𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more335
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3530 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁰²
سر تکون داد:
_ «آره… کوکبخانوم»
این بار ابروهام پرید بالا:
_ «کوکبخانوم؟! حالت خوبه البرز؟»
دستشو گذاشت جلوی دهنش تا خندهش در نره:
_ «آره خوبم… تو هم اگه میای، بیا. ماشینو پایینتر پارک کردم»
[ هارون ]
تقریباً همه مهمونها رفته بودن و فقط چند تا دوست و آشنا نزدیک مونده بودن.
صدای عمه حمیرا اومد:
_ «اینجوری نکن اسرین، خدا قهرش میگیره. بسه دیگه.»
مهناز خانم کنار اسرین نشسته بود و آروم پشتش رو ماساژ میداد. توی گوشش یه سری حرفهای آروم و نجواگونه میگفت که شاید آرومش کنه، ولی فایدهای نداشت.
اسرین سرش رو گذاشته بود روی شونهٔ عصمت و مات و خالی به فرش خیره شده بود.
از جلوی در ورودی پامو به حرکت درآوردم و به سمت آشپزخونه رفتم. ناهید سریع خودشو بهم رسوند.
_ «آقا، چیزی میخواید؟ بگید براتون بیارم.»
نگاهش کردم و سرمو به علامت منفی تکون دادم.
رفتم سمت یخچال، یه لیوان از کابینت برداشتم و تا نصف آب خنک ریختم. یه قلپ خوردم و در یخچال رو باز کردم.
معدم یه جورایی میسوخت و ضعف عجیبی داشتم. از دیروز عصر تا حالا چیزی نخورده بودم، معلوم بود از گرسنگیه.
تمام طبقات یخچال رو نگاه کردم تا اینکه چشمم به یه ظرف شیشهای گرد با درِ آبی افتاد. داخلش چند برش کیک خونگی دیده میشد.
یه سری خاطره محو و قدیمی توی ذهنم نقص بست، لبخند کمرنگی زدم و ظرف رو از یخچال بیرون آوردم.
_ (اگه همون ظرف باشه...)
آروم زیر لب زمزمه کردم:
_ «یک هفتهای میشه از روش گذشته!»
دوباره صدای ناهید اومد:
_ «آقا اونارو نخوریدا، بیات شدن.»
به سمتم اومد و دستش رو گذاشت روی ظرف.
_ «این هفته انقدر سرم شلوغ بود که کلاً یادم رفت بندازمشون بیرون...»
ظرف رو یه کم به سمت خودم کشیدم و آروم گفتم:
_ «اشکالی ندا...»
ولی نذاشت جملهام رو تموم کنم.
_ «آقا کیک میخواید؟ خودم براتون درست میکنم.»
ناهید ظرف رو کشید سمت خودش.
_ «اینارو برادرزاده خانم آورده، معلوم نیست چه طعمی داره اصلا!»
ظرف رو دوباره به سمت خودم کشیدم، بریده بریده گفتم:
_ «من... میندازمشون.»
دوباره ظرف رو کشید سمت خودش، ولی این بار قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، سریع ظرف رو به سمت خودم کشیدم. دستش از روش سر خورد.
_ «ناهید خانم، میشه یه لیوان آب به اسرین بدید؟»
با تعجب نگاهم کرد.
_ «آقا، همین یه ربع پیش براشون آبقند بردم.»
این بار محکمتر و مستقیم توی چشماش نگاه کردم و تکرار کردم:
_ «لطفاً برای اسرین یه لیوان آب ببر.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁰¹
انگار فکرمو خونده باشه، خیلی کمرنگ نیشخند زد و بعد با یه چشمغره سرد نگاهشو ازم گرفت.
تلخ بود...
ولی همین که هنوز بهم واکنش نشون میداد، برای منی که باختمش خیلی بود.
نفسمو آهمانند بیرون دادم و رفتم سمت البرز که یه گوشه وایستاده بود. عینک دودی روی چشمش بود، ولی از زاویه صورتش میشد فهمید نگاهش روی اسرینه.
وقتی رسیدم کنارش، فقط یه لحظه نگاهشو از اونا گرفت و یه نگاه گذرا بهم انداخت.
_ «گاها فکر میکنم چقدر خوبه آدم یکیو توی زندگیش انقدر دوست داشته باشه.»
سرد گفتم؛
_ «خب؟»
نگاهش دوباره برگشت سمت قبر.
_ «ولی الان میفهمم اشتباه محضه.»
از بالای عینکم بهش نگاه کردم. اونم نگاشو دوخت بهم:
_ «ببین… همهی دنیای اون دختر یه نفر بود. حالا که رفته، دیگه هیچوقت آدم سابق نمیشه»
لبخند کجی روی لبم نشست:
_ «چی شده؟ فیلسوف شدی البرز؟ قبلاً که از این حرفا نمیزدی»
اونم یه نیشخند تلخ تحویلم داد:
_ «با تو حرف نمیزنم خواهر من… مثل الان که زدم و نفهمیدی»
لبام خط صاف شد و نگاهمو ازش گرفتم:
_ «آره خب… تو خیلی فهمیدهتری»
برگشتم سمتش و تلخ خندیدم:
_ «بالاخره بچه درسخون بابا تویی»
دیدم ابروش رفت بالا. البرز، دونسته یا ندونسته، بعضی وقتا خیلی تلخ حرف میزد.
