𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more335
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3530 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵⁷
با سر به کاغذ اشاره کرد.
_ «برای من فقط یکی کافیه.»
تازه همون موقع نگاهم افتاد به نوشته روی کاغذ. انقدر محو ظرافت خطش شده بودم که اصلاً به متنش دقت نکرده بودم.
چشمم روی حروف نشست و آروم زیر لب خوندم:
_ «فقط هارون کافیه.»
اخمام رفت توی هم.
_ (یعنی چی؟)
هارون که انگار حدس زده بود متوجه منظورش نشدم، خونسرد توضیح داد:
_ «باهام رسمی حرف نزن.»
چند لحظه به کاغذ نگاه کردم. مثل اینکه باید با این یکی کنار میومدم.
آروم سر تکون دادم.
_ «باشه... الان امضاش میکنم.»
_ «نیازی نیست.»
نگاهمو از کاغذ گرفتم و بهش دوختم.
_ «بهت اعتماد دارم.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
_ (بیشعور... هر بار یه جوری حرف میزنه که انگار داره رفتارای منو زیر سؤال میبره.)
لبخند کمرنگی زدم.
_ «حق دارید. آخه من مثل بعضیها زیر حرفم نمیزنم.»
این بار منتظر جوابش نموندم. کاغذا رو توی دستم مرتب کردم و سمت پلهها راه افتادم.
انقدر عجله داشتم که یادم رفت اصلاً باید برگهها رو اول توی اتاقم میذاشتم و بعد میومدم پائین؛
[ الهام ]
_ «بهت گفتم آلما گفته فردا میاد یه سر بهمون بزنه؟»
زمزمهوار فقط گفتم:
_ «هوم.»
زهرا روی تخت غلت زد و بهم نگاه کرد.
_ «چته الهام؟ از اون روزی که با فرخی رفتی بیرون، یه جوری شدی.»
نگاهم از صفحه گوشی کنده شد و روی صورتش نشست.
_ «هوم.»
زهرا این بار نشست سر جاش.
_ «الهام، اون دیوث بهت چی گفته که این شکلی شدی؟»
یکی از ابروهام بالا رفت و نیشخند کمجونی زدم.
_ «خب... چیزی نیست...»
_ «زود باش دیگه، جون به لبم کردی.»
گوشی رو خاموش کردم و انداختم کنار.
_ «هیچی... ولش کن.»
زهرا نوچی کرد و اومد کنارم نشست. دستشو انداخت دور شونههام و صورتشو نزدیک آورد.
_ «الهام؟ با من قهری؟»
سعی کردم نگاهم غمگین به نظر بیاد.
_ «راستش زهرا... پسر خوبی بود.»
زهرا مکث کرد.
_ «کی؟ فرخی؟»
_ «آره»
چند ثانیه نگام کرد.
_ «خب اگه خوشت اومده، باهاش قرار بذار.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵⁶
چشماش کمی درشت شد و یه لبخند تمسخرآمیز گوشه لبش نشست.
_ «فکر کنم آلما خانوم یه چیزی رو فراموش کرده.»
_ «چی رو؟»
_ «اینکه من یه مرد باوقار و متشخصم و حد و حدود یه دختر مجرد رو خیلی خوب میدونم.»
با هر کلمهای که میگفت، چشمام بیشتر گرد میشد. داشت از حرفایی که زده بودم، علیه خودم استفاده میکرد؛
_ (آلما... لال میشدی نمیمردی. چرا این حرفارو زدی بهش؟)
زبونم رو روی لبم کشیدم.
_ «دارم از حرفام پشیمون میشم.»
فوراً جواب داد:
_ «از حرفات؟»
بعد با طعنه اضافه کرد:
_ «مگه نگفتی اینا تعریفای عمهاته؟»
لب و دماغمو جمع کردم و چشمامو باریک کردم. دلم میخواست کله مرد مقابلمو بکوبم به دیوار. نفسی کشیدم و سعی کردم آروم بمونم.
