en
Feedback
𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

Open in Telegram

◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمان‌ها ◈ طراحی تصاویر شخصیت‌های داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I

Show more
335
Subscribers
-124 hours
-47 days
-3630 days
Posts Archive
معرفے #شخصیت عصمت پاک‌سیرت

sticker.webp0.00 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹²⁵ ‌مکث کوتاهی کرد و صاف‌تر نشست. _ «فقط... ببخشید اگه رفتارم عجیب به نظر میاد.» یکی از ابروهام بالا رفت. _ «عجیب؟» گوشه لبش کش اومد. _ «راستش زیاد بلد نیستم با یه بانو چجوری رفتار کنم.» یه نگاه معنی‌دار بهش انداختم، ولی لبخندم رو حفظ کردم. _ «بلد نیستی؟» گوشیم رو از کیفم درآوردم و روی میز گذاشتم. _ «بنظر من که...» نگاهم رو مستقیم توی چشم‌های قهوه‌ایش دوختم. _ «تا اینجای کار فوق‌العاده بودی، جناب فرخی.» خنده کوتاهی کرد و منو رو برداشت. _ «لطف داری...» بعد منو رو سمتم گرفت. _ «اول شما انتخاب کن.» ابرویی بالا انداختم و با شیطنت گفتم: _ «اُف‌کورس.» نگاهم روی منو چرخید، اما ته ذهنم همچنان مشغول چیز دیگه‌ای بود. حالا فقط باید حواسم رو جمع می‌کردم که این قرار دقیقاً همون مسیری رو بره که من می‌خواستم. [ آلما ] یکم از خورشت قیمه بادمجون رو روی برنجم ریختم. یه قاشق کوچیک برداشتم و گذاشتم توی دهنم. قیمه بادمجون خورشت محبوبم بود؛ در حدی که اگه کسی خرابش می‌کرد، شخصاً ناراحت می‌شدم. در سکوت مشغول جویدن بودم و همزمان ایرادهای خورشت رو توی ذهنم ردیف می‌کردم. _ (لپه‌ها له شدن... رنگ خورشت کدره... نمکش کمه... آب نداره... لیموعمانی‌ها هم انگار تصمیم گرفتن ازم انتقام بگیرن چون خورشت کاملا تلخِ...) چند ثانیه دیگه تحمل کردم، ولی آخرش چشمامو بستم و قاشقو آروم گذاشتم توی بشقاب. _ «نه... نمی‌شه.» واقعاً نمی‌شد. یه هفته بود اومده بودم این خونه و کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که دلیل لاغر بودن عمه عصمت، رژیم غذایی نیست؛ دستپخت ناهیده. حالا عمه یه خانوم ریزنقش و کم‌اشتها بود، ولی هارون با اون قد و هیکل رو واقعاً درک نمی‌کردم. _ (این چجوری هنوز سر پاست؟) هنوز چشمم به بشقاب بود که صدای عمه بلند شد. _ «چیزی شده آلما؟» سرمو بلند کردم و لبخند زورکی زدم. _ «نه عمه جون، چیزی نیست.» دوباره نگاهم برگشت سمت بشقاب. _ «آلما.» _ «جونم عمه؟» _ «اگه قراره اینجوری غریبی کنی و حرف دلتو نزنی، کُلامون میره توی هم.» ناخودآگاه نگاهم رفت سمت هارون. مثل همیشه خونسرد نشسته بود؛ انگار نه انگار توی این مکالمه حضور داره. با چنگالش یه زیتون از سالاد برداشت و گذاشت توی دهنش. _ (شاید واقعاً هیچ‌چی نمی‌شنوه...) 🚸اِدامہ دارد...

