en
Feedback
𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

Open in Telegram

◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمان‌ها ◈ طراحی تصاویر شخصیت‌های داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I

Show more
335
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3530 days
Posts Archive
sticker.webp0.01 KB

بچه‌های من😏بایو چنل رو خوندید؟!

بچه‌هایی ڪه تازه اومدیــد پارت یک پین شده هانے‌ها👀

sticker.webp0.01 KB

گروه چت زدیم غیبت ڪنیم↶
https://t.me/belqis_chat

sticker.webp0.01 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁴⁸ _ «خب.» دندونامو روی هم فشار دادم. _ «شما حرفاتونو زدین، ولی من هنوز چیزی نگفتم.» این بار نگاهمو مستقیم به چشم‌هاش دوختم. _ «الان منم می‌خوام حرفامو بزنم.» چند لحظه نگاهم کرد. بعد خیلی آروم، همون‌طور که دستش توی جیبش بود، گفت: _ «گوش میدم.» برای اولین بار، حس کردم واقعاً حواسش به حرفام هست و واقعا به نظر اهمیت میده؛ لبامو تر کردم و ادامه دادم: _ «اول اینکه من بچه نیستم که لازم باشه برای هر قدمی که برمی‌دارم از کسی اجازه بگیرم.» ابروش خیلی کم بالا رفت. _ «منطقی رفتار می‌کنم و انتظار دارم به قضاوتم اعتماد بشه.» سکوت کرد. آروم به دسته مبل تکیه داد و دست‌هاش رو روی سینش قفل کرد. از حالت نگاهش معلوم بود منتظر شنیدن ادامه حرفامه. برای چند لحظه مردد موندم. نمی‌دونستم این حرفو بزنم یا نه؛ ولی آخرش تصمیممو گرفتم. _ (حتی اگه برداشت بدی بکنه، باید بگم.) گلومو صاف کردم. _ «شما توی خانواده‌ای بزرگ شدی که خب...» مکث کردم و کلماتو با احتیاط کنار هم چیدم. _ «با همدیگه خیلی راحتید.» یکی از ابروهاش بالا رفت. _ «خب؟» آب دهنمو قورت دادم. _ «من با شما فرق دارم. یه حریم شخصی دارم و انتظار دارم به عنوان یه مرد محترم، از خط قرمزهای من رد نشید...» چیزی نگفت؛ فقط خیره نگام کرد، وقتی دیدم سکوتش طولانی شده، خواستم حرف بعدی‌مو بزنم. _ «و اینکه لُـ...» وسط حرفم پرید. _ «خط قرمزهات؟» متعجب نگاهش کردم. _ «بله... منظورم همون حد و حدودهاست.» _ «بهم بگو.» چند لحظه پلک زدم. _ «بله؟» واقعا آدم عجیبی بود. _ (فهمیدن این موضوع انقدر سخته؟) صدای بم و آرومش دوباره بلند شد. _ «خط قرمز‌هات رو بهم بگو، آلما.» نفسمو آه‌مانند بیرون دادم. حرف زدن باهاش  سخت بود؛ برای هر کلمه باید دو ساعت فکر میکرد و بعد به زبون میاورد؛ دستم رو روی پیشونی و چشم‌هام کشیدم. _ «خیل خب...من یه ایده بهتر دارم.» دستم رو پایین آوردم و نگاهش کردم. _ «من قوانین خودمو روی کاغذ می‌نویسم و به شما میدم، شما هم قوانین خودتونو بنویسید و بدید به من.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.00 KB

بریم پارت بعدی؟!👀

های هانے🌻✨️صبــحتون زیبا

sticker.webp0.00 KB

Repost from 𝟎𝟎𝟏𓅛
از اینـــجا مےتونیم همو داشته باشیم👀🫰
از اینـــجا مےتونیم همو داشته باشیم👀🫰

sticker.webp0.01 KB

نمےزنید بریم پارت بعدی؟!

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁴⁷ چهره لعنتیش هیچ تغییری نکرد. مثل مجسمه‌‌های سنگی فقط نگاهم می‌کرد. _ «ولی اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه دستت بهم بخوره، اون وقت...» قبل از اینکه جمله‌م تموم بشه، بیشتر خم شد توی صورتم. _ «اون وقت چی، آلما؟» نفسم رو با زور بیرون دادم. _ (لعنتی... اسم منو اینجوری صدا نزن.) یقه‌ش رو ول کردم و با نفرت بهش خیره شدم. _ «اون‌وقت کاری میکنم مرغ‌های آسمون به حالت گریه کنن» سرش رو کمی کج کرد و آروم گفت: _ «منم همین‌طور، آلما.» اخم کردم. _ «چی؟» بدون اینکه نگاهش از صورتم برداشته بشه، جواب داد: _ «منم همین‌قدر ازت متنفرم.» نگاهم برای لحظه‌ای لرزید. _ «بهتر.» بعد شمرده و آروم ادامه داد: _ «پس بهتره به قوانین هم احترام بذاریم.» نیشخند زدم. _ «قوانین تو؟» سرم رو کمی کج کردم مثل خودش. _ «قوانین تو خودش بی‌احترامی به حقوق بقیه‌ست، آقای محترم.» سکوت بینمون کش اومد. نفسمو آروم بیرون دادم. _ (لعنت بهت...) یه نفس عمیق کشیدم و سرمو انداختم پایین. _ (آروم باش آلما...) نباید می‌ذاشتم دوباره اعصابمو به هم بریزه. لبخند مصنوعی‌ای زدم و گفتم: _ «خیلی خب جناب آقازاده.» یه قدم عقب رفتم و سرمو بالا آوردم. مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کردم. _ «من سعی می‌کنم به قوانینی که برای این خونه تعیین کردین احترام بذارم.» چشم ازم نگرفت. حتی پلک هم نزد. فقط آروم گفت: _ «خوبه.» شونه‌ای بالا انداختم. _ «در عوض شما هم لطفاً به حریم شخصی من احترام بذارید.» چند ثانیه گذشت. هیچی نگفت. همین سکوتش بیشتر از هر جوابی اعصابم رو خرد می‌کرد. _ «و یه چیز دیگه.» نگاهی گذرا بهش انداختم. _ (باید همین اول تکلیف همه چیز روشن بشه.) صدای آرومش بلند شد. _ «بگو، آلما.» بازم اسمم‌رو اونجوری صدا زد. بدون خانم، بدون هیچ پسوندی. اولین چیزی که دلم می‌خواست بگم همین بود؛ اینکه لااقل یه «خانم» کنارش بذاره. ولی ترجیح دادم ازش بگذرم. _ «ما از این به بعد قراره زیر یه سقف زندگی کنیم.» مکث کوتاهی کردم. _ «نه شما شناختی از من داری، نه من از شما.» _ «خب.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.00 KB