کمکم همه داشتن پخش میشدن. اسرین که خودشو روی قبر هومن انداخته بود، با کمک خاله عصمت و هارون از قبر جدا شد.
ولی هنوز صدای هقهق خفهش توی مقبره میپیچید.
یه مقبرهی خانوادگی توی ابنبابویه… با چهار پنج تا قبر که همشون فامیلی آقازاده روشون حک شده بود؛ بهجز یکی… قبر یه زن جوون که خوب میشناختمش.
_ (هِم… حتی قبرشونم با بقیه فرق داره)
صدای البرز بلند شد:
_ «از اینجا کجا میری؟»
بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم:
_ «نمیدونم»
یه مکث کردم و سؤال خودش رو ازش پرسیدم:
_ «تو کجا میری؟»
لبشو کش داد:
_ «خونه عثمان»
عینکمو یه کم پایین دادم و نگاهش کردم:
_ «دیگه چرا میری اونجا؟ کار و زندگی نداری؟»
سعی کرد لبخندش زیادی کش نیاد:
_ «چرا دارم… ولی»
مکث کرد و ادامه داد:
_ «یه دوست جدید پیدا کردم، میرم به اون سر بزنم»
ابروهام رفت تو هم:
_ «دوست جدید؟»
سر تکون داد:
_ «آره… کوکبخانوم»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁰⁰
بعد از من هم خداحافظی کردن و آروم به فرخی گفتن:
_ «با اجازه»
و ازمون فاصله گرفتن.
تا اونا دور شدن، منم کیفمو برداشتم و مثل انسیه زیر لب گفتم:
_ «با اجازه»
که فرخی سریع کیفمو گرفت.
جا خوردم:
_ «ببخشید، من کارتون داشتم!»
چشمام که گرد شده بود اول افتاد روی دستی که کیفمو گرفته بود، بعد با یه اخم ریز توی صورتش زل زدم.
لباشو یه کم تر کرد و گفت:
_ «لطفاً… فقط همین یه بار»
چشمامو تو حدقه چرخوندم.
_ (کاش میدونستی این لوسبازیا چقدر روی اعصابه، فرخی!)
سرش رو یه تکون داد و ادامه داد:
_ «اگه بشه، بریم یه جای بیرون از دانشگاه… نمیخوام حراست گیر بده»
یه کم چپچپ نگاش کردم:
_ «فقط همین یه بارهها، آقای فرخی»
سرشو انداخت پایین و آروم گفت:
_ «چشم»
یه لحظه نگاش کردم… اون حالت مظلومش یهجوری بود که دلم یه ذره نرم شد.
_ (خدایا… انگار گربهی شِرِکه، کیوته لعنتی!)
ولی برخلاف چیزی که تو دلم گذشت، اخمامو جمع کردم و راه افتادم.
[ الهام ]
آلما خودش کم نمکِ روی زخمم نبود، حالا باید یه ایکبیری دیگه رو هم تحمل میکردم.
چشمامو باریک کردم و از پشت عینک دودی خیره شدم به دخترِ پریشونی که هارون گرفته بودش تا زمین نخوره.
انقدر گریه کرده بود که کل صورتش پف کرده. سرخ و خیس بود، موهاش به هم ریخته و لباش مدام میلرزید. نفسش بریده بریده بالا میاومد و زیر لب فقط یه جمله رو تکرار میکرد:
_ «حالا چیکار کنم…؟»
خاله عصمت هی اشکاشو پاک میکرد و سعی داشت آرومش کنه، ولی دختره انگار اصلاً نمیشنید؛
چشمهای ورمکردهش فقط روی قبر مونده بودن.
_ «مادر قربونت بشه دختر… اینجوری نکن… هومنمو ناراحت میکنی»
ولی هیچکدوم از حرفا بهش تسلی نمیداد.
فقط ناله میکرد...
مضحک بود.
قبلا چند باری دیده بودمش؛ دختر فرهاد آقازاده بود… نامزد هومن.
_ (یعنی انقدر عاشقش بودی، اسرین؟)
نیشخند کجی روی لبم نشست، ولی ناخودآگاه نگاهم رفت سمت هارون. همون لحظه چشمهای آبیش روی من قفل شد.
یه لحظه کوتاه، قلبم ریخت…
_ (هنوزم مثل قدیما بهم زل میزنی هارون… خودت خبر نداری، ولی من خوب میدونم هنوز یه گوشهی دلت جا دارم)
انگار فکرمو خونده باشه، خیلی کمرنگ نیشخند زد و بعد با یه چشمغره سرد نگاهشو ازم گرفت.
تلخ بود...
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹⁹
خواست دستمو بگیره که لبخند بیجونی بهش زدم.
_ «نه عزیزم، خوبم... فقط یکم خستهام.»
دختری که نازنین صداش میکردن، با اخم نگام کرد. خیلی خوشگل بود؛ پوست سفید، چشمهای درشت و ابروهای مرتب.
_ «دختر، از صد کیلومتری معلومه حالت خوب نیست.»
دستشو گذاشت روی پیشونیم و یکدفعه چهرهش جمع شد.
_ «وای... بدنت که یخه! حتما فشارت افتاده.»
بعد سریع برگشت سمت دوستش.
_ «انسیه، یه شکلات یا چیز شیرین داری؟»
دستم رو گرفتن و آروم نشوندنم روی نیمکت کنار راهرو.
انسیه که یه دختر تپل و بامزه بود، فوری از کیفش یه آبنبات نعنایی درآورد و داد دستم.
