en
Feedback
𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎

Open in Telegram

◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمان‌ها ◈ طراحی تصاویر شخصیت‌های داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I

Show more
336
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3530 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁷⁴ ‌بعد رفتم سمت عمه و دو تا ماچ آبدار روی لپش کاشتم. _ «احوالات عصمت جون؟» عمه خندید. _ «بسه دختر، زبون نریز.» _ «خب کارم همینه عمه جان.» عمه با خنده سری تکون داد. _ «هرچی لازم بود خریدی؟» _ «آره، حلش کردم رفت.» خودم رو روی مبل انداختم و نفسی کشیدم. _ «دارم از خستگی می‌میرم...» هنوز جمله‌م تموم نشده بود که صدای دختر دوباره بلند شد. _ «پس آلما خانوم شمایید...» نگاهم سمتش رفت. ظاهرش خیلی مرتب و آراسته بود و یه جور اعتمادبه‌نفس خاصی توی رفتارش دیده می‌شد، اما هنوز دلیلی نداشتم جبهه بگیرم. لبخند مودبانه‌ای زدم. _ «ببخشید، من شما رو به جا نیاوردم.» دستش رو جلوی لبش گرفت و ریز خندید. _ «حق داری. شبی که همدیگه رو دیدیم، هیچ‌کدوممون حال و روز خوبی نداشتیم.» همون لحظه دوزاریم افتاد. صاف نشستم. _ «شما همون دختره...» با انگشت به طبقه بالا اشاره کردم. _ «اَسرین، درسته؟» نگاهم سمت عمه کشیده شد. عمه با لبخند سر تکون داد. _ «آره عزیزم، اَسرین جان نامزد هومنه.» برای یک لحظه سکوت کردم. هنوز شنیدن اسم هومن کنار زمان حال عجیب نبود؛ انگار هیچ‌کدومشون نتونسته بودن نبودنش رو کامل باور کنن. دوباره رو به دختر برگشتم. _ «خیلی خوشبختم از آشناییتون، اَسرین خانوم.» لبخند کم‌رنگی زد. _ «منم همین‌طور.» [ الهام ] پاکت خرید رو برداشتم و کارت بانکی‌م رو سمت فروشنده گرفتم تا حساب کنه؛ پسری که تازه فهمیده بودم اسمش کامرانه. اما به‌جای اینکه کارت رو بگیره، ساعدش رو روی پیشخوان گذاشت و با خونسردی توی چشم‌هام نگاه کرد. _ «قابلتو نداره عزیزم.» سرم کمی پایین بود، ولی نگاهم هنوز روی صورتش مونده بود. لبخند کم‌رنگی زدم و سری تکون دادم. _ «کامران، اینو بگیر.» لبخندش عمیق‌تر شد. _ «چی رو بگیرم؟» خنده‌م گرفت. _ «چه پسر منحرفی هستی تو.» دست برد توی جیب کت اسپرتش و یه کارت مشکی‌رنگ بیرون آورد و سمتم گرفت. _ «به‌جای پولش، دعوت منو قبول کن. فردا عصر مهمونی دارم.» ابروهام بالا رفت. _ «مهمونی؟» _ «آره. این کارت ورودته.» کارت رو جلوی صورتم تکون داد. _ «بدون این راهت نمی‌دن داخل.» پاکت خرید رو کمی بالا آوردم. _ «فردا شب تولد دعوتم.» بی‌خیال شونه‌ای بالا انداخت. _ «خودم می‌رسونمت.» وقتی چیزی نگفتم، ادامه داد: _ «قبلش هر جا بخوای می‌برمت، بعدشم سالم تحویلت می‌دم. این‌قدر سخت نگیر.» چند ثانیه بهش خیره شدم. اعتماد به نفسش گاهی روی اعصاب بود، اما نمی‌شد منکر جذابیتش شد. لبخند شیطنت‌آمیزی زدم، کارت رو از دستش گرفتم و بین انگشت‌هام چرخوندم. _ «باشه... قبوله.» لبخند پیروزمندانه‌ای روی صورتش نشست. _ «می‌دونستم نه نمی‌گی.» چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و از بوتیک بیرون اومدم. چند دقیقه بعد داخل پارکینگ پاساژ پشت فرمون نشسته بودم. پاکت خرید رو روی صندلی شاگرد گذاشتم و قبل از روشن کردن ماشین، نگاهی به کارت مشکی توی دستم انداختم. پوزخند کم‌رنگی روی لبم نشست. _ «پسره جذابی بود...» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁷³ زهرا با ناباوری نگاهم کرد. اما من دیگه حوصله ادامه دادن این بحث رو نداشتم. وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس اون طرف خیابون. زیر لب اما هنوز غر می‌زدم. _ «برید گمشید بابا... واسه من لَلِ عزیزتر از مادر شده.» به ایستگاه که رسیدم، خریدها رو کنار صندلی گذاشتم. _ «چی شده؟ نگرانین الهام یه پسر کمتر گیرش بیاد؟» کمرم از سنگینی کیسه‌ها داشت خرد می‌شد. خودم رو روی صندلی انداختم و شروع کردم دنبال گوشی گشتن توی کیفم. همون موقع صدای زهرا کنار گوشم اومد. روی صندلی بغلی نشست و گفت: _ «آلما، چرا ناراحت میشی خب؟» بالاخره گوشی رو پیدا کردم و شروع کردم دنبال شماره شمشاد گشتن. حوصله جواب دادن نداشتم. اما زهرا از اون آدمایی نبود که بدون جواب گرفتن کوتاه بیاد. _ «با توأم آلما، چرا...» وسط حرفش پریدم. _ «میگی چرا؟» سرم رو بلند کردم و مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کردم. _ «تو پیش خودت چی فکر کردی زهرا؟» _ «هان؟» _ «بذار روشنت کنم خواهر من.» یه کم بهش نزدیک‌تر شدم. _ «شاید پیش خودت بگی آلما چقدر بدجنسه که این حرفو می‌زنه...» لحنم جدی‌تر شد. _ «ولی پسری که بره سمت دختری مثل الهام، احتمالاً دنبال خالی کردن کمرشه. پس در هر صورت گزینه‌ای نیست که برای من مهم باشه.» زهرا مات نگاهم می‌کرد. ادامه دادم: _ «توام اگه نگرانی که الهام یه شب تنها بخوابه، برو خودت فرخی‌رو واسش جور کن...» نگاهم رو ازش گرفتم و هم‌زمان شماره شمشاد رو گرفتم. _ «حالا لطفاً این بحثو تموم کن.» لبخند کجی روی لبم نشست. _ «دهنتم ببند، مگس نره توش.» گوشی رو کنار گوشم گذاشتم. معمولاً آدم آرومی بودم، اما همه فامیل می‌دونستن اگه از چیزی حرصم بگیره، جواب حاضر و آماده دارم و می‌تونم خیلی سریع بحث رو ببندم. چون اون موقع زخم زبونم از نیش مار کبری دردناک‌تره؛ تلفن بیشتر از دو بوق نخورد. صدای شمشاد توی گوشی پیچید: _ «بله خانم؟» _ «سلام آقا شمشاد، زحمت نباشه بیاین دنبالم.» _ «چشم خانم، آدرس رو برام پیامک کنید.» _ «حتماً.» _ «منتظرم.» _ «فعلاً.» تماس رو قطع کردم و سریع آدرس رو براش فرستادم. تا زهرا رو رسوندیم خونه و از ترافیک سنگین خیابون‌های تهران رد شدیم، ساعت از هفت و نیم گذشته بود. هوا کاملاً تاریک شده بود. خستگی توی تک‌تک عضلاتم نشسته بود، اما هنوز کلی کار روی سرم ریخته بود. باید تا فردا همه چیز برای تولد آماده می‌شد. از اون بدتر، امتحان‌ فردام بود و هنوز نصف درس‌ها رو نخونده بودم. با یه آه طولانی از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم. طبق عادت همیشگی، همون اول با صدای بلند گفتم: _ «سلام به اهالی خانه!» صدای عمه تقریباً بلافاصله بلند شد: _ «سلام به روی ماهت عزیزکم.» لبخند خسته‌ای زدم. اما هنوز جواب عمه تموم نشده بود که صدای نازک و نازداری از داخل پذیرایی به گوشم رسید. صدایی که اصلاً نمی‌شناختم. _ «سلام عزیزم.» سرم رو که برای درآوردن چکمه‌ها پایین گرفته بودم، بالا آوردم و نگاهم رو توی پذیرایی چرخوندم تا صاحب صدا رو پیدا کنم و چشمم به دختر ظریف و خوش‌چهره‌ای افتاد که روی مبل نشسته بود. چند لحظه دقیق نگاهش کردم. _ (چقدر قیافه‌ش آشناست؟) چکمه‌هام رو درآوردم و سمت پذیرایی رفتم. با گوشه چشم دیدم هاشم خریدها رو برداشت و برد سمت آشپزخونه. عمه و دختر به احترامم از جاشون بلند شده بودن. _ «توروخدا بشینید، چرا بلند شدید؟» به دختر دست دادم و دوباره لبخند زدم. _ «سلام، خوبید شما؟» _ «خیلی ممنون، شما خوبید؟» _ «مرسی.» بعد رفتم سمت عمه و دو تا ماچ آبدار روی لپش کاشتم. _ «احوالات عصمت جون؟» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁷³ زهرا با ناباوری نگاهم کرد. اما من دیگه حوصله ادامه دادن این بحث رو نداشتم. وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس اون طرف خیابون. زیر لب اما هنوز غر می‌زدم. _ «برید گمشید بابا... واسه من لَلِ عزیزتر از مادر شده.» به ایستگاه که رسیدم، خریدها رو کنار صندلی گذاشتم. _ «چی شده؟ نگرانین الهام یه پسر کمتر گیرش بیاد؟» کمرم از سنگینی کیسه‌ها داشت خرد می‌شد. خودم رو روی صندلی انداختم و شروع کردم دنبال گوشی گشتن توی کیفم. همون موقع صدای زهرا کنار گوشم اومد. روی صندلی بغلی نشست و گفت: _ «آلما، چرا ناراحت میشی خب؟» بالاخره گوشی رو پیدا کردم و شروع کردم دنبال شماره شمشاد گشتن. حوصله جواب دادن نداشتم. اما زهرا از اون آدمایی نبود که بدون جواب گرفتن کوتاه بیاد. _ «با توأم آلما، چرا...» وسط حرفش پریدم. _ «میگی چرا؟» سرم رو بلند کردم و مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کردم. _ «تو پیش خودت چی فکر کردی زهرا؟» _ «هان؟» _ «بذار روشنت کنم خواهر من.» یه کم بهش نزدیک‌تر شدم. _ «شاید پیش خودت بگی آلما چقدر بدجنسه که این حرفو می‌زنه...» لحنم جدی‌تر شد. _ «ولی پسری که بره سمت دختری مثل الهام، احتمالاً دنبال خالی کردن کمرشه. پس در هر صورت گزینه‌ای نیست که برای من مهم باشه.» زهرا مات نگاهم می‌کرد. ادامه دادم: _ «توام اگه نگرانی که الهام یه شب تنها بخوابه، برو خودت فرخی‌رو واسش جور کن...» نگاهم رو ازش گرفتم و هم‌زمان شماره شمشاد رو گرفتم. _ «حالا لطفاً این بحثو تموم کن.» لبخند کجی روی لبم نشست. _ «دهنتم ببند، مگس نره توش.» گوشی رو کنار گوشم گذاشتم. معمولاً آدم آرومی بودم، اما همه فامیل می‌دونستن اگه از چیزی حرصم بگیره، جواب حاضر و آماده دارم و می‌تونم خیلی سریع بحث رو ببندم. تلفن بیشتر از دو بوق نخورد. صدای شمشاد توی گوشی پیچید: _ «بله خانم؟» _ «سلام آقا شمشاد، زحمت نباشه بیاین دنبالم.» _ «چشم خانم، آدرس رو برام پیامک کنید.» _ «حتماً.» _ «منتظرم.» _ «فعلاً.» تماس رو قطع کردم و سریع آدرس رو براش فرستادم. تا زهرا رو رسوندیم خونه و از ترافیک سنگین خیابون‌های تهران رد شدیم، ساعت از هفت و نیم گذشته بود. هوا کاملاً تاریک شده بود. خستگی توی تک‌تک عضلاتم نشسته بود، اما هنوز کلی کار روی سرم ریخته بود. باید تا فردا همه چیز برای تولد آماده می‌شد. از اون بدتر، امتحان‌ فردام بود و هنوز نصف درس‌ها رو نخونده بودم. با یه آه طولانی از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم. طبق عادت همیشگی، همون اول با صدای بلند گفتم: _ «سلام به اهالی خانه!» صدای عمه تقریباً بلافاصله بلند شد: _ «سلام به روی ماهت عزیزکم.» لبخند خسته‌ای زدم. اما هنوز جواب عمه تموم نشده بود که صدای نازک و نازداری از داخل پذیرایی به گوشم رسید. صدایی که اصلاً نمی‌شناختم. _ «سلام عزیزم.» سرم رو که برای درآوردن چکمه‌ها پایین گرفته بودم، بالا آوردم و نگاهم رو توی پذیرایی چرخوندم تا صاحب صدا رو پیدا کنم و چشمم به دختر ظریف و خوش‌چهره‌ای افتاد که روی مبل نشسته بود. چند لحظه دقیق نگاهش کردم. _ (چقدر قیافه‌ش آشناست؟) چکمه‌هام رو درآوردم و سمت پذیرایی رفتم. با گوشه چشم دیدم هاشم خریدها رو برداشت و برد سمت آشپزخونه. عمه و دختر به احترامم از جاشون بلند شده بودن. _ «توروخدا بشینید، چرا بلند شدید؟» به دختر دست دادم و دوباره لبخند زدم. _ «سلام، خوبید شما؟» _ «خیلی ممنون، شما خوبید؟» _ «مرسی.» بعد رفتم سمت عمه و دو تا ماچ آبدار روی لپش کاشتم. _ «احوالات عصمت جون؟» 🚸اِدامہ دارد...

