𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more336
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-3430 days
Posts Archive
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁷⁹
بعد با سر به سمتش اشاره کرد.
_ «تو هم اگه مشکلی داشتی ازش بپرس.»
یه نگاه گذرا به هارون انداختم و شونه بالا انداختم.
_ «آخه این ریاضی دانشگاهه، با ریاضی مدرسه فرق میکنه.»
اسرین خندید.
_ «چی میگی آلما؟ تو هر سوالی داشته باشی ازش بپرس، از پسش برمیاد.»
لبامو جمع کردم و جوری که معلوم بود خیلی هم قانع نشدم، گفتم:
_ «باشه... انشاءالله سری بعد.»
اسرین با خنده سر تکون داد.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
صدای یکنواخت هود و برخورد ظرفها توی آشپزخونه پیچیده بود که دوباره اسرین سکوت رو شکست.
_ «فقط امیدوارم فردا اون دختره نچسب پا نشه بیاد اینجا، چون واقعاً چشم دیدنشو ندارم.»
ابروهام توی هم رفت و سرمو از روی میز بلند کردم.
_ «دختره نچسب دیگه کیه؟»
اسرین یه نگاه گذرا به هارون انداخت و نیشخند کمرنگی زد.
_ «دوست دختر اون آقا.»
چیزی توی صورتم تکون نخورد. انگار همه عضلات چهرهم برای چند ثانیه از کار افتاده بودن. فقط صدای اسرین توی سرم اکو میشد.
_ (دوست دختر اون آقا...)
آب دهنمو قورت دادم. چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد باید به حرفش واکنش نشون بدم.
چند بار پلک زدم و ابروهام رفت بالا.
_ «دوست دخترش؟»
هارون اون طرف سالن نشسته بود، با عینک طبی روی چشمهاش و چند تا پرونده باز جلوی دستش. از این فاصله مطمئن بودم صدای ما بهش نمیرسه.
اسرین یه نگاه معنیدار بهم انداخت.
_ «آره خب... دوست دخترش.»
بعد صندلی کنارمو کشید و نشست.
_ «مگه تو مراسم هفتم هومن و عمو ندیدیش؟»
هنوز ذهنم روی همون دو کلمه گیر کرده بود.
دوست دختر.
برای همین جواب دادن هم برام سخت شده بود. نگاهم ناخودآگاه رفت سمت هارون.
همون مردی که از وقتی اومده بود، خودش رو بین پروندهها و تماسهای کاری دفن کرده بود.
آروم گفتم:
_ «نه...»
نفسمو بیرون دادم و یه خنده مصنوعی تحویل اسرین دادم.
_ «گفتم که... انقدر حرف نمیزنه من چیزی ازش نمیدونم.»
اسرین چند لحظه نگام کرد.
بعد بیمقدمه گفت:
_ «آلما، تو از هارون خوشت میاد.»
سرم با سرعت برگشت سمتش. چند ثانیه فقط خیره نگاش کردم. بعد چشمام گرد شد و زدم زیر خنده.
_ «چی میگی دیوونه؟»
ابرویی بالا انداختم.
_ «ما سایه همدیگه رو با تیر میزنیم.»
مکثی کردم.
نگاهم افتاد روی انگشتام.
_ «درضمن...»
دلم نمیخواست حتی توی ذهن کسی، اسم من کنار اسم هارون قرار بگیره. برای همین اولین دروغی که به ذهنم رسید رو گفتم.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁷⁸
_ «قربونت، خداحافظ.»
تماسو قطع کردم.
هنوز گوشی توی دستم بود که صدای در اومد. هارون از ماشین پیاده شده بود و مستقیم سمت پلهها میاومد.
وایستادم همونجا. با خودم گفتم:
_ (حالا که منو دید، بدون سلام برم تو فکر میکنه ناز میکنم براش.)
همونجا وایستادم تا شاهزاده بیاد و بهش سلام کنم.
با نزدیک شدنش، فضا یهجور عجیبی سنگین شد. یه لحظه حس کردم دمای فضا چند درجه پایینتر اومد. ظاهرش بههمریختهتر از همیشه به نظر میرسید؛
نگاهم روی صورتش چرخید. تهریش کمرنگی روی صورتش نشسته بود و زیر چشمهاش خستگی کمرنگی دیده میشد.
همون موقع بوی عجیبی به مشامم خورد.
نه عطر بود، نه بوی سیگار. یه بوی سرد و فلزی...
چند ثانیه طول کشید تا ذهنم براش اسم پیدا کنه.
_ (خون...)
ابروهام توی هم رفت.
_ «سلام.»
یه پله مونده بهم وایستاد. نه جواب داