𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more335
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3530 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁴¹
لبخندمو پررنگتر کردم.
_ «عمه، چرا اینقدر مرددی؟ تو یه زن بالغی، مطمئنم برای بیرون رفتن نیازی نداری از کسی اجازه بگیری.»
همون موقع چشمم افتاد به دست دیگه عمه؛ دستی که زیر دست هارون گیر کرده بود. واضح میدیدم انگشتهاش کمکم دارن فشار بیشتری وارد میکنن.
اخمام رفت تو هم.
نگاهم از دستش بالا کشیده شد و روی صورتش نشست. اخم کمرنگی بین ابروهاش افتاده بود، اما هنوز چیزی نمیگفت.
صدامو بلندتر کردم.
_ «دست عمه رو شکستی.»
پلکش پرید.
این بار مستقیم نگام کرد.
حرصم بیشتر شد.
_ «گفتم دستتو از روی دست عمه بردار.»
نگاهش سردتر شد.
_ «قبل از اینکه بیای این خونه، قوانین رو برات توضیح دادم.»
نیشخندی زدم.
_ «آره، فقط یادت رفت بگی عمه رو هم حبس خانگی کردی.»
فکش منقبض شد.
_ «تو فقط یه دختر لجبازی که همیشه میخواد حرف خودش رو به کرسی بشونه.»
_ «اِ؟ جدی؟»
ابروهام بالا پرید.
_ «تو هم یه آدم کنترلگری که فکر میکنه هرچی بیشتر برای بقیه تصمیم بگیره، بیشتر همه چیز تحت کنترلشه.»
پوزخند کوتاهی زد.
_ «حداقل من قبل از حرف زدن فکر میکنم.»
_ «و من حداقل فکر نمیکنم همه آدمای دور و برم بچهان که باید براشون تصمیم بگیرم.»
نگاهش تیز شد.
_ «دلت میخواد کنتر...»
_ «بسه دیگه!»
صدای بلند عمه باعث شد جفتمون ساکت بشیم.
سرمو پایین انداختم. اما هارون همونطور خشک و بیحرکت نشسته بود؛ فقط آروم پلک میزد و به روبهروش خیره شده بود.
عمه کلافه دستشو از زیر دست هردومون بیرون کشید.
_ «هی هیچی نمیگم،هی هیچی نمیگم که شما دوتا تمومش کنید؟»
لبمو گاز گرفتم.
_ «ولی عمه من...»
عمه با اخم نگام کرد.
_ «ولی و اما نداره.»
نفس عمیقی کشید و چشمهاشو برای چند لحظه بست.
_ «قرار تا آخر همینجوری با هم سرشاخ باشید؟»
نگاهش بین من و هارون چرخید.
_ «هنوز یه ماه نشده، دو دقیقه میشینید کنار هم انگار کبریت افتاده وسط انبار باروت.»
هارون نگاهشو از من گرفت و به بشقابش دوخت. منم دست به سینه نشستم و رو برگردوندم.
عمه آهی کشید.
_ «به خدا قسم اگه همین فرمون رو برید جلو، قبل از اینکه سال تموم بشه این خونه رو روی سر هم خراب میکنید.»
چند ثانیه سکوت روی میز افتاد.
بعد عمه با لحن محکمتری گفت:
_ «فردا هم هیچکس برای من تصمیم نمیگیره. نه تو هارون، نه تو آلما.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁴⁰
فکم سفت شد. یه لحظه چشمامو بستم و دوباره باز کردم.
_ «مگه دانشگاه نداری؟»
_ «نه.»
_ «فردا که تعطیل نیست.»
بالاخره نگاهم کرد. همون چشمهای درشت قهوهای مستقیم توی چشمهام نشست.
_ «مهندس، اگه درس میخوندی و دانشگاه میرفتی میفهمیدی الان وقت امتحانای پایانترمه.»
پوزخندی زدم.
_ «چه بدتر. پس امتحان داری.»
_ «آره، ولی پسفردا.»
_ «پس...فردا رو لطف کن بشین خونه و درستو بخون.»
_ «خوندم. فضولیش به تو نیومده.»
ابروهام بالا رفت. جوابهاش انگار از قبل آماده بودن. حتی فرصت نمیداد حرفم کامل بشه.
