𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more335
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3530 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁴⁵
صدای قدمهایی که از طبقه پائین اومد، رشته افکارمو پاره کرد.
سرمو بلند کردم. چند لحظه به سمت راهپلهها خیره موندم. بعد آروم از جام بلند شدم.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
_ (فعلاً وقت فکر کردن به گذشته نیست.)
نگاهم روی پلهها ثابت موند.
_ (اول باید به یه مشکل کوچیکتر رسیدگی کنم.)
و به سمت راهپلهها راه افتادم.
[ آلما ]
آروم زیر لب زمزمه کردم:
_ «فردا نه... پسفردا.»
همینطور که پلهها رو یکییکی بالا میرفتم، توی فکر فرو رفته بودم. باید فردا میرفتم بازار و خرید میکردم. توی ذهنم مدام برنامههامو مرور میکردم.
_ (باید تا صبح درس بخونم، بعد سه ساعت بخوابم. ساعت ده برم خرید، برگردم خونه، دوباره درس بخونم و شب یه کم استراحت کنم.)
وسط پلهها وایستادم و لبخندی روی لبم نشست.
یه بشکن ریز زدم.
_ «این بهترین راهشه. نه از درسم میمونم، نه حرف عمه رو زمین میندازم.»
با ذوقی که از برنامهریزیم گرفته بودم، قدمهام تندتر شد.
اتاق من تقریباً روبهروی راهپلهها بود و چند متر اونطرفتر، سمت راست، اتاق هارون قرار داشت.
هنوز به آخر پلهها نرسیده بودم که چشمم افتاد به در اتاقش.
_ (فقط به خاطر عمه این کارو میکنما... فکر نکن خبریه.)
لبخندم پررنگتر شد.
آخرین پله رو رد کردم و خواستم به سمت اتاقم برم که ناگهان بازوم کشیده شد.
همهچیز اونقدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت واکنش نداشتم.
فقط حس کردم تعادلم به هم خورد و لحظهای بعد روی کاناپه پذیرایی افتادم.
چند ثانیه فقط به کوسن روی مبل خیره موندم. بازوم درد میکرد؛ اونقدر که انگار رگش کشیده شده باشه.
آروم سرم رو بالا آوردم. نگاهم مستقیم توی چشمهای آبی و بیاحساس هارون قفل شد.
کمکم شوک اولیه از سرم پرید. نیشخندی روی لبم نشست.
_ (خوبه... کمکم داری اون روی واقعیتو نشون میدی.)
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، خم شد و مقابلم وایستاد.
نگاهش از روی صورتم کنار نمیرفت.
با وجود عصبانیتی که توی وجودم میجوشید، حاضر نبودم نگاهمو ازش بگیرم.
برعکس من، کاملاً خونسرد به نظر میرسید.
_ «حرفامو برای کسی دوبار تکرار نمیکنم، آلما.»
نیشخندم عمیقتر شد.
خواستم جوابش رو بدم که دستش رو بالا آورد و شستش روی لبم نشست؛
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁴⁴
_ (از قانونشکنها متنفرم.)
زرورق رو باز کردم و آبنبات رو روی زبونم گذاشتم. سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم. آروم آبنبات رو مکیدم و طعم شیرین توتفرنگی کمکم توی دهنم پخش شد.
از وقتی اومده بودم بالا، توی پذیرایی منتظر نشسته بودم تا تکلیف آلما، این دختر زبوندراز و یکدنده، رو روشن کنم.
چشمامو باز کردم و به لاین نوری سقف خیره شدم.
_ (خوشبختانه رام کردن موجودات وحشی رو خوب بلدم...)
گوشه لبم بالا رفت.
_ (اتفاقاً حوصلهمم سر رفته بود. یه کم سرگرمی بد نیست.)
نگاهم روی ساعت دیواری نشست. بیست دقیقه گذشته بود. زیادی طول کشیده بود.
این مدت تقریباً دستم اومده بود که برنامه روزانهش چطوریه؛ بعد شام میرفت اتاقش، حدود نیم ساعت بعد برمیگشت پایین و کنار عصمت مینشست پای سریالهای ترکی.
اما امشب خبری ازش نبود.
