𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more336
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3530 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁶⁰
زهرا چند ثانیه ساکت موند. بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت:
_ «حالا که فکر میکنم... اون روزی هم که داشت درباره فرخی حرف میزد، حسادت از تکتک حرفاش میبارید.»
سرمو پایین انداختم و با ناخون روی پوست دستم خط کشیدم.
_ «نمیدونم زهرا... شاید من زیادی دارم بهش فکر میکنم.»
صدام آرومتر شد.
_ «شایدم همه اینا فقط یه سوءتفاهم باشه.»
بعد نگاه خستهای بهش کردم.
_ «اصلاً نباید این حرفارو میزدم.»
لبخند کمرنگی زدم.
_ «فقط چون بهت اعتماد دارم گفتم.»
مکث کردم.
_ «وگرنه دلم نمیخواد کسی فکر کنه دارم پشت سر آلما حرف میزنم.»
دستم رو روی دستش گذاشتم.
_ «بالاخره هر چی باشه دوستم بوده...»
چپچپ نگام کرد و گفت:
_ «تو چرا انقدر حواست به بقیهست تا خودت، الهام؟»
نیشخند کمرنگی زدم و نگاهمو ازش گرفتم.
_ «زهرا، تو چی میدونی؟ دردِ دل من یه چیز دیگهست، این حرفا نیست.»
زهرا آهی کشید و خودش رو عقبتر برد.
_ «میدونم آدمی نیستی که هرچی تو دلت هست رو بگی. میدونم خیلی چیزا رو واسه خودت نگه میداری... ولی به خدا همینا پیرت میکنه، الهام. این کارو با خودت نکن.»
چند ثانیه سکوت کردم. نگاهم روی دیوار روبهرو ثابت موند، ولی ذهنم خیلی دورتر از اونجا بود.
_ «فکر میکنی من از چی ناراحتم؟»
زهرا شونه بالا انداخت.
_ «از اون پسره؟ از آلما؟ از اینکه نقشههات اونجوری که میخواستی پیش نرفته؟»
خندهی بیجونی کردم.
_ «کاش انقدر ساده بود.»
ابروهاش رفت بالا. نفسمو آروم بیرون دادم و به دستام خیره شدم.
_ «یه زمانی فکر میکردم اگه به اندازه کافی صبر کنم، آخرش همهچی درست میشه. فکر میکردم اگه کوتاه بیام، اگه درک کنم، اگه سکوت کنم... آخرش اونی که انتخابش کردم برمیگرده پیشم.»
صدام پایینتر اومد.
_ «ولی هر بار یکی از راه میرسه و انگار همهچی از اول شروع میشه.»
زهرا چیزی نگفت.
_ «خسته شدم، زهرا.»
این بار واقعا خسته به نظر میرسیدم.
_ «از اینکه همیشه مجبورم وانمود کنم حالم خوبه. از اینکه هر بار یه نفر میاد وسط چیزی که سالها براش صبر کردم. از اینکه هی باید لبخند بزنم و بگم مهم نیست... در حالی که مهمه.»
گلوم یکم گرفت.
_ «خیلی هم مهمه.»
زهرا آروم دستمو گرفت.
_ «الهام...»
لبخند تلخی زدم.
_ «میدونم عزیزم میدونم.»
چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد. بعد زهرا با تشر گفت:
_ «بسه دیگه، حالمو بهم زدی. خودتو جمع کن.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵⁹
اما با وجود همه این فکرها، هنوز حس میکردم چیزی توی دلم سنگینی میکنه. هنوز کافی نبود. باید بیشتر میگفتم؛
_ «زهرا... میشه یه دستمال بهم بدی؟»
_ «آره عزیزم.»
دستمال رو گرفتم و صورتمو پاک کردم.
_ «خیلی خوبه که تورو دارم.»
زهرا لبخند زد.
_ «منم خوشحالم که تورو دارم. حالا دیگه خودتو ناراحت نکن سر اون پسره لاشخور.»
چند لحظه سکوت کردم. بعد آروم گفتم:
_ «زهرا... من میدونم آلما دوسش داره.»
_ «خب؟»
_ «ولی بقول خودت عشق باید دوطرفه باشه، نه؟»
زهرا آهی کشید و گفت:
_ «صد در صد. وگرنه به روزگار من میفتی و نامزدت بهت خیانت میکنه.»
آروم سری تکون دادم.
_ «دقیقا... منم آلمارو درک میکنم ولی از روزی که سپهر اون حرفو بهم زد...»
مکث کردم و نگاهمو به دستمال مچالهشده توی دستم دوختم.
