𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more335
Subscribers
-124 hours
-47 days
-3630 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹²¹
بدنم به سمت عقب متمایل شد و زمین زیر پام خالی شد. همون لحظه صدای محکم هارون توی گوشم پیچید:
_ «مراقب باش.»
زمان برای چند ثانیه عجیب کند شد.
در حالی که داشتم میافتادم، چشمهام ناخودآگاه توی چشمهای آبیش قفل شد.
چشمهام رو بستم و خودم رو برای برخورد با زمین آماده کردم.
اما برخوردی اتفاق نیفتاد. فقط فشار محکمی پشت کمرم حس کردم.
یه دست دور کمرم حلقه شد و قبل از اینکه بیوفتم، من رو بالا کشید.
نفسم بند اومد. وقتی چشامو باز کردم، خودم رو درست مقابلش دیدم.
انقدر نزدیک که گرمای بدنش رو حس میکردم.
شکمم به شکمش چسبیده بود و دستش هنوز پشت کمرم قرار داشت.
از شوک و هیجان افتادن، نفسهام تند شده بود.
آروم سرم رو بالا آوردم. نگاهش مستقیم روی صورتم بود. چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم. بعد بالاخره با همون صدای آروم همیشگیش پرسید:
_ «حالت خوبه؟»
پلک زدم و تازه به خودم اومدم.
دستم رو روی بازوش گذاشتم و با عجله ازش فاصله گرفتم.
_ «اگه وسط راه مردم سبز نشید، بهتر میتونم راه برم.»
گوشه لبش تکون خورد؛ چیزی بین لبخند و پوزخند.
_ «بهتر جلوی پاتو نگاه کنی.»
اخمام توی هم رفت.
_ «خیلی ممنون از راهنمایی ارزشمندتون.»
[ هارون ]
ساکهاشو برداشت و راه افتاد سمت خونه.
از مدل راه رفتنش معلوم بود وزن وسایل اذیتش میکنه.
نفسمو بیرون دادم و از سر تأسف سری تکون دادم.
_ (لجباز...)
دو تا کیف دستی باقیمونده رو برداشتم و پشت سرش وارد خونه شدم.
در رو با پاش باز کرد و رفت داخل. صدای نفسنفس زدنش میاومد.
ناهید از گوشه سالن سلامی کرد، اما حتی یه قدم جلو نیومد که کمکش کنه.
نگاهم روی ناهید موند.
تقریباً پشت سر آلما بودم که ساکهاشو کنار مبل گذاشت و ناگهانی برگشت.
فاصلهمون زیادی کم بود.
فرق سرش محکم خورد به سینهم.
متعادل نبود.
یه قدم عقب رفت تا ازم فاصله بگیره اما پاش به بند ساک گیر کرد.
همون لحظه بدنش به عقب متمایل شد.
_ «مراقب باش!»
کیفها از دستم افتادن روی زمین و دستم بیاختیار دور کمرش حلقه شد. قبل از اینکه زمین بخوره کشیدمش سمت خودم.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹²⁰
یه لحظه سکوت افتاد.
بعد عقب رفتم و نگاهمو ازش گرفتم.
اون هنوز همونجا بود، با همون لبخند کنترلشده، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
ماشینو روشن کرد و وارد حیاط شد.
اعصابم به هم ریخته بود، ولی نمیخواستم نشون بدم. از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت صندوق عقب.
درب صندوق بالا رفت، دستم رفت سمت ساکها که دستش جلوی حرکتمو گرفت.
_ «هاشم میارتشون.»
نگاه تیزی انداختم بهش، دستشو از روی دستم کنار زدم.
_ «لازم نکرده.»
دوتا ساک و کیفدستیهامو خودم برداشتم.
کل مدت فقط نگام میکرد، بدون اینکه کمک کنه یا چیزی بگه.
برگشتم سمتش، یه چیزی توی سر دلم جمع شده بود که باید میگفتم.
نیشخندمو نگه داشتم.
_ «ببین پسره جویجوز، فکر نکن عددی هستی که بخوای منو تحقیر کنی.»
یه قدم جلوتر رفتم.
_ «اصلاً ارزش حرص خوردن نداری هانی. حرفهات صد من یه غازه، الکی زور نزن.»