چندتا میک زدم، حس کردم مغزم یکم از اون حالت منگی داره درمیاد. چشمامو بسته بودم و فقط به حرفاشون گوش میدادم.
_ «حتماً بخاطر فشار درسا به این روز افتادی.»
انسیه آهی کشید.
_ «وای حق میدم... مخصوصاً اگه سالاولی باشی.»
نازنین خندید.
_ «آره، ولی بعداً پوستت کلفت میشه، غمت نباشه.»
همینطور حرف میزدن و منم چشمبسته گاهی لبخند میزدم.
نمیشناختمشون، ولی همین که بیهوا کنارم نشسته بودن و کمکم میکردن، حس خوبی داشت.
چند ثانیه بعد، نازنین کنجکاوانه پرسید:
_ «راستی اسمت چیه؟ دانشجوی چه رشتهای هستی؟»
آروم پلکامو باز کردم که جواب بدم، اما همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد:
_ «خانم پاکسیرت... حالتون خوبه؟»
نازنین و انسیه ساکت شدن،
نفسمو کلافه بیرون دادم و دوباره پلکامو روی هم فشار دادم. تازه داشتم بهتر میشدم که صداش مثل سوهان افتاد رو اعصابم؛
_ (الان باز میخواد قصه حسین کرد شبستری رو شروع کنه)
صدای سلام نازنین و انسیه رو شنیدم:
_ «سلام آقای فرخی»
_ «خوب هستید؟»
فهمیدم از قبل سپهر فرخی رو میشناسن، برای همین با فامیلی صداش زده بودن.
فرخی هم در جواب، یه سلام آروم زیر لب گفت:
_ «سلام، ممنون»
چشمامو باز کردم؛ سپهر روبهروهم وایستاده بود.
یه کم به سمتم خم شد، توی نگاهش شاید میشد یه ذره نگرانی دید:
_ «خوب هستید؟ چیزی شده؟»
آروم لبخند زدم:
_ «نه، چیزی نیست»
بعد از یه مکث اضافه کردم:
_ «شما خوب هستید؟»
تشکر رو زیر لب گفت و بالای سرم ایستاد. جو یهجوری معذب شده بود؛ نازنین نگاهش رو بین من و سپهر میچرخوند، بعد ابروش رو بالا انداخت و دست انسیه رو گرفت.
_ «خب عزیزم، ما دیگه میریم»
بلند شدن. بدون اینکه حتی به فرخی نگاه کنن، ادامه دادن:
_ «تو هم حالت بهتر شده، فشار خونت یه کم افتاده بود؛ بیشتر مراقب خودت باش»
بعد از من هم خداحافظی کردن و آروم به فرخی گفتن:
_ «با اجازه»
و ازمون فاصله گرفتن.
تا اونا دور شدن، منم کیفمو برداشتم و مثل انسیه زیر لب گفتم:
_ «با اجازه»
که فرخی سریع کیفمو گرفت.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹⁸
لبخند خستهای زد.
_ «این شغل لعنتی، آدمو از خانوادش میگیره. نه وقت داری عزاداری کنی، نه وقت داری کنار عزیزات بمونی.»
دست سنگینش روی شونهام نشست.
_ «ببخش که این بارو انداختم گردنت پسرم... خودمم هنوز باورم نمیشه هومن دیگه نیست. نمیدونستم چطور باید این خبرو به دلدادش بدم.»
نگاهمو از خیابون گرفتم و بهش دوختم.
_ «خودم درستش میکنم عموجان... نگران نباشید.»
فرهاد سوار ماشین مشکیاش شد و رفت. چند لحظه نگاهش کردم تا از دیدم دور شد؛ بعد صدای راننده آمد که ترکی حرف میزد:
_ «نرهیه گیدهلیم افندیم؟»
آروم سر تکون دادم، بدون اینکه برگردم پشت سرم رو نگاه کنم.
ذهنم از قبل درگیر بود؛ حالا که کارهای گمرکی محمولهها جمع شده بود، باید هرچه زودتر برمیگشتم. فردا مراسم هفتم پدر و برادرم بود.
باید هم میرفتم فرودگاه. اسرین تا چند ساعت دیگه میرسید استانبول، خودم باید میرفتم دنبالش و سریع برمیگشتیم ایران.
به سمت ماشین مشکی چند متر اونطرفتر رفتم. راننده در رو برام باز کرد و روی صندلی عقب نشستم.
هنوز کامل جا نیفتاده بودم که دوباره پرسید:
_ «افندیم، نرهیه گیتملیییز؟»
این بار چند ثانیه مکث کردم. نگاه ثابت و سردی به جلو داشتم، بعد با طمأنینه گفتم:
_ «ویلایا گیت»
راننده بدون معطلی سر تکون داد و ماشین راه افتاد؛ آرام، بیصدا، به سمت سارییر.
[ آلما ]
_ «دانشجوهای گلم، خسته نباشید.»
استاد اخوان مثل همیشه پرانرژی خداحافظی کرد و از کلاس بیرون رفت.
همه کمکم جمع کردن و رفتن، ولی من حتی توان بلند شدن از جامو نداشتم. چشمام به تخته بود، اما مغزم رسما تعطیل شده بود؛ هیچچیز پردازش نمیکرد.
این یک هفته انقدر بدوبدو کرده بودم و کمخوابی کشیده بودم که حس میکردم بدنم دیگه داره اعتصاب میکنه. حتی سر کلاس نصف حرفای استادو نمیفهمیدم.