پوزخندی زدم.
_ (واقعاً مسخرهست.)
با اینکه باید میرفتم سراغ لپتاپ هومن و پوشه رمزدارش رو بررسی میکردم، هنوز اینجا نشسته بودم و منتظر اون دخترک سرتق بودم.
دستی روی صورتم کشیدم و نگاهم روی ظرف آبنباتها موند.
تمام اسناد مربوط به رانتهای پروژه ساحل جنوب دست کیان بود؛ همون مدارکی که سالها بعد تبدیل شده بودن به اهرم فشاری علیه پدرم و عمو فرهاد.
اما یه چیز سر جاش نبود.
طبق چیزی که کیان گفته بود، از همون روز اول تمام اسناد پروژه دست خودش بوده؛ اسنادی که حالا مثل طنابی دور گردن من افتاده بودن.
انگشتام روی دسته چوبی مبل ضرب گرفته بود.
_ (چطور ممکنه همه مدارک دست کیان افتاده باشه؟)
هرچی بیشتر بهش فکر میکردم، کمتر قانع میشدم. پدرم آدم سادهای نبود.
سالها تجارت کرده بود، با آدمهای بانفوذ نشست و برخاست داشت و برای هر معامله چند قدم جلوتر رو میدید.
پس چطور اجازه داده بود تمام برگهای برنده دست یه نفر جمع بشه؟
اعتماد میکرد...
اما هیچوقت کورکورانه نه.
اخمی بین ابروهام نشست.
_ (نه... یه چیزی رو نگفته.)
کیان فقط نتیجه رو تعریف کرده بود؛ نه مسیری که به اون نتیجه رسیده بود.
شاید بخشی از اسناد از اول دست خودش بوده. شاید اصلاً پدرم بعضی مدارک رو عمداً بهش سپرده بوده.
یا شاید...
نگاهم روی میز ثابت موند.
_ (یه نفر دیگه بینشون بوده.)
فکم منقبض شد.
_ (یه نفر که اون، اسناد رو به دستش رسونده.)
کسی که اسمش هیچوقت توی حرفهای کیان نیومده بود. حتی اسمش هیچوقت توی قراردادها ثبت نشده بود. کسی که باعث شده بود کیان بعد از این همه سال هنوز دست بالا رو داشته باشه.
صدای قدمهایی که از طبقه پائین اومد، رشته افکارمو پاره کرد.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁴³
اخمام رفت توی هم.
_ (یه جای کار میلنگه...)
از وقتی اومده بودم این خونه بارها این صحنه رو دیده بودم. عمه بیش از حد حرف هارون رو گوش میکرد. نه از روی اجبار... یه چیز دیگه بود.
یه چیزی که نمیفهمیدمش.
_ (انگار ازش حساب میبره.)
خم شدم و دستش رو گرفتم.
_ «عمه... اذیتت نمیکنه که؟»
نگاهش این بار کاملاً متعجب شد.
بعد خندید.
_ «نه عزیزم.»
سرش رو به نشونه مخالفت تکون داد.
_ «شاید به ظاهر خشک و سختگیر به نظر بیاد، ولی هارون دل خیلی نرمی داره.»
نیشخند کوچیکی زدم.
_ (دل نرمش بخوره توی فرق سرش.)
عمه ادامه داد:
_ «چند روز پیش رفتیم دکتر.»
ابروهام بالا رفت.
_ «دکتر؟»
_ «آره. یادته گفتی میخوای با بچههای دانشگاه والیبال بازی کنی؟»
سر تکون دادم.
_ «خب؟»
عمه نفس آرومی کشید.
_ «دکتر گفت وضع قلبم نسبت به قبل بدتر شده. باید تا جایی که میشه از استرس و هیجان دور باشم.»
اخم کردم.
_ «الهی فدات بشم...»
دستم رو روی دستش گذاشتم.
_ «عمه، هر وقت خواستی بری دکتر فقط بهم بگو. من خودم میام همراهت.»
لبخند مهربونی زد.
_ «همین که تو توی این خونه پیش منی خودش یه دنیاست. نمیخوام بیشتر از این زحمتت بدم.»