_ «یه چیزی هی توی ذهنم میچرخه.»
زهرا کنجکاوتر شد.
_ «چی؟»
نفسمو آهسته بیرون دادم.
_ «حس میکنم آلما عمداً چیزی بهم نگفته.»
ابروهای زهرا توی هم رفت.
_ «منظورت چیه؟»
لبمو گاز گرفتم، انگار از گفتنش معذبم.
_ «اینکه سپهر به من علاقه داشته.»
زهرا چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت:
_ «راست میگیها... چرا خودم بهش فکر نکرده بودم؟»
سریع گفتم:
_ «نه، نه... شایدم من دارم اشتباه میکنم.»
سرمو پایین انداختم.
_ «نمیخوام بهش تهمت بزنم.»
مکث کردم و بعد با تردید ادامه دادم:
_ «ولی خب...حس میکنم توی این مدت خودش با سپهر ریخته رو آب.»
زهرا اخماش بیشتر توی هم رفت.
_ «اتفاقاً اون روزم تو دانشگاه ازم خواست تنهاشون بذارم.»
سرشو تکون داد.
_ «اون موقع زیاد بهش فکر نکردم ولی راستش یکم بهم برخورد.»
آروم چشمامو بستم.
_ «منم برای همین از تو خواستم شماره سپهر رو برام پیدا کنی.»
نگاهمو به زهرا دوختم.
_ «حدس زدم آلما چون دلش پیش اونه... شاید دوست نداشته منو بهش معرفی کنه.»
بعد زود اضافه کردم:
_ «البته حقم داره.»
لبخند تلخی زدم.
_ «بالاخره وقتی یه نفر رو دوست داری، دیدن نزدیک شدن یه دختر دیگه بهش آسون نیست.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁵⁸
چند ثانیه نگام کرد.
_ «خب اگه خوشت اومده، باهاش قرار بذار.
لبام لرزید.
_ «آخه نمیشه...»
چشمای زهرا گرد شد.
_ «یعنی چی نمیشه؟اخه چرا نشه؟ هنوزم نمیخوای بگی اون روز چی شد؟»
فینفین آرومی کردم.
_ «شاید باورت نشه ولی...»
اشکی که گوشه چشمم جمع شده بود رو پاک کردم.
_ «من اون روز رفتم که قضیه رو تموم کنم.»
سرمو بلند کردم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم.
_ «چون تو گفتی آلما ازش خوشش میاد... یادته؟»
زهرا دستمو گرفت.
_ «یادمه.»
_ «ولی وقتی از نزدیک دیدمش...»
نفسم لرزید.
_ «نمیدونم زهرا... به دلم نشست. ازش خوشم اومد.»
زهرا بغلم کرد.
_ «خب عزیز دلم، اون تو رو میخواد. مهم احساس اون پسرهست.»
لبخند محوی روی لبم نشست.
_ «کاش به همین سادگی بود.»
سرمو از روی شونهاش برداشتم.
_ «میدونی بهم چی گفت؟»
_ «چی گفت؟»
نگاهمو پایین انداختم.
_ «گفت این مدتی که دنبال من بوده از طریق آلما...»
مکث کردم و بعد با صدایی شکسته ادامه دادم:
_ «...ازش خوشش اومده.»
اشکام راه افتاد.
_ «گفت اون روز اومده بود ازم عذرخواهی کنه.»
زهرا ماتش برد.
_ «شوخی میکنی؟!»
سرمو تکون دادم.
_ «کاش شوخی میکردم.»
دستامو روی صورتم گذاشتم.
_ «یه لحظه حس کردم چقدر احمق بودم...»
زهرا دستامو کنار زد.
_ «فدای سرت دختر. تو چی کم داری؟»
اشکامو پاک کرد.
_ «خوشگلی، با شخصیتی، خانوادهداری...»
لبخند شیطونی زد.
_ «تازه مطمئنم اگه بخوای، همون پسر پولداری که هیچوقت ازش حرفی نمیزنی رو هم آخرش مال خودت میکنی.»
نگاهم برای یه لحظه خالی شد.
_ (اگه یکی ازم نگیرتش...)
آب دهنمو قورت دادم.
_ (هارون هیچوقت نمیتونه از من فرار کنه... حتی اگه نخواد. تهش با من ازدواج میکنه.)
اما با وجود همه این فکرها، هنوز حس میکردم چیزی توی دلم سنگینی میکنه. هنوز کافی نبود. باید بیشتر میگفتم؛
_ «زهرا... میشه یه دستمال بهم بدی؟»
🚸اِدامہ دارد...
