en
Feedback
𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

Open in Telegram

◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمان‌ها ◈ طراحی تصاویر شخصیت‌های داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I

Show more
336
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3530 days
Posts Archive
sticker.webp0.17 KB

Chris Grey ENEMIES (Official Lyric Video).m4a2.70 MB

sticker.webp0.01 KB

من اینجام پارت نذارم مثل اون یکی چنل👩🏾‍🏭

اگه ری‌اکشن نمی‌زنید...

آقا شمام تکلیف مشخص کنید🤷🏿‍♀️

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁷⁰ چند لحظه سکوت کرد. _ «اسمش شهریاره، فامیلیش موسی‌نژاد. یه پیرزن تنها که حوالی راه‌آهن زندگی می‌کرده، وقتی سه سالش بوده آورده بزرگش کرده.» جلوی در سوله وایستادم و به چهره رنگ‌پریده‌اش خیره شدم. مثل همیشه عینک گردش روی صورتش بود. _ «فقط همین؟» _ «تقریباً. هر چی گشتیم بیشتر از این پیدا نکردیم. از همه تحقیق کردیم. حتی آزمایش دی‌ان‌ای هم نشون داد هیچ نسبتی با اون پیرزن نداره.» اخمام کمی در هم رفت. _ «پس چطور سر از خونه اون درآورده؟» میکائیل نفسی بیرون داد. _ «می‌گفت حدود هجده سال پیش، وقتی شوهرش هنوز زنده بوده، برای نذر بچه‌دار شدن میرن امامزاده صالح. اونجا یه پسربچه رو می‌بینن که گریه می‌کرده و دنبال مادرش می‌گشته.» مکثی کرد و ادامه داد: _ «دلشون می‌سوزه. می‌برنش خونه و خودشون بزرگش می‌کنن.» فکم منقبض شد. هیچ‌چیز کنار هم جور درنمی‌اومد. این پسر از کینه حرف می‌زد. از انتقام. اما گذشته‌ای که پیدا کرده بودیم، هیچ ارتباطی با خانواده من نداشت. نگاهم از صورت میکائیل عبور کرد و به تاریکی داخل سوله افتاد. صدای میکائیل دوباره بلند شد: _ «تا اول دبیرستان درس خونده. بعد یه مدت شرخری کرده. آخرشم به عنوان نگهبان یکی از انبارهای کانتینری استخدام شده.» چشمام رو بستم. گردنم رو آرام به چپ و راست چرخوندم و صدای خفیف مفصل‌هام توی سکوت پیچید. بعد چشمام رو باز کردم و به داخل سوله خیره شدم. _ «بذار از خودش بشنویم.» صدای قدم‌هام توی سوله می‌پیچید و اکوش چند بار برمی‌گشت. از داخل تاریکی، صدای گرفته‌اش بالا رفت: _ «چی می‌خواید از جونم؟» همین یک جمله رو مدام تکرار می‌کرد؛ با هر بار گفتنش، صداش خسته‌تر و بریده‌تر می‌شد. بدون اینکه نگاهم ازش برداشته بشه، از میکائیل پرسیدم: _ «دقیقاً چند وقته؟» مکث کوتاهی کرد. _ «سه دقیقه دیگه میشه سه روز، آقا.» سری تکون دادم. کنار صندلی فلزی که از قبل وسط سوله گذاشته بودن رفتم. صندلی رو کمی عقب کشیدم، دستمالی از جیبم درآوردم و نشیمنش رو بدون عجله پاک کردم. بعد نشستم. پا رو پا انداختم. با یه اشاره کوتاه به خالد و بقیه، فهموندم پسر رو جلو بیارن. چند ثانیه بعد، کشون‌کشون آوردنش. داد می‌زد و خودش رو تکون می‌داد، اما رمق زیادی براش نمونده بود. _ «ولم کنید... حروم‌زاده‌ها!» آروم نگاهش کردم. _ «مقاومتت قابل تحسینه.» با شنیدن صدام، برای چند ثانیه ساکت شد. فقط لب‌هاش می‌لرزید. ساعت مچی‌م رو نگاه کردم. _ «یک دقیقه و ده ثانیه دیگه میشه سه روز کامل.» نگاهم دوباره روی صورتش ثابت موند. _ «تا چند ساعت آینده کم‌کم دچار سرگیجه میشی. فشار بدنت می‌افته. بی‌حالی شدید شروع میشه.» چشماش لرزید. _ «فقط... منو بکش.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

sticker.webp0.05 KB

Shall we continue?
Shall we continue?

