آلـ…»
هنوز اسمم کامل از دهنم درنیومده بود که یه صدای بم از پشت سرمون پرید وسط حرفم:
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁰⁶
سرمو که چرخوندم، مستقیم با نگاه خیره عصمت روبهرو شدم.
چند ثانیه بدون حرف بهم خیره موند و بعد بالاخره نگاهشو دزدید و مشغول غذا خوردن شد.
چند دقیقه بعد مهناز برگشت و با خنده کمرنگی گفت:
_ «هرچی صداش زدم بیدار نشد، فقط گفت میخواد بخوابه.»
عصمت خندید.
_ «این دختر خوابش از خرس بیشتره به خدا.»
اسرین حتی دست به غذا نزد.
آروم تشکر کرد و از سر میز بلند شد.
عصمت خواست چیزی بگه که دستمو روی دستش گذاشتم.
نگاهش رفت دنبال اسرین و با بغض زمزمه کرد:
_ «دختره آخر خودشو دق میده...»
شام توی سکوت و حرفهای پراکنده ادامه پیدا کرد.
محمد از برگشتنشون به ارومیه میگفت و بقیه هم درگیر برنامههای کارای خودشون بودن.
آخر شب، وقتی بحث بیدار کردن آلما شد تا با خانوادهش برگرده، عصمت سریع گفت:
_ «مهناز، اگه فردا دانشگاه نداره بذار بخوابه دیگه.»
مهناز مردد به سمت پلهها نگاه کرد.
_ «دانشگاه که نداره ولی...»
عصمت حرفشو برید:
_ «ولی نداره. نهایت فردا میسپارمش به هارون، میارتش.»
حس کردم مهناز منتظر واکنش منه.
نگاهی کوتاه بهش انداختم و آروم گفتم:
_ «راحت باشید... خونه عمهشه.»
بالاخره بعد از کلی تعارف و خداحافظی، همه رفتن.
و آلما... خسته و بیخبر از همهجا، طبقه بالا خواب موند.
[ آلما ]
توی خواب یه غلت زدم.
انتظار داشتم یا به دسته مبل بخورم یا مثل همیشه از روی مبل باریک سر بخورم پایین، ولی یه لحظه، همون بین خواب و بیداری، حس کردم چیزی که روش دراز کشیدم اصلاً شبیه مبل نیست.
چشمام یهو باز شد.
با گیجی نشستم سر جام و چند بار پشت سر هم پلک زدم.
مقنعهم دور گردنم پیچیده بود و حس خفگی میداد، موهامم چنان به هم ریخته بود که انگار باهاشون کشتی گرفته باشن.
از همه بدتر گلوم بود؛
اونقدر خشک شده بود که به زور میتونستم آب دهنمو قورت بدم.
چند ثانیه طول کشید تا مغزم از آپدیت بشه؛
نگاهم دور اتاق چرخید.
_ (من... اصلا کجام؟)
اخمام رفت توی هم.
نور خیلی کمی توی فضا بود و چون عینکم روی چشمم نبود، همه چیز یه جور تار و مبهم دیده میشد؛ ولی همون قدر میفهمیدم که روی یه تخت دونفره خوابیدم.
لحاف رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم.
آروم سمت در نیمهباز رفتم و از اتاق بیرون زدم.
خونه توی سکوت مطلق فرو رفته بود؛
اون مدل سکوتی که فقط نصفهشبها پیدا میشه.
_ (ساعت چنده اصلاً؟)
وارد سالن طبقه دوم شدم.
نور زرد و کمرنگ رینگلایتی که روی سقف روشن مونده بود، فقط در حدی روشنایی میداد که آدم به چیزی نخوره.
مقنعهمو کشیدم جلو، ولی حوصله مرتب کردنش رو نداشتم. نصف موهام از جلوش زده بود بیرون.
_ (فکر کنم همه خوابن...)
آروم رفتم سمت مبلی که عصر روش خوابم برده بود.
دورش چرخیدم.
بعد خم شدم و از نزدیک نگاهش کردم، انگار قرار بود خودش جواب سوالمو بده.
زیر لب زمزمه کردم:
_ «آخه چجوری ممکنه؟»
یه بار دیگه مبلو نگاه کردم.
_ «از نظر فیزیکی اصلا منطقی نیست!»
یکی از ابروهام بالا رفت.
_ (یعنی مامان منو برده تو اتاق؟)
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁰⁵
آب گرم رو باز کردم و چند دقیقه بیوقفه روی تنم ریخت؛ بخار غلیظ کمکم کل حمومو گرفت و آینه رو مات کرد.
دستم رو کشیدم روی بخارش و قسمتی از آینه پاک شد؛ تصویر خیس و رنگپریدهم افتاد وسطش.
آب از روی شونههام سرازیر میشد و هر قطرهاش انگار فشار بیشتری میانداخت روی رگهای شقیقهم.
فشارم داشت میرفت بالا، طوری که حس میکردم هر لحظه ممکنه سرم تیر بکشه یا چشمام سیاهی بره.