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد با همون آرامش همیشگی گفت:
_ «خوشحالم که الان قوانین رو بعدی، آلما.»
پوزخند زدم، بدون اینکه جواب بدم برگشتم سمت پلههای ایوان.
باید ساکها رو میبردم داخل… و بعد برمیگشتم برای بقیه وسایل رو میاوردم؛
با سر پایین وارد خونه شدم. دستههای ساک انقدر توی دستم سنگین شده بود که نفسنفس میزدم.
صدای ناهید از گوشه سالن بلند شد:
_ «سلام خانوم، خوش اومدید.»
سرم رو بلند کردم. چند قدم اونطرفتر وایستاده بود؛ نه جلو اومد، نه حتی تعارف کرد کمکم کنه. فقط دست به کمر نگاهم میکرد.
آروم جواب دادم:
_ «سلام، ممنون.»
چند قدم جلو رفتم و ساکها رو کنار مبل گذاشتم. میخواستم برگردم بیرون و باقی وسایلم رو بیارم.
یه نگاه کوتاه به ناهید انداختم. همون لحظه صورتش رو ازم برگردوند و بدون حرف رفت سمت آشپزخونه.
نیشخند کمرنگی روی لبم نشست.
_ (چه استقبال گرمی!)
پشتم رو بهش کردم و چرخیدم سمت در؛ اما همون لحظه محکم پیشونیم خورد به سینه نفری که پشت سرم وایستاده بود.
قبل از اینکه حتی سرم رو بالا بیارم، بوی آشنای عطرش بهم فهموند کیه.
دستم رو روی سینهش گذاشتم و خواستم خودم رو عقب بکشم، اما پام به بند یکی از ساکها گیر کرد.
تعادلم کامل به هم ریخت.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹¹⁹
بدون معطلی شروع کرد:
_ «هر خونهای قوانین خودش رو داره. قاعدتاً تو اینو خوب میدونی.»
آروم سرمو تکون دادم. فقط برای اینکه حرفش رو ادامه بده.
_ «خیلی سادهست. مطمئنم راحت یاد میگیریش.»
حس میکردم وارد یه فضای بسته شدم… شبیه یه چارچوب خشک و کنترلشده.
با طمأنینه ادامه داد، یکییکی و دقیق:
_ «از ساعت هشت شب به بعد نمیتونی بیرون بمونی. رفتوآمدت باید حسابشده باشه… بدون هماهنگی هیچجا نمیری.»
مکث کرد. نه برای فکر کردن، برای اینکه مطمئن شه حرفش کامل توی ذهنم نشسته.
_ «متوجهی آلما؟»
ضربان قلبم اونقدر بالا رفته بود که حس میکردم توی گوشم میزنه. پلکم ناخودآگاه میپرید.
_ (این عوضی دقیقاً فکر کرده من چیام؟)
نگاهمو تیز روی صورتش نگه داشتم.
یه نیشخند کمرنگ گوشه لبم نشست، اما بیشتر از عصبانیت، از اون حس تحقیر کنترلشدهای که سعی میکرد بهم القا کنه.
_ (فکر میکنی چون پولداری میتونی تحقیرم کنی؟ هه…)
چشمهام میسوخت، ولی اجازه ندادم حتی یه قطره اشکم بیفته. نفسمو کنترل کردم.
آروم، با لبخندی که بیشتر از اینکه واقعی باشه، دفاعی بود، گفتم:
_ «خب… بعدی؟»
لبخند زد، اما از اون لبخندهایی نبود که آدمو آروم کنه؛ بیشتر شبیه این بود که داره عمداً حرصتو در میاره.
_ «قبل از رفتنت حتماً خبر میدی. بیرون هم که میری، گوشیت خاموش نمیمونه.»
همون نیشخند رو نگه داشتم و سر تکون دادم که ادامه داد:
_ «هر جا هم بخوای بری، به شمشاد میگی. اون میبرهت.»
نگاهش رو از من گرفت و مستقیم دوخت به روبهرو.
_ «بدون اطلاع، هیچ غریبهای وارد خونه نمیشه. و در مورد مسائل داخل این خونه…»
آروم برگشت سمتم، مکث کرد و شمرده گفت:
_ «به... احدی... چیزی... نمیگی.»