Video message00:07

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹²⁴ نگاهش روی صورتم موند. _ «پنج دقیقه هم زیاده وقتی یکی منتظرته.» لبخند دندون‌نمایی زدم. _ «این سری می‌بخشمت.» یه قدم نزدیک‌تر شدم و ناخن‌هام رو کمی بیشتر روی بازوش فشار دادم. _ «شاید ندونی، ولی من دختر خیلی مهربونیم.» طی چند روزی که توی گوشی با هم حرف زده بودیم، اون حس معذب‌کننده‌ی اول آشنایی تا حد زیادی از بین رفته بود و صحبت کردن باهاش راحت‌تر شده بود. چند ثانیه توی صورتم نگاه کرد. بعد نگاهش روی دستم نشست. بدون اینکه چیزی بگه، با دست دیگه‌اش مچم رو گرفت و آروم از روی بازوش کنار زد. دستم رو توی کف دست دیگش گرفت و به سمت پله‌های کافی‌شاپ راه افتاد. متعجب دنبالش کشیده شدم. _ «سپهر، کجا میری؟» بدون اینکه برگرده نگاهم کنه گفت: _ «حرف نزن دختر، بیا.» توی لحنش چیزی بود که باعث شد مخالفتی نکنم. پشت سرش از پله‌ها بالا رفتم. طبقه دوم یه بالکن دنج داشت که از فضای اصلی کافه جدا بود. دیوارها با چوب تیره و گلدون‌های سبز تزئین شده بودن و نور زرد ملایمی از بین چراغ‌های دیواری روی برگ‌های گیاه‌ها می‌افتاد. از اون بالا می‌شد بخشی از خیابون رو دید؛ اما به خاطر شیشه‌های قدی دور بالکن، سروصدای بیرون خیلی کم به گوش می‌رسید. فضا آروم و شیک بود. سپهر با ابرو به سمت بالکن اشاره کرد. _ «دوست داری اونجا بشینیم؟» نگاهم بین بالکن و چشم‌هاش جابه‌جا شد. بعد لبخند محوی زدم. _ «خیلی قشنگه.» گوشه لبش بالا رفت. دستم رو کشید و به سمت بالکن برد. _ «دیگه وقتی اینجوری میگی قشنگه، دلم نمیاد نبرمت اونجا.» با هم وارد فضای بالکن شدیم. فقط دو میز اونجا قرار داشت؛ میزهای چوبی کوچیک با صندلی‌های راحت و چند گلدون بزرگ که بینشون فاصله انداخته بود. با توجه به شلوغی طبقه پایین، عجیب بود که هیچ‌کس اونجا ننشسته بود. نگاهم روی میزها چرخید. _ (بعید می‌دونم اتفاقی خالی مونده باشه...) حدس زدم از قبل رزروش کرده یا یه جور بخش مخصوص مشتری‌های خاص باشه. سپهر صندلی رو برام عقب کشید و با حرکت سر اشاره کرد بشینم. _ «بفرمایید خانوم مهربون.» زیر لب تشکر کردم و روی صندلی نشستم. کیف زرشکی‌ای که با پالتوم ست کرده بودم رو روی میز گذاشتم. فرخی هم دور میز چرخید و روبه‌روم نشست. چون میز کوچیک بود، فاصله‌مون خیلی کم بود. همین که نشست، نگاهش روی صورتم موند. چند بار پلک زدم و آخر سر با خنده گفتم: _ «چیه؟ روی صورتم چیزی هست؟» با همون لبخند کم‌رنگ سرش رو تکون داد. _ «نه.» مکث کوتاهی کرد و صاف‌تر نشست. _ «فقط... ببخشید اگه رفتارم عجیب به نظر میاد.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

الــڪے نگو بہ من دیــگہ حسے نــداری من ڪه میـدونم شبا دلت تنـگه، هـوایی میشےبگیری خطــمو یا بدی sms با اینڪه این رابطمون جفتمون‌ُ گا❤️‍🩹
🫀🧚🏿‍♀️