میدونستم تعارف میکنه. عمه از اون آدمایی بود که حتی وقتی به کمک احتیاج داشت، به زبون نمیآورد.
برای همین خندیدم و گفتم:
_ «مفتخور آوردین خونهتون، بذار لااقل یه استفادهای ازش بشه.»
عمه چپچپ نگام کرد، ولی خنده گوشه لبش بود.
چند ثانیه بعد یاد حرف ناهید افتادم.
_ «راستی عمه... ناهید خانوم میگفت کارم داشتی؟»
_ «آره عزیزم.»
لبخندش پررنگتر شد.
_ «یه زحمت کوچولو برات دارم.»
[ هارون ]
آبنبات توتفرنگی پیچیدهشده داخل زرورق رو از روی میز برداشتم و چند لحظه بین انگشتام چرخوندم.
_ (از قانونشکنها متنفرم.)
زرورق رو باز کردم و آبنبات رو روی زبونم گذاشتم. سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁴²
بعد عمه با لحن محکمتری گفت:
_ «فردا هم هیچکس برای من تصمیم نمیگیره. نه تو هارون، نه تو آلما.»
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت هارون. اونم همون لحظه سرشو بلند کرد. برای یک ثانیه نگاههامون به هم گره خورد.
همون یک ثانیه کافی بود که هر دومون همزمان چشم بدزدیم.
پشیمون بودم از کاری که کرده بودم. واقعاً قصد نداشتم بحثمون تا این حد بالا بگیره. از اولش هم عصبی بودم؛ از نگاههایی که هارون سر میز شام بهم میکرد، از اون نیشخندهای گاه و بیگاهش که انگار فقط برای حرص دادن من ساخته شده بود.
حس بدی داشتم؛ یه جور احساس تحقیر.
_ (فقط میخواستم بفهمه نظرش برام هیچ اهمیتی نداره...)
ولی فکر نمیکردم آخرش عمه وسط بیفته و اعصابش خرد بشه.
چند لحظه بعد هارون بدون اینکه چیزی بگه از جاش بلند شد. بشقابش هنوز نصفه مونده بود. آروم صندلی رو عقب کشید و رفت سمت پلهها.
نگاهم دنبالش رفت.
_ (آخی... غذاشم نتونست کوفت کنه.)
لبم جمع شد تا خندهم نگیره.
_ (البته حقشه.)
اما ته دلم از ناراحت شدن عمه معذب بودم. نه از خود هارون.
صدای آروم عمه باعث شد از فکرام بیرون بیام.
_ «آلما؟»
سرمو بلند کردم.
_ «جونم عمه؟»
لبخند کمرنگی زد.
_ «ناراحت شدی عزیزم؟»
ابروهام بالا پرید.
_ «ناراحت؟ از چی؟»
_ «از اینکه سرت داد زدم.»
همون لحظه از جام بلند شدم و رفتم کنارش. خم شدم و بغلش کردم.
_ «الهی قربونت بشم، من پوستکلفتتر از این حرفام.»
عمه دستی روی بازوم کشید.
_ «بازم نباید اونجوری برخورد میکردم.»
ازش فاصله گرفتم و انگشتمو به نشونه تشر تکون دادم.
_ «اتفاقاً شما نباید وقتی من و پسرت داریم جر و بحث میکنیم از کوره در بری. اونم با این وضعیت قلبت.»
بعد آرومتر اضافه کردم:
_ «اگه شما اجازه بدی اونو خودم مینشونم سر جاش.»
چشمکی زدم.
عمه خندهش گرفت و سرش رو تکون داد.
_ «بهتره زیاد سر به سرش نذاری.»
به میز تکیه دادم و دست به سینه ایستادم.
_ «عمه؟»
_ «جانم؟»
این سؤال چند وقته توی ذهنم گیر کرده بود.
_ «چرا میذاری برات تعیین تکلیف کنه؟ هرچی باشه جای پسرته.»
لبخند عمه کمرنگ شد.
چند ثانیه فقط نگام کرد. جوری که انگار نمیدونست چی جواب بده.
اخمام رفت توی هم.
_ (یه جای کار میلنگه...)
🚸اِدامہ دارد...