_ «عصمت نمیتونه باهات بیاد بیرون.»
_ «نیازی نیست نقش مترجم عصمت رو بازی کنی.»
_ «بیرون نمیره.»
_ «سرت توی بشقاب خودت باشه و غذاتو بخور.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. یه ابروش بالا رفت. چشمغره کوتاهی رفت و دوباره برگشت سمت عصمت.
_ «فردا صبح حدود ساعت ده آماد...»
_ «عصمت... بیرون... نمیره.»
این بار شمرده و واضح حرف زدم. اونم دقیقاً همون لحن رو تقلید کرد.
_ «عصمت... بیرون... میره. کسی هم از شما نظر نخواست.»
نفسمو آروم بیرون دادم. کمکم داشتم شخصیتش رو بهتر میشناختم.
لجباز.
حاضر جواب.
و بدتر از همه، وقتی تصمیمی میگرفت، هیچ منطقی حریفش نمیشد.
دستم رو روی دست عصمت گذاشتم و مستقیم به چشماش نگاه کردم.
_ «عصمت، خودت بهتر از هر کسی وضعیت قلبت رو میدونی.»
صدام نرمتر شد.
_ «باید تو خونه بمونی و استراحت کنی.»
همون لحظه آلما هم دقیقاً مثل من دستش رو روی دست دیگه عصمت گذاشت. انگار قصد داشت از هیچ جنگی عقب نمونه.
_ «عصمت، تو یه زن شصت سالهای.»
لبخند پیروزمندانهای زد.
_ «فکر کنم خودت بهتر از هر کسی بتونی برای خودت تصمیم بگیری.»
[ آلما ]
عمه یه نگاه به دست هارون انداخت، بعد به دست من که روی دستش بود. نگاهش آروم بالا اومد و روی صورتم نشست.
لبخندمو پررنگتر کردم.
_ «عمه، چرا اینقدر مرددی؟ تو یه زن بالغی، مطمئنم برای بیرون رفتن نیازی نداری از کسی اجازه بگیری.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³⁹
خاطرهها مثل موج برگشتن سراغم. رفتم توی دایرکت قدیمیمون. پیامها رو بالا و پایین کردم.
هرچی بیشتر میخوندم، سنگینی گذشته بیشتر روی سینهم مینشست. تا اینکه رسیدم به آخرین پیام.
همون پیامی که هنوزم بعد از این همه وقت قلبمو فشار میداد. آروم زیر لب خوندمش:
_ «واسم مهم نیستی.»
خنده تلخی روی لبم نشست. با پشت دست اشکامو پاک کردم و از چت بیرون اومدم.
روی بخش دایرکتها زدم.
طبق معمول چند نفر روی استوریم ریپلای زده بودن.
همون پسرای هول و هرزه فامیل که هر بار یه بهونه پیدا میکردن برای شروع کردن یه گفتوگوی بینتیجه.
[ هارون ]
همونطور که لیوان نوشابه رو سر میکشیدم، نگاهم روی دختر روبهروم مونده بود.
تصویر چند دقیقه پیشش از ذهنم بیرون نمیرفت؛ وقتی با اون تاپ بدننما جلوی چشمم ظاهر شد و بعد از دیدن من، رنگ از صورتش پرید و مثل کسی که وسط جرم دستگیر شده باشه، فرار کرد سمت اتاقش.
از وقتی سر میز نشسته بود، حتی یه بار هم سرش رو بالا نیاورده بود.
پیراهن چهارخونه آبیرنگی پوشیده بود که تا حد زیادی بدن خوشفرمش رو از دید پنهون میکرد.
نیشخند محوی زدم و لیوان رو کنار گذاشتم. چنگالم رو توی استیک فرو کردم و با چاقو تیکه کوچیکی بریدم.
داشتم لقمه رو سمت دهنم میبردم که صدای آلما بلند شد.
_ «عمه، فردا بیا دوتایی بریم بیرون.»
حرکت دستم وسط راه متوقف شد. نگاهم روی صورتش ثابت موند.
_ «یه دور دور دخترونه. نظرت چیه عصمت جون؟»
صداش توی سرم اکو میشد. چنگال رو محکمتر توی دستم گرفتم. عصمت لبخند کمجونی زد و بین من و آلما نگاه چرخوند.