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁷² گوشی رو پشت کمرم بردم. _ «معلوم نیست؟» اخماش توی هم رفت. _ «گوشیمو بده، می‌خوام بذارمش تو کیفم.» این بار مسئله گوشی نبود. مشکل اون رفتاری بود که از صبح داشت روی اعصابم راه می‌رفت. چشم‌هام رو باریک کردم و مستقیم نگاهش کردم. _ «چی شده زهرا؟» چند لحظه فقط نگاهم کرد. _ «هیچی.» _ «دروغ نگو.» نگاهش رو ازم گرفت و به ویترین شیرینی‌فروشی دوخت. _ «گفتم که هیچی.» پوفی کشیدم. _ «از صبح داری جواب منو با یه کلمه میدی، حواست اصلاً اینجا نیست، بعد میگی هیچی؟» فکش منقبض شد. بالاخره گوشی رو از دستم گرفت و توی کیفش انداخت. _ «حوصله بحث ندارم آلما.» ابروهام بالا پرید. _ «بحث؟ من فقط پرسیدم چرا قیافه گرفتی.» زهرا یه نگاه کلافه بهم انداخت و گفت: _ «می‌خوای بدونی چرا؟» _ «معلومه.» _ «به الهام گفتی فرخی ازش خوشش میاد.» ابروهام رفت توی هم. چند ثانیه فقط نگاش کردم. بعد موهایی رو که از زیر شالم اومده بود توی صورتم، پشت گوشم فرستادم و گفتم: _ «خب... راستش نه.» مکث کردم. _ «در واقع یادم رفت.» پوزخند زد. _ «هه... یادت نرفته. چون خودت ازش خوشت میاد، عمداً نگفتی.» این بار نه فقط ابروهام، بلکه چشمامم گرد شد. _ «وای خدا...» دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و با ناباوری نگاهش کردم. _ «عجب آدمی هستی زهرا!» اخمام رفت توی هم. _ «خطا شد از دهنم در رفت بهت گفتم از اون پسره یه‌لاقبا خوشم میاد؟» چند لحظه ساکت موند. کم‌کم از تیزی نگاهش کم شد. _ «یعنی عمدی نبوده؟» سری به نشونه تأسف براش تکون دادم. _ «دیگه واقعاً حرفی ندارم عزیزم.» نفس کوتاهی کشیدم و رو برگردوندم. فروشنده که اون طرف ویترین منتظر وایستاده بود، نگاهمون می‌کرد. رو بهش گفتم: _ «آقا؟» _ «بله خانم؟» با انگشت همون کیک خامه‌ای آبی رو نشون دادم. _ «این کیک رو لطفاً حساب می‌کنید؟» فروشنده لبخندی زد و سر تکون داد. همون موقع زهرا زیر لب غر زد: _ «من هنوز قانع نشدم.» چشمام رو توی حدقه چرخوندم. _ «هر جور دلت می‌خواد راجع به من فکر کن، زهرا جون.» نگاهش نکردم و با همون اخم ادامه دادم: _ «من بخوام بشینم خودمو به تو ثابت کنم...» مکث کردم و با گوشه چشم نگاهش انداختم. _ «واقعاً به خودم توهین کردم.» زهرا ابرو بالا انداخت. _ «یه توضیح ساده قراره بدی، آلما.» _ «یه تو...» صدای فروشنده نذاشت جمله‌مو تموم کنم. کارت رو کشیدم، کیک رو تحویل گرفتم و از قنادی بیرون اومدیم. تقریباً آخرین چیزی بود که برای فردا لازم داشتم. چند قدم توی پیاده‌رو رفتیم. _ «زهرا جان، من واقعاً توضیحی بابت این طرز فکرت ندارم، گلم.» زهرا فقط سری تکون داد، اما چیزی نگفت. نفسم رو بیرون دادم. _ «کاش امروز هم خودتو به زحمت نمی‌نداختی و همراهم نمی‌اومدی.» این بار تیز نگاهم کرد. _ «آلما، با این حرفا خودتو توجیه نکن.» یه قدم نزدیک‌تر شد. _ «اگه واقعاً می‌خوای ثابت کنی یادت رفته بوده، به فرخی بگو الهام ازش خوشش میاد.» اخمام توی هم رفت. _ «اصلاً به من چه ربطی داره؟ از صبح هی فرخی فرخی می‌کنی واسه من.» نگاهم رو توی چشم‌هاش دوختم. _ «من حتی شماره‌شم ندارم. خیلی هم دلتون می‌خوادش، برید دانشگاه دخیل ببندین بهش، شاید گردنتون گرفت.» زهرا با ناباوری نگاهم کرد 🚸اِدامہ دارد...

