en
Feedback
𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

Open in Telegram

◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمان‌ها ◈ طراحی تصاویر شخصیت‌های داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I

Show more
336
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3530 days
Posts Archive
sticker.webp0.12 KB

11 - YALA - QMIIR DJ Zarek Irokz (HIGH).mp35.23 MB

صبح همگے بخیـ🌞ـــر✨️👋

sticker.webp0.01 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶⁵ نفسم رو با حرص بیرون دادم. بدون اینکه چیزی بگه عینک دودیش رو به چشم زد و ماشین رو روشن کرد. چند دقیقه بعد دوباره صداش بلند شد. _ «اگه ازشون بترسی، بیشتر سمتت میان.» اخم کردم. _ «دست خودم نیست.» _ «توجیه خوبی نبود.» _ «توجیه نیست...» نگاهم از خیابون گرفته شد و روی نیم‌رخش نشست. با اینکه عینکم همراهم نبود و همه‌چیز رو کمی تار می‌دیدم، اما انگار جزئیات صورتش از این قانون مستثنی بود. _ «وقتی بچه بودم، همسایمون یه سگ خیلی بزرگ داشت.» نگاهم رو دوباره به خیابون‌های شلوغ تهران دوختم. _ «یه بار قلادش باز شد و به بچه‌های کوچه حمله کرد.» تصویر اون روز، با وجود سال‌ها فاصله، هنوز واضح بود. دوستم که روی زمین افتاده بود. جیغ‌ها. خون روی آسفالت. نفسم رو آروم بیرون دادم. _ «پای یکی از بچه‌ها رو خیلی بد گاز گرفت.» چند لحظه سکوت کردم. _ «برای من اتفاقی نیفتاد، ولی همون روز حسابی زهر چشم گرفتن. از اون موقع از سگا می‌ترسم.» چند ثانیه چیزی نگفت. بعد خیلی ساده گفت: _ «نترس.» با گوشه چشم نگاش کردم. همون‌طور که به جاده نگاه می‌کرد ادامه داد: _ «تا وقتی توی خونه منی، از چیزی نترس.» اخم‌هام ناخودآگاه بالا رفت. یه حس عجیب، خیلی کوتاه و گذرا، از جایی ته دلم رد شد. نه شبیه خوشحالی بود، نه آرامش. فقط برای یک لحظه حس کردم چیزی توی سینه‌م خالی شد. خودمم نفهمیدم چرا. ساکت موندم و بهش خیره شدم. ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد. چند ثانیه بعد، آروم سرش رو چرخوند و نگاهش روی صورتم نشست. ‌شیشه‌های دودی عینکش اون‌قدر روشن بود که از پشتش هم می‌تونستم نگاه آبی و ثابتش رو ببینم. آب دهنم رو قورت دادم، چند بار پشت سر هم پلک زدم و زود چشمم رو ازش گرفتم. صداش آروم توی ماشین پیچید: _ «کدوم سمت؟» زبونم رو روی لبم کشیدم، اما دیگه طرفش برنگشتم. _ «اگه زحمت نیست... خونه دانشجویی.» بی‌هیچ حرفی فرمون رو چرخوند و وارد خیابونی شد که به سمت خوابگاه می‌رفت. بقیه مسیر توی سکوت گذشت. حدود بیست دقیقه بعد جلوی ساختمان ترمز کرد. دستم رو بردم سمت دستگیره و کشیدمش. در باز نشد. دوباره امتحان کردم. بازم باز نشد. _ (لعنتی... چرا قفله؟) 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

sticker.webp0.18 KB

Voice message01:00

sticker.webp0.01 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶⁴ تقریباً هر روز صبح که می‌رفتم دانشگاه یا عصر که برمی‌گشتم، جفتشون با دیدنم شروع می‌کردن به پارس کردن و حمله آوردن سمت زنجیرها. درسته که زنجیر اجازه نمی‌داد نزدیکم بشن، اما مشکل من خود سگ‌ها نبودن. مشکل ذهن لعنتی خودم بود که همیشه بدترین سناریوهای ممکن رو تصور می‌کرد. برای همین هر بار که از کنارشون رد می‌شدم، بیشتر از خود سگ‌ها چشمم به زنجیرهاشون بود. _ (اگه یه وقت پاره بشه چی؟) بعضی وقت‌ها هاشم آقا اون اطراف بود و حضورش باعث می‌شد با خیال راحت رد بشم، ولی بیشتر وقت‌ها باید تنهایی از اون مسیر عبور می‌کردم. به آخرین پله که رسیدم، انگار هر دو سگ با هم تصمیم گرفتن وجود من رو یادآوری کنن. پارسشون بلند شد. بی‌اختیار همون قدمی رو که برداشته بودم عقب کشیدم. اما پام به لبه پله گیر کرد. تعادلم به هم خورد و بدنم به عقب مایل شد. همون لحظه دستی روی کمرم نشست و قبل از اینکه بیشتر کج بشم، منو به جلو هدایت کرد. زود خودمو جمع کردم و صاف ایستادم. سرم بالا اومد و نگاهم به چشم‌های آبی هارون افتاد. لبخند خیلی کمرنگی گوشه لبش نشست. _ «از روی لباس لمس به حساب نمیاد.» چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، از کنارم رد شد و سمت ماشین رفت. لبخند کوچیکی روی لبم نشست. _ (چه آدم قانون‌مداری...) پشت سرش راه افتادم. این بار حتی به پارس‌های اعصاب‌خردکن اون دو تا سگ هم توجه نکردم. حضور یه نفر کنارم باعث شده بود کمتر بترسم؛ هرچند حاضر نبودم اینو با صدای بلند اعتراف کنم. به ماشین رسیدم، در رو باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم. همون‌طور که کمربندش رو می‌بست، صدای آروم و بمش داخل اتاقک ماشین پیچید: _ «کمربندتو...» نگاهش از روی فرمان اومد و روی من نشست. _ «ببندش.» یه نگاه کوتاه بهش انداختم و ناخودآگاه آب دهنم رو قورت دادم. مثل همیشه خیره نگام می‌کرد. _ (تا نبندمش چشم ازم برنمی‌داره...) یه ابرو بالا انداختم، سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم و کمربندم رو بستم. وقتی سرم رو بالا آوردم، دیگه نگاهم نمی‌کرد. آروم گفتم: _ «واقعاً لازمه؟» با گوشه چشم نگاهم کرد. چند بار پلک زد و بعد از چند ثانیه مکث جواب داد: _ «حتماً هست.» نفسم رو با حرص بیرون دادم. بدون اینکه چیزی بگه عینک دودیش رو به چشم زد و ماشین رو روشن کرد. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶³ واقعاً وقت نداشتم با کلاس و آروم صبحونه بخورم. اگرم نمی‌خوردم تا ظهر از ضعف روی زمین پهن می‌شدم. لقمه انقدر بزرگ بود که به زور می‌تونستم دهنمو ببندم. نگاهی به عمه انداختم که مشغول نوشیدن چای بود. بعد از چند بار جویدن، با همون وضعیت گفتم: _ «میخوای با من بیای؟» همون لحظه یاد بحث دفعه قبل با هارون افتادم. ناخودآگاه نگاهم سمتش چرخید. اما چیزی که دیدم باعث شد یکم معذب بشم. داشت مستقیم به صورتم نگاه می‌کرد. دقیق‌تر که شدم فهمیدم نگاهش روی دهن منه؛ روی تلاشی که داشتم می‌کردم تا اون لقمه غول‌پیکر رو آبرومندانه قورت بدم. آروم سرمو انداختم پایین. تا وقتی لقمه رو کامل قورت ندادم، دیگه حرفی نزدم. صدای عمه سکوت رو شکست. _ «قربونت برم دخترم، من نمی‌تونم بیام. یه کم خسته‌م. تو هم که میری، مواظب خودت باش.» لبخند کم‌رنگی زدم. _ «نگران من نباش عمه جون.» _ «بذار به شمشاد بگم آماده بشه...» صدای هارون حرفش رو برید. _ «نیازی نیست.» سرم دوباره سمتش چرخید. با آرامش همیشگیش دستمال سفید کنار بشقاب رو برداشت و گوشه لبش رو پاک کرد. نگاهم برای یه لحظه روی لب‌هاش موند. لب‌هاش همیشه رنگی داشتن که انگار یه لایه خیلی کمرنگ رژ روش کشیده باشن؛ احتمالاً هم به خاطر پوست روشنش بود که اینقدر به چشم میومد. بعد دستمال رو کنار گذاشت و گفت: _ «من دارم میرم شرکت. خودم می‌برمش.» نگاهم از دست‌های کشیده‌اش بالا اومد و برای چند ثانیه توی چشم‌های آبی‌ش گره خورد. همون چند ثانیه کافی بود که دوباره معذب بشم. زود چشم ازش گرفتم و مشغول صبحونه شدم. اعتراضی نکردم. نه به خاطر اینکه از پیشنهادش خوشم اومده بود؛ فقط دلم نمی‌خواست فکر کنه دارم برای مخالفت باهاش دنبال بهونه می‌گردم یا از روی لجبازی رفتار می‌کنم. در واقع تصمیم گرفته بودم از این به بعد مثل خودش رفتار کنم؛ کمتر حرف بزنم، کمتر بحث کنم و تا جایی که میشه توی سکوت خودم بمونم. از عمه خداحافظی کردم و قبل از هارون از خونه بیرون زدم. آروم از پله‌های ایوان پایین می‌رفتم اما تمام حواسم به دو تا سگ عظیم‌الجثه‌ای بود که جلوی در ورودی نشسته بودن. _ (واقعاً لازم بود دو تا سگ به این بزرگی بذاره دم در خونه؟) مطمئن بودم از دید اون‌ها من بیشتر شبیه یه اسباب‌بازی متحرک بودم تا آدم. تقریباً هر روز صبح که می‌رفتم دانشگاه یا عصر که برمی‌گشتم، جفتشون با دیدنم شروع می‌کردن به پارس کردن و حمله آوردن سمت زنجیرها. 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

معرفے #شخصیت آلما

sticker.webp0.00 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶² چند دقیقه بعد بلوز بافت مشکی یقه‌اسکی رو بیرون کشیدم. کنارش شلوار جذب مشکی و جوراب‌های پشمالوی زرشکی رو گذاشتم. _ «خب... تا اینجا خوبه.» چشمم بین لباس‌ها چرخید تا روی پالتوی بلند زرشکی‌رنگم نشست. لبخند زدم. _ «خودشه...» پالتوی فوتر رو بیرون آوردم و بعد شال ضخیم زرشکی و طوسی رو هم برداشتم. _ «عالی. امروز تکلیف استایل مشخص شد.» بیست دقیقه بعد آماده جلوی آینه ایستاده بودم. پائین موهام زیر پالتو مونده بود و ترجیح دادم همون‌طور بمونه. شالمو مرتب کردم، چتری‌هامو کامل روی پیشونیم ریختم و وسایل ضروری رو توی کیف بزرگ زرشکی‌م انداختم از جمله عینکم که توی قابش بود؛ گوشی رو برداشتم و چکمه‌های بلند زرشکی رو هم دستم گرفتم. دم در اتاق مکث کردم. در رو یه کم باز کردم و اول فقط سرمو بیرون آوردم. _ «دوباره همدیگه رو نبینیم، صلوات.» یه نگاه به راهرو انداختم. _ «خوبه... فعلاً منطقه امنه.» لبخندی زدم و از اتاق بیرون اومدم. از پله‌ها پایین رفتم و چکمه‌هامو کنار در گذاشتم. خوشبختانه عمه هنوز روی قانون «کفش ممنوع داخل خونه» پافشاری می‌کرد و همه مجبور بودیم دمپایی بپوشیم. وارد پذیرایی شدم. عمه و هارون پشت میز صبحانه نشسته بودن. با صدای بلند گفتم: _ «سلام بر اهل خونه، صبح همگی بخیر.» عمه لبخند زد. _ «صبح تو هم بخیر عمه جان، بیا صبحونه بخور.» قبل از اینکه سمت میز برم، رفتم طرف پنجره‌ها و پرده‌ها رو کامل کنار کشیدم. نور سرد صبح زمستونی توی سالن پخش شد. برگشتم سمتشون و با لبخند گفتم: _ «عمه، خوش می‌گذره؟» عمه لبخند گرمی زد و یه لقمه نون و پنیر و گردو سمتم گرفت. _ «بیا بشین صبحونه‌تو بخور دختر.» لقمه رو گرفتم و تقریباً توی دو گاز تمومش کردم. بعد پشت میز نشستم و همون‌طور که هنوز مشغول جویدن بودم، گفتم: _ «عمه جون... من یه کم کار...» لقمه رو به زحمت قورت دادم. _ «یعنی... یه سری کار دارم، باید برم بیرون.» همزمان برای خودم یه لقمه مفصل از نون و پنیر و گردو و گوجه درست می‌کردم. _ «یه سری خرید و اینا... میدونی که.» یه چشمک بهش زدم و نصف لقمه رو یه جا فرستادم توی دهنم. واقعاً وقت نداشتم با کلاس و آروم صبحونه بخورم. اگرم نمی‌خوردم تا ظهر از ضعف روی زمین پهن می‌شدم. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶¹ چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد. بعد زهرا با تشر گفت: _ «بسه دیگه، حالمو بهم زدی. خودتو جمع کن.» خنده‌م گرفت و همزمان یه قطره اشک روی گونه‌م سر خورد. _ «باشه بابا.» زهرا از جاش بلند شد. _ «میرم واست آب بیارم، توام دیگه آبغوره نگیر.» در اتاق که پشت سرش بسته شد، لبخند از روی لبم محو شد. نگاهم چند ثانیه روی در موند، بعد گوشی رو برداشتم و وارد پیام‌ها شدم. چند لحظه به صفحه خیره موندم و بعد تایپ کردم: _ «فردا وقتشه.» پیام رو فرستادم. یه دستمال کاغذی برداشتم و اشکای باقی‌مونده رو از روی صورتم پاک کردم. _ «حیف این اشکا که بخاطر اون دختر بی‌لیاقت می‌ریزن.» چند ثانیه بعد صدای در اومد. زهرا با یه سینی توی دستش وارد شد؛ یه لیوان آب و یه بسته بیسکویت روی سینی بود. [ آلما ] با صدای آلارم گوشی چشم‌هامو باز کردم. بدون اینکه حتی درست ببینم کجام، دستمو دراز کردم و یه ضربه به صفحه زدم. _ «خفه...» ولی همین که خواستم تکون بخورم، تازه فهمیدم چه وضعی دارم. کل بدنم خشک شده بود. سرم روی جزوه‌ای افتاده بود که دیشب روی میز توالت گذاشته بودم تا بخونمش؛ البته ظاهراً فقط نقش بالش رو برام بازی کرده بود. هیچ یادم نمی‌اومد دقیقاً کی خوابم برده. سرمو که بلند کردم صدای تق‌تق گردنم و کمرم بلند شد. _ «آخ... آخ... بدنم...» چند لحظه همون‌طور نشسته موندم و آب دهن خشک‌شده کنار لبم رو پاک کردم. نگاهم افتاد به تصویر خودم توی آینه. چشم‌هام پف کرده بود و صورتم بیشتر شبیه دانشجوهای در آستانه فروپاشی بود تا یه آدم زنده. زیر لب گفتم: _ «آلما، پاشو که امروز اندازه یه هفته کار داری.» یاد حرف دیشب عمه افتادم. _ «نمی‌خوام اون بچه بیشتر از این غم پدر و برادرش رو بخوره...» یه ابرو بالا دادم و به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم. _ «نه که خیلی به کتفشه.» پوزخندی زدم. _ «فکر کنم من بیشتر از خودش عزادار به نظر میومدم.» اما همون لحظه یه صدای مزاحم توی سرم جواب داد: _ (آلما، اون فقط از اون مدل آدم‌هاست که چیزی بروز نمیدن.) هوفی کشیدم و از جام بلند شدم. رفتم سمت سرویس کوچیک اتاق، صورتمو شستم، مسواک زدم و برگشتم. طبق معمول روتین پوستی رو انجام دادم و فقط یه تینت به لبام زدم. حوصله آرایش نداشتم. در کمد لباسامو باز کردم و با وسواس شروع کردم به زیر و رو کردنش. _ «خب ببینیم امروز چی بپوشیم...» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

تا دیــــــگه😂

بیست‌وشیش