احتمالاً چند کیلوم کم کرده بودم؛ صورتمم توی آینه خودش اینو داد میزد.
نفسمو آهمانند بیرون دادم و با زور به پاهام فرمان حرکت دادم.
وقتی از کلاس بیرون اومدم، یهو جلوی چشمام تار شد.
قدمم سست شد و سریع دستمو گذاشتم روی دیوار سرد راهرو تا زمین نخورم.
سرم سنگین شده بود و گیج میرفت؛ انگار صدای آدمای دوروبرم از ته چاه میومد.
انقدر خسته بودم که میدونستم حال و روز داغونم توجه یهسریا رو جلب کرده، ولی ته دلم فقط میخواستم همونجا وسط راهرو بشینم زمین، سرمو بذارم روی سنگ سرد سالن و بخوابم.
دو تا دختر همسنوسال خودم با نگرانی نزدیکم شدن.
_ «دختر، خوبی؟»
اون یکی سریع گفت
_ «نازنین، دستشو بگیر ببریمش مرکز درمان.»
خواست دستمو بگیره که لبخند بیجونی بهش زدم.
_ «نه عزیزم، خوبم... فقط یکم خستهام.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹⁷
شهروز، همونطور که ظرفهای کوبیده رو روی میز میچید، بدون اینکه نگام کنه گفت
_ «الهام... داری منو دور میزنی؟»
متعجب نگاش کردم.
_ «دور میزنم؟ یعنی چی؟»
_ «اون یارو کیه که شمارهشو خواستی؟»
نیشخندی زدم و ابروهامو بالا دادم.
_ «یک درصد فکر کن رقیب عشقی توعه عزیزم... بعدم منِ احمق جلو خودت از زهرا خواستم شمارشو پیدا کنه؟»
برای اینکه شک نکنه، لـبهامو روی لـبهاش گذاشتم.
بوسه کوتاهی شروع شد ولی طول نکشید که عمیقتر شد؛ دستش با مکث روی کمر لـختم نشست و آروم پایین رفت. و باسـنمو محـکم چنگی زد؛
_ «آه... شهروز، آرومتر...»
یه ضربه ریز به باسنم زد و ازم فاصله گرفت.
همون لحظه که برگشتم، چشمم افتاد به سبحان؛
مثل بز خشکش زده بود و زل زده بود به من و شهروز.
اخمام رفت تو هم.
_ «شهروز، چرا نمیذاری بره پیش مامانش؟»
واقعاً حالم بهم میخورد یکی موقع همچین صحنههایی زل بزنه بهم.
شهروز بدون اینکه حتی نگاهم کنه، خونسرد جواب داد
_ «قبلاً راجع به این موضوع حرف زدیم الهام.»
هوفی کشیدم و نشستم پشت میز.
بوی برنج ایرانی و کوبیده، مغزم رو از کار انداخته بود.
[ هارون ]
عمو فرهاد محکم دستامو توی دستش گرفت.
_ «هارون... منو ببین عمو جان.»
سرمو بلند کردم و به چشمهای مشکی و خستهاش خیره شدم.
_ «اگه بفهمم مثل الان کمکی لازم داشتی و بهم نگفتی، دیگه روتو نگاهم نمیندازم....»
بازوهامو گرفت و محکمتر فشرد.
_ «متوجهی؟»
لبخند کمرنگی زدم.
_ «ممنون عموجان... حالا که بابا نیست، پشتم به شما گرمه.»
دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت و کمی منو سمت خودش کشید.
_ «انتقام عثمان و هومن رو میگیرم هارون، شک نکن.»
خشم از نگاهش میبارید؛ اون خشم سرد و سنگینی که آدمو بیشتر از فریاد میترسوند.
_ «به خاک سیاه مینشونم کسیو که با برادرم این کارو کرد.»
دستمو گذاشتم روی دستش.
_ «میدونم عموجان.»
با هم از ساختمان کنسولگری بیرون اومدیم.هوای سرد استانبول توی صورتم خورد.
چند نفر از نیروهای حفاظتی نزدیک ماشینها وایستاده بودن و رانندهها کنار خیابون منتظر بودن.
عمو فرهاد همونطور که آروم قدم برمیداشت گفت...
_ «من باید از اینجا برم دبی... از اونجام میرم مالزی.»
چند ثانیه مکث کرد؛ انگار گفتن ادامه حرفش براش سخت بود.
_ «اَسرین رو به تو میسپارم.»
لبخند خستهای زد.
_ «این شغل لعنتی، آدمو از خانوادش میگیره. نه وقت داری عزاداری کنی، نه وقت داری کنار عزیزات بمونی.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹⁶
گوشی رو از روی میز برداشتم و تماسو وصل کردم.
صدای شنگول زهرا، همراه با صدای مداوم ملچملوچ، پیچید توی گوشم.
_ «چه عجب جواب دادی الهام!»
یه چیزی رو قورت داد و ادامه داد
_ «نگو که تا این وقت ظهر خواب بودی؟!»
رفتم سمت آشپزخونه و روی اپن نشستم.
_ «چرا، بودم. چخبر؟»
_ «خبرا که دست شماست خانوم! دو روزه رفتی گم و گور شدی، کجاها شیطونی میکنی بلا؟»
لبخند محوی روی لبم نشست.
