en
Feedback
𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

Open in Telegram

◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمان‌ها ◈ طراحی تصاویر شخصیت‌های داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I

Show more
335
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3530 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁹⁰ ولی ته دلم... یه چیزی بدتر از عصبانیت قلقلکم می‌داد؛ اینکه برخلاف تمام تلاشم، هنوز گرمای دستش توی کف دستم مونده بود. لبخند رضایتی روی لبم نشست و سمت بابا رفتم؛ مثل همیشه روی مبل لم داده بود، یه دستش روی دسته مبل و اون یکی روی پاش افتاده بود. کنارش جاگیر شدم که ناهید با سینی چایی نزدیک شد؛ بوی هل و چای تازه دم پیچید توی فضا، یه استکان برداشتم و آروم گفتم؛ _ «مرسی ناهید‌خانم.» هنوز کامل صاف ننشسته بودم که صدای بابا اومد؛ بقیه گرم حرف زدن بودن، ولی اون نسبتا آروم طوری گفت که فقط من بشنوم؛ _ «آلما، کیلید آپارتمانو گرفتی؟» همون‌جوری که خم شده بودم استکانو روی میز بذارم، خشکم زد. سرمو خیلی آروم برگردوندم سمتش و چشمام گرد شد. _ «چی...؟!» چند ثانیه فقط نگاش کردم؛ انگار مغزم حاضر نبود جمله‌ای که شنیده بودم رو پردازش کنه. تو دلم پشت سر هم تکرار می‌کردم؛ _ (آلما آروم باش...حتما یه کلید دیگه میگه...) ولی بابا، بدون اینکه بفهمه دقیقا داره چه بلایی سر اعصاب من میاره، با خونسردی ادامه داد؛ _ «به هارون‌جان گفتم کیلید و لوکیشنو بده به تو، ندادش؟» اون «هارون‌جان» از خود جمله دردناک‌تر بود! یه خنده‌ی کوتاه و عصبی از بین لبام بیرون زد؛ صاف نشستم و با همون لبخند زورکی‌ای که گوشه لبم ماسیده بود گفتم؛ _ «منظورت چیه باباجون؟ چه کلیدی؟» بابا یکم خودش رو سمتم خم کرد و آروم‌تر، به ترکی گفت؛ _ «عثمانین کیچیک اوغلونا دِدیم چیلیدی وِرَ سَنه، جِجه گِدَخ اوردا گالاخ؟» با هر کلمه‌ای که از دهنش بیرون میومد، من بیشتر به سکته مغزی نزدیک‌تر میشدم. _ (یعنی اون کلیدو... بابا خودش از هارون خواسته بود؟) پلکم پرید. دستام ناخودآگاه مشت شد. _ (خدایا...یعنی این مرد یه ذره عزت‌نفس نداره؟) نفسمو کلافه بیرون دادم و همون لحظه نگاهِ مات هارون توی ذهنم زنده شد؛ حالا تازه می‌فهمیدم چرا وقتی کلیدو پس دادم، اون قیافه‌ی خاصو گرفته بود. دستمو با حرص کوبیدم روی پیشونیم. _ (خاک تو سرم...حالا رفتم جلوش دو ساعت با اعتماد به نفس سخرانی کردم، نگو بابای گرامی من خودش دستور داده که...وااای!) دلم می‌خواست همون لحظه غیب بشم. حیف نمی‌تونستم وسط اون جمع با بابا بحث راه بندازم؛ ولی توی دلم قسم خوردم بعدا مفصل از خجالتش دربیام. اطرافمون همه سرگرم حرف زدن و چای خوردن بودن؛ یکی درباره مراسم هفتم حرف می‌زد، یکی درباره مهمونا، یکی شماره تالار و مداح می‌داد... و من وسط اون‌همه صدا، فقط استرس داشتم. پام بی‌وقفه تکون می‌خورد و ذهنم هی برمی‌گشت سمت چند دقیقه قبل. هرچی بیشتر تلاش می‌کردم جلوی اون پسره‌ی مغرور ضایع نشم، بیشتر خیط میشدم؛ شاید واقعا باید بی‌خیال می‌شدم و اصلا نقش آدمای باپرستیژو بازی نمی‌کردم! چند دقیقه بعد هارون هم به جمع اضافه شد. و از بین اون‌همه جای خالی، دقیقا اومد روی مبل روبه‌روی من نشست. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸⁹ نفسمو محکم بیرون دادم و راه افتادم سمت حیاط، ولی ذهنم هنوز داشت با خودش کلنجار می‌رفت؛ _ (پیش خودش چه فکری کرده؟) _ (فکر کرده چون چند روزه دور و برشونم باید بیاد بهمون ترحم کنه؟) _ (حتی اگه می‌خواست کمک کنه باید با بزرگ‌ترم حرف می‌زد نه با من...) دندونام محکم روی هم ساییده شد. _ (هول... چشم‌چرون...