sticker.webp0.00 KB

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶⁹ خم شدم و دستکش‌های چرمی مشکی رو از داشبورد برداشتم. با حوصله هر دو رو دستم کردم. چند نفر از نگهبان‌ها متوجه رسیدنم شده بودن و خودشون رو به ماشین رسونده بودن، اما هنوز قصد پیاده شدن نداشتم. کت رو از قبل درآورده بودم و فقط پیراهن مشکی تنم بود. دکمه بالای یقه رو باز کردم. بعد سرآستین‌هام رو یکی‌یکی باز کردم و تا روی آرنج بالا زدم. چند لحظه به تصویر خودم توی آینه خیره موندم. به چشم‌های خسته‌ای که هر روز بیشتر شبیه پدرم می‌شدن. نفسم رو آروم بیرون دادم. توی ذهنم از عصمت و پدرم عذرخواهی کردم. برای کاری که قرار بود انجام بدم. برای مسیری که ناچار بودم واردش بشم. نگاهم از آینه گرفته نشد. _ «متأسفم... ولی مجبورم.» نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. _ «سلام آقا.» در جواب فقط سری تکون دادم. همون لحظه صدای پارس وِگا باعث شد نگاهم برگرده سمت هایلوکس. با اشاره دست به هاشم فهموندم رهاشون کنه. هاشم زنجرشون‌ رو باز کرد و توی کسری از ثانیه جفت سگ‌ها به سمتم دویدن. جلوشون خم شدم و دستم رو روی سرشون کشیدم. وِگا خودش رو به پام می‌مالید و شَدو هم بی‌قرار دورم می‌چرخید. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. _ (امروز تا اعتراف نگیرم آروم نمی‌شم...) همون‌طور که زیر پوزه وگا رو نوازش می‌کردم، آروم زمزمه کردم: _ «دوست داری طعم گوشت آدم رو بچشی؟» صدای خالد از پشت سرم بلند شد. _ «قربان... یعنی می‌خواید...» از لحنش معلوم بود حرفم رو جدی گرفته. از جام بلند شدم و نگاهی بهش انداختم. _ «چرا که نه؟» بعد سرم رو چرخوندم. میکائیل داشت به سمتم می‌اومد. دستام رو توی جیب فرو کردم و منم به طرفش راه افتادم. _ «سگ‌ها رو ببر داخل.» هاشم بدون سؤال اضافه زنجیرشون رو گرفت و به سمت سوله بردشون. میکائیل قدم‌هاش رو تندتر کرد و خودش رو بهم رسوند. _ «سلام آقا، خوش اومدید.» پوزخند کم‌رنگی زدم. _ «ممنون.» مکثی نکردم. _ «پسره کجاست؟» نگاه میکائیل سمت انتهای سوله رفت. _ «اون ته نگهش داشتیم. دست‌ و پاهاش بسته‌ست.» آروم سر تکون دادم و به همون سمت راه افتادم. میکائیل هم پشت سرم حرکت کرد. _ «بازم هیچی پیدا نکردی؟» چند لحظه سکوت کرد. _ «اسمش شهریاره، فامیلیش موسی‌نژاد. یه پیرزن تنها که حوالی راه‌آهن زندگی می‌کرده، وقتی سه سالش بوده آورده بزرگش کرده.» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶⁸ صدایی از پشت سرم حرفم رو قطع کرد. _ «ولی اون چیزی که من دیدم، این شکلی نبود.» ابروهام بالا رفت. برگشتم. یه مرد جوون با موهای مشکی و چهره‌ای آشنا چند قدم اون‌طرف‌تر وایستاده بود. چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجا دیده بودمش. انگار خودش هم متوجه شده بود که نشناختمش. با خنده گفت: _ «نشناختی زیبارو؟» خواستم بگم نه که یهو یادم اومد. _ «شما... اون روز کافی‌شاپ؟» لبخندش عریض‌تر شد. دستش رو جلو آورد. _ «خودشه. خوشحالم دوباره می‌بینمت.» نگاهم برای لحظه‌ای روی ساعت مچی گرون‌قیمتش نشست. _ (کارتیه؟! چه خوش‌سلیقه!) بعد دستم رو جلو بردم و باهاش دست دادم. _ «منم همینطور.» دستم