_ «دیگه... گفتم شماها اذیت نشید. یهو سپیده خانوم حساس نشه من پارتنرمو بیارم اونجا، خودم اومدم خونهش.»
همون موقع شهروز اومد جلوم، خم شد و یه بوـسه کوتاه روی لـبم زد، بعد از کابینت لیوان برداشت.
زهرا کشدار گفت
_ «هوم... خوبه دیگه. تو اینجوری فراری، اونم اونجوری فراریه.»
اخمام رفت تو هم.
_ «کی اونجوری فراریه؟»
_ «آلما خانوم دیگه! از اون روزی که شوهرعمهش فوت کرده، درستحسابی خونه نمیاد.»
پلکم پرید. همون لحظه شهروز برگشت سمتم. لبخند آرومی تحویلش دادم.
_ «یعنی چی نمیاد؟ درست حرف بزن زهرا.»
دوباره یه چیزی انداخت دهنش؛ صدای خرد شدنش توی گوشی پیچید. با انزجار گوشی رو یکم از گوشم فاصله دادم.
_ «نه اینکه کلاً نیاد، ولی از دانشگاه دیگه مستقیم خونه نمیاد. تا دوازده شب، گاهاً دیرتر، خونه عمهاشه.»
شهروز چند ثانیه خیره نگام کرد.
زهرا خندید.
_ «فک کنم با پسرِ شوهرعمهش خیلی داره کیف میکنه!»
_ «که اینطور؟»
نفسمو بیرون دادم و سعی کردم لحنم عادی بمونه.
_ «چه اشکالی داره زهرا؟ بالاخره فامیلشن، طبیعیه بره کمک.»
_ «الهام... حس میکنم بین اون و پسره یه خبراییه. ندیدی بازوش به چه روزی بود؟»
نیشخندی زدم.
_ «تهمت نزن. آلما دختر خوبیه، باید تا الان شناخته باشیش.»
زهرا یه «اِهیمی» گفت و ادامه داد
_ «خیلی عاشقتم الهام. با اینکه خیلی بِچی، ولی شعور و درکت از خیلیا بیشتره.»
بعد خودش بلند خندید و منم خندم گرفت.
_ «خیلی بیشعوری زهرا.»
نگاهمو دوختم به فرش فانتزی آشپزخونه و آروم گفتم
_ «راستی... شماره اون یارو رو برام گیر آوردی؟»
زهرا صداشو پایین آورد؛ معلوم بود نمیخواد بقیه بشنون.
_ «آره... به زور گیرش آوردم. برات اساماس میکنم.»
_ «اوکی، منتظرتم زری جونم.»
تماسو قطع کردم و گوشی رو گذاشتم روی اپن.
شهروز، همونطور که ظرفهای کوبیده رو روی میز میچید، بدون اینکه نگام کنه گفت
_ «الهام... داری منو دور میزنی؟»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹⁵
بدنم هنوز از خشونت رابطهای که با شهروز داشتم کوفته بود؛
سوزش خفیفی پایین شکمم میپیچید، ولی بهش عادت داشتم...
درد بعضی چیزا بعد یه مدت، جزئی از آدم میشه.
چشم گردوندم توی پذیرایی؛
شهروز نبود.
فقط سبحان جلوی تلویزیون نشسته بود و کارتون نگاه میکرد.
خرس قهوهایشو محکم بغل کرده بود و چشم دوخته بود به صفحه تلویزیون؛
اسکوبیدو پخش میشد.
نیشخند کمرنگ و تلخی روی لبم نشست.
_ (تو که نمیشنوی بیچاره... بدون اینکه بفهمی چی میگن، چی رو داری نگاه میکنی؟)
آروم رفتم سمتش و کنارش روی مبل نشستم.
همین که حضورمو حس کرد، شونههاش یه ذره جمع شد؛
انگار ناخودآگاه ازم میترسید.
نگاش کردم.
موهای نرم، صورت ریز و چشمهایی که زیادی معصوم بودن برای این خونه.
آروم دستمو روی موهاش کشیدم، ولی سریع خودش رو عقب کشید. ترس توی حرکتش واضح بود.
پوزخندم پررنگتر شد؛
_ «پسره بیچاره...»
چونشو بین انگشتام گرفتم و مجبورش کردم نگام کنه.
تندتند پلک میزد.
_ «میدونستی من و تو خیلی شبیه همیم؟»
چیزی نمیگفت... فقط نگام میکرد.
سمعکش توی گوشش نبود، پس عملاً حرفامو نمیشنید، ولی اون نگاه خیرهاش باعث میشد حس کنم انگار همهچی رو میفهمه.
لبخندم کمکم محو شد.
_ «امثال من و تو... آخر و عاقبت خوبی ندارن، پسر کوچولو.»
نگاهم از صورتش جدا شد و روی عروسک توی دستش نشست، ولی ذهنم جای دیگه بود؛
سالها عقبتر...
وقتی همسنوسال خودش بودم.
وقتی هنوز نمیدونستم بعضی آدما میتونن بچگیِ یه نفر رو، خیلی آروم و بیصدا خفه کنن.
دستم ناخواسته شروع کرد به لرزیدن.
فکم سفت شد و چشمام برای یه لحظه سوخت.
زود سرمو برگردوندم سمت تلویزیون و وانمود کردم دارم همراهش کارتون نگاه میکنم؛
ولی خاطرهها مثل خوره افتاده بودن به جونم.