sticker.webp0.01 KB

Repost from N/a
- چطور دلت اومد همچین بلایی سرم بیاری؟ دِ آخــه عـ*ـوضی گناهِ من چی بود؟! قلپی از ویسکی توی دستش خورد،نگاهش تلخ بود... مثل زبونش! - گناهت چی بود؟تنها گناهت اینه که دختر ِ اون حـ*ـرومزاده ایی! داری تاوان گناهای پدرت رو میدی ایزابلا.. نگاهم کدر شد،نگاه خیره ام را حس کرد...ویسکی را روی میز کوبید . - تمام سال ها برای این روز لحظه شماری میکردم،که تو رو پیدا کنم و تمام عقده هام رو روت خالی کنم اما... نمیدونم چی عوض شده،بعد از کاری که باهات کردم نمیخوام حتی خط و خشی روت بیوفته اما مجبورم!. مکث کرد درست مثل همون شب جمله اش تموم شد، دورم چرخی زد و بعد رو به روم ایستاد،چونه ام رو توی دستش گرفت و سرم رو بلند کرد: - امیدوارم من رو ببخشی ایزابلا! بعد از گفتن این جمله، وحشیانه تنم را به عقب هل داد و... 🥲😱 https://t.me/+0ysgoA-T9sthOTBk بخاطر انتقام به دختره #تجاوز میکنه ولی کم کم دلش رو بهش میبازه...🥺✨