رو رها کرد و با حرکت دست به اطراف بوتیک اشاره کرد. _ «اینجا رو بوتیک خودت بدون. هر چیزی خواستی راحت نگاه کن.» لبخند ملایمی زدم. _ «خب، اگه اینطوره...» نگاهم دوباره روی لباس‌ها چرخید. _ «کمکم کن یه لباس مناسب پیدا کنم.» شونه‌ای بالا انداخت و با خنده گفت: _ «با کمال میل.» [ هارون ] بعد از اینکه آلما رو پیاده کردم، مستقیم راه افتادم سمت سوله. به میکائیل سپرده بودم رفیق رسول رو برام بیاره؛ همون کسی که دفعه قبل تصمیم گرفته بودم زنده بمونه. یک ماه از مرگ پدر و برادرم می‌گذشت و هنوز نتونسته بودم حتی یک قدم واقعی به حقیقت نزدیک بشم. اول فکر می‌کردم طرف فقط یه جوون احساسی و کینه‌ایه که دنبال تسویه حساب شخصیه. اما هر چی بیشتر جلو می‌رفتم، بیشتر می‌فهمیدم ماجرا از این حرفا پیچیده‌تره. میکائیل تمام گذشته‌ش رو زیر و رو کرده بود؛ مدرسه، دانشگاه، دوستا، خانواده، آشناها... هیچی. پرونده‌ش بیش از حد تمیز بود. سفیدِ سفید. و این خودش یه سرنخ بود. آدمی که هیچ ردپایی از خودش باقی نمی‌ذاره، یا چیزی برای پنهان کردن نداره... یا خیلی چیزها برای پنهان کردن داره. وقتی به سوله رسیدم، هاشم رو کنار هایلوکس دیدم. وِگا و شَدو پشت ماشین بودن و بی‌قرار این طرف و اون طرف می‌رفتن. دیروز، بعد از اینکه فهمیدم دخترک از سگ می‌ترسه، به هاشم گفته بودم فعلاً سگ‌ها رو بیاره اینجا. ماشین رو خاموش کردم. خم شدم و دستکش‌های چرمی مشکی رو از داشبورد برداشتم. با حوصله هر دو رو دستم کردم. 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶⁷ یه نگاه کوتاه بهش انداختم و سر تکون دادم. _ «اوکی هانی.» از ماشین پریدم پایین. همزمان که در رو می‌بستم، بلند گفتم: _ «گودبای.» بعد مستقیم رفتم سمت آیفون ساختمان. این بار حتی یک لحظه هم پشت سرم رو نگاه نکردم. ولی با وجود همه‌ی این‌ها، تصویر لبخندی که چند ثانیه پیش روی صورتش دیده بودم، ول‌کنم نبود. ناخواسته گوشه لب خودمم بالا رفت. _ «پسره خُل‌وچل...» [ الهام ] دونه‌دونه مغازه‌ها رو می‌گشتم و هنوز نتونسته بودم تصمیم بگیرم برای تولدش چی بخرم. با کلافگی زیر لب غر زدم: _ «هوف... لعنتی، چرا انقدر سخته؟» چند تا ساعت‌فروشی رو هم سر زدم، ولی تقریباً هر ساعت برندی که به نظرم می‌رسید انتخاب خوبی باشه، از قبل داشت. زیورآلات هم هیچ‌وقت باب میلش نبود. همین‌طور که ویترین‌ها رو نگاه می‌کردم، یه فکر از ذهنم گذشت. _ (چطوره براش وسایل نقاشی رنگ روغن بخرم؟) اما همون لحظه یادم اومد چند وقتی بود نقاشی رو کنار گذاشته بود. نفسم رو بیرون دادم و به راهم ادامه دادم تا اینکه چشمم به یه بوتیک لباس مردونه افتاد. پشت ویترین چند دست لباس از برندهای معروف مثل کیتون و تام فورد چیده شده بود. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. _ (خب... این از همه بهتره.) از در شیشه‌ای بوتیک وارد شدم. همون لحظه فروشنده‌ای که به نظر می‌رسید هم‌سن‌وسال خودم باشه، با لبخند سلام کرد. _ «سلام، خوش اومدین.» _ «ممنون.» بوتیک بزرگ و شیکی بود. بوی عطر خنکی توی فضا پیچیده بود و موسیقی ملایمی هم پخش می‌شد. چند دقیقه بین رگال‌ها چرخیدم تا اینکه فروشنده دوباره نزدیک شد. _ «اگه بگین دنبال چی هستین شاید بتونم کمکتون کنم.» دستم رو زیر چونه‌م گذاشتم و کمی فکر کردم. بعد یکی از تیشرت‌ها رو برداشتم و سمتش گرفتم. _ «راستش می‌خوام برای یکی هدیه بگیرم.» لبخندش پررنگ‌تر شد. _ «سایزش رو می‌دونین؟» به فکر فرو رفتم. تا دو سال پیش راحت می‌تونستم حدس بزنم. اون موقع بیشتر باشگاه می‌رفت و هیکلش فرم مشخص‌تری داشت. اما این مدت لاغرتر شده بود. _ «دقیق نه، ولی...» تیشرت رو سر جاش گذاشتم. _ «قدش خیلی بلنده. حدود یک متر و نود. چهارشونه‌ست، ولی خیلی هم درشت و گنده نیست. بیشتر اندام کشیده‌ای داره و...» صدایی از پشت سرم حرفم رو قطع کرد. _ «ولی اون چیزی که من دیدم، این شکلی نبود.» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁶⁶ (لعنتی... چرا قفله؟) این بار محکم‌تر دستگیره رو کشیدم، اما باز هم فایده‌ای نداشت. با حرص نفس کشیدم. دلم نمی‌خواست برگردم نگاهش کنم، ولی چاره‌ای هم نداشتم. سرم رو چرخوندم. عینکش رو کمی پایین آورده بود و با آرنج به در ماشین تکیه داده بود؛ همون‌طور خونسرد نگاهم می‌کرد، انگار چند دقیقه بود مشغول تماشام بود. _ (من هی میگم خانوم باشم و چیزی نگم، ولی خدا خودش شاهده این مخلوق اجازه نمی‌ده!) با عجله گفتم: _ «میشه در رو باز کـ...» خواستم رسمی صداش کنم، اما یاد قانون مسخره‌ای که گذاشته بود افتادم. نفسم رو بیرون دادم و جمله‌م رو عوض کردم. _ «من دیرم شده، باید برم.» هیچ واکنشی نشون نداد. نه جواب داد، نه حتی پلک زد. فقط نگاهم کرد. گاهی واقعاً شک می‌کردم شنواییش مشکل داره. این آدم حتی اگه کنار گوشش لیوان بشکنن هم بعید بود واکنشی نشون بده. چند ثانیه گذشت. بعد بالاخره لب‌هاش تکون خورد: _ «تشکر و خداحافظی یادت رفت.» دهنم باز مونده بود. یه جوری نگاش کردم که کاملاً معنیِ «برو بابا اسکل» ازش برداشت می‌شد، بعد بی‌حوصله نگاهمو ازش گرفتم و به روبه‌رو خیره شدم. چند تا پسر بچه وسط فضای سبز داشتن فوتبال بازی می‌کردن و سر هر گل، کل کوچه رو روی سرشون می‌ذاشتن. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. دوباره برگشتم سمتش. _ «این چه حرفیه؟» یکی از ابروهاش بالا رفت. اما مثل همیشه چیزی نگفت. فقط همون نگاه سنگین و خونسردش روی صورتم موند. _ «من همچین قصدی نداشتم قربان.» باز هم سکوت. به در ماشین اشاره کردم. _ «من می‌خواستم پیاده بشم، بعد جلوی ماشین بهتون ادای احترام کنم، عالی‌جناب.» برای اولین بار لب‌هاش بیشتر کش اومد. این بار واقعاً داشت لبخند می‌زد. نگاهم ناخودآگاه از چشم‌هاش سر خورد روی لبخندش. _ (خب بخند دیگه... چرا انقدر برای خندیدن به خودت فشار میاری؟) آروم سرش رو تکون داد و قفل در رو باز کرد. همون موقع دستم رفت سمت دستگیره. _ «آلما.» قبل از اینکه پیاده بشم، برگشتم سمتش. _ «خیلی متشکرم عالی‌جناب. تا درودی دیگر با شما خداحافظی می‌کنم، قبله عالم.» لبخندش هنوز سر جاش بود. _ «هر وقت خواستی برگردی، به شمشاد زنگ بزن.» در ماشین نیمه‌باز بود و یکی از پاهام بیرون. یه نگاه کوتاه بهش انداختم و سر تکون دادم. _ «اوکی هانی.» 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

بریم پارت بعدی؟!

معرفے #شخصیت هآرون و الهام

sticker.webp0.01 KB