چشمهاش ریز شد.
واضح بود منظورش اون دفعهایه که با مامان حرف زده بودم و ایشون فالگوش وایستاده بود؛
نیشخندم صدا دار شد.
_ «تموم شد، ارباب؟»
واکنشش خیلی کوتاه بود، اما دیدم نگاهش یه لحظه تغییر کرد؛ انگار اون کلمه یه جایی توی وجودش اثر گذاشت.
_ «نه. یه چیز دیگه هم هست.»
_ «بفرمایید، نذارین تو دلتون بمونه.»
یه ذره خم شد جلوتر و آرنجش روی کنسول میانی قرار گرفت.
_ «من از کنجکاوی تو زندگی بقیه متنفرم!»
این بار من هم یه قدم جلو رفتم، اونقدر نزدیک که نفسش میخورد به صورتم.
نیشخندمو پررنگتر کردم.
_ «نگران نباش… اصلاً برام مهم نیستی که کنجکاوت بشم.»
یه لحظه سکوت افتاد.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹¹⁸
یه نفس عمیق کشیدم تا شاید خودمو آروم کنم، اما قبل از اینکه بازدم کنم، دستش زیر چونم نشست.
بدون اینکه فرصت واکنشی داشته باشم، فکمو توی دستش گرفت و صورتمو به سمت خودش برگردوند.
همون لحظه نفسم توی سینهم گیر کرد.
گرمای لمسش از زیر چونم بالا خزید و روی پوست صورتم پخش شد. انگار خون با عجله توی رگهام دویده بود؛
گونههام داغ شده بودن و قلبم بیقرارتر از قبل به سینهم میکوبید.
با وجود تمام تلاشم برای فرار از نگاهش، حالا فاصله زیادی بینمون نبود؛
از گرما، اشک توی چشمهام جمع شد.
_ «توجهت رو میخوام آلما.»
دستش هنوز زیر چونم بود.
نه با خشونت، نه با عجله… دقیق، حسابشده؛ نگاهش از صورتم جدا نمیشد؛
_ «وقتی باهات حرف میزنم…»
بدنم بین یخ و آتیش گیر کرد.
دستامو جمع کردم و با تمام نیرویی که داشتم، دستش رو از زیر چونم پس زدم.
_ (بیحیا… عوضی.)
صورتمو سریع ازش گرفتم. اما حتی اون فاصله بینمونم هم حس آزادی نمیداد؛
دستم رفت سمت دستگیره در. سریع، غریزی، فقط برای فرار.
ولی قفل بود.
نگاهش رو ازم برنداشته بود. انگار از اول هم میدونست این واکنش رو نشون میدم.
_ «درو باز کن.»
برگشتم سمتش. پشیمونی توی سینهم سنگینی میکرد. کاش همون اول با بابام دعوا میکردم، ولی پامو توی خونهی عمه نمیذاشتم که گیر این مرد هیز بیفتم.
صدام رو بالا بردم.
_ «گوشات نمیشنوه؟ گفتم درو باز کن…»
سرش کمی عقب رفت، انگار داشت منو از فاصلهای امنتر تحلیل میکرد.
_ «آروم باش.»
صدای خودش همچنان پایین و کنترلشده بود. همین ثباتش ترسناکتر از هر داد و بیدادی بود.
احساساتش اصلاً وارد تصمیمهاش نمیشدن؛ فقط نتیجه براش مهم بود.
مکث کرد. بعد خیلی ساده ادامه داد.
_ «حرفامو که زدم، میتونی بری.»
چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. بعد خیلی آروم زمزمه کردم:
_ «بفرمایید، میشنوم.»
باید یهکم نرمتر رفتار میکردم.
مجبور بودم باهاش راه بیام تا ولم کنه برم. میترسیدم هر واکنش تند، فقط بیشتر نگهم داره… یا بدتر، توجهش بیشتر جلب بشه.
بدون معطلی شروع کرد:
_ «هر خونهای قوانین خودش رو داره. قاعدتاً تو اینو خوب میدونی.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹¹⁷
یه «هوم» آروم گفتم.
_ «خوبه.»