فکر کرده با چندتا نگاه خیره و این اداها می‌تونه دل هر دختریو ببره؟) نیشخند صدا داری زدم؛ _ (زِکی... من مثل دخترای دور و بر تو نیستم آقازاده.) هرچی بیشتر فکر می‌کردم بیشتر حرص می‌خوردم. دیدمش که داشت از پله‌های ایوان پایین می‌رفت؛ همون کت مشکی با راه‌راه‌های نازک طوسی تنش بود و دستاشو توی جیبش کرده بود، در شیشه‌ای رو باز کردم و نسبتا بلند صداش زدم؛ _ «جناب... یه لحظه!» قدم‌هاش متوقف شد. برگشت سمتم و من سریع خودمو بهش رسوندم. روی یه پله بالاتر ازش وایستادم تا مجبور نباشم سرمو بالا بگیرم، کلیدو سمتش گرفتم و سعی کردم لحنم خشک و رسمی بمونه؛ _ «خیلی ممنون از لطفتون جناب...» گفتن «جناب» خیلی راحت‌تر از صدا زدن اسمش بود. «هارون‌آقا» توی دهنم نمی‌چرخید، «آقا هارون» هم همینطور؛ پس همون «جناب» بهتر بود. ولی اون... فقط نگام می‌کرد. اون نگاه یخی و خیره‌اش آدمو وادار می‌کرد وسط حرف زدن شک کنه به تک‌تک جمله‌هایی که گفته. آروم ادامه دادم؛ _ «ولی پدر بنده هیچ‌وقت همچین چیزی رو قبول نمی‌کنن.» بازم سکوت. حتی پلک هم نمی‌زد. انگار می‌خواست عصبی‌ترم کنه. کلیدو بیشتر سمتش گرفتم؛ _ «لطفا بگیرید این کلیدو... جناب آقازاده.» وقتی دیدم هیچ حرکتی نمی‌کنه، بی‌اختیار یه نگاه به پشت سرم انداختم؛ مطمئن شدم بابام یا عموهام مارو نمی‌بینن. بعد نفسمو آه‌مانند بیرون دادم. این کار برای من راحت نبود... ولی بالاخره یه پله پایین رفتم، دستشو گرفتم ، درست مثل خودش و کلیدو توی کف دستش گذاشتم. حرارت دستش دوباره پیچید توی پوست سردم. لعنتی حتی دستاشم آدمو عصبی می‌کرد. قبل از اینکه دوباره اون نگاه سنگینشو تحمل کنم، دستمو سریع کشیدم عقب و بدون اینکه توی صورتش نگاه کنم از پله‌ها بالا رفتم. حس می‌کردم هوا خفه‌کننده شده. انگار وسط اون حیاطِ بزرگ، اکسیژن کم آورده بودم. _ (چه معنی داره واسه خانواده‌ی من دل بسوزونه...پسر چلغوزِ ایکبیریِ خودخواه...) ولی ته دلم... یه چیزی بدتر از عصبانیت قلقلکم می‌داد؛ اینکه برخلاف تمام تلاشم، هنوز گرمای دستش توی کف دستم مونده بود. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸⁸ چند ثانیه طول کشید تا مغزم حرفشو پردازش کنه. _ «می‌تونن تا وقتی تهرانن اونجا بمونن.» خشکم زده بود. واضح می‌شنیدم چی می‌گه، ولی انگار مغزم عقب‌تر از اتفاقات حرکت می‌کرد. همون لحظه فهمیدم... احتمالاً حرفای من و مامانو شنیده. لپ‌هام داغ شد. نمی‌دونستم از خجالت سرخ شدم یا بخاطر نزدیکی بیش از حدش و لمس دستم. زبونم کامل بند اومده بود. این‌بار آروم‌تر، جوری که انگار فقط خودش و خودم باید می‌شنیدیم، گفت: _ «باشه... آلما.» دوباره اسممو تنها به زبون آورد. عمدی بود، مطمئن بودم عمدی بود. فقط تونستم خیلی آروم سر تکون بدم؛ یه حرکت کوچیک که بیشتر شبیه خواهش بود تا جواب... که یعنی الان لطفاً منو با خودم تنها بذار. بالاخره ازم فاصله گرفت و دستمو ول کرد. چند ثانیه‌ی دیگه هم همون‌طوری بهم زل زد، بعد بی‌هیچ حرفی از کنارم رد شد و رفت. کلیدو توی دستم محکم فشار دادم؛ اون‌قدر محکم که لبه‌ی فلزیش داشت توی کف دستم فرو می‌رفت. پلک چشمم از حرص می‌پرید و حس می‌کردم هر ثانیه حرارت صورتم بیشتر بالا می‌ره. _ (چرا این‌قدر فضولی می‌کنی آخه پسره...) هیچ لقب درخوری برایش پیدا نمی‌کردم، ولی ته دلم فقط می‌خواستم زمین دهن باز کنه و منو همون‌جا قورت بده. مطمئن نبودم حرفای من و مامانو شنیده یا نه، ولی بعید می‌دونستم آدمی مثل هارون، بدون دلیل، همچین کاری بکنه. اونم برای خانواده‌ی ما... برای آدمایی که سال‌ها  پسشون زده بودن؛ همیشه فاصله گرفته بودن و هیچ‌وقت روی خوش واقعی بهشون نشون نداده بودن. هآرون اون‌قدرا مهربون یا مهمون‌نواز به نظر نمی‌رسید که بخواد صرفاً از روی ادب، خونه‌ای در اختیارشون بذاره. نه... این کار بیشتر شبیه تصمیمی بود که توی لحظه گرفته باشه؛ کاری که یکی بعد از شنیدن حرفایی که نباید می‌شنید میکنه؛ نفسمو سنگین بیرون دادم. آروم زیر لب غر زدم؛ _ «من محتاج تو نیستم پسره‌ی بی‌شخصیتِ مغرورِ ازخودراضی...» ولی حتی خودمم می‌دونستم عصبانیتِ من فقط بخاطر اون کلید نبود؛ بخاطر این بود که فهمیده بود بابام حتی حاضر نیست برای خانواده‌اش یه هتل درست حسابی بگیره... و حالا اون، با اون نگاه سرد و تحقیرکننده‌اش، خواسته بود مشکل رو حل کنه؛ انگار داشت صدقه می‌داد. نگاهمو چرخوندم سمت پذیرایی؛ بابام و عموهام مشغول حرف زدن با عمه و بقیه بودن و حواس هیچ‌کس بهمون نبود. نفسمو محکم بیرون دادم و راه افتادم سمت حیاط، ولی ذهنم هنوز داشت با خودش کلنجار می‌رفت؛ _ (پیش خودش چه فکری کرده؟) 