دستش جلو اومد و خودکار رو از بین انگشتام بیرون کشید.
_ «بیا سختش نکنیم، خب؟»
درِ خودکار رو باز کرد، کاغذ رو روی رون پاش گذاشت و با حوصله روی قانون دهم خط کشید. بعد دوباره از اول تا آخرش رو رد کرد؛ انگار میخواست مطمئن بشه هیچ اثری ازش باقی نمونده.
بعد پایین برگه رو امضا کرد و کاغذ رو سمتم گرفت.
با مکث از دستش گرفتم.
_ «ازش یه کپی بگیر و برام بیار.»
کمی خم شد سمتم.
_ «فقط یادت نره، نسخه اصلیشو میخوام.»
دندونامو روی هم فشار دادم و به برگه خیره شدم که دوباره صداش اومد.
_ «همینجا وایستا.»
از گوشه چشم دیدم سمت میز جلوی مبلها رفت. یه برگه برداشت و برگشت. چند لحظه بهش نگاه کرد؛ بعد لبخند محوی زد و کاغذ رو سمتم گرفت.
_ «بگیر.»
آروم دستمو جلو بردم و گرفتمش.
اما به محض اینکه چشمم به نوشتهها افتاد، چشمام گرد شد. با ناباوری یه بار به کاغذ نگاه کردم، یه بار به خودش.
حروف با ظرافت کنار هم نشسته بودن؛ کشیدهها دقیق، فاصلهها حسابشده و پیچوخم کلمات اونقدر تمیز بود که بیشتر شبیه یه تابلوی خطاطی به نظر میرسید تا یه نوشته معمولی.
چشمام روی خطوط کشیده و منظم کاغذ ثابت موند.
_ (محاله این خط خودش باشه...)
آروم لب زدم:
_ «اینو خودتون نوشتید؟»
دستهاشو روی سینهاش قفل کرد و بدون اینکه جواب سوالمو بده، گفت:
_ «تو دهتا قانون نوشتی.»
با سر به کاغذ اشاره کرد.
_ «برای من فقط یکی کافیه.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵⁵
چند ثانیه مکث کرد.
_ «جدی؟»
اون لحنش… سرد نبود، ولی خطرناک بود. همون چیزی که باعث میشد آدم مطمئن نباشه دقیقاً توی سرش چی میگذره.
نگاهمو دزدیدم.
_ «بله… عمه خیلی از شما تعریف کرده. از شخصیت و وقارتون، از اینکه منطقی هستید..»
گلوم خشک شد.
_ «فکر کردم لازم باشه اینارو یادآوری کنم که سوءتفاهمی پیش نیاد.»
خودم هم از حجم حرفایی که زده بودم تعجب کردم. راستش عمه فقط یه بار گفته بود “پسر خشکی نیست”، بقیهشو خودم ساخته بودم که اوضاع نرمتر به نظر بیاد.
نگاهش هنوز روی من بود، اما سنگینتر از قبل. حس کردم حتی نفس کشیدن هم سخت شده؛
بعد از چند لحظه، خیلی آروم سرش رو تکون داد. نه تأیید کامل، نه رد کنه.
_ (یعنی قبول کرد…؟)
نفسمو حبس کرده بودم. دستم رفت سمت جیبم و خودکار قرمز رو بیرون آوردم.
_ «پس… اگه قبول کردید…»
خودکارو جلوش گرفتم.
_ «لطفاً امضا کنید.»
نگاهش از روی خودکار قرمزم سر خورد و روی صورتم نشست. پوزخند کمرنگی زد و فقط یک کلمه گفت:
_ «نه.»
پوکر نگاهش کردم.
_ «چرا نه؟!»
جوابی نداد.
_ «خب مشکلش چیه؟»
_ «همشو نمیتونم قبول کنم.»
چند بار پلک زدم و متعجب نگاهش کردم. وقتی نگاهمو دید، کاغذ رو برگردوند سمت من و انگشتای کشیدهش رو روی قانون دهم گذاشت.