سکوت دوباره بینمون نشست. همون سکوت آشنایی که همیشه بین من و آلما وجود داشت؛ نه آزاردهنده بود، نه معذبکننده.
اما این بار فرق داشت. برای اولین بار دلم نمیخواست تمام مسیر توی سکوت بگذره.
دستام روی فرمون جابهجا شد. چند ثانیه بعد صداش زدم:
_ «آلما...»
نگاهش هنوز روی خیابون بود.
_ «بفرمایید جناب آقازاده.»
لحنش کاملاً مؤدب و رسمی بود؛
یه لحظه به نیمرخش نگاه کردم.
_ «نیازی نیست اینجوری رسمی حرف بزنی؟»
بالاخره سرش رو برگردوند.
_ «اتفاقا کاملا نیازه، هم برای شما هم برای من.»
_ «چرا باید نیاز باشه، مگه اومدی مصاحبه استخدامی؟!.»
نگاهشو ازم گرفت و رو به شیشه گفت:
_ «ترجیح میدم شماهم منو رسمی خطاب کنید.»
این بار واقعاً لبخند زدم. کنایهی توی حرفاشو میفهمیدم.
سرمو برنگردوندم، ولی از گوشهی چشم زیر نظرش داشتم. انگار تمام تلاشش رو میکرد که حتی یه لحظه هم نگاش سمت من نیاد.
_ «پدرت تو رو سپرده به من.»
لبش خیلی کم به تمسخر کش اومد. سکوتش باعث شد ادامه بدم.
_ «حضور تو کنار عصمت مطمئناً حالشو بهتر میکنه، اما...»
ماشین رو جلوی در ورودی نگه داشتم.
_ «قبل از اینکه وارد این خونه بشی، باید یهسری...»
نفسشو کلافه بیرون داد.
حرفم نصفه موند.
نگاهش از شیشهی جلو جدا شد و روی درختهای کوچه نشست. صورتشو کامل به سمت پنجره چرخونده بود؛ طوری که حتی نیمرخشم به سختی دیده میشد.
نگاهم بیاختیار از دستهایی که روی هم قفل کرده بود بالا رفت؛ از آستین مانتوش، تا چند رشته مو که از زیر شالش بیرون ریخته بود.
فکمو منقبض کردم.
_ (که اینطور...)
عمداً داشت فاصله حفظ میکرد.
[ آلما ]
عصبی بودم.
تمام مدت زانومو به زور ثابت نگه داشته بودم که شروع نکنه به تکون خوردن.
صورتمم تقریباً به سمت پنجره قفل شده بود؛ انقدر گردنم رو چرخونده بودم که کمکم درد گرفته بود، اما ترجیح میدادم همون درد رو تحمل کنم تا اینکه نگاهم به مرد کنار دستم بیفته.
چند ثانیهای میشد که ماشین جلوی در ورودی متوقف شده بود.
ولی نه من چیزی میگفتم، نه اون. فقط به در خونه خیره شده بودم.
_ (لعنتی... چرا زمان انقدر کش میاد؟)
یه نفس عمیق کشیدم تا شاید خودمو آروم کنم، اما قبل از اینکه بازدم کنم، دستش زیر چونم نشست.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹¹⁶
صاف وایستاد و کوتاه پرسید:
_ «بازم هست؟»
با مکث سر تکون دادم.
_ «نه... فقط همینا بود.»
سرش رو به نشونه فهمیدن تکون داد و جلوتر از من راه افتاد.
منم پشت سرش از ساختمان خارج شدم.
سمت درِ شاگرد رفتم، اما قبل از اینکه سوار بشم، برگشتم که یه بار دیگه به پنجرههای واحدمون نگاه کنم.
ته دلم یه حس دلتنگی ریزی میجنبید. بالاخره چند ماه از عمرم توی این خونه گذشته بود.
اما وقتی برگشتم، صحنهای که دیدم باعث شد چشام گرد بشه و لحظه بعد خندم بگیره.
سپیده، زهرا و فاطمه تقریباً از بالکن آویزون شده بودن و داشتن زاغ سیاه ما رو چوب میزدن.
رد نگاهشون رو گرفتم.
رسید به هارون که کنار صندوق عقب وایستاده بود و آخرین ساک رو جا میداد.