#ناشناس شما هَم این مشڪل رو داریـــد بچه‌ها😶؟! چون پارت‌ها ڪاملاً مرتب و پشت سر هم آپلود شدن💁🏿‍♀️اگه به این مشڪل برخوردید،
#ناشناس
شما هَم این مشڪل رو داریـــد بچه‌ها😶؟! چون پارت‌ها ڪاملاً مرتب و پشت سر هم آپلود شدن💁🏿‍♀️اگه به این مشڪل برخوردید، یڪبار ریفلِش ڪنید تلگرامتون‌رو و دوبـــاره وارد شید؛

sticker.webp0.01 KB

ری‌اکشن‌هارو بکوبید که بریم بعدی

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁴⁶ خواستم جوابش رو بدم که دستش رو بالا آورد و شستش روی لبم نشست؛ _ «ساکت باش و فقط گوش بده.» چشم‌هام ریز شد. همه عضلات بدنم از عصبانیت منقبض شده بودن، اما چیزی نگفتم. فقط نگاهمو توی چشم‌هاش نگه داشتم. وقتی مطمئن شد حرفی نمی‌زنم، شمرده و آروم ادامه داد: _ «قانون‌شکنی توی این خونه ممنوعه، آلما.» اسمم رو مثل همیشه با همون لحن خاص صدا زد. لحنی که نمی‌دونستم چرا تا این حد روی اعصابم بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خشمم رو پنهان نکنم. تمام نفرت و لجبازی‌ای که داشتم، توی نگاهم جمع شده بود. اما اون همچنان خونسرد نگاهم می‌کرد؛ چند لحظه سکوت بینمون افتاد. حس کردم نوک انگشتش روی لبم حرکت کرد. و خیلی نامحسوس نگاهش از چشم‌هام سر خورد و روی لب‌هام نشست. پلکم چند بار پرید و چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز شد. دستم رفت سمت مچش. لب‌هام به زور تکون خورد و فقط تونستم بگم: _ «عو...ضی... ولم...» با دستش محکم‌تر فکم رو گرفت. انگشت‌هاش اون‌قدر به لپ‌هام فشار می‌آورد که لب‌هام بی‌اختیار از هم فاصله گرفته بود. هرچی تقلا می‌کردم دستش رو کنار بزنم، هیچ فایده‌ای نداشت. قدش رو صاف‌تر کرد، اما هنوز سرش پایین بود و مستقیم توی چشم‌هام نگاه می‌کرد. _ «دلت می‌خواد با روش تربیت من ادب بشی؟» به ساعدش چنگ می‌زدم. تقلا کردم و در نهایت فقط یه صدای خفه از ته گلوم بیرون اومد: _ «ول... کن...» چند ثانیه مکث کرد. فشار دستش کمتر شد. از فرصت استفاده کردم و با تمام زورم دستش رو پس زدم. بلافاصله از جام بلند شدم، اما به جای اینکه عقب بکشم، با هر دو دست به سینه‌ش فشار آوردم و به عقب هلش دادم؛ فقط چند قدم عقب رفت. نه تعادلش به هم خورد و نه اخمی کرد. فقط گوشه لبش خیلی کم تکون خورد. بعد دست‌هاش رو توی جیب شلوارش فرو کرد و همون‌طور خیره نگاهم کرد. حرص همه وجودم رو گرفته بود. _ (اگه الان عقب بکشم، تا آخرش یه آدم ترسو و توسری‌خور باقی می‌مونم.) لپ‌هام درد می‌کرد. بازوم هم هنوز زُق‌زُق می‌کرد. با این حال چند قدم فاصله بینمون رو پر کردم و درست مقابلش وایستادم. برای نگاه کردن به صورتش مجبور بودم سرم رو کامل بالا بگیرم. دستم رو جلو بردم و یقه تیشرت طوسی‌ رنگش رو گرفتم. _ «چشماتو باز کن و توی چشمام نگاه کن...» اون‌قدر چشم‌هام رو باز نگه داشته بودم که می‌سوخت و اشک گوشه‌شون جمع شده بود. _ «فکر نکن چون زورِت بیشتره می‌تونی بهم زور بگی.» نفسم لرزید، اما ادامه دادم: _ «من بیدی نیستم که با هر بادی بلرزم...» چهره لعنتیش هیچ تغییری نکرد. مثل مجسمه‌‌های سنگی فقط نگاهم می‌کرد. _ «ولی اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه دستت بهم بخوره، اون وقت...» 🚸اِدامہ دارد...