چشمامو بستم و سعی کردم نفس عمیقی بکشم که صدای باز شدن در اومد. سرمو چرخوندم سمت ورودی؛
شهروز بود.
چندتا پرس غذا توی دستش بود، همراه یه کیسه پر از خرتوپرت و خوراکی.هر احمقی که بود، حداقل عقلش میرسید توی این وضعیت آدم باید غذا بخوره؛ داشتم از ضعف میمردم.
شهروز با صدای بلندی سلام داد
_ «سلام بانو... چه عجب از خواب بیدار شدی.»
یه ابرو بالا انداختم.
_ «اوهوم، من و سبحان کوچولو داشتیم اسکوبیدو میدیدیم.»
برگشتم سمت سبحان و با لبخند مرموزی گفتم
_ «مگه نه عزیزم؟»
سبحان سریع نگاهشو ازم گرفت و دوباره زل زد به تلویزیون.
منم چشمغرهای بهش رفتم و از جا بلند شدم برم سمت آشپزخونه که صدای گوشیم متوقفم کرد.
گوشی رو از روی میز برداشتم و تماسو وصل کردم.
صدای شنگول زهرا، همراه با صدای مداوم ملچملوچ، پیچید توی گوشم.
_ «چه عجب جواب دادی الهام!»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹⁴
آروم تکیه دادم به مبل و لب زدم؛
_ «بله عموجان، شما خوبید؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
همین سکوتش کافی بود تا بفهمم حالش تعریفی نداره.
فرهاد، پسرعموی بابا بود، ولی برای ما خیلی بیشتر از یه فامیل حساب میشد؛ سالها کنار عثمان وایستاده بود، توی بدترین موقعیتها پشتشو خالی نکرده بود.
بالاخره با صدایی که تهش بغض خوابیده بود گفت؛
_ «هارون... دیروز به زنداداش زنگ زدم...»
نفسشو سنگین بیرون داد و ادامه داد؛
_ «نمیدونم چجوری شرمندگیمو بگم پسر. نباید این موقع تنهاتون میذاشتم... من خیلی به عثمان مدیون بودم.»
چشمامو بستم و آروم گفتم؛
_ «عموجان، شما همیشه برای ما کم نذاشتید. این حرفارو نزنید.»
مکث کوتاهی کرد؛
بعد لحنش رسمیتر شد،
_ «هارون، من پسفردا میرسم ترکیه. از اونجا مستقیم باید برم دبی... میتونی خودتو برسونی استانبول؟»
چند ثانیه ساکت موندم و توی ذهنم برنامههارو مرور کردم که دوباره ادامه داد؛
_ «اگه بخوای، هماهنگ میکنم با پروازِ بچهها بیای. مسیرش تمیزه، دردسر فرودگاه و چککردن هم نداره.»
لبخند کمرنگی زدم؛
فرهاد هیچوقت مستقیم حرف نمیزد، مخصوصاً وقتی پای کارای پشت پرده وسط بود.
سریع جواب دادم؛
_ «نه عموجان، همینم زیادی جلب توجه میکنه. الان هر حرکتی زیر ذرهبینه... هم برای شما دردسر میشه، هم برای ما.»
چند ثانیه سکوت کرد، بعد با رضایت کوتاهی گفت؛
_ «خوبه... مثل عثمان فکر میکنی.»
بعد آرومتر ادامه داد؛
_ «پس پسفردا ترکیه میبینمت پسر.»
_ «چشم عموجان.»
تماس که قطع شد، چند لحظه گوشی هنوز بین انگشتام موند.
نگاهم افتاد به حیاط تاریک ویلا؛
کاری که بابا سالها پیش شروع کرده بود، حالا افتاده بود گردن من؛
و من خوب میدونستم این بازی، با مرگ عثمان و هومن تموم نمیشه.
باید تهشو درمیآوردم...
باید میفهمیدم دقیقاً کدوم حرومزادهای جرئت کرده دستش رو سمت خانواده من دراز کنه.
نگاهم خیره موند روی تاریکی پشت شیشه؛
تقاص کاری که با بابا و هومن کرده بودن رو، کف دستشون میذاشتم...
آدمایی مثل ما، حساباشونو آروم صاف میکردن... جوری که طرف، وقتی میفهمید نابود شده که دیگه راه برگشتی براش نمونده بود.
این سفر چهار روزه فقط یه سفر کاری نبود. قراره بود خیلی چیزا برام روشن بشه؛ اینکه دقیقاً کی هنوز وفاداره، کی داره دو طرفه بازی میکنه، و کدوم اسمها باید برای همیشه از دور ما خط بخورن.
نفسمو آروم بیرون دادم و گوشی خاموش رو بین انگشتام چرخوندم؛ بعد از برگشتن من... خیلی چیزا دیگه مثل قبل نمیموند.
[ الهام ]
لباسامو جمع کردم و لباس زیرمو پوشیدم، بعد برای اینکه نیمهلخت توی خونه نچرخم، پیراهن مشکی شهروزو تنم کردم؛
دکمههاشو نبستم و همونطوری از اتاق اومدم بیرون.
بدنم هنوز از خشونت رابطهای که با شهروز داشتم کوفته بود؛
سوزش خفیفی پایین شکمم میپیچید، ولی بهش عادت داشتم...
درد بعضی چیزا بعد یه مدت، جزئی از آدم میشه.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹³
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_ «عصمتو تنها نذار.»
چند ثانیه همونطور پشت بهش وایسادم. نمیدونستم چرا این جملهاش، وسط اون همه حرص و خجالت، یه جای دلمو نرم کرد.
فقط خیلی آروم گفتم:
_ «شب بخیر.»
و بدون اینکه برگردم نگاش کنم، از پلهها پایین رفتم. هوای شب سرد بود، ولی لپهای من هنوز از خجالت و حرص داغ میسوخت.
سوار دنا پلاس بابا شدم؛ بابا ماشینو روشن کرد و پشت سرمونم ماشین عمو آراز حرکت کرد.
همونطور که کمربندمو میبستم، لوکیشنی که هارون توی واتساپ فرستاده بود رو برای عمو آراز فوروارد کردم؛ حداقل بینشون یکی پیدا میشد که از تکنولوژی سر دربیاره.
ولی از لحظهای که ماشین راه افتاد، دوباره بحث من و بابا شروع شد.
_ «بابا این کارا یعنی چی آخه؟»
_ «چه کاری؟»
_ «اینکه بری به پسر مردم بگی کلید خونهشو بده بهت بری بمونی اونجا؟»
مامان حرفمو تائید کرد؛
_ «والا این مرد با این کاراش منو به اینجا رسونده تو نمیدونی»
بابا با نهایت خونسردی، گفت:
_ «مگه چی شده؟ اون همه مال و اموال دارن، چهار روزم ما بمونیم چیزی ازشون کم نمیشه.»
با ناباوری خندیدم؛
_ «مسئله پول نیست!»
بابا پوفی کشید و فرمونو چرخوند؛
_ «شما دوتا زیادی سخت میگیرید. طرف خودش تعارف کرده.»
چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به صندلی. نه... مشکل این نبود.
مشکل این بود که بابای من هیچوقت نمیفهمید بعضی چیزا، حتی اگه مجانی هم جلوت گذاشته بشه، آدم نباید به این راحتی قبولش کنه.
غرور چیز گرونی بود؛
و بابای من سالها پیش، اونو ارزون فروخته بود.
[ هارون ]
با اومدن برادرای عصمت خیالم یکم راحتتر شده بود؛
آدمای عجیبی بودن... بلند حرف میزدن، بیتعارف میخندیدن، بعضی رفتاراشون زیادی عامیانه بود، ولی حداقل واقعی بودن؛
حضورشون توی خونه حس میشد، برعکس خیلی از آدمایی که این چند روز فقط کتوشلوار مشکی پوشیده بودن و نقش آدمای دلسوزو بازی میکردن.
عصمت بین برادراش آرومتر بنظر میومد؛
حداقل دیگه تنها نبود... و همین برای من کافی بود تا چند روزی از تهران دور بشم.
باید میرفتم ترکیه و خودم شخصاً مشکل محموله رو جمع میکردم.
کار از دست آدمای پایینتر دراومده بود و اگه بیشتر کش پیدا میکرد، دردسرش به جاهایی میرسید که نباید میرسید.
گوشی ورتوی بابا که دستم بود شروع کرد به لرزیدن.
نگاهم افتاد به اسم روی صفحه و لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
تماسو وصل کردم؛
_ «سلام عمو جان.»
صدای گرفته و کلفت فرهاد توی گوشم پیچید؛
_ «هارون... خودتی پسر؟»
آروم تکیه دادم به مبل و لب زدم؛
_ «بله عموجان، شما خوبید؟»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹²
برنگشتم سمتشون. فقط همونجوری خشک وایستادم و به نقطهای نامعلوم زل زدم. چند ثانیه بعد صدای آروم هارون اومد؛
_ «بله... ولی گویا...»
همون نصفه جملهاش کافی بود که مغزم منفجر شه.
_ (لعنتی ساکت شو...الان دقیقا میخوای چی بگی؟بابا چرا با دخترت اینجوری میکنی آخه!)
چه موقعیت مزخرفی.
یا باید بابامو جلوی هارون ضایع میکردم،
یا خودمو...
و من خوب میدونستم هیچوقت گزینه اول رو انتخاب نمیکنم.
نفسمو عمیق کشیدم و سعی کردم بدون فکر کردن حرف بزنم؛
_ «اِم... باباجون...»
اون «جون» انقدر کشدار و زورکی از دهنم بیرون اومد که خودش معنی هزار تا چیزو میداد.
هر دوشون نگام کردن؛ بابا منتظر ادامه حرفم بود...
و هارون دقیقا منتظر بود ببینه اینبار چجوری میخوام خودمو نجات بدم.
گلوم خشک شد ولی بالاخره لب زدم؛
_ «من... من ترسیدم کلیدا گم بشن... به جناب آقازاده گفتم پیش خودشون بمونه، موقع رفتن ازشون بگیرم.»
همین که جمله تموم شد، خودم از دروغی که سرهم کرده بودم شاخ درآوردم. چه برسه به هارون که با صورت بیحس بهم زل زده بود؛ نه تایید کرد نه تکذیب فقط نگاه میکرد.
چند ثانیه سکوت بینمون کش اومد، بعد گوشه لبش خیلی کم تکون خورد؛ انگار داشت از دیدن تقلا کردنم لذت میبرد.
بابا باشهای گفت و بعد از کلی تشکر و خداحافظی، بالاخره راه افتادن سمت ماشینها. عمو آراز و محمد و مامان هم پشت سرش رفتن و قبل سوار شدن، بابا دوباره برگشت سمتم و با صدای بلند تاکید کرد:
_ «آلما، اون کلید یادِت نره ها!»
