en
Feedback
𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

Open in Telegram

◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمان‌ها ◈ طراحی تصاویر شخصیت‌های داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I

Show more
335
Subscribers
-124 hours
-47 days
-3630 days
Posts Archive
Leito, Arown, Arman Miladi Highway (Official Audio).m4a3.56 MB

sticker.webp0.00 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹²⁸ تردید سرمو چرخوندم سمت دیگه. هارون نشسته بود. روی همون کاناپه. چند وجب اون‌طرف‌تر از من. _ (به به...گل بود به سبزه نیز آراسته شد!) با گوشه چشم نگاهش کردم. _ (خونه به این بزرگی... همه جا پره مبل... اومده دقیقاً اینجا نشسته.) یکم خودمو جمع کردم و ناخودآگاه به عمه نزدیک‌تر شدم. همون موقع سرش آروم برگشت سمتم. چند ثانیه مستقیم توی چشمام نگاه کرد. منم سریع‌تر خودمو کشیدم سمت عمه. اخم خیلی کمرنگی روی صورتش نشست. بعد پوزخند کوتاهی زد و دوباره نگاهش برگشت سمت تلویزیون. نگاهم روی نیمرخش مونده بود. واقعاً برام عجیب بود. داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. همون آدمی که همیشه حس می‌کردم نه فیلم می‌بینه، نه آهنگ گوش می‌ده، نه حوصله هیچ سرگرمی‌ای رو داره. _ (یعنی تو هم چیپس می‌خوری؟) چند لحظه بعد فکر بعدی اومد توی سرم. _ (مثلاً اگه نصف شب هوس پفک کنی، میری می‌خری؟ اصلا چیزی هوس میکنی؟) خودم از فکرهای مسخره‌ای که می‌کردم خندم گرفت. درست همون لحظه سرش دوباره چرخید سمتم. این بار زود نگاهمو دزدیدم. صاف نشستم و از جام بلند شدم. _ «عمه جون، من میرم بخوابم.» عمه به‌سختی چشمش رو از تلویزیون گرفت و یه لحظه نگاهم کرد. _ «شبت بخیر عزیزم، خوب بخوابی.» آروم سر تکون دادم و به سمت پله‌ها رفتم. سنگینی نگاه هارون رو پشت سرم حس می‌کردم، ولی وانمود کردم متوجهش نیستم و بی‌تفاوت از کنارش رد شدم. وقتی به طبقه دوم رسیدم، چشمم افتاد به بالکن. دلم یه هوای تازه می‌خواست. درسته که فردا صبح دانشگاه داشتم، ولی چند دقیقه بیشتر بیدار موندن چیزی رو عوض نمی‌کرد. آروم رفتم سمت بالکن و روی لبه پهن نرده‌های سنگی نشستم. نگاهم از اون بالا روی حیاط سر خورد. وسط حیاط یه آب‌نمای سنگی بزرگ قرار داشت که نور چراغ‌های اطراف روی سطح آبش می‌افتاد و انعکاسش تکون می‌خورد. دور تا دورش سنگ‌فرش روشن کار شده بود و دو طرف حیاط پر بود از درخت‌های هرس‌شده، بوته‌های تزئینی و گل‌کاری‌هایی که حتی توی زمستونم مرتب و رسیدگی‌شده به نظر می‌رسیدن. چند تا نیمکت سنگی بین فضای سبز گذاشته بودن و چراغ‌های کوتاه باغی، مسیرها رو روشن می‌کردن. همه‌چی زیادی منظم بود. از اون خونه‌هایی که از در و دیوارش معلومه برای ساختنش فقط پول خرج نشده، وقت و سلیقه هم پای کار بوده. نفسم رو آه‌مانند بیرون دادم. _ (این همه مال و ثروت به چه درد می‌خوره وقتی از یه خانواده چهار نفره فقط یه نفرش مونده؟) چشمم روی آب‌نما ثابت موند. ناخواسته یاد اَسرین افتادم. دختری که تا روز آخر مثل ابر بهار گریه می‌کرد. حتی اون دو شبی هم که اینجا مونده بود، حاضر نشده بود توی اتاق مهمان بخوابه و رفته بود توی اتاق هومن. می‌گفت هنوز بوی عطرش اونجاست. 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