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸⁷ همون موقع صدای بمش اومد: _ «آلما...» بدون اینکه نگاش کنم، اخمام ناخودآگاه رفت توی هم. نمی‌دونستم چرا، ولی اینکه منو فقط با اسم کوچیک صدا می‌زد یه حس عجیبی بهم می‌داد. آروم برگشتم سمتش. با همون اخم ریز و نگاه پرسشگر نگاش کردم، ولی چیزی نگفتم. چشمامو برای یه لحظه بستم و نفسمو آروم بیرون دادم. _ «بفرمایید... آقّا هارون.» «آقا» رو جوری غلیظ و محکم تلفظ کردم که انگار روش تشدید گذاشته باشن؛ کاملاً عمدی، که بفهمه همون‌طور که من اونو رسمی صدا می‌کنم، اونم هم باید حد و مرزشو نگه داره. لبخند خیلی کم‌جونی گوشه‌ی لبش نشست؛ انگار واکنشے بود به لجبازی من! بدون حرف، دست برد توی جیب شلوارش و یه کلید درآورد و گرفت سمتم. نگاهم روی کلید موند، بعد آهسته بالا اومد و به چشم‌هاش رسید. بازم همون نگاه. سرد، ثابت، سنگین... انگار بلد نبود موقع نگاه کردن به آدم‌ها، یک‌ذره‌ نگاهش‌رو نرم‌تر کنه. البته امروز فهمیدم با همه خیلی خوب رفتار میکنه، فقط دیوار منه بدبختو کوتاه پیدا کرده! توی دلم غر زدم: _ (خدایا... اینو لال به دنیا می‌آوردی سنگین‌تر بود.) با همون اخم ریز گفتم: _ «آقّا هارون... این کلید چیه؟» بازم «آقا» رو همون‌قدر شمرده و تأکیدی ادا کردم. این‌بار یه قدم نزدیک‌تر شد. من ناخودآگاه عقب رفتم، ولی کمرم به لبه مبل پشت سرم خورد و همون‌جا وایستادم. فاصله‌مون اون‌قدر کم شده بود که بوی تلخ عطرش قاطی نفس‌هام می‌شد. بعد، بی‌هیچ عجله‌ای، خم شد و دستمو گرفت. عضلات بدنم همون لحظه منقبض شد. دست‌هاش داغ بود... عجیب داغ. اون‌قدر که سرمای انگشتای یخ‌زده‌ی منو تو خودش حل کرد. کلیدو گذاشت کف دستم، ولی دستمو ول نکرد. چند ثانیه فقط همون‌طور نگاهم کرد. انگار منتظر بود واکنشی ببینه. ولی برای من حتی نفس کشیدنم سخت شده بود. ضربان قلبم توی گوشم می‌کوبید و ذهنم، احمقانه، فقط روی گرمای دستش قفل شده بود. تاحالا هیچ پسر غریبه‌ای انقدر بی‌مهابا لمسم نکرده بود؛ صدای آرومش به گوشم رسید: _ «لوکیشنشو تو واتساپ برات می‌فرستم.» چند ثانیه طول کشید تا مغزم حرفشو پردازش کنه. _ «می‌تونن تا وقتی تهرانن اونجا بمونن.» خشکم زده بود. واضح می‌شنیدم چی می‌گه، ولی انگار مغزم عقب‌تر از اتفاقات حرکت می‌کرد. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸⁶ زود با حرص ریز گفت: _ «هیس! بیا کارت دارم.» بعد یه نگاه به اطراف انداخت که مطمئن شه کسی حواسش به ما نیست. همین که خیالش راحت شد، با صدای آروم ولی عصبی گفت: _ «آلما، بابات گیر داده لازم نیست هتل بگیریم، می‌گه میریم خونه دانشجویی شما.» چشمام از تعجب گرد شد. _ «چییی؟!» مامان کلافه نفسشو بیرون داد. _ «باباتو که می‌شناسی... برای اینکه یه قرون اضافه خرج کنه، جونش درمیاد.» با ناباوری خندیدم. _ «مامان، با چه منطقی به این نتیجه رسیده؟» بعد با حرص بیشتری ادامه دادم: _ «همین مونده پاشه بیاد وسط چهارتا دختر غریبه!» مامان فوری با سر تأیید کرد. _ «دقیقاً! واسه همین میگم خودت یه چیزی بهش بگو. بگو صاحب‌خونه‌هات سختگیرن، بگو دردسر میشه، بگو خانواده‌هاشون بفهمن بد میشه... یه چیزی سرهم کن.» نفسمو کلافه بیرون دادم و دستمو روی چشمام کشیدم. اخلاقای بابای منو واقعاً هر کسی نمی‌تونست تحمل کنه. یه لحظه تصور کردم اگه دخترا بفهمن راجب خانواده و بابای من چه فکری میکنن، واقعا واسش اینا مهم نبود؟! خودِ تصورشم سردرد می‌آورد. روبه مامان گفتم: _ «باشه، تو برو پیش عمه... من گوشیمو بردارم میام.» مامان سری تکون داد و برگشت سمت پذیرایی؛ ‌منم رفتم گوشه‌ی سالن و شروع کردم دنبال کیفم گشتن. روی مبل‌ها رو نگاه کردم، کنار آباژور، حتی پشت مجسمه‌ها و گلدون‌های تزیینی... ولی نبود. کم‌کم استرس گرفتم. زیر لب آروم زمزمه کردم: _ «وا... کجا رفت پس؟» یه لحظه تصویر این اومد توی ذهنم که یکی وسط شلوغی مراسم اشتباهی کیفمو برداشته باشه. اخمام رفت توی هم و دوباره زیر لب غر زدم: _ «چرا نیست آخه...» همون لحظه دستی از کنارم اومد جلو و کیفمو مقابلم گرفت. نگاهم اول روی انگشت‌های کشیدش نشست، بعد آروم بالا رفت از ساق دستش که رگ‌های برجسته‌ای داشت بالاتر رفت و روی صورتش ثابت موند. هارون بود. برخلاف چند روز پیش، حالا ته‌ریش کم‌رنگی صورتشو پوشونده بود و باعث می‌شد خسته‌تر و درعین‌حال، مردونه‌تر به نظر برسه. چند ثانیه فقط نگاهش کردم، بعد سریع به خودم اومدم و کیفو از دستش گرفتم. _ «مرسی...» زیپ کیفو باز کردم و گوشیمو از داخلش درآوردم. بعد کیفمو دوباره از بندش آویزون کردم. همون موقع صدای بمش اومد: _ «آلما...» بدون اینکه نگاش کنم، اخمام ناخودآگاه رفت توی هم. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸⁵ کمرمو صاف کردم و یکمی برگشتم تا ببینم کجا می‌ره که تازه متوجه شدم سُبحان یه گوشه کز کرده و تمام مدت داشته نگامون می‌کرده. از جام بلند شدم؛ هنوز پاهام می‌لرزید، اون لحظه اصلاً برام مهم نبود یه بچه فسقلی منو بدون لباس ببینه یا نه. بقیه‌ی لباس‌هامو هم جلوی پسربچه از تنم درآوردم و همون موقع دیدم شهروز با زبان اشاره چیزی بهش گفت. بعد دست سبحان رو گرفت، بردش توی اتاقش و درو از پشت قفل کرد و برگشت سمت من. _ «خیلی حساس نشو شهروز، اون که گوشاش نمی‌شنوه.» ابروهاش توی هم رفت و خیره نگام کرد؛ می‌تونستم ته نگاهش حرص و عصبانیتو ببینم. _ «گوشاش نمی‌شنوه، چشاش که می‌بینه.» بعد اومد سمتم و دستشو زیر چونم گذاشت. _ «برو تو اتاق هــllـرزه کوچولوی من، منم الان میام.» [ آلما ] اولش که مامانینا رسیدن، واقعاً استرس داشتم. می‌ترسیدم بابام یا عموهام دوباره اون زبون تلخشونو بکار بگیرن و وسط اون همه آدم آبروریزی کنن، ولی خوشبختانه مهناز‌مامی قبل اومدن خوب توجیهشون کرده بود. هر سه‌تاشون ساکت و نسبتاً مودب بودن. البته اوایل که وارد شدن، کاملاً معلوم بود تو لاک خودشونن؛ حتی بابام موقع سلام‌وعلیک با هارون یه جوری رفتار می‌کرد انگار زورکی داره احترام نگه می‌داره. ولی چیزی که بیشتر از همه تعجبم رو برانگیخت، خود هارون بود. همون آدمی که وقتی کنار من بود انگار دچار اسپاسم زبانی می‌شد و نهایت مکالمش  یه «هوم» خشک و خالی بود، جلوی بابام و عموهام از این رو به اون رو شده بود. لبخندای کمرنگ و مودب می‌زد، باوقار حرف می‌زد، حتی تُن صداشم آروم‌تر شده بود. واقعاً مونده بودم این همه فیلم بازی کردنو از کجا یاد گرفته. ولی بعدش خودمو قانع کردم. _ (حتماً بخاطر فشار این چند روزه‌ست... وگرنه چه دلیلی داره فقط با من اون اخلاق سگشو نشون بده؟) عمه نذاشت باباینا بعد مراسم برگردن و با اصرار نگهمون داشت برای شام. سر میز شام، مامان از شدت رودربایستی تقریباً آب شده بود. هی می‌گفت: _ «شما صاحب عزایید، خوبیت نداره این‌همه خودتونو به زحمت بندازید...» و پشت‌بندش دوباره تشکر می‌کرد. ناهید و دو تا از مستخدم‌ها مدام غذا می‌آوردن و جمع می‌کردن و فضای میز، با وجود حال بد همه، عجیب رسمی و سنگین شده بود. شام که تموم شد و ناهید با بقیه مشغول جمع کردن میز شدن، مامان یهو اومد سمتم، بازومو گرفت و منو کشید یه گوشه. اخمام رفت بالا. نگاهمو دوختم به صورتش و قبل اینکه حرف بزنه، مظلومانه گفتم: _ «آی مامان... بازوم شکست!» زود با حرص ریز گفت: _ «هیس! بیا کارت دارم.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

#ناشناس من قبلاًهم گفتم، الان برای بار چنــــــدم از دوباره میگم: (بنده فعالیت عمده‌ام چه درگذشته چه حال و چه آینده) در اپلیک
#ناشناس
من قبلاًهم گفتم، الان برای بار چنــــــدم از دوباره میگم: (بنده فعالیت عمده‌ام چه درگذشته چه حال و چه آینده) در اپلیکیشن‌های تلگرام/انیستاگرام خواهد بود‼️همونطور که قبلاً بود. مگه اینڪه شرایط جوری باشه که نشه از این دو اَپ استفاده کرد😶غیر این گفته باشم حق با شماست جناب! من به احترام یه عده‌ای که اَپ ایرانے استفاده مےکنن گفتم اینجور اپ‌ها پارت‌گذاری مےکنم شرایط قبلے بود، به هیچ عنوان داخل این بدافزار ها فعالیتے نمےکردم؛
لُپ مطلب اگر موجب سردرگمیتون شدم، متاسفم ولے اگر لطف من در آپ کردن پارت داخل اپ ایرانی که هیچ‌گونه امنیتے نداره رو دل بر مسخره بودن خودتون میبینید، من جای شما بودم ترجیح میدادم ادامه این ناول رو نخونم... در واقع اصراری نیست‼️

sticker.webp0.01 KB

معرفے #شخصیت شهروز و سبحان محمدی