فقط یه لبخند زورکی زدم و سر تکون دادم؛ همه که رفتن، سکوت سنگینی توی حیاط نشست و من موندم و هارون... و اون کلیدی که هنوز بین دستاش بود.
بدون اینکه چیزی بگم، منتظر موندم کلیدو بده. اونم بعد از چند ثانیه آروم دستشو آورد بالا و کلیدو گرفت سمتم.
دست دراز کردم گرفتمش...
ولی ول نکرد.
اخمام فوری رفت تو هم، یه بار کلیدو کشیدم سمت خودم، ولی انگشتای بلندش محکم نگهش داشته بودن؛ انگار عمداً میخواست حرصمو دربیاره. سرمو بلند کردم و نگاه عصبانیمو کوبیدم توی چشمهای یخیش؛
_ «نمیخوای ولش کنی؟»
_ «مگه نگفتی بابات قبول نمیکنه؟»
حرصم بیشتر شد.
دلم میخواست همون کلیدو بکوبم وسط پیشونیش.
نفسمو کلافه بیرون دادم و اینبار آرومتر گفتم:
_ «بابام تو ماشینه... خواهشاً کلیدو بدید برم.»
چند لحظه فقط نگام کرد؛
انگار داشت از دستپاچگی من کیف میکرد. بعد بالاخره انگشتاش شل شد و کلید آزاد شد توی دستم.
خواستم سریع برگردم و برم سمت ماشین که صداش پشت سرم بلند شد که باعث شد قدمهام مکث کنه.
_ «من تا هفتم نیستم...»
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_ «عصمتو تنها نذار.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part⁰⁹¹
و از بین اونهمه جای خالی، دقیقا اومد روی مبل روبهروی من نشست.
آروم.
باوقار.
مرتب.
_ (پسره انگار اسکیزوفرنی داره...یهبار میشه مجسمه یخی بیشخصیته، یهبار آدم فکر میکنه از تو کتابای اشرافی دراومده...)
بقیه همچنان گرم برنامهریزی برای مراسم هفتم عثمان و هومن بودن، ولی من تمام حواسم به مرد روبهروم بود.
با حرص زل زده بودم بهش، پامو تکون میدادم و ناخن انگشت اشارهمو میجویدم؛
که همون لحظه نگاهش افتاد روی پای لرزونم.
و من واضح دیدم که گوشه لبش بالا رفت.
نه یه خنده کامل...
یه لبخند آروم و کنترلشده،
از اون مدل لبخندایی که بیشتر آدمو حرصی میکنه تا خوشحال.
بعد نگاهش خیلی آهسته بالا اومد و روی صورتم نشست.
یه ابروش بالا رفت.
نیشخندش پررنگتر شد.
انگار کاملا فهمیده بود توی سر من چه فاجعهای در حال رخ دادنه.
_ (آره... بخند هارونجون، بخند...درسته فعلا سنگ روی یخ شدم...ولی یه روزی نوبت منم میرسه...)
ولی واقعیت این بود که کم مونده بود بزنم زیر گریه.
کاش انقدر اصرار نکرده بودم بابامینا بیان تهران؛
بابای من استعداد عجیبی داشت توی اینکه آدمو وسط جمع سرافکنده کنه. نه از روی بدجنسی...
فقط چون هیچوقت نمیفهمید بعضی کاراش چقدر میتونه آدمو خرد کنه.
خوب میدونستم سرم بره، دیگه نمیرم جلوی هارون وایسم و بگم «کلیدارو بدید.»
عمرا...پس تنها راه این بود که بابارو راضی کنم بره هتل.
یا نهایتا میبردمشون خونه دانشجوییمون ولی محال بود دوباره بخوام بخاطر اون کلیدا جلوی هارون ضایع بشم.
ساعت نزدیک دوازده شب بود. از خستگی بدنم داشت وا میرفت، پلکام سنگین شده بود و فردام دانشگاه داشتم. از اون بدتر ذهنم مدام دور کارای بابا و اون کلید لعنتی میچرخید.
هنوز فرصت نکرده بودم به بابا بگم کلیدا رو پس دادم.
همون موقع صدای بابا بلند شد؛
رو به هارون گفت:
_ «پسرم ما فردا میایم، تو خیالت راحت باشه. کارارو بسپار به ما اگه میخوای جایی بری.»
آروم سرمو بلند کردم و مات بابام شدم. دهنم باز مونده بود از این تغییر رویهاش. نه به اون که سالها حاضر نبود حتی یه سر به خواهرش بزنه...
نه به الان که اومده بود و طوری رفتار میکرد انگار از صاحبعزاست.
تلخ بود...
ولی باید قدرت پول و موقعیت رو ستایش میکردی. چیزایی که همیشه روی بابای من تاثیر میذاشت.
بیحواس فقط سری تکون دادم و دستم رفت سمت پالتوم که بپوشمش، ولی حرف بعدی بابا کاری کرد خشکم بزنه.
_ «فقط ببخشید میپرسم... کلیدارو دادی به آلما؟»
قلبم یهجوری کوبید که حس کردم صداش توی سالن پیچید.
برنگشتم سمتشون. فقط همونجوری خشک وایستادم و به نقطهای نامعلوم زل زدم. چند ثانیه بعد صدای آروم هارون اومد؛
_ «بله... ولی گویا...»
🚸اِدامہ دارد...