_ «با این مشکل دارم.»
توی ذهنم متن رو خوندم.
_ (از شما ممنون میشم همونطور که بنده شما رو رسمی صدا میکنم، شما هم منو رسمی خطاب کنید.)
اخمام رفت توی هم.
_ «ببخشید، مشکلش چیه اونوقت؟»
_ «دلیلی نمیبینم این کارو بکنم.»
فقط خیره نگاهش کردم. ظاهرش کاملاً خنثی بود، ولی من داشتم از حرص منفجر میشدم.
_ «اتفاقاً دلیل داره.»
سرش رو کمی کج کرد، اما چیزی نگفت.
_ «اگه بخوایم راحت حرف بزنیم، کمکم رومون توی هم باز میشه، بعدم دلخوریهایی پیش میاد که نباید پیش بیاد.»
چشماش کمی درشت شد و یه لبخند تمسخرآمیز گوشه لبش نشست.
_ «فکر کنم آلما خانوم یه چیزی رو فراموش کرده.»
🚸اِدامہ دارد...
‼️ فصل دوم با چند روز تأخیر منتشر خواهد شد
🔸️ یه توضیح تکمیلی هم درباره اشتراک رمان برای دوستانی که درباره VIP سؤال داشتن: همونطور که قبلاً گفتم، فصل اول هر دو رمان «زیر سایههای آزِرث» و «شیطانی که او دید» بهصورت کامل و رایگان در تلگرام منتشر شده و میتونید بدون هیچ محدودیتی مطالعهشون کنید. اما فصلهای بعدی، پس از انتشار، بهصورت VIP در دسترس خواهند بود. شرایط دریافت اشتراک و نحوه دسترسی به فصلهای جدید رو بهزودی بهطور کامل براتون توضیح میدم. ممنون از صبر، حمایت و همراهی همیشگیتون 🤍✨
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵⁴
قبل از رفتن، یه خودکار قرمز هم گذاشتم توی جیبم.
_ (باید ازش یه جورایی تعهد بگیرم.)
از اتاق زدم بیرون. چند قدم که رفتم، دوباره مکث کردم.
_ (الان بدمش؟)
لبمو گزیدم.
_ (بجنب آلما، فقط یه کاغذه.)
آروم سمت اتاقش رفتم. جلوی در وایستادم و دستمو بالا آوردم. دو تا تقه زدم.
چند ثانیه صبر کردم.
جوابی نیومد.
اخمام رفت توی هم.
دوباره محکمتر زدم.
_ «ببخشید، منم… آلما.»
باز هم سکوت. اخمام رفت توی هم.
_ (خوابیده؟)
چند ضربه دیگه زدم، این بار محکمتر.
_ (اگه خواب باشه، باید بیدار شده باشه دیگه…)
زیر لب غر زدم.
_ «مامانم به من میگه مثل سنگ میخوابی...»
پوزخند زدم.
_ «بیا این یکیو ببین… انگار دنیا رو آب ببره اینو خواب میبره.»
خواستم برگردم که یه لحظه مکث کردم. زیادی زود بود برای خوابیدن؛
_ (نکنه حالش بد شده؟)
دستم رفت سمت دستگیره که همون لحظه صدای آرومش از پشت سرم اومد:
_ «میشکستیش خب.»
هول کردم و سریع برگشتم. هارون دقیقاً پشت سرم وایستاده بود؛ بیصدا، مثل همیشه. یک قدم عقب رفتم تا فاصله بگیرم.
لبخند مصنوعی زدم.
_ «اِ... اینجا بودید؟ فکر کردم...»
حرفمو قورت دادم و کاغذ رو جلو گرفتم.
_ «بفرمایید. اینا چیزاییه که میخوام رعایت کنید.»
مثل همیشه مستقیم نگاهم میکرد. چند لحظه هیچ واکنشی نشون نداد.
آروم دستشو جلو آورد و برگه رو گرفت. نفسی که حبس کرده بودم بیرون دادم.