صبـــحتون بخیر✨️

های هانے🥰👋

sticker.webp0.01 KB

- یه دختر مثل خودت می‌خوام! میساء موهایش را پشت گوش سُراند: - که بعدش دیگه همه‌ی توجهتو بدی به اون با منم حاجی‌حاجی مکه؟ حامی مچ دست‌هایش را گرفت و او را در آغوشش کشاند: - مامان دخترم برای من اولویته قناری! اصلاً مامانش نبود که اون هم نبود! بعد جدی‌تر شد: - میساء! من اون‌قدر تو رو می‌خوام که دلم می‌خواد ازت بیشتر داشته‌باشم! تو تنها زنی هستی که تونستی منو تسلیم خودت کنی… تنها دختری که وقتی می‌بینمش از خود بی‌خود می‌شم و نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم، دلم می‌خواد مداوم ببوسمت، هرلحظه باهات یکی شم، هرثانیه تماشات کنم! میساء چشم‌ بسته‌بود و با لذت و شیطنت گوش می‌داد: - ادامه بده، هنوز جا دارم. حامی شیطنتش را گرفت: - ولی خیلی غر می‌زنی، غذاهاتم می‌سوزونی، کلاً بلد نیسـ… کلام با فشرده‌شدن دوطرف صورتش با انگشت‌های میساء ناتمام ماند: - چی؟ چی گفتی؟! چی داشتی می‌گفتی؟ امشب تو هال بخواب آقاحامی! اون قرمزه رو هم امشب می‌پوشم می‌خوابم، تو لیاقت نداری! https://t.me/+tJDkpjFQigRkM2I0 https://t.me/+tJDkpjFQigRkM2I0 https://t.me/+tJDkpjFQigRkM2I0 نقطه‌ضعف آقاحامی لباس‌ خواب قرمزه‌ست😔😂🔥 (پرجاذبه‌ترینه رمانش، همه‌ش دلم می‌خواد بقیه‌شو بخونم ببینم چی می‌شه)

بچه‌ها پارت اول پین شده

نریـ👀ــم پارت بعدی؟!

sticker.webp0.01 KB

بفـــرمائید💁🏿‍♀️

دنبال دارک رومنس میگشتی؟ 😏 🔥 #پارت_واقعی به ماشین قفلم کرد و با تنش روی تنم سایه انداخت، حالتمون جوری بود اگه کسی می‌دید فکر می کرد داریم هم رو می‌بوسیم.🤫🫨 - اینجا چه غلطی می‌کنی میلا؟😵 بی‌نفس از نزدیکی با او، لب گزیدم: - اومدن پیست تئو، نکنه راجب اینم باید ازت اجازه بگیرم؟ به بازویم چنگ می‌زند و در یک سانتی لب‌هایم می‌غرد: - وقتی قبول کردی بیای توی زندگی من، بیای زیر سایه من و اسم من بیاد روت... این یعنی چی میلا؟ یعنی هر جهنمی میری من باید بدونم؟ بی‌نفس و حرصی به گردنش چنگ انداختم. - لعنت بهت این فاصله کوفتی چیه که برش نمی‌داری؟ قبل اینکه به خودش بیاد لب‌های بزرگش رو توی دهنم کشیدم و...🫣🚷🔥 #صحنه_دار #دارک_رومنس #درام https://t.me/+-4yKC4qGlwo4ODQ8 https://t.me/+-4yKC4qGlwo4ODQ8 این فرصت طلایی رو از دست نده هیچ جا دیگه این رمان رو پیدا نمیکنی 🩸🔞

مطمئنا که خوشتون میاد☄️

خلاصه‌اش رو بخونید👀👌

بیاید بهتـــون یه رمـــان معرفے ڪنم😏✨️

خوش میگذره بهتون؟!