همون لحظه سرش بلند شد. چند ثانیه نگاهش توی نگاه من گره خورد.
زود نگاهمو دزدیدم.
_ (خدا بخیر بگذرونه، چجوری میخوام اینو تحمل کنم اللهاعلم...)
در ماشین رو باز کردم و سریع سوار شدم.
[ هارون ]
پشت فرمون جاگیر شدم و در رو بستم. دوستای آلما هنوز از بالکن آویزون بودن و بیپروا زل زده بودن به ماشین.
یه نگاه کوتاه بهشون انداختم و بعد رو به آلما گفتم:
_ «همیشه دوستات انقدر کنجکاون؟»
انگار غافلگیر شده باشه، سریع جواب داد:
_ «نه... اصلاً.»
بعد خودش هم از شیشه به سمت بالکن نگاه کرد و با لبخند مصنوعیای که بیشتر شبیه جمعوجور کردن اوضاع بود، گفت:
_ «یعنی... از مهربونیشونه. دارن بدرقهم
میکنن.»
گوشه لبم بالا رفت.
_ «فقط امیدوارم از شدت این مهربونی پرت نشن پایین.»
یه خنده خفه کرد.
_ «نه... مراقب خودشون هستن.»
نگاهمو ازش گرفتم و ماشین رو روشن کردم. آروم از کنار جدول فاصله گرفتم و از کوچه بیرون زدم.
از گوشه چشم دیدم که سرش رو برگردونده و به پشت نگاه میکنه؛
چند لحظه گذشت.
_ «انقدر برات سخته دل کندن؟»
سرش رو برگردوند و صاف نشست.
_ «نه.»
جوابش زیادی سریع بود.
یه «هوم» آروم گفتم.
_ «خوبه.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹¹⁵
لبمو کج کردم و گوشی رو چند لحظه توی دستم نگه داشتم.
یه چیزی توی ذهنم سوال شده بود.
_ (این که انقدر ادا و اصول داره، چرا خودش هی پا میشه میاد دنبال من؟)
حقیقتش ترجیح میدادم شمشاد دنبالم بیاد.
نه اینکه فرقی داشته باشه، ولی حضور خود هارون باعث میشد معذب بشم؛ مخصوصاً وقتی هیچوقت نمیفهمیدم پشت اون نگاه خونسردش دقیقاً چی میگذره.
گوشی هنوز زنگ میخورد.
نفسمو بیرون دادم و تماس رو وصل کردم.
بعد از اینکه تماس رو قطع کردم، با کمک دخترا وسایلم رو دونهدونه کنار آسانسور چیدیم.
قبل از رفتن برگشتم و یه دور خونه رو از نظر گذروندم.
_ «انشاءالله چیزی جا نذاشته باشم.»
بعد سمت دخترا رفتم و یکییکی بغلشون کردم.
_ «از طرف من از الهامم خداحافظی کنید.»
با چند تا متلک و شوخی بدرقهم کردن و منم بالاخره سوار آسانسور شدم.
وقتی به لابی رسیدم، وسایل رو بیرون کشیدم. خیلی زیاد نبودن، اما هر کدوم برای خودش وزنی داشت.
دو تا ساک و دو تا کیف دستی.
یکی از ساکها رو برداشتم و از ساختمان خارج شدم.
هارون به کاپوت ماشین تکیه داده بود و مشغول گوشیش بود.
سمتش رفتم.
_ «سلام، ببخشید منتظرتون گذاشتم.»
بدون اینکه سرش رو از روی گوشی بلند کنه گفت:
_ «عادت کردم.»
همونجا خشکم زد.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
_ (منظورش چیه عادت کردم؟ یعنی میخواد بگه من همیشه دیر میکنم؟)
وقتی دید همونطور وایستادم و حرکت نمیکنم، گوشی رو کنار گذاشت و سمت من اومد.
ساک رو از دستم گرفت و بدون حرف گذاشت توی صندوق عقب.
منتظر نموندم بپرسه وسیله دیگهای هم دارم یا نه، برگشتم سمت آسانسور تا بقیه وسایل رو بیارم.
اول دو تا کیف دستی رو برداشتم، بعد خواستم ساک دوم رو هم با اونیکی دست بلند کنم.
ولی نشد.