🎭خب بچه‌ها پس روی حمایت‌هاتون حساب باز مےڪنم😁 آیـــدی پیج | @blqsnt بزنے روی آیدی ڪپی میشه👀 منتظر حمایت‌هاتون هستم🌿چون پی
🎭خب بچه‌ها پس روی حمایت‌هاتون حساب باز مےڪنم😁
آیـــدی پیج | @blqsnt بزنے روی آیدی ڪپی میشه👀
منتظر حمایت‌هاتون هستم🌿چون پیـــج جدید زدم😏ببینم چه مےڪنید‌ها

واقعاً به حمایَت‌تون نیازمنــ🫠ـدم

بچه‌ها من آیـــدی پیج انیستاگــرام ناوِل رو بدم حمایت مےڪنید؟!

صبــــــح‌ِت بخیر قشنگم👀🌿

های هانے✨️😎

sticker.webp0.01 KB

داخــل چنل روبیڪا پارت‌ها آپ میشه‼️اگه یک وقتے شرایط جنگے شد، فعالیت‌مون از دوبـ✌️ـاره اونجا خواهــد بود💁🏿‍♀️

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.12 KB

sticker.webp0.00 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹²⁷ عمه همون‌قدر آروم جواب داد: _ «حرفاشو جدی نگیر. خودش نمی‌ذاره کسی بیاد.» ابروهام بالا رفت. عمه سری تکون داد. _ «هر بار گفتیم یه نفر استخدام کنیم، یه بهونه‌ای آورده. یه بار میگه به وسایلم دست می‌زنن، یه بار میگه حریم خونه به‌هم می‌ریزه.» بعد با لبخند معنی‌داری اضافه کرد: _ «ته دلش می‌ترسه یکی بیاد که از خودش بهتر باشه عذر خودشو شوهرشو بخوایم.» _ «که اینطور...» نگاهم ناخودآگاه سمت هارون کشیده شد تا واکنشش رو ببینم، ولی صندلی روبه‌روم خالی بود. چند بار پلک زدم. _ (بسم‌الله...) یه نگاه دور سالن چرخوندم. _ (این کی بلند شد؟) نه صدای صندلی اومده بود، نه متوجه رفتنش شده بودم. آخر سر پیداش کردم. داشت با همون قدم‌های بی‌صدا از پله‌ها بالا می‌رفت. نفسمو بیرون دادم و زیر لب زمزمه کردم: _ «واقعاً مثل جن می‌مونه...» اتاقم دقیقاً کنار اتاق هارون بود. روز اول که فهمیدم، ته دلم یه حس بدی پیدا کردم. دلم می‌خواست یکی از اتاق‌های انتهای راهرو یا حتی یه اتاق توی طبقه سوم نصیبم می‌شد. با شناختی که ازش داشتم، فکر می‌کردم از این به بعد مدام پاپیچم بشه. ولی برخلاف تصورم، هارون بیشتر وقت‌ها خونه نبود و وقتی هم بود، انقدر بی‌سروصدا رفت‌وآمد می‌کرد که حضورش به زور حس می‌شد. بیشتر اوقات خودشو توی اتاقش حبس می‌کرد. عجیب‌تر اینکه حتی از داخل اتاقش هم صدایی نمی‌اومد. نه صدای موزیک، نه تماس تلفنی، نه حتی صدای راه رفتن. _ (این میزان از ساکت بودن دیگه طبیعی نیست...) کنار عمه روی مبل نشسته بودم و ظاهراً به تلویزیون نگاه می‌کردم، ولی ذهنم جای دیگه‌ای بود. _ (یعنی وقتی میره حموم آهنگ نمی‌خونه؟) یه نفس عمیق کشیدم. _ (اصلاً آدمیزاده؟شاید یه خون‌آشامه؟!) نگاهم روی سریال ترکی‌ای افتاد که عمه هر شب با علاقه دنبالش می‌کرد. _ (شاید افسرده‌س...) چشمام باریک شد. _ (نه... افسرده نیست. اون از اون مدل آدم‌هاست که بقیه رو افسرده می‌کنه تا خودش افسرده بشه.) یه نگاه به نیمرخ عمه انداختم. _ (یعنی از عمه بپرسم؟) ولی بلافاصله به خودم تشر زدم. _ (آلما، فضولی نکن. یه وقت فکر نکنه خبریه.) با حرص آرومی نفسمو بیرون دادم و دوباره به تلویزیون خیره شدم. سریال واقعاً بی‌معنی بود. یه نفر گریه می‌کرد، یکی داد می‌زد، اون یکی غش می‌کرد؛ ولی عمه با دقت نگاهش می‌کرد انگار شاهکار تاریخ بشره. زانوهامو جمع کردم توی بغلم و دستامو دورشون حلقه زدم. همون لحظه حس کردم مبل یه تکون خیلی جزئی خورد. اول به عمه نگاه کردم. تکون نخورده بود. با تردید سرمو چرخوندم سمت دیگه. هارون نشسته بود. روی همون کاناپه. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹²⁶ مثل همیشه خونسرد نشسته بود؛ انگار نه انگار توی این مکالمه حضور داره. با چنگالش یه زیتون از سالاد برداشت و گذاشت توی دهنش. _ (شاید واقعاً هیچ‌چی نمی‌شنوه...) دوباره برگشتم سمت عمه. _ «راستش عمه... چیزه...» همون موقع ناهید پارچ آب دستش بود و به سمت میز میومد. زبونم بند اومد. _ «راستش...» عمه خواست چیزی بگه که صدای هارون وسط حرفمون پیچید. _ «نمی‌تونه دستپخت ناهید رو تحمل کنه.» چشمام گرد شد و با ناباوری برگشتم سمتش. _ (کی از این نظر خواست؟!) هارون حتی نگاهم نکرد. یه لیوان آب برای خودش ریخت. ناهید که الان رسیده بود کنار میز، همونجا خشکش زد. عمه چند بار بین من و هارون نگاهش چرخید و بعد پرسید: _ «راست میگه آلما؟» ناهید کاملاً معلوم بود که بهش برخورده. دستامو بالا آوردم و با یه خنده خجالت‌زده گفتم: _ «هاها... نه‌نه عمه، اینجوری نیست.» ناهید تلخ خندید. _ «نه خانوم، اتفاقاً آقا راست گفت.» خم شد و شروع کرد لیوان‌ها رو جمع کردن. _ «همیشه از غذاتون یکی دو قاشق بیشتر نمی‌خورید.» بعد صاف وایستاد و دست به کمر رو به عصمت گفت: _ «خانوم‌بزرگ، خودتون قضاوت کنید. من واقعاً وقت می‌کنم؟» نگاهش یه لحظه‌ روی هارون نشست؛ هارونی که هنوز همون‌قدر خونسرد نشسته بود و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. جالب بود؛ حرف رو اون زده بود، ولی من داشتم از خجالت آب می‌شدم. _ (همون بهتر که همیشه لالی و حرف نمیزنی پسره بیشعور) ناهید ادامه داد: _ «هم خونه رو تمیز می‌کنم، هم لباس می‌شورم، هم غذا می‌پزم، هم به همه چیز می‌رسم.» زود گفتم: _ «نه ناهید خانوم، سوءتفاهم نشه، من اصلاً...» اما انگار دیگه تصمیمش رو گرفته بود که منو بشوره بذاره کنار، سینی رو برداشت و راه افتاد سمت آشپزخونه. _ «می‌خورن میگن بدمزه‌س، رنگ نداره، طعم نداره... همتون همین‌جورین دیگه.» غرغرکنان از سالن خارج شد. دستی که روی دستم نشست باعث شد نگاهمو از اون سمت بگیرم. عمه بود. _ «عزیزم، می‌دونم چی میگی.» بعد با خنده‌ای آروم ادامه داد: _ «ناهید دستپخت خیلی خوبی نداره، ولی خب دلش نازکه. آدم یه چیزی بگه، تا یک هفته با خودش کلنجار میره.» لبخند کمرنگی زدم. _ «نه بابا عمه، ناسپاسی نمی‌کنم، ولی...» حرفم نیمه‌کاره موند. راستش بیشتر از غذا، یه چیز دیگه ذهنمو مشغول کرده بود. ناهید همیشه از تنهایی و حجم کارهاش شکایت می‌کرد. با این همه ثروت و این خونه بزرگ، عجیب بود که کسی کمکش نکنه. برای همین پرسیدم: _ «پس چرا یه کمک‌دست نمیارید براش؟» عمه همون‌قدر آروم جواب داد: _ «حرفاشو جدی نگیر. خودش نمی‌ذاره کسی بیاد.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB