𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more335
Subscribers
-124 hours
-47 days
-3630 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³²
به تصویر خودم توی آینه خیره شدم.
_ (خب برو خونه خودت بمون دیگه، چرا هی پا میشی میای اینجا؟)
چند بار پلک زدم. بعد خودم رو سرزنش کردم.
_ (به تو چه آلما؟ خونه باباشه، هر وقت دلش بخواد میاد.)
نفسمو با صدا بیرون دادم.
یه بار دیگه بندهای تاپم رو مرتب کردم و توی آینه خودمو برانداز کردم.
تاپ سفید سادهای تنم بود و یه شلوار راحتی مشکی که پارچه نرم و لختی داشت. شلوار کمی گشاد بود و قدش هم یه ذره بلندتر از حد معمول بود، جوری که پایینش روی دمپاییهام جمع میشد و موقع راه رفتن روی زمین کشیده میشد.
یه دور چرخیدم. بعد نیمرخ خودمو نگاه کردم.
_ (نکنه دوباره چاق شدم؟)
اخمام رفت تو هم. شکمم رو تو دادم. بعد ولش کردم.
_ (نه بابا...)
فقط همون برآمدگی طبیعی پایین شکمم بود که هر دختری داشت. ولی خب، مغز من گاهی دوست داشت بیخودی گیر بده.
دمپاییهای خزدار خرگوشی رو پام کردم و به سمت در رفتم.
دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم. آروم سرمو بالا آوردم که در رو پشت سرم ببندم.
اما دستم همونجا خشک شد.
نفسم بند اومد.
هارون درست روبهروی در اتاقش وایستاده بود. انگار تازه رسیده بود.
پُلیور مشکی آستینبلندی تنش بود و آستینهاشو تا روی ساعد بالا زده بود. شلوار پارچهای مشکیای پوشیده بود که خط اتوی صافش حتی زیر نور کم راهرو هم به چشم میاومد. موهاشم هنوز کمی نامرتب بود؛ چشماش براقتر از همیشه بود؛ خبری از ته ریش چند شب پیش روی صورتش نبود؛
برای چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم.
چشمام توی چشمهای آبیش قفل شده بود.
بعد نگاهش آروم از صورتم پایینتر اومد. خیلی آروم. اونقدر آروم که متوجه مسیرش شدم.
روی گردنم مکث کرد. بعد روی شونههام.
بعد...
قلبم محکم توی سینهم کوبید. گرما از گردنم بالا دوید و تا نوک گوشام رسید.
زود به خودم اومدم.
انگار تازه فهمیده باشم چی تنمه.
تاپ.
فقط یه تاپ.
اونقدر هول شدم که تقریباً پریدم توی اتاق. در رو با عجله بستم و به پشتش تکیه دادم. قلبم دیوونهوار میزد.
دستم رو گذاشتم روی سینهم.
_ (خدایا...)
چند ثانیه فقط به دیوار روبروم خیره موندم. بعد با قدمهای تند رفتم سمت آینه.
صورتم از خجالت سرخ شده بود. حتی گوشهامم داغ شده بودن.
_ (آبروم رفت...)
دستامو روی صورتم گذاشتم.
_ (الان حتما فکر کرده من عمداً این شکلی اومدم بیرون.)
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³¹
اگه آبروی پدرم و عمو فرهاد وسط نبود، عمراً تن به این ازدواج میدادم.
شاید برای همه بهونهم پول هنگفت پروژه بود، اما کسی خبر نداشت این ازدواج بیشتر از یه معامله، شبیه یه خنجر دولبهست.
لبخند کوتاهی زدم و پوشه رو روی میز گذاشتم.
_ «فعلاً پرداخت رو تأیید میکنم.»
مکث کردم و مستقیم توی چشمهاش نگاه انداختم.
_ «اما واحد حسابرسی باید مدارک فاز سوم رو دوباره بررسی کنه.»
برای یک لحظه لبخند از روی لبهاش محو شد.
اما همون یک لحظه کافی بود.
اونقدر سریع خودش رو جمع کرد که اگه حواسم جمع نبود، متوجهش نمیشدم.
فنجون قهوه رو از روی میز برداشت و با خونسردی گفت:
_ «هر طور خودت صلاح میدونی. هر چی هم بشه، من و تو توی ضرر و سودش شریکیم.»
چند ثانیه بدون هیچ واکنشی نگاهش کردم. بعد آروم به پشتی مبل تکیه دادم و زمزمه کردم:
_ «البته... فعلاً.»
لبخند روی لبهاش خشک شد.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد. سکوتی که بیشتر از هر تهدیدی حرف داشت.
[ آلما ]
روی تخت غلتی زدم و به پشت دراز کشیدم. جزوه رو گذاشتم روی صورتم و با ناله گفتم:
_ «خسته شدم.»
دو روز دیگه امتحان پایانترم آمار توصیفی بود و هرچی بیشتر میخوندم، کمتر میفهمیدم.
به ظاهر درس راحتی بود، ولی جوابهاش انقدر طولانی و ریزهکاری داشت که کافی بود یه عدد رو اشتباه جا بذاری تا کل سوال از اول غلط بشه.
جزوه رو از روی صورتم کنار زدم.
_ «از ریاضی متنفرم.»
از جام بلند شدم و روی تخت نشستم.
از بعدِ ناهار خودمو توی اتاق حبس کرده بودم و نزدیک پنج ساعت میشد که چشم از جزوه نگرفته بودم؛
سرم از خیره شدن به نوشتههای جزوه تیر میکشید.
عینکم رو برداشتم و روی میز توالت گذاشتم. بند تاپم روی بازوم افتاده بود، درستش کردم و موهامو شونه زدم و دماسبی بستم.
هارون دو روز بود خونه نیومده بود. و من توی این دو روز، بالاخره راحت نفس کشیده بودم.
_ (کاش همیشه نیاد.)
یه بار از روی کنجکاوی از زیر زبون عمه کشیده بودم که هومن و هارون هیچوقت دائمی اینجا زندگی نمیکردن و هر دوشون خونههای خودشونو داشتن.
به تصویر خودم توی آینه خیره شدم.
_ (خب برو خونه خودت بمون دیگه، چرا هی پا میشی میای اینجا؟)
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³⁰
_ «هی... بسه دیگه. انقدر به اون پروندهها زل نزن، دنبال چی میگردی؟»
مکثی کرد و آرومتر ادامه داد:
_ «من عثمان رو از وقتی تو به دنیا نیومده بودی میشناختم.»
چشم از پروندهها برداشتم.
_ «فکر میکنی بعد از این همه سال بخوام به پسرش خیانت کنم؟»
پوزخندی زدم.
پروندهها رو داخل پوشه مشکی گذاشتم و به پشتی مبل تکیه دادم.
_ «واقعاً خالصانه مثل برادر بودی براش؟»
برای لحظهای اخمی بین ابروهاش نشست.
_ «منظورت چیه هارون؟»
_ «واضح نیست؟»
نیشخند کمرنگی زد.
_ «منظورت قضیه ازدواجه؟»
خیره نگاهش کردم.
خودش بهتر از هر کسی میدونست منظورم چیه، فقط داشت خودشو به اون راه میزد.
_ «میدونی عثمان توی جمعهای خودمون همیشه چی میگفت؟»
نگاهش روی فنجون قهوه ثابت موند.
_ «برای داشتن تو و هومن خوشحال بود... ولی همیشه یه جور دیگه از تو حرف میزد.»
نگاهش دوباره روی چشمام نشست.
_ «میگفت هارون زیادی باهوشه. میگفت هر وقت اراده کنه، میتونه کل هلدینگ رو مدیریت کنه. الان که میبینمت، میفهمم حق با عثمان بود.»
با طعنه گفتم:
_ «توجیهت اینه؟»
پاش رو روی پاش انداخت و به مبل تکیه داد.
_ «آره. همین.»
بعد کمی جلوتر خم شد.
_ «من و عثمان فقط دوست نبودیم، شریک بودیم. پروژه نگین خاور فقط مال من نبود. دو سال از عمرمون پای این پروژه رفته.»
مکث کوتاهی کرد.
_ «حیفه دست آدمهای غریبه بیفته.»
بعد از چند ثانیه ادامه داد:
_ «جدای از اینا، مطمئنم درباره این ازدواج تفاهم نظر داریم. اینطور نیست؟»
اخمام کمی تو هم رفت.
_ «من که میدونم تو و الهام سالهاست به هم علاقه دارین.»
یکی از ابروهام بالا رفت.
_ (پس از کارای دخترش خبر داشته!)
وقتی جوابی ندادم، ادامه داد:
_ «از همه اینا گذشته، کم پولی توی نگین خاور نخوابیده. خوشحالم تو هم مثل پدرت از حقت نمیگذری.»
لبخند تمسخرآمیزی روی لبم نشست.
_ «حقم؟»
آرومتر تکرار کردم:
_ «راجع به چی حرف میزنی؟»
واقعاً مسخره بود.
فکر میکرد بخاطر چند صد میلیارد پول حاضر میشم این شراکت رو حفظ کنم؟
اگه آبروی پدرم و عمو فرهاد وسط نبود، عمراً تن به این ازدواج میدادم.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹²⁹
حتی اون دو شبی هم که اینجا مونده بود، حاضر نشده بود توی اتاق مهمان بخوابه و رفته بود توی اتاق هومن.
میگفت هنوز بوی عطرش اونجاست.
میگفت وقتی چشمهاشو میبنده، حس میکنه هومن هنوز همون نزدیکیهاست.
نفسم سنگینتر شد.
واقعاً غم بزرگی بود.
من خودم هزار بار ترجیح میدادم بلایی سر خودم بیاد تا اینکه یکی از آدمای عزیز زندگیم رو از دست بدم.
نگاهم رو از حیاط گرفتم و به آسمون دوختم. بهار نزدیک بود، ولی هنوز وسط زمستون بودیم.
از برف هم خبری نبود.
فقط یه سرمای خشک و بیروح که آرومآروم از لای لباس رد میشد و به استخون آدم میرسید.
بازوهامو دور خودم حلقه کردم.
لباسم برای این هوا زیادی نازک بود و کمکم سرما داشت زیر پوستم میخزید.
از روی نرده پایین پریدم و دستامو به هم مالیدم.
_ «بسه دیگه آلما، فردا باید هفت صبح بیدار بشی.»
زیر لب غر زدم و برگشتم سمت داخل خونه.
گرمای مطبوع راهرو به محض ورودم دورم پیچید و در بالکن آروم پشت سرم بسته شد.
[ هارون ]
_ «برای فاز سوم پروژه باید فعلاً دویست میلیارد پول آزاد بشه.»
نگاهی به اسناد و مدارکی که جلوم گذاشته بود انداختم. سرم پایین بود، اما نگاهم دوباره سمت کیان کشیده شد.
مشکوک رفتار میکرد.
معمولاً مدیرهای مالی شرکتها قبل از همچین پرداختی هماهنگتر عمل میکردن.
وقتی متوجه نگاهم شد، لبخند کوتاهی زد و گفت:
_ «این سری این پروندهها رو باید خودت امضا کنی.»
آروم سر تکون دادم.
مدارک رو از نظر گذروندم. در ظاهر چیزی مشکوک به نظر نمیرسید. طبق قرارداد، پانزده درصد از سود فاز سوم به شرکت کیان تعلق میگرفت.
_ «امضا میکنم، میفرستم واحد مالی انتقال رو انجام بده.»
کیان فنجون قهوهش رو از لبش فاصله داد.
_ «خوبه...»
نگاهم رو ازش گرفتم و پروندهها رو یه بار دیگه مرور کردم.
نمیدونستم چرا، ولی هیچ حس خوبی به پروژه نگین خاور نداشتم.
باید تمام پوشههای آرشیو داخل لپتاپ هومن رو میخوندم تا کامل در جریان قراردادها و صورتجلسهها قرار بگیرم.
_ «خوبه که انقدر زود با کارای هلدینگ جوش خوردی.»
فقط یه نگاه کوتاه بهش انداختم و دوباره چشمم روی مدارک نشست.
_ «هی... بسه دیگه. انقدر به اون پروندهها زل نزن، دنبال چی میگردی؟»
🚸اِدامہ دارد...
#ناشناس
گلای تو خونه✨️ آزِرث رو من قبلاً اینجا آپلود مےڪردم، ولے بنا بدلایلے ناوِل رو مجبور شدم تغییر بدم بخــــــاطر همین از چنل پاک شد🎭 ولے الان مےتونید از چنل زیر↶ https://t.me/shadowsofazarth بخونیدش🍃