نفس عمیقی کشیدم و شیر آب سرد رو چرخوندم.
_ «لعنتی...»
آب سرد که روی پوست داغم ریخت، عضلههام منقبض شد و بالاخره ضربان قلبم آرومتر گرفت.
چند دقیقه بعد، دوش کوتاهو تموم کردم و اومدم بیرون.
حوله رو روی موهام کشیدم و خودمو روی مبل اتاق ولو کردم.
نفسهام آروم بیرون میومد ولی ذهنم هنوز آشفته بود؛ مدتها بود بدنم اینجوری واکنش نشون نداده بود.
توی سرم زمزمه کردم:
_ (احتمالا فقط بخاطر اینه که خیلی وقته سکس نداشتم...)
ولی حتی خودمم حرفمو باور نکردم.
ذهنم ناخواسته برگشت به چند شب قبل که الهام اینجا بود؛
یه جای کار میلنگید...
اگه فقط فشار یا میلجنسی بود، نباید با دیدن صورت خوابآلود و لبهای اون دختر اینجوری بهم میریختم.
پوزخند تلخی زدم.
_ «چه مسخره...»
لباس پوشیدم و بدون اینکه موهامو کامل خشک کنم از اتاق بیرون رفتم.
بیاختیار نگاهم سمت اتاق مهمون کشیده شد؛ همون اتاقی که دخترک رو اونجا خوابیده بود.
در هنوز نیمهباز بود و سکوت پشتش سنگینی میکرد.
از پلهها پایین رفتم.
میز شام چیده شده بود و خوشبختانه ناهید اینبار فرصت نکرده بود آشپزی کنه و از بیرون غذا گرفته بودن.
پشت میز نشستم که صدای عصمت بلند شد:
_ «مهناز، آلما کجاست؟»
مهناز همزمان که لیوان آب رو جلوی شوهرش میذاشت گفت:
_ «گفت میره یکم بخوابه، الان صداش میکنم.»
عصمت آه کوتاهی کشید.
_ «طفلی این یه هفته جونش دراومد... دانشگاه، مراسم، رفتوآمد...»
مهناز سری تکون داد.
_ «آره، امروز حتی تو دانشگاه حالشم بد شده بود، از صبح هیچی نخورده.»
با شنیدن حرفش، نگاهم ناخودآگاه روی مهناز ثابت موند.
توی ذهنم گفتم:
_ (انقدر که بیفکره...)
وقتی دیدم مهناز میخواد بره سمت پلهها، آروم صداش زدم:
_ «مهناز خانم.»
برگشت سمتم.
_ «اتاق مهمونا رو نگاه کنید.»
سرمو که چرخوندم، مستقیم با نگاه خیره عصمت روبهرو شدم.
چند ثانیه بدون حرف بهم خیره موند و بعد بالاخره نگاهشو دزدید و مشغول غذا خوردن شد.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁰⁴
کلافه نفسمو بیرون دادم و بدون اینکه کمربندمو باز کنم، از اتاق زدم بیرون و مستقیم رفتم سمت پذیرایی؛ کنار همون کاناپه.
صدای خداحافظی و پچپچ از پایین میومد.
یه نگاه به پلهها انداختم؛ فعلاً کسی بالا نمیومد.
خم شدم و آروم بازوشو تکون دادم، ولی فایدهای نداشت.
این بار محکمتر صداش زدم و بازوشو تکون دادم، اما بهجای بیدار شدن، کلافه غلطی زد و پشتشو بهم کرد. سرش رو بیشتر توی پشتی مبل فرو برد.
کلافه بازوشو گرفتم و نیمخیزش کردم.
_ «آلما... آلما...»
ولی انگار نه انگار.
پوفی کردم.
_ (دنیارو آب ببره، این دخترو خواب میبره...)
همون لحظه صدای توی ذهنم بهم تشر زد:
_ (این خستگیش، بخاطر تموم زحمتاییه که این مدت برای خانوادهٔ تو کشیده.)
نگاهم سمت راهرویی رفت که اتاقهای مهمون اونجا بودن.
چند ثانیه بعد دوباره چشم دوختم به آلما و زیر لب زمزمه کردم:
_ «چارهای نیست...»
خم شدم، یه دستمو زیر کتفش بردم و اون یکی رو زیر زانوهاش. بعد آروم بلندش کردم.
سبک بود.
توی بغلم جابهجاش کردم که سرش آویزون نمونه و راه افتادم سمت اتاق مهمون.
ولی هر قدمی که برمیداشتم، نفسهای گرمش به سینهم میخورد و یه حس عجیب زیر پوستم میدوید.
به اتاق که رسیدم، آروم خوابوندمش روی تخت.
خودمم با مکث لبهٔ تخت نشستم.
مقنعهش تا دور گردنش پایین افتاده بود و موهای خرماییش روی صورت کوچیکش پخش شده بودن.
اتاق تاریک بود، فقط یه باریکه نور از لای در افتاده بود روی صورتش.