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸⁴ مانتومو مشت کرده بودم و سعی می‌کردم به لمس‌هایی که تمرکزم رو به‌هم می‌زد فکر نکنم. تا بتونم حرف بزنم؛ _ «آقا... هاع... هارون گفت... اوم... برنامه...» حرکت انگشت‌هاش داخل واژنم باعث شده بود حرف زدن برام سخت بشه و کلمات تیکه‌تیکه از دهنم بیرون می‌اومدن. بی‌توجه به واکنشاتم و شرمگاه خیسم، لباسمو بالا زد و با خشونت شروع کرد سیلی زدن به سینه‌های سفیدم. جیغ زدم و تند‌تند معذرت خواستم؛ _ «آقا... ببخشید...غلط کردم...آه درد داره...» اما انگار عذرخواهی‌م هیچ اهمیتی براش نداشت. با لحن سرد و محکمی گفت: _ «اگه بازم ناله کنی...» نیشخندی زد و ادامه داد: _ «...یه پلاگ گنده نگین‌دار میکنم توی سوراخ پشتت و روی قبر عثمان جوری میکنمت همه مُرده‌ها با صدای ناله‌هات جق بزنن جنده، فهمیدی؟» لبامو گاز میگفرتم که ناله نکنم، چون واقعا پلاگ درد داشت و نمیتونستم تحملش کنم؛ _ «این‌بار دیگه باهات شوخی ندارم. میخوام عثمان ببینه عروس آیندشو چجوری از عقب و جلو دارم جر میدم!» اشک از گوشه‌ی چشم‌هام پایین ریخت؛ چون نمی‌فهمیدم چطور باید این همه فشار و لذت رو نادیده بگیرم و عادی حرف بزنم. آخر سر دل به دریا زدم و با صدایی لرزون گفتم: _ «آقا... لطفاً...از بدن جندتون استفاده کنید...» انگشت‌هاش رو از داخلم بیرون کشید و محکم روی کیلیتوریس‌م اسپنک زد؛ جوری که نفسم توی سینه‌م گیر کرد. _ «زودباش... بهم بگو.» لحن آمرانه‌ش باعث می‌شد ذهنم بیشتر به‌هم بریزه. سعی کردم خودمو جمع‌وجور کنم، اما نفس‌هام نامنظم شده بودن. خم شد نزدیک صورتم و با صدایی آروم گفت: _ «اون حروم‌زاده بهتر بلده بگائدت یا من؟» لب‌هام لرزید و با صدایی کشدار و بریده‌بریده زمزمه کردم: _ «تـو... اووم...عــــــآه...توووو» فشار دستش بیشتر شد و اینبار سه‌تا از انگشتاش رو واردم کرد از شدت حس دردی که توی تنم پیچید، جیغم بلند شد. _ «شهروز... صبر کن...دارم پاره...عاه میشم!» اما انگار التماس‌هام فقط خونسردترش می‌کرد. انگشتاش رو کرد چهارتا، دیگه نتونستم تحمل کنم، مچ دستش رو گرفتم تا متوقفش کنم، ولی بی‌رحمانه و بدون توجه به لرزش تنم به حرکتش ادامه داد. _ «لطفا...جااااا نمیشه،عآه» حس میکردم واژنم داره کِش میاد؛ با صدای آروم، اما ترسناک زمزمه کرد: _ «طاقت میاری... تو خیلی بیشتر از اینا رو هم می‌تونی تحمل کنی.» ناله‌ی بریده‌ای کردم و سعی کردم خودمو عقب بکشم، اما فشار انگشتاش اجازه نمی‌داد. _ «نه... این خیلیه...عــــــوه» دستش ثابت موند و فقط انگشت‌هاش رو جوری تکون می‌داد که حس می‌کردم نقطه‌ی حساسم داره می‌سوزه. نفس‌هام نامنظم شده بودن و دیدم کم‌کم تار می‌شد. چند ثانیه بعد، پاهام از شدت لذت سست شدن و بدنم شروع کرد به لرزیدن اما اون هنوز ولم نمی‌کرد؛ انگار از دیدن لرزش تنم و چشایی که داشت سفیدی میرفت لذت می‌برد. با صدایی لرزون و التماس‌آمیز زمزمه کردم: _ «لطفاً...آقا...انگشتاتون...آقا ارضامممم» بالاخره ولم کرد و این‌بار دستشو آروم‌تر روی کل شرمگاهم کشید و چندتا اسپنک کوتاه زد. _ «پاشو، گمشو تو اتاق» بعد ازم فاصله گرفت و سمت راهروی اتاق‌خواب‌ها رفت. کمرمو صاف کردم و یکمی برگشتم تا ببینم کجا می‌ره که تازه متوجه شدم سُبحان یه گوشه کز کرده و تمام مدت داشته نگامون می‌کرده. از جام بلند شدم؛ هنوز پاهام می‌لرزید، اون لحظه اصلاً برام مهم نبود یه بچه فسقلی منو بدون لباس ببینه یا نه. بقیه‌ی لباس‌هامو هم جلوی پسربچه از تنم درآوردم و همون موقع دیدم شهروز با زبان اشاره چیزی بهش گفت. بعد دست سبحان رو گرفت، بردش توی اتاقش و درو از پشت قفل کرد و برگشت سمت من. _ «خیلی حساس نشو شهروز، اون که گوشاش نمی‌شنوه.» ابروهاش توی هم رفت و خیره نگام کرد؛ می‌تونستم ته نگاهش حرص و عصبانیتو ببینم. _ «گوشاش نمی‌شنوه، چشاش که می‌بینه.» بعد اومد سمتم و دستشو زیر چونم گذاشت. _ «برو تو اتاق هرزه کوچولوی من، منم الان میام.» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸³ نگاهش از چشم‌هام سر خورد روی لب‌هام و بعد پایین‌تر رفت. یه «هوم» کشیده گفت و دستش آروم سمت دکمه‌های مانتوم اومد. نگاهم رفت سمت لب‌هاش و همزمان دستش سر خورد زیر مانتوم و روی سینه‌هام نشست؛ آروم شروع کرد به ماساژ دادنشون. _ «خب، بقیش؟» سعی کردم تمرکز کنم و ادامه حرفمو بزنم. _ «آه... آره... خب... چیزه...» نوک سینه‌مو بین انگشتاش گرفت و پیچوند که آه غلیظی از دهنم بیرون اومد. _ «آه... شهـ... روز...» با دست آزادش گلومو گرفت و کنار گوشم غرید: _ «بهم بگو آقا، جنده کوچولو.» دستشو از روی سینم