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁷¹ چشماش لرزید. _ «فقط... منو بکش.» سکوت کردم. بعد یهو با صدای بلندتری تکرار کرد: _ «زودباش دیگه... عوضی... منو بکش!» خالد یه قدم جلو اومد که بزنتش، اما با یه اشاره نگهش داشتم. نگاهم هنوز روی صورت پسر بود. نوچی کردم. _ «روز چهارم که برسه، وقتی کم‌آبی کامل شروع بشه، ذهنت شروع می‌کنه به فروپاشی.» کمی خم شدم جلو، آرنجم رو گذاشتم روی زانوم. _ «اون موقع برای زنده موندن، حاضری ادرار خودتم بنوشی...» لبخند خیلی کم‌رنگی گوشه لبم نشست. _ «بیا برسونیمش به اون نقطه.» نگاهش بین زمین و دست‌های بسته‌ش می‌چرخید. ترس توی صورتش کامل جا خوش کرده بود. دوباره تکیه دادم به صندلی. آروم گفتم: _ «می‌تونیم روش‌های دیگه‌ای هم امتحان کنیم.» لب‌هاش از خشکی ترک خورده بود و رنگ به صورت نداشت، اما با این حال سرش رو بالا نگه داشت و با صدایی گرفته گفت: _ «شکنجه‌مم کنی به جایی نمی‌رسی.» خنده کوتاهی کردم و سرم‌رو کج کردم. _ «جدی؟» پوزخند کم‌رنگی زد. _ «تهش مرگه دیگه... چه با زجر، چه راحت.» نگاهم چند لحظه روی صورتش موند. _ «تو زیادی مطمئنی.» لبخند از روی صورتش محو شد. آروم از جام بلند شدم و چند قدم توی سوله راه رفتم. صدای کفش‌هام توی فضای خالی می‌پیچید. _ «مشکل آدمایی مثل تو اینه که فکر می‌کنن فقط دو تا راه وجود داره؛ یا زنده می‌مونن یا می‌میرن.» کنار میز فلزی گوشه سوله وایستادم. نگاهم روی وسایلی که با نظم کنار هم چیده شده بودن چرخید و بعد دوباره سمتش برگشتم. _ «در حالی که بعضی وقتا آدم آرزو می‌کنه کاش قضیه فقط همین دو تا راه بود.» چشم ازش برنداشتم. _ «می‌دونی فرق من با بقیه چیه؟» مکث کوتاهی کردم. _ «من برای جواب گرفتن عجله ندارم.» دستام رو توی جیبم فرو بردم. _ «امروز حرف نزدی، فردا حرف می‌زنی. فردا نشد، هفته بعد.» نگاهش روی صورتم ثابت موند. _ «ولی آخرش حرف می‌زنی.» لبخند کمرنگی روی لبم نشست. _ «هر کی باهش، حرف می‌زنن.» چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. بعد با همون آرامش همیشگی گفتم: _ «ما تازه اول راهیم.» [ آلما ] واقعاً رفتار زهرا رو درک نمی‌کردم. دیروز وقتی باهام حرف می‌زد می‌خندید، شوخی می‌کرد، حتی خودش پیشنهاد داده بود برای خریدهای تولد فردا همراهم بیاد. اما امروز از لحظه‌ای که دیده بودمش، انگار یه نفر دیگه شده بود. _ (آدم انقدر مودی میشه آخه؟!) یه نگاه کوتاه بهش انداختم و لبم رو تر کردم. _ «زهرا.» _ «هوم؟» با انگشت به یکی از کیک‌های ویترین اشاره کردم؛ یه کیک خامه‌ای آبی‌رنگ با تزئینات ساده. _ «به نظرت این خوبه؟» حتی سرش رو بلندم نکرد. تمام حواسش به گوشی بود. _ «آره، خوبه.» نفسم رو آروم بیرون دادم و دستم رو به کمرم زدم. دیگه کم‌کم داشت صبرم تموم می‌شد. چند ثانیه خیره نگاش کردم. _ (نه... مثل اینکه اینجوری نمیشه.) دستم رو دراز کردم و گوشی رو از دستش کشیدم. سرش با عجله بالا اومد و هم‌زمان با اعتراض گفت: _ «آلما! چیکار می‌کنی؟» گوشی رو پشت کمرم بردم. _ «معلوم نیست؟» اخماش توی هم رفت. 🚸اِدامہ دارد...