چشمش روی کاغذ موند.
چند ثانیه بعد، گوشه لبش خیلی کم بالا رفت. یه ابرو بالا داد و دوباره نگاهش رو بین من و برگه جابهجا کرد.
_ «پس اینا…»
سرم پایین بود. آروم نگاهمو بالا آوردم.
_ «بله؟!»
چشمش هنوز روی برگه بود.
_ «خط قرمزاته؟»
نگاهش بالا اومد و مستقیم توی چشمم قفل شد.
آروم سر تکون دادم.
_ «بله.»
لبمو گزیدم و ادامه دادم، این بار با احتیاط بیشتر.
_ «چون شما مرد محترمی هستید، مطمئنم حد و حدودتون رو در برخورد با یه دختر مجرد میدونید.»
لبخندش محو شد.
چند ثانیه مکث کرد.
_ «جدی؟»
🚸اِدامہ دارد...
#اطلاعات داستان
𝐌𝐨𝐧𝐭𝐛𝐥𝐚𝐧𝐜 𝐌𝐞𝐢𝐬𝐭𝐞𝐫𝐬𝐭ü𝐜𝐤
● مـونبلان مایسترشتوک : یڪی از مشهورتریــن و لوڪسترین قلمهای نوشتاری جهان از برنــد آلمانے ᴍᴏɴᴛʙʟᴀɴᴄ، این مدل به خاطــر طراحے ڪلاسیک، بدنــهی رزین مشڪی بــراق، جزئیات طلایی یا پلاتینے و نشــان ستارهٔ سفید مونبلان روی درپوش شناخته مےشود. 🔸️ طراحے مینیمال، شیک و رسمے 🔸️ نماد اعتبار، ظرافت و ڪیفیت در دنیای نوشتافـزارهای لوڪس 🔸️ ساخت آلمـان🇩🇪 با دقت و ڪیفیت بسیار بالا 🔸️ مناسب برای نوشتار حرفــهای، امضا و خوشنویســے مدرنمایسترشتوک در زبان آلمانے به معنے «شاهڪار» است و از دههٔ 1920 تاڪنون یڪے از نمادینترین قلمهای دنیـا به شمار میرود. بسیاری از مدیران، نویسندگان و افراد سرشناس از این مجموعه استفاده ڪردهاند. از سایت تُرب مےتونید خریداری ڪنید بچهها👀👋
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵³
با اینکه هیچکس اجازه نداشت وارد این اتاق بشه. حتی ناهید. ولی حتی یذره گرد و خاک توی اتاق روی چیزی ننشسته بود؛
هر چند وقت یه بار خودم میومدم و تمیزش میکردم. نگاهم روی بومهای نقاشی، سهپایهها و قفسههای مرتب چرخید.
همه چیز دقیقاً سر جای خودش بود. همونجایی که آخرین بار گذاشته بودمش.
_ «حداقل شماها قانونمندید.»
زیر لب گفتم.
سمت دراور کنار پنجره رفتم. کشوی دوم رو باز کردم. داخلش پر بود از مدادهای طراحی، خودکارها، قلمموها، خطکشهای فلزی و وسایل نوشتافزار که بر اساس اندازه و کاربرد کنار هم چیده شده بودن.
نگاهم بین وسایل چرخید.
_ «خب... باید همینجا باشن»
چند ثانیه بعد چیزی که دنبالش بودم پیدا شد.
دو تا خودکار. هر دو رو بیرون آوردم و کشو رو بستم. خودکارها رو جلوی صورتم گرفتم.
_ «پارکر سونت...»
نگاهم رفت روی دومی.
_ «مونبلان مایسترشتوک.»
چند لحظه سبکسنگینشون کردم. انتخاب سختی نبود. در نهایت مونبلان رو نگه داشتم و پارکر رو سر جاش برگردوندم.
دفتر رو باز کردم و روی میز گذاشتم.
گوشه لبم کمی بالا رفت.