برداشت و تا خواستم ادامه حرفمو بزنم: _ «آقا، همه...» دستش رفت زیر شلوارم و داخل لباس زیرم. _ «آهه... آقا... چیکار می‌کنید؟» با دو تا از انگشتاش شروع کرد به ماساژ دادن کلیتوریسم. _ «می‌بینم که کلوچه سفیدت نتونسته تحمل کنه و خیس شده.» نمی‌تونستم تحمل کنم؛ خیلی حرفه‌ای ماساژ می‌داد. _ «آه... آقا، لطفاً...» دستشو از توی لباس زیرم درآورد و بلند شد. پاهامو اون‌قدر کشید پایین که روی مبل به حالت لم‌داده دراومدم. _ «چرا ساکت شدی، توله؟» گلومو گرفت و محکم کنار گوشم غرید: _ «جرم بخوری نباید ناله کنی، الهام. فقط ماجرای امروزو تعریف می‌کنی.» و بعد بلندتر داد زد: _ «فهمیدی؟» من عاشق این بازیِ قدرت بودم؛ حتی اگه فقط نقش بازی می‌کردم، تهِ دلم می‌خواستم موقع رابطه فقط یه آدمِ ضعیف باشم که زیر دست یه مردِ قدرتمند کنترل می‌شه. اشک توی چشم‌هام جمع شد از ضعفی که داشتم. _ «آقا... لطفاً اجازه بدید نـ...» دو تا از انگشت‌هاش رو یهو داخل دهنم فرو کرد و با لحن محکمی گفت: _ «ساکت شو و ساک بزن» با مکث، همون کاری رو که خواسته بود انجام دادم. چشم‌هامو بستم و با اغوا واسش میک میزدم، چند لحظه بعد، صداش دوباره توی گوشم پیچید: _ «خوب خیسشون کن.» انگشت‌هاش رو از دهنم بیرون کشید و توی کسری از ثانیه شلوارمو از تنم درآورد. _ «آهه...آقاعه..» اما ناله‌م با سیلی‌ای که همون لحظه خوردم، قطع شد. _ «تو حق نداری ناله کنی. همین‌طوری که دارم انگشتت می‌کنم، جواب سؤال‌هامو بده.» انگشت‌هاش رو عمیق‌تر فشار داد و دقیقاً نقطه‌ی حساسم رو لمس کرد. _ « تعریف کن ببینم برنامت برای ازدواج با اون حرومزاده چیه؟» دلم می‌خواست جیغ بزنم. کمرم بی‌اختیار قوس برداشت؛ نه فقط لمس‌هاش، حتی حرف‌هایی که می‌زد هم بدنمو داغ میکرد! مانتومو مشت کرده بودم و سعی می‌کردم به لمس‌هایی که تمرکزم رو به‌هم می‌زد فکر نکنم. تا بتونم حرف بزنم؛ _ «آقا... هاع... هارون گفت... اوم... برنامه...» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸² [ الهام ] درو پشت سرم بستم و همون‌جا بهش تکیه دادم. فکم قفل شده بود و دندون‌هامو روی هم فشار می‌دادم تا فقط جیغ نکشم. تصویر نگاه‌های خیره‌ی هارون به آلما مثل خوره افتاده بود به جونم. اون دختره‌ی ساده‌ی بی‌ریخت چی داشت که هارون حتی وسط عزاداری هم نگاهشو ازش نمی‌گرفت؟ کیفمو با حرص پرت کردم روی زمین. صدای محکمش توی خونه پیچید و همزمان یه جیغ خفه از گلوم بیرون زد. نفس‌هام تند و بریده شده بود. سریع رفتم سمت آشپزخونه و یه لیوان آب سرد ریختم. دستم می‌لرزید. لیوانو یه نفس سر کشیدم و چشمامو بستم. نباید عصبی می‌شدم... از برگشتن اون حمله‌های عصبی متنفر بودم. نفسمو آهسته بیرون دادم و سعی کردم خودمو کنترل کنم که یهو صدای بمش از پشت سرم پیچید: _ «توله... داری چیکار می‌کنی؟» از جا پریدم. دستم ناخودآگاه رفت روی قلبم که دیوونه‌وار می‌کوبید. با بالاتنه‌ی برهنه کنار اپن ایستاده بود. دست‌هاشو کرده بود توی جیب شلوارش و با اون نگاه سنگینش زل زده بود بهم. آب دهنمو قورت دادم لیوان خالی رو گذاشتم توی سینک و بدون اینکه چیزی بگم، از آشپزخونه بیرون رفتم. عمداً بی‌توجه از کنارش رد شدم. اما قبل از اینکه دور شم، دستش محکم دور بازوم حلقه شد و یه‌دفعه کشیدتم سمت خودش. اون‌قدر محکم که اخم توی صورتم نشست. _ «چیکار می‌کنی...» دستشو گذاشت جلوی دهنم و نذاشت ادامه بدم. چشم‌هام گرد شد. خم شد سمتم و با صدای آروم ولی سردی گفت: _ «مثل اینکه دلت برای پــارگے هفته پیشت تنگ شده!...هان» دستشو پس زدم و با اخم گفتم: _ «چی میگی شهروز؟» خواستم از کنارش رد بشم، ولی دوباره بازومو کشید و چسبوندم به دیوار. نگاه تیره‌ش مستقیم توی چشم‌هام قفل شده بود و لــب‌هاش محــکم و بی‌ملاحظه روی لـب‌هام نشست. دست‌هام با مکث توی موهاش فرو رفت و این‌بار منم بی‌مقاومت جواب بــوسه‌شو دادم. بودن کنار این مرد، حداقل برای چند لحظه، التهاب درونمو کمتر می‌کرد؛ انگار می‌تونستم برای چند دقیقه مردی رو فراموش کنم که بی‌رحمانه منو پس می‌زد. وقتی نفس کم آورد، ازم فاصله گرفت. دستشو دور گــردنم حلقه کرد، دوباره منو سمت خودش کشید و یه بـوسه‌ی کوتاه از لـب‌هام گرفت. همون‌جا، نزدیک صورتم، آروم گفت: _ «حالا بگو ببینم چی شده که این‌جوری بهم ریختی و ادا درمیاری؟» دستمو روی قفسه‌ی سیـــنه‌ش گذاشتم و کمی ازش فاصله گرفتم. همون‌طور که شال مشکی‌مو از روی سرم باز می‌کردم، خودمو روی مبل ولو کردم. _ «چیزی نیست... رفته بودم مراسم ختم عثمان و پسرش.» کنارم نشست و خیره نگام کرد. _ «خب؟» با گوشه‌ی چشم نگاش کردم. _ «هیچی... همه‌چی طبق نقشه داره پیش میره، عزیزم.» نگاهش از چشم‌هام سر خورد روی لــب‌هام و بعد پایین‌تر رفت. یه «هوم» کشیده گفت و دستش آروم سمت دکمه‌های مانتوم اومد. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸¹ ‌با تردید بِهان رو از بغلش گرفتم. هنوز کامل جاگیر نشده بود توی بغلم که البرز خم شد؛ اون‌قدر نزدیک که صورتش درست روبه‌روی صورتم قرار گرفت. چند بار پشت‌سرهم پلک زدم و ناخودآگاه سعی کردم کمی فاصله بگیرم. ابروهاشو متفکرانه توی هم کشید و با دقت نگام کرد. _ «تورو تا حالا ندیدم.» سرمو آروم به نشونه‌ی تأیید تکون دادم. _ «طبیعیه... چون منم شما رو تا حالا ندیدم.» صاف ایستاد و دست‌هاشو فرو کرد توی جیب شلوارش. بعد با یه لبخند کج و بازیگوش پرسید: _ «اسمت چیه دختر؟» برادر الهام، برخلاف خودش، زیادی اجتماعی و راحت بود. از اون آدم‌هایی بود که پنج دقیقه نشده باهات حرف می‌زنن، ولی طوری رفتار می‌کنن انگار ده ساله می‌شناسنت. اما من معذب شده بودم. آروم لب زدم: _ «اسمم کوکبه.» ابروهاش سریع بالا پرید. انگار انتظار هر اسمی رو داشت جز این. _ «کوکب؟» بعد شمرده و با ناباوری بیشتری تکرار کرد: _ «اسمت... کوکبه؟» جدی نگاهش کردم. _ «بله، کوکب. مشکلی داره؟» سرشو چند بار بالا پایین کرد و خنده‌ش ریزتر شد. _ «نه، فقط... انتظار نداشتم.» بعد نگاه معنی‌داری به سر تا پام انداخت و گفت: _ «اوکی کوکب... اینجا چیکار می‌کنی؟» منم همون‌طور که به ظاهر مرتب و اتوکشیده‌ش نگاه می‌کردم، صورتمو جمع کردم و با لحن کاملاً جدی گفتم: _ «سرایدار جدید اینجام... چطور؟» چند ثانیه ساکت نگاهم کرد. بعد یه‌دفعه خنده‌ش بلند شد. نگاهش همرنگ الهام بود... ولی برعکس خواهرش، توی چشم‌های اون یه نرمی عجیبی وجود داشت. یه برق ریزیم تهش بود که معنی‌شو نمی‌فهمیدم؛ نه شبیه نگاه‌های سنگین هارون بود، نه شبیه نگاه‌های پر از شیطنتِ آدمای معمولی. دستشو جلو آورد و آروم روی موهای نرمِ بِهان کشید. _ «کوکب‌خانم... مراقب این آبجی کوچولوی ما باش لطفاً.» لحنش شوخ بود، ولی ته صداش یه جور صمیمیت داشت که باعث می‌شد آدم ناخودآگاه گاردشو پایین بیاره. نگاهمو از صورتش گرفتم و روی بِهان دوختم که با دکمه‌ی مانتوم بازی می‌کرد. خم شدم و یه بوسه‌ی ریز از لپ سرد و صورتی‌ش گرفتم. بِهان هم با ذوق صدای نامفهومی درآورد و دست کوچولوشو کوبید روی گونه‌م؛ انگار داشت جواب بوسمو می‌داد. [ الهام ] درو پشت سرم بستم و همون‌جا بهش تکیه دادم. فکم قفل شده بود و دندون‌هامو روی هم فشار می‌دادم تا فقط جیغ نکشم. تصویر نگاه‌های خیره‌ی هارون به آلما مثل خوره افتاده بود به جونم. اون دختره‌ی ساده‌ی بی‌ریخت چی داشت که هارون حتی وسط عزاداری هم نگاهشو ازش نمی‌گرفت؟ 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁸⁰ سعی کردم خودمو جمع‌وجور کنم و آروم سلام دادم. _ «سلام...» ولی یا نشنید، یا خودش رو به نشنیدن زد. کاملاً حواسش به خواهر کوچولوش بود که تقلا می‌کرد از بغلش بیاد پایین. الهام بی‌توجه به نق‌نق و بی‌قراری بچه، همچنان لپاشو می‌کشید و می‌بوسیدش. دختر کوچولوهم وقتی فهمید فایده‌ای نداره و این زن قرار نیست ولش کنه، دهن کوچولوشو باز کرد و خواست بازوی الهامو گاز بگیره. الهام سریع اخم کرد. _ «وحشی نشو ها بِهان... بهت رو دادم پرو نشو.» ابروهام ناخودآگاه رفت بالا. _ (وحشی؟!) چطور دلش میومد به این موجود بانمک بگه وحشی؟ آروم گفتم: _ «خب داری اذیتش می‌کنی الهام...» ولی باز هم بی‌اهمیت به من به کارش ادامه داد؛ همون لحظه صدای یه پسر از پشت سر الهام بلند شد. _ «الهام، چرا اونو از هم‌بازیش گرفتی؟» سرمو بالا آوردم. یه پسر جوون بود. تقریباً شبیه خود الهام؛ موهای طلایی، پوست روشن و چشم‌های روشنِ یخی، طوری که آدم یاد آلمانیا می‌افتاد. شلوار راسته‌ی مشکی پوشیده بود با یه پیراهن ساده‌ی مشکی که آستین‌هاشو تا آرنج تا زده بود. الهام چپ‌چپ نگاش کرد و تلخ گفت: _ « ببین این خواهرت سلیطس یا من ؟