کیفها رو دوباره گذاشتم زمین و ساک رو برداشتم.
داشتم حساب میکردم چند بار باید این مسیر رو برم و برگردم که یهو وزن ساک سبک شد و از دستم کشیده شد.
سرم بالا رفت.
هارون بود.
بدون اینکه نگاهم کنه، ساک رو گرفت. بعد خم شد و دو تا کیف دستی رو هم برداشت.
صاف وایستاد و کوتاه پرسید:
_ «بازم هست؟»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹¹⁴
_ «خونه عمتِ دخترم، از چی خجالت میکشی؟»
بابا حتی نذاشت حرفم تموم بشه.
_ «بهتر از اینه که هر ماه واسه اون آپارتمان نقلی کلی اجاره بدی.»
زبونم بند اومده بود. فقط خدا رو شکر میکردم هارون اونجا نبود تا این صحنه رو ببینه و تا آخر عمر سوژه دستش بشم.
بابا اما تازه گرم شده بود.
_ «برو خونه عمت بمون. هم به عمت کمک میکنی، هم خرج کمتری روی دستمون میذاری.»
پلکم میپرید و دستام مشت شده بود.بابا همیشه بلد بود دقیقاً کجای عزت نفسم رو نشونه بگیره. آخر نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم.
_ «نه که شمام خیلی پول تو جیبی بهم میدی بابا.»
واقعیت رو گفته بودم.
بیشتر خرج خودمو خودم درمیآوردم؛ با کارهای موقت، سفارشهای ریز و هر چیزی که از دستم برمیاومد.
بابا بیخیال شونه بالا انداخت.
_ «خب منم بخاطر همین میگم. مگه چقدر وقت داری هم درس بخونی هم پول دربیاری؟»
بعد هم طبق معمول رفت سراغ مقایسه کردن.
_ «عصمت خودش بیعقلی کرد. رتبهش بد نبود. گفتم بره تربیت معلم که از همون اول حقوقبگیر بشه، خرجیشم دربیاد. گوشش بدهکار نبود.»
عمه بالاخره خندید و نجاتم داد.
_ «بسه دیگه صمد. من و آلما درباره اومدنش به اینجا با هم به تفاهم میرسیم. تو دیگه میتونی بری.»
با حرص سرمو تکون دادم تا اون خاطره از ذهنم بیرون بره.
لااقل یه خوبی داشت. وقتی دیروز هارون زنگ زد و گفت وسایلمو جمع کنم، فهمیدم عمه هیچ اشارهای نکرده که این ایده از بابای من بوده.
و همین برای حفظ باقیمونده غرورم کافی بود.
شاید عمه دلش برای عزت نفس تیکهتیکه شدهم سوخته بود...
زیپ ساک رو کشیدم و گذاشتمش کنار بقیه وسایلم، دم در ورودی.
صدای سپیده از پشت سرم بلند شد:
_ «کاش ما هم یه عمه پولدار داشتیم که اینجوری نازمونو بکشه.»
زهرا سریع اضافه کرد:
_ «و البته یه پسرِ شوهرعمه پولدار و چشمآبی!»
برگشتم سمتشون و دست به کمر وایستادم.
_ «پسرِ شوهرعمه.»
بعد راه افتادم سمت آشپزخونه و غرغرکنان ادامه دادم:
_ «تازه، دروغ چرا؟ ته دلمم خیلی راضی نیستم برم.»
زهرا به اپن تکیه داد.
_ «هم میبرنت خونهشون، هم باید منتتو بکشن؟ خوبه والا!»
یه لیوان آب برای خودم ریختم و برگشتم سمتش.
_ «زهرا خانم، منت روی سر منِ نه اونا.»
مکثی کردم و لیوان رو بین دستام چرخوندم.
_ «درضمن موقتی میرم. هارون گفت حال عمه خوب نیست و بهتره یه مدت اونجا باشم. بعدش برمیگردم پیش شماها.»
آب رو یه نفس سر کشیدم که همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد.
نگاهم افتاد روی صفحه.
هارون.
دقیقاً سر همون ساعتی که گفته بود.
لبمو کج کردم و گوشی رو چند لحظه توی دستم نگه داشتم.
🚸اِدامہ دارد...