_ «قوانین من...»
جالب بود.
سالها بود برای کسی توضیح نمیدادم که چطور باید توی فضای شخصی من زندگی کنه.
اما حالا یه نفر وارد خونه شده بود که انگار هیچ علاقهای هم به رعایت کردن مرزها نداشت.
نوک خودکار رو روی کاغذ گذاشتم.
[ آلما ]
یبار دیگه نوشتههامو از اول تا آخر مرور کردم. هم خوانا نوشته بودم، هم رنگی.
لبخند زدم.
_ «عالی شد.»
خودکارهامو سریع گذاشتم توی کیف و جامدادی رو هم انداختم داخلش. از جام بلند شدم.
_ (فقط امیدوارم پای حرفش وایسته.)
یه نگاه به ساعت انداختم. حدود نیم ساعت از وقتی که اومده بودم توی اتاق گذشته بود. باید برمیگشتم پایین پیش عمه؛ وقت سریالش بود.
با اینکه چیزی نمیگفت، ولی معلوم بود دلش میخواد یکی کنارش بشینه. چند بار دیده بودم وقتی تنها میشه، بیصدا اشکاشو پاک میکنه.
_ (قبل رفتن اینو بدم یا آخر شب؟)
آخرش تصمیم گرفتم برگه رو همون اول بدم و بعد برم پایین.
قبل از رفتن، یه خودکار قرمز هم گذاشتم توی جیبم.
_ (باید ازش یه جورایی تعهد بگیرم.)
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵²
دفتر رو آروم باز کردم. بدون خط بود. تا نصفش پر شده بود از طراحیهای خودم؛ از چهرهها گرفته تا حیوانات و یه سری فرمهای عجیب و نامفهوم.
ورق زدم تا رسیدم به صفحهای که روبان باریک خود دفتر رو وسطش گذاشته بودم.
چشمم که به طراحی افتاد، اخمام رفت تو هم.
_ «چقدر بیمعنی…»
بدون مکث، گوشه صفحه رو گرفتم و اون برگه رو از دفتر جدا کردم.
یه بار دیگه به پرتره نیمهکاره نگاه کردم.
زنی که یه زمانی فکر میکردم قراره «تعلق» داشته باشه، الان فقط یه تصویر بیصدا بود. چیزی شبیه یه خاطره مزاحم.
برگه رو مچاله کردم و انداختم تو سطل کنار میز. نگاهم رفت سمت قفسه.
جامدادی رو برداشتم و رفتم سمت تخت. نشستم و دفتر رو کنارم گذاشتم.
زیپ جامدادی رو باز کردم. داخلش پر بود از خودکار و ماژیک. یکی رو برداشتم.
پایلوت G2 مشکی.
چرخوندمش بین انگشتام.
_ «جوهر ژلهای… نرم… دقیق.»
سر تکون دادم و گذاشتمش سر جاش. بعد یه بیک کریستال برداشتم.
_ (نه… اینم زیادی سادهست.)
اونم برگردوندم. چندتا دیگه رو یکییکی امتحان کردم. هیچکدوم اون چیزی نبود که میخواستم.
نه وزنش درست بود، نه حرکتش روی کاغذ اون دقتی رو داشت که تو ذهنم بود.
چند ثانیه فقط به جامدادی زل زدم.
_ «هیچکدومتون کافی نیستین.»
آروم زمزمه کردم.
چشمامو بستم و چند ثانیه فکر کردم. بعد آروم پلکامو باز کردم.
_ (زیرشیروونی.)
اگه چیزی که میخواستم توی اتاقم نبود، مطمئن بودم اونجا پیداش میکنم.
دفتر رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم. پلهها رو دوتا یکی بالا رفتم تا رسیدم به راهروی تاریک طبقه چهارم.
کل طبقه ساکت بود. انتهای راهرو فقط یه در دیده میشد. خم شدم و کلید رو از زیر گلدون بزرگ باباآدمی برداشتم.