ناخودآگاه دستم دراز شد و موهای روی صورتشو کنار زدم.
نگاهم آروم از ابروهاش سر خورد تا روی لبهاش؛ لبهای کوچیک و سرخی که انگار از تب، پررنگتر شده بودن.
چند ثانیه خیره موندم.
بعد بیاختیار پشت انگشتم روی لبش کشیده شد.
نفس داغش به دستم خورد.
دمای اتاق اونقدر بالا نبود، حتی هنوز لباس درستوحسابی تنم نبود... ولی تنم داغ شده بود.
بودن کنار یه دختر جوون، با این وضعیت، درست نبود.
سریع لحاف رو تا روی سینهش بالا کشیدم و از اتاق بیرون اومدم، ولی درو کامل نبستم.
برگشتم سمت اتاق خودم، لباسامو یکییکی از تنم بیرون کشیدم و مستقیم رفتم سمت حموم.
نفسم تند شده بود و ضربان قلبم محکم توی گوشم میکوبید.
آب گرم رو باز کردم و چند دقیقه بیوقفه روی تنم ریخت؛ بخار غلیظ کمکم کل حمومو گرفت و آینه رو مات کرد.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁰³
این بار محکمتر و مستقیم توی چشماش نگاه کردم و تکرار کردم:
_ «لطفاً برای اسرین یه لیوان آب ببر.»
چند لحظه نگاهم کرد، بعد سرش رو انداخت پایین و آروم گفت:
_ «چشم»
یه لیوان آب ریخت و با سینی رفت سمت پذیرایی.
نفس عمیقی کشیدم، ظرف رو روی میز گذاشتم و درش رو باز کردم. بوش هنوز همون بوی خوش و اشتهاآور روزی که توی ماشین آورده بودش رو داشت.
یه تیکه از کیک رو با دست کندم. سفت شده بود، ولی نرمیش کامل از بین نرفته بود. یه کم بوش کردم؛ بوی دارچین و وانیلش به خوبی حس میشد.
آروم گذاشتمش توی دهنم. کهنه بود، ولی هنوز میشد فهمید که وقتی تازه بوده چقدر خوشمزه بوده.
نیشخندی زدم، در ظرف رو بستم و از آشپزخانه بیرون اومدم. ناهید خانم رو دیدم که با سینی پر از استکانهای خالی برمیگشت سمت آشپزخونه.
_ «ناهید خانم.»
تا صدامو شنید، وایستاد.
_ «بله آقا؟»
دستامو گذاشتم روی نرده پلهها.
_ «لطفاً میز شام رو بچینید.»
بدون اینکه منتظر جواب بشم، پلهها رو رفتم بالا.
وقتی به بالای پلهها رسیدم، یه لحظه مکث کردم و به در اتاقم نگاه کردم. بدون اینکه به سمت پذیرائی نگاه کنم، قدم برداشتم سمت اتاقم که یهو صدای نالهٔ ریزی شنیدم.
آروم سرمو برگردوندم عقب. همه چیز سر جاش بود. هیچ چیز اضافهای نبود.
_ (خیالاتی...)
دوباره همون صدا اومد، این بار واضحتر:
_ «اگه بگی، میکشمت!»
زمزمهوار بود.
جای قایم شدن زیادی نبود. فقط یه کاناپه بود که پشتش به من بود و رو به بالکن طبقه دوم قرار داشت، جوری بود که اگه کسی روش دراز کشیده باشه، پشتی مبل جلوی دید منو کامل میگرفت.
آروم به سمت کاناپه قدم برداشتم. چند ثانیه بعد بالای سرش وایستاده بودم.
توی خواب ناله میکرد و زیر لب یه چیزایی میگفت.
معلوم بود سردشه؛ چون مثل یه بچه توی خودش جمع شده بود.
زیر لب کلافه غر زدم:
_ «احمق...»
روباز روی کاناپه خوابش برده بود؛ اونم توی طبقه دومی که همیشه سعی میکنم خنک نگهش دارم.
بیتفاوت نگاهمو از صورتش گرفتم و رفتم سمت اتاقم.
دکمههای پیراهن مشکیمو باز کردم و همونطور پرتش کردم روی مبل. جلوی میز توالت وایستادم و به تصویرم توی آینه خیره شدم.
زیر چشمام گود افتاده بود، ریشهام نامرتب رشد کرده بودن و رنگ و روم از همیشه پریدهتر بود.
رکابی رو از تنم درآوردم، ولی چشمم روی لباس توی دستم موند و فکرم ناخودآگاه برگشت سمت دختری که بیرون، روی کاناپه خوابش برده بود.
دستم رفت سمت کمربندم، ولی همون لحظه فکم قفل شد.
_ «لعنت...»
کلافه نفسمو بیرون دادم و بدون اینکه کمربندمو باز کنم، از اتاق زدم بیرون و مستقیم رفتم سمت پذیرایی؛ کنار همون کاناپه.
🚸اِدامہ دارد...