Panicnine - Topic Bi Liaghat.m4a2.69 MB

sticker.webp0.00 KB

معرفے #شخصیت الهام و سپهر

sticker.webp0.35 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹²³ یه بار دیگه سالن رو از نظر گذروندم. بازم نبود. زیر لب غر زدم: _ «وقت‌شناس هم که نیست.» همون لحظه صدایی از کنارم بلند شد: _ «دنبال کسی می‌گردی زیبارو؟» برگشتم سمت صدا. پسر قدبلند و خوش‌هیکلی بود؛ چشم و موی تیره‌ای داشت و پوست روشنش باعث می‌شد چهره‌اش بیشتر به چشم بیاد. از سر تا پاش رو برانداز کردم. _ (بد نیست...) لبخندی زدم. _ «بله، دنبال شخصی می‌گردم که امروز...» حرفم رو برید. _ «قرار داری؟» نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم و آروم سر تکون دادم. گوشه لبش بالا رفت. _ «پس هنوز نرسیده.» با سر به یکی از میزهای کنار پنجره اشاره کرد. _ «تا بیاد می‌تونی پیش من بشینی.» برای لحظه‌ای وسوسه شدم. اما اگه فرخی همون موقع می‌رسید، ممکن بود کل نقشه‌ام به هم بریزه. لبخند مودبانه‌ای زدم. _ «ممنون، ولی ترجیح می‌دم منتظر همون آدم بمونم.» خندید. _ «هرطور راحتی. گرچه حیفه آدم بخواد این چشم‌ها رو...» حرفش نصفه موند. صدای سرد و خشنی از پشت سرم بلند شد. _ «مشکلی پیش اومده؟» برگشتم. فرخی بود. کت چرمی مشکی تنش بود و نگاهش مستقیم روی پسر روبه‌روم قفل شده بود. پسر نگاهی بین من و اون رد و بدل کرد. _ «نه داداش، فقط داشتیم حرف می‌زدیم.» فرخی یه قدم جلوتر اومد. _ «ایشون همراه منن.» لحنش آروم بود اما معلوم بود به زور خودش رو کنترل می‌کنه. پسر چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد شونه‌ای بالا انداخت. _ «باشه رفیق من که حرفی نزدم.» نگاه آخرش رو سمت من انداخت. _ «امیدوارم قرارت خوب پیش بره.» بعد بدون بحث اضافه از کنارمون رد شد.‌ همین که دور شد، دستم رو روی بازوی فرخی گذاشتم. _ «سپهر...» فکش هنوز منقبض بود. چند ثانیه طول کشید تا نگاهش از مسیر رفتن پسر جدا بشه. بعد بالاخره نگاهم کرد. _ «دیر رسیدم؟» لبخند کم‌رنگی زدم. _ «فقط پنج دقیقه.» نگاهش روی صورتم موند. _ «پنج دقیقه هم زیاده وقتی یکی منتظرته.» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹²² کیف‌ها از دستم افتادن روی زمین و دستم بی‌اختیار دور کمرش حلقه شد. قبل از اینکه زمین بخوره کشیدمش سمت خودم. نفس‌های تندش به وضوح شنیده می‌شد. قفسه سینه‌اش تند بالا و پایین می‌شد و چشم‌های درشتش از تعجب گردتر شده بود. چند ثانیه فقط نگاهم کرد؛ انگار هنوز از شوک بیرون نیومده بود. حلقه دستم رو محکم‌تر کردم تا مطمئن بشم تعادلش رو از دست نمی‌ده. آروم پرسیدم: _ «حالت خوبه؟» چند بار پشت سر هم پلک زد. دستش روی بازوم نشست و تقریباً همون لحظه خودش رو ازم کنار کشید. _ «اگه وسط راه مردم سبز نشید، بهتر می‌تونم راه برم.» گوشه لبم تکون خورد. جالب بود؛ حواس‌پرتی خودش رو گردن بقیه می‌انداخت. _ «بهتره جلوی پاتو نگاه کنی.» اخم‌هاش بیشتر توی هم رفت. _ «خیلی ممنون از راهنمایی ارزشمندتون.» قبل از اینکه چیزی بگم، صدای عصمت از سمت سالن بلند شد. _ «سلام عزیزم، بالاخره اومدی؟» نگاهم هنوز روی گونه‌های سرخ آلما بود. دختری که تا چند ثانیه پیش آماده بود سرم داد بکشه، به محض شنیدن صدای عصمت اخمش باز شد و لبخند محوی روی لبش نشست. _ «سلام عمه، همین الان رسیدم.» عصمت جلو اومد و گرم بغلش کرد. _ «خوش اومدی عزیز دلم.» دست‌هام رو داخل جیبم فرو کردم و چند لحظه بهشون نگاه کردم. عصمت بعد از احوالپرسی، نگاهی به وسایل کنار مبل انداخت و رو به من گفت: _ «هارون پسرم، به هاشم بگو وسایل آلما رو ببره اتاقش.» با تکون دادن سر تأیید کردم. نگاهم روی عصمت و آلما بود که کنار هم روی مبل می‌نشستن، اما ذهنم جای دیگه‌ پرسه می‌زد. حضورش توی خونه، هرچقدر هم که خودش قبول نداشت، قرار بود خیلی چیزها رو تغییر بده. با این فکر لبخند کمرنگی روی لبم نشست. نگاهم رو ازشون گرفتم و بی‌سروصدا به سمت حیاط رفتم. [ الهام ] ساعت رو برای بار چندم چک کردم. هنوز پنج دقیقه مونده بود. توی آینه وسط ماشین رژ لبم رو مرتب کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم همه‌چیز سر جاشه، آروم از ماشین پیاده شدم. نفس عمیقی کشیدم و وارد کافی‌شاپ شدم. نگاهی به اطراف انداختم. چهره فرخی رو قبلاً دیده بودم و تا حدودی یادم مونده بود، اما هرچی اطراف رو گشتم پیداش نکردم. یه بار دیگه سالن رو از نظر گذروندم. بازم نبود. زیر لب غر زدم: _ «وقت‌شناس هم که نیست.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

sticker.webp0.17 KB

Michael Jackson Chicago (Official Audio).m4a3.91 MB

sticker.webp0.01 KB