سالها بود گیاه خشک شده بود، ولی گلدون هنوز همونجا قرار داشت.
کلید رو داخل قفل چرخوندم.
تق.
در باز شد.
چند ثانیه همونجا وایسادم و به تاریکی داخل اتاق نگاه کردم. بوی چوب، رنگ روغن و کاغذ کهنه توی فضا پیچیده بود.
دستم روی کلید برق نشست. نور زرد و ملایم لامپ اتاق رو روشن کرد.
وارد شدم و در رو پشت سرم بستم.
با اینکه هیچکس اجازه نداشت وارد این اتاق بشه. حتی ناهید. ولی حتی یذره گرد و خاک توی اتاق روی چیزی ننشسته بود؛
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵⁰
نگاهم روی انگشت کوچیکی که برای قول دادن جلو آورده بودم ثابت موند. پوزخند کمرنگی گوشه لبم نشست.
_ (منو سر کار میذاری؟)
دستم رو از روی هوا پایین آوردم و از کنار مبل بلند شدم. آروم به سمت اتاقم رفتم. قبل از ورود، نگاهم روی در اتاق کناری مکث کرد.
صداش هنوز توی ذهنم میپیچید.
_ «خط قرمز.»
پوزخندم پررنگتر شد.
_ «جالبه...»
دستگیره رو چرخوندم و وارد اتاق شدم.
اتاقم مثل همیشه مرتب بود؛ نه چون کسی جمعش میکرد، چون تحمل شلوغی نداشتم.
تخت دونفره مشکی دقیقاً سر جای همیشگی خودش قرار داشت. کنار دیوار، آینه قدی سادهای بود که حتی یک لکه روی سطحش دیده نمیشد.
روی میز چوبی کنار پنجره فقط یه آکواریوم قرار داشت؛ آکواریومی که سالها بود تنها ساکنش یک پافرفیش بداخلاق و چاق بود.
نگاهم از روی آکواریوم گذشت و روی قفسه کتابها نشست. تنها بخشی از اتاق که واقعاً بهش تعلق خاطر داشتم.
ردیف کتابها صاف و مرتب کنار هم چیده شده بودن؛ نه یه جلد جلوتر بود نه عقبتر.
یادم نمیاومد از چند سالگی شروع کرده بودم به جمع کردنشون، ولی یادم بود نصف بیشتر نوجوونیم بین همین کتابا و دفترای طراحی گذشته بود.
کنار قفسه یه صندلی چوبی قدیمی بود؛ همون صندلیای که سالها بود سر جاش مونده بود و هیچوقت دلم نیومده بود عوضش کنم.
بقیه اتاق تقریباً خالی بود.
نه تابلو، نه وسایل تزئینی اضافه و نه حتی فرش. همیشه از شلوغی فراری بودم.
فضای خالی ذهنمو مرتب نگه میداشت.
یه کتاب از قفسه بیرون کشیدم، ولی قبل از اینکه بازش کنم، نگاهم دوباره سمت دیوار مشترک با اتاق آلما رفت.
_ «خط قرمزها...»
پوزخند کمرنگی زدم.
_ «ببینم چندتا قانون واسه من نوشتی.»
کتابو باز کردم، ولی بعد از خوندن چند خط فهمیدم حواسم اصلاً روی نوشتهها نیست.
دوباره ذهنم برگشت به حرفش.
_ «…قوانین خودتو بنویس و بده به من.»
کتاب رو بستم و گذاشتم سر جاش. انگشت اشارهم آروم روی ردیف کتابها کشیده شد تا رسید به آخرش؛ جایی که دفتر A5 مولسکینم بود.
ابروهام ناخودآگاه رفت بالا.
_ (اگه واقعاً داری به حرفم گوش میدی…)
دفتر رو بیرون کشیدم و بین دستام گرفتم. آروم زیر لب گفتم:
_ «چرا که نه.»