می‌خواد گاز بگیره!بیا بگیرش البرز این سرتقو!» پسره بدون بحث اضافه، بِهانو از بغل الهام گرفت. و بچه هم با رضایت کامل خودشو سپرد بهش؛ انگار از دست الهام نجات پیدا کرده باشه. هم‌زمان با ناله‌های ریز و گلایه‌وارش، سرشو توی گردن پسره قایم کرد. من یه گوشه خشک شده بودم و داشتم اطلاعات جدیدمو هضم می‌کردم. _ (خدایا... چقدر اینا شبیه همن!) بِهان تا دوباره منو دید، خودشو خم کرد جلو و نق‌نق‌کنان دستاشو سمتم دراز کرد که یعنی بغل. نگاهم بین پسر جوون و بچه رفت‌وبرگشت می‌کرد. نمی‌دونستم درست هست از بغل برادرش بگیرمش یا نه... صدای البرز که تهش خنده موج می‌زد، توی گوشم پیچید: _ «خیلی نمک‌نشناس شدیا بِهان‌خانم.» نگاهی بهم انداخت و لبخندش پررنگ‌تر شد. _ «دوست جدید پیدا می‌کنی، منو فراموش می‌کنی هان؟» بعد بِهان رو بالا انداخت و دوباره گرفتش. صدای جیغِ خنده‌ی بچه توی حیاط پیچید و باعث شد چند نفر برگردن سمت‌مون. بِهان از ذوق پاهاشو تکون می‌داد و موهای روشنش توی هوا پخش می‌شد. البرز دوباره بچه رو توی بغلش چرخوند و بعد با دو دست گرفت سمت من. _ «بفرمایید... تحویل شما.» با تردید بِهان رو از بغلش گرفتم. هنوز کامل جاگیر نشده بود توی بغلم که البرز خم شد؛ اون‌قدر نزدیک که صورتش درست روبه‌روی صورتم قرار گرفت. چند بار پشت‌سرهم پلک زدم و ناخودآگاه سعی کردم کمی فاصله بگیرم. ابروهاشو متفکرانه توی هم کشید و با دقت نگام کرد. _ «تورو تا حالا ندیدم.» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part⁰⁷⁹ پاهام کم‌کم داشت خواب می‌رفت از بس چمباتمه زده بودم، ولی دلم نمی‌خواست حتی یه لحظه از کنار این فرشته‌ی کوچولو تکون بخورم. یه بچه‌ی موطلایی با چشم‌هایی به یه رنگ عجیب بین سبز و طوسی، پوست سفید و لپ‌های صورتی‌ای که آدم دلش می‌خواست گازشون بگیره. آروم لپشو بین انگشتام گرفتم تا یکم گرم بشه. _ «دلم می‌خواد لپاتو بخورم خوشگل...» بازم گل‌ها رو نشونم داد و ذوق‌زده یه چیزی گفت. خوش‌خنده بود... از اون بچه‌هایی که فقط کافیه نگاشون کنی تا خودتم ناخودآگاه لبخند بزنی. نگاهم رفت سمت رزهای باغچه. تو اون هوای سرد، هنوز سرپا و زنده مونده بودن. دستم جلو رفت و یکی از رزها که رنگش بین صورتی و قرمز بود چیدم. گرفتم جلوش. با ذوق خندید و سریع دستشو آورد جلو تا گل رو بگیره. ولی هم ساقه‌ش پر از تیغ بود، هم می‌ترسیدم گرده‌هاش باعث حساسیت بشه. زود گل رو عقب کشیدم و دست کوچولوشو گرفتم. بعد با هیجان، درست مثل خودش، گفتم: _ «خاله... جیزه! دست...نه» آروم نوک انگشتشو به یکی از تیغ‌ها زدم تا تیزیشو حس کنه. همین که لمسش کرد، فوری دستشو کشید عقب و با همون لهجه‌ی بامزه‌ی بچه‌گونه گفت: _ «جیــــژژژ!» خنده‌م گرفت. _ «قربون اون جیژ گفتنت کوچولو...» بعد گل رو گرفتم جلو صورتش و با لحن نمایشی گفتم: _ «الان خانوم‌گله میاد بوست کنه... بوس...بوس...بوس!» گل رو بردم نزدیک گردنش و آروم با گل قلقلکش دادم. دخترک از ته دل زد زیر خنده. اون مدل خنده‌ای که آدم دلش ضعف میرفت براش. حس می‌کردم تمام خستگی این چند روز، کنار این بچه دود شده رفته هوا. داشتم با هم‌بازی کوچولوم وقت می‌گذروندم که یهو یه دست ظریف از کنارم اومد جلو و بچرو از بغلم قاپید. چند ثانیه فقط موندم با جای خالی بچه توی دستام. صدای دختری بالای سرم پیچید: _ «آبجی خوشگل من چطوره؟» سرمو بالا آوردم. الهام بود. بچه‌ بین بازوهاش تقلا می‌کرد و همزمان صدای بوس‌های پشت‌سرهم الهام با نق‌نقش قاطی شده بود. چند بار پشت سر هم لپشو بوسید، ولی انگار بِهان اصلاً خوشش نیومده بود. بدنشو عقب می‌کشید و کلافه صدا درمی‌آورد. صدای نق‌نقِ بِهان با صدای بوس‌های محکم و پشت‌سرهم اون دختر قاطی شده بود. با مکث سرمو چرخوندم سمتش... و همون لحظه بچه جیغ کشید و خودشو به سمت من خم کرد. اما من فقط مات مونده بودم و پشت‌سرهم پلک می‌زدم. یه جمله توی ذهنم هی تکرار می‌شد: _ (الهام... به این بچه گفت آبجی؟!) سعی کردم خودمو جمع‌وجور کنم و آروم سلام دادم. _ «سلام...» ولی یا نشنید، یا خودش رو به نشنیدن زد. 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.00 KB

معرفے #شخصیت البرز و الهام سعادت