_ «خب... راستش...»
معلوم بود دو دل شده.
_ «آره خب... بد هم نیـ...»
اجازه ندادم جملهش تموم بشه.
_ «نمیشه.»
لبخند روی لب آلما محو شد. اما هنوز حاضر نبود نگاهم کنه. نفسی بیرون داد و دوباره رو به عصمت لبخند زد.
_ «عمه خانوم، با شمام، فردا پایهای بریم؟»
نگاهم رو به عصمت دوختم. انتظار داشتم حداقل منظور نگاههام رو بفهمه. ولی برعکس همیشه خودش رو زد به اون راه و سرش رو انداخت پایین.
نیشخند زدم.
عصمت هنوز نباید از خونه بیرون میرفت. اوضاع قلبش تازه یکم بهتر شده بود.
آلما دستش رو زیر چونه عصمت گذاشت و سرش رو بالا آورد.
_ «آهای سلطان! چرا ساکت شدی؟.»
فکم سفت شد. یه لحظه چشمامو بستم و دوباره باز کردم.
_ «مگه دانشگاه نداری؟»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³⁸
«چرا جانماز آب میکشی مهلقا؟»
ظرف رو روی اپن گذاشتم و بعد از قورت دادن میوه ادامه دادم:
_ «تو خودت مگه به خاطر پول با بابای من ازدواج نکردی؟»
نگاهش تیز شد.
_ (چی شد؟ شنیدن حقیقت تلخ بود؟)
سرمو یه طرف کج کردم و با لبخند گفتم:
_ «ولی خب عزیزم... من از تو زرنگترم، اینطور فکر نمیکنی؟»
پوزخندی زد و نگاهشو ازم گرفت، اما من کوتاه نیومدم.
_ «من از تو بلندپروازترم زنبابا. بابای من هرچی داره از صدقه سر عثمان و فرهاده.»
یه توتفرنگی دیگه برداشتم و گاز زدم.
_ «پس منم رفتم سراغ پسر عثمان.»
لبخندم پررنگتر شد.
_ «مردی رو انتخاب کردم که همسن و سال خودمه، خوشقیافهست، پولداره، جایگاه داره...»
نگاهم روی نصفه توتفرنگی توی دستم ثابت موند.
_ «و از همه مهمتر... عاشقمه.»
بعد آروم چشم بلند کردم و توی نگاه مهلقا خیره شدم. نیشخند کوتاهی زدم و رومو ازش گرفتم.
چند لحظه سکوت بینمون کش اومد تا اینکه مهلقا گفت:
_ «شاید حق با تو باشه الهام... شاید برای همین میگم همهچی پول نیست.»
برگشتم سمتش. بهان رو بغل گرفته بود و داشت سمت اتاقش میرفت.
_ (از حرفام ناراحت شد؟)
شونهای بالا انداختم. ظرف میوه رو برداشتم و برگشتم روی مبل. گوشیمو روشن کردم و رفتم توی پیامهام.
یه پیام جدید داشتم. بازش کردم و آروم زیر لب خوندم:
_ «مطمئنی این همون چیزیه که میخوای، الهام؟»
چشمامو توی حدقه چرخوندم و به پشتی مبل تکیه دادم. یه بلوبری برداشتم و جلوی چشمم گرفتم.
_ «حتی تو هم از این احمق بهدردبخورتری.»
نیشخندی زدم و میوه رو توی دهنم انداختم. انگشتام روی صفحه حرکت کرد.
_ «من از همون اول شرایطمو گفتم. اگه نمیتونی قبولش کنی، درکت میکنم.»
پیام رو فرستادم و از چت خارج شدم. رفتم سراغ اینستاگرام. روی استوریای که چهارده ساعت قبل گذاشته بودم زدم. نزدیک صد نفر دیده بودنش.
بیحوصله داشتم اسمها رو یکییکی رد میکردم که چشمم افتاد به یه آیدی عجیب؛ پر از حرفهای انگلیسی، بدون عکس، بدون اسم، بدون هیچ نشونهای.
همون لحظه شناختمش. خوشحالی عجیبی زیر پوستم دوید.
_ (لعنتی... یادم نمیاد آخرین بار کی استوریمو دیده بودی.)
بیاختیار روی پیجش زدم. مثل همیشه خالی بود. نه عکس پروفایل، نه بیو، نه پست، نه استوری.
هیچی.
هیچوقت اهل این چیزا نبود.
حتی اون زمان هم که پیج اینستاگرام زد، فقط برای این بود که پیج منو زیر نظر داشته باشه.
گوشه لبم لرزید.
_ (بعدش همهچی خراب شد...)
خاطرهها مثل موج برگشتن سراغم. رفتم توی دایرکت قدیمیمون. پیامها رو بالا و پایین کردم.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³⁷
بیمعطلی گفت:
_ «واقعاً دوستش داری یا مثل بابات همیشه دنبال منفعت خودتی؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم، بعد لبام کمکم کش اومد و خندهای از روی ناباوری روی صورتم نشست.
_ «مهلقا، واقعاً این چه سوالیه؟»
اخماش بیشتر توی هم رفت.
_ «سوال بدی نپرسیدم. فقط میگم چشمت دنبال پول و ثروت کسی نباشه. به داشتههای بابات راضی باش.»
_ «مهلقا...»
صداش زدم ولی نگاهم نکرد.
_ «هی دختر، با توام.»
این بار با گوشه چشم نگام کرد.
_ «چیه؟»
پوزخند زدم.
_ «تو واقعاً ثروت ناچیز بابای منو با دارایی آقازادهها مقایسه میکنی؟»
نگاهش از سر تا پام رد شد.
_ «پس یعنی بخاطر پولشه؟»
نوچی کردم و از جام بلند شدم.
_ «ببین زنبابا، نمیدونم باور میکنی یا نه، ولی من و هارون نزدیک پنج ساله باهمیم.»
راه افتادم سمت آشپزخونه و ادامه دادم:
_ «اون موقعی که هنوز خیلی از این تشریفات و اسم و رسمها برام مهم نبود، من عاشقش شدم.»
به اپن رسیدم و انگشتمو روی سنگ سردش کشیدم.
_ «از همون روز اولی که دیدمش، یه دل نه... صد دل عاشقش شدم.»
قبل از وارد شدن به آشپزخونه برگشتم سمتش.
_ «اتفاقاً اول من پا پیش گذاشتم. من بودم که بهش گفتم دوستش دارم.»
خنده کمرنگی روی لبم نشست. نگاهم رفت سمت لوستر بزرگ سقف.
_ «هنوز قیافهش یادمه...»
آروم خندیدم.
_ «اونجوری نگام میکرد انگار مطمئن نبود درست شنیده یا نه.»
چشمامو برای چند ثانیه بستم.
_ «چشمای آبیش گرد شده بود، فقط زل زده بود بهم و هیچ حرفی نمیزد.»
نفسمو آهمانند بیرون دادم.
_ «اون لحظه نه پولش برام مهم بود، نه خانوادش، نه هیچی... فقط خود هارون بود.»
نگاهم دوباره روی مهلقا نشست.
_ «پس نه... اگه قراره یه روزی باهاش ازدواج کنم، بخاطر ثروتش نیست.»
لبخند کمرنگی زدم.
_ «چون هنوزم بعد از این همه سال، وقتی اسمش میاد دلم یه جور خاصی میلرزه.»
مهلقا نیشخندی زد و با طعنه گفت:
_ «بسه دیگه الهام، این نمایشا رو واسه من اجرا نکن.»
مکثی کرد و بعد آرومتر ادامه داد:
_ «دختر شوهرمی، یه عمره میشناسمت. فقط دلم به حال خودت میسوزه. همهچی که پول نیست.»
از توی یخچال ظرف میوه رو برداشتم، یه توتفرنگی انداختم توی دهنم.
_ «چرا جانماز آب میکشی مهلقا؟»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³⁶
دستم رو توی هوا تکون دادم.
_ «توروخدا مهلقا، واسه من کلاس مشاورهی تغذیه نذار.»
گوشیمو برداشتم و ادامه دادم:
_ «تو فقط بازش کن بده دستش، ببین چجوری میخوره.»
مهلقا با ناباوری نگام کرد.
_ «الهام، این چه منطقیه آخه؟»
بعد آرومتر گفت:
_ «معلومه که میخوره. بچه شکلات و پفک و شیرینی هم میخوره، دلیل نمیشه براش خوب باشه.»
با گوشه چشم نگاش کردم.
_ «مهلقا، چه فرقی میکنه الان بخوره یا دو سال دیگه؟»
شونهای بالا انداختم.
_ «آخرش که میخوره.»
بعد بیسکویتی از روی میز برداشتم.
_ «مهم اینه آدم از زندگی لذت ببره.»
مهلقا چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد آهی کشید.
_ «من هرچقدر با تو بحث کنم بیفایدست.»
لبخند زدم.
_ «آفرین زنبابای خوشگل من.»
بعد صاف نشستم و رو بهش کردم.
_ «حالا اینارو ول کن.»
نگاهش از بهان جدا شد و اومد سمت من. ابروهامو بالا انداختم.
_ «بابا راجع به مراسم نامزدی من و هارون چیزی نگفته؟»
سرش رو کمی کج کرد.
_ «مثلاً چی بگه؟»
_ «مثلاً اینکه کی برگزارش کنن. یا اینکه با هارون حرف زده یا نه. از این چیزا.»
این بار نگاهش کامل روی صورتم ثابت موند.
_ «الهام... حالت خوبه؟»
یه اورئو برداشتم و گذاشتم توی دهنم.
_ «اوهوم، چرا؟»
مهلقا نفسش رو آهسته بیرون داد.
_ «بذار کفن عثمان و هومن خشک بشه، بعد این بحثا رو بکش وسط.»
چشمغرهای رفتم.
_ «شماها زیادی زندگی رو سخت میکنید.»
دستامو روی سینه جمع کردم.
_ «واقعاً چه فرقی میکنه الان باشه یا چند ماه دیگه؟»
پشتمو به مبل تکیه دادم.
_ «فقط الکی دارن کشش میدن.»
چند ثانیه سکوت بینمون نشست. مهلقا آروم دست کشید روی موهای بهان و بدون اینکه نگام کنه گفت:
_ «فرقش اینه که بعضی آدما هنوز عزادارن الهام.»
لبخند روی لبم کمرنگ شد. چند لحظه به بسته اورئوی توی دست بهان خیره موندم. بعد آروم زیر لب گفتم:
_ «تازه دو روز دیگه تولدشه، میخوام براش یه تولد درستحسابی بگیرم.»
نفسمو بیرون دادم که صدای مهلقا بلند شد.
_ «الهام، یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟»
نگاهمو دوختم بهش.
_ «بپرس.»
بیمعطلی گفت:
_ «واقعاً دوستش داری یا مثل بابات همیشه دنبال منفعت خودتی؟»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³⁵
چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. همون لحظه بوی تلخ و آشنای عطر مردونهای پیچید توی مشامم. همزمان نرده زیر دستم لرزش خیلی خفیفی کرد.
چشمام یهو باز شد.
_ (نگو که پشتمه...)
قلبم یه ضربه محکم زد. هنوز کامل برنگشته بودم که از کنارم رد شد. فقط نیمرخش رو دیدم.
بیتفاوت.
خونسرد.
انگار اصلاً متوجه حضور من نشده بود. یا شاید هم متوجه شده بود و اهمیتی نمیداد.
پلهها رو دوتا یکی پایین رفت، از پیچ راهرو رد شد و مستقیم سمت پذیرایی رفت.
حتی یه نگاه هم بهم ننداخت. چند ثانیه همونجا خشکم زد. بعد آروم نفسمو بیرون دادم و عجیب اینکه بیتوجهیش بیشتر از هر چیزی آرومم کرد.
شونههام شل شد.
_ (آفرین...)
یه دست به سینهم کشیدم و دوباره راه افتادم.
_ (همیشه همینطوری منو نبین...)
لبخند ریزی گوشه لبم نشست.
_ (اصلاً فکر کن من نامرئیم.)
[ الهام ]
یه گاز ریز از لپ نرمش گرفتم که دوباره جیغ زد و خودش رو عقب کشید. همون لحظه غرغرهای مهلقا شروع شد.
_ «الهام نکن دیگه، نمیبینی خوشش نمیاد؟»
جلوم وایستاد و دستاشو باز کرد. بهان هم با چشمای پر اشک خودش رو انداخت توی بغل مامانش. بدون مقاومت ولش کردم و زیر لب غر زدم:
_ «برو بغل مامانجونت دختره قدرنشناس.»
مهلقا چپچپ نگام کرد و همزمان که بهان رو توی بغلش آروم بالا و پایین میکرد، گفت:
_ «چرا مثلاً قدرنشناس؟»
خودمو روی مبل ولو کردم و با انگشت به خوراکیهای روی میز اشاره کردم.
_ «چون وقتی خوراکی میخرم میشم آبجی خوبه، ولی وقتی میخوام یکم نازشو بکشم میشم آدم بده.»
مهلقا پوزخند کوتاهی زد.
_ «ناز کشیدن با چلوندن بچه فرق داره.»
بعد رو به دخترش گفت:
_ «گریه نکن عزیزم، الان آبجی رو آک میکنیم که لپ دختر منو گاز گرفته.»
بهان با چشمای خیس بسته خوراکیهاشو نشونش داد. مهلقا هم بیحرف نشست و دخترشو کنار خودش روی مبل نشوند؛
دوباره نگام کرد.
_ «اولاً که دلیل نمیشه چون چندتا خوراکی براش خریدی اذیتش کنی. یکم بلد باش با بچه رفتار کنی.»
بعد دست دراز کرد و پفک رو برداشت.
_ «دوماً جنابعالی برای بچه یه سال و نیمه پفک خریدی؟»
پفک رو جلوی صورتم تکون داد.
_ «این واسه آدم بزرگم ضرر داره، چه برسه به این بچه.»
دستم رو توی هوا تکون دادم.
_ «توروخدا مهلقا، واسه من کلاس مشاورهی تغذیه نذار.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³⁴
نگاهمو از راهرو گرفتم و به ناهید دوختم که همون لحظه صدای غار و غور شکمم توی اتاق پیچید.
چشمامو بستم و دستم رفت روی شکمم.
_ (دارم از گشنگی تلف میشم، حالا چیکار کنم؟!)
ناهید که دید چیزی نمیگم، شونهای بالا انداخت و دوباره راه افتاد که بره.
با استیصال نگاهش کردم. دو قدم دور نشده بود که دوباره دست دراز کردم و مچش رو گرفتم.
اینسری برگشت و نگاه تیزش نشست روم.
_ «باز چی شده خانوم؟»
لبخند خجالتزدهای زدم. یه لحظه سرمو از در بیرون آوردم و دوباره راهرو رو چک کردم، وقتی مطمئن که شدم کسی اونجا نیست، بیشتر خم شدم سمت ناهید و آروم گفتم:
_ «چیزه... ناهید خانوم...»
مکث کردم.
_ «میگم نمیشه غذای منو بیارید توی اتاقم؟»
چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد یکی از ابروهاش بالا رفت.
_ «خیر نمیشه»
یه نگاه از سر تا پاش انداختم.
از اون روزی که هارونِ بیشعور از طرف من درباره دستپختش اظهار نظر کرده بود، ناهید دیگه روی خوش چندانی بهم نشون نمیداد. آدمی نبودم که خودمو بگیرم، ولی مطمئن بودم اگه یه ذره بیشتر جلوی این خانوم کوتاه بیام، دفعه بعد اول یه پسگردنی میزد، بعد حرفشو میگفت.
دستبهسینه شدم، یه ابرو بالا دادم و با غیظ گفتم:
_ «ببخشید، ولی چرا نمیشه؟»
ناهید نیشخندی زد.
_ «خانوم گفتن صداتون کنم. باهاتون کار دارن.»
همون لحظه باد از بادکنکم خالی شد.
_ (عمه با من کار داره؟ الان؟!)
چند ثانیه مات نگاهش کردم. ناهیدم منتظر جواب نموند، چرخید و راهشو کشید رفت. من موندم با هزار تا حدس و گمان.
آهی کشیدم و برگشتم داخل. از روی صندلی پیراهن چهارخونه آبیرنگمو برداشتم و تنم کردم؛ تا پایین رونم میرسید. چندتا از دکمههای پایینشو بستم و آستیناشو تا زدم.
بعد جورابامو پام کردم و شال سرمهایمو انداختم روی سرم.
جلوی آینه وایسادم و چند بار خودمو برانداز کردم. شالمو جلوتر کشیدم.
_ (خوبه...)
یه بار دیگه مطمئن شدم لباسام مرتبن و چیزی از زیر شال پیدا نیست.
بعد از اتاق زدم بیرون.
آروم به سمت راهپلهها رفتم و همزمان توی دلم به خودم روحیه میدادم.
_ (خجالت نداره دیوونه...)
پله اول.
_ (مگه اتفاق خاصی افتاده؟)
پله دوم.
_ (اصلاً انگار نه انگار...)
پله سوم.
دستم دور نرده برنزی محکم شد.
_ (فقط کافیه به روی خودت نیاری.)
چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. همون لحظه بوی تلخ و آشنای عطر مردونهای پیچید توی مشامم. همزمان نرده زیر دستم لرزش خیلی خفیفی کرد.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹³³
دستامو روی صورتم گذاشتم.
_ (الان حتما فکر کرده من عمداً این شکلی اومدم بیرون.)
چشمام گرد شد.
_ (وای نه...)
یه ناله خفه از ته گلوم بیرون اومد.
_ (الان چجوری برم پایین؟)
چند لحظه بعد آروم نزدیک در شدم. گوشمو چسبوندم بهش. هیچ صدایی نمیومد.
نه قدمی. نه حرفی. نه حرکتی.
گوشم رو از در فاصله دادم و با حرص دمپاییهامو از پام درآوردم و پرت کردم یه گوشه اتاق.
_ «آخه چرا من؟ چرا همیشه این منم که ضایع میشم؟»
دستم رو بین موهام فرو بردم و کلافه به هم ریختمشون.
_ «خدایا، انقدر از خجالت دادن من خوشت میاد؟!»
یه ناله خفه از ته گلوم بیرون اومد. خودمو روی تخت پرت کردم، روی شکم دراز کشیدم و صورتمو توی بالش فرو بردم.
_ «تا وقتی اون توی خونهست بیرون نمیرم...»
هنوز جملهم تموم نشده بود که صدای تقتق در بلند شد. مثل فنر از جا پریدم. نگاهم میخ شد به در.
قلبم یه ضربه محکم زد.
_ (یا خدا...)
صاف نشستم و چند ثانیه فقط به دستگیره خیره موندم.
_ (نکنه خودشه؟)
مغزم بیاختیار شروع کرد به ساختن بدترین سناریوهای ممکن.
_ (اومده مسخرهم کنه؟)
_ (یا میخواد راجع به اون صحنه حرف بزنه؟)
_ (یا بدتر... دیده من چجوری فرار کردم؟)
از شدت خجالت دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. لبامو روی هم فشار دادم و با لحن تندی که بیشتر از ترس بود تا عصبانیت، گفتم:
_ «چی میخوای؟»
یک ثانیه بعد صدای ناهید از پشت در اومد.
_ «شام آمادهست خانوم.»
همه عضلات بدنم شل شد. نفسمو با صدا بیرون دادم.
_ «الهی خیر ببینی...»
بعد بدون اینکه حتی یه لحظه فکر کنم، از تخت پریدم پایین و با سرعت سمت در دویدم.
درو باز کردم و قبل از اینکه ناهید از در فاصله بگیره و مچش رو گرفتم.
ناهید از جا پرید.
_ «یا خدا! چته خانوم؟»
بیتوجه به اخم و غرغرش، خودمو پشتش قایم کردم و سرمو از کنارش بیرون آوردم و یه نگاه به راهرو انداختم.
_ «رفته؟»
ناهید ابروهاشو توی هم کشید.
_ «کی؟»
نگاهمو از راهرو گرفتم و به ناهید دوختم که همون لحظه صدای غار و غور شکمم توی اتاق پیچید.
🚸اِدامہ دارد...
#ناشناس
چیــــــزه آخه😂... آره همینے ڪه تو گفتے😁💀)واقعاً آنالیـــزه، حتے حرفم نمیزنه ڪه دقیقتر ببینه!