مدل رفتار آلما هنوز برام قابل پیشبینی نبود. تا میاومدم یه برچسب روش بذارم، یهو مسیرش عوض میشد و یه چیز کاملاً غیرمنتظره تحویلم میداد. فقط یه چیز رو مطمئن بودم؛ با فشار نمیشد کنترلش کرد.
دفتر رو آروم باز کردم. بدون خط بود. تا نصفش پر شده بود از طراحیهای خودم؛ از چهرهها گرفته تا حیوانات و یه سری فرمهای عجیب و نامفهوم.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁴⁹
دستم رو پایین آوردم و نگاهش کردم.
_ «من قوانین خودمو روی کاغذ مینویسم و به شما میدم، شما هم قوانین خودتونو بنویسید و بدید به من.»
لبخند کمرنگی زدم و کمی به سمتش خم شدم.
_ «قبوله؟»
انگشت کوچیکمو به نشونه قول دادن سمتش گرفتم.
_ (یالا... قول بده دیگه.)
نگاهش از چشمهام سر خورد و روی انگشتم ثابت موند.چند ثانیه همونطور نگاه کرد و بعد، طبق پیشبینیم، دستشو جلو آورد.
نیشخند شیطنتآمیزی زدم و درست قبل از اینکه انگشتش به انگشتم برسه، دستمو عقب کشیدم.
_ «خوبه که قبول کردی، ولی...»
انگشت اشارهمو بالا آوردم.
_ «قانون شماره یک؛ بدون اجازه منو لمس نکن، لطفاً.»
دستش همونطور توی هوا موند.
این بار لبخند خیلی کمرنگی گوشه لبش نشست؛ اما نگاهش هنوز از روی من برداشته نشده بود.
براش دست تکون دادم.
_ «من برم قوانین رو مکتوب کنم و بیارم. بایبای.»
بدون اینکه فرصت جواب دادن بهش بدم، سریع سمت اتاقم رفتم. در رو پشت سرم بستم و بهش تکیه دادم.
نفسمو بیرون دادم.
_ «این آدم چرا اینجوریه آخه؟!»
حتی حس میکردم سنگینی نگاهش از اون طرف در دنبالم کرده. از در فاصله گرفتم و سمت تخت رفتم. بین دفترها و جزوهها گشتم و یه سررسید قدیمی پیدا کردم.
چند صفحه جلو زدم تا به ماه دی رسیدم.
_ «خب... امروز دقیقاً بیستودومه.»
صفحه مورد نظر رو باز کردم. تنها مشکلش این بود که سررسید برای دو سال پیش بود. تاریخ قدیمی رو خط زدم و تاریخ امسال رو بالاش نوشتم.
_ «خب، حالا درست شد.»
خودکار رو برداشتم.
_ «بسمالله...»
و شروع کردم به نوشتن فهرست بلندبالای خط قرمزهایی که انتظار داشتم هارون رعایتشون کنه.
خودکار قرمز رو برداشتم و بالای صفحه نوشتم: قوانین
چند لحظه بهش خیره شدم و بعد پوزخند زدم.
_ «نه، اینجوری زیاد خوب نشد.»
خطش زدم و پائینترش نوشتم: قانون شماره یک؛
خودکار آبی رو برداشتم. جلوی قانون شماره یک نوشتم:
_ «بدون اجازه منو لمس نکن.»
یه نگاه به جمله انداختم و بشکن ریزی زدم.
_ «خوبه!»
دوباره خودکار قرمز رو برداشتم و شمارههای دو تا ده رو زیر هم نوشتم.
_ (حالا باید خوب فکر کنم ببینم چی بنویسم.)
ته خودکار روی لبم نشست و نگاهم روی کاغذ ثابت موند. باید توی چند جمله کوتاه و واضح بهش میفهموندم حد و حدودش کجاست.
[ هارون ]
نگاهم روی انگشت کوچیکی که برای قول دادن جلو آورده بودم ثابت موند. پوزخند کمرنگی گوشه لبم نشست.
🚸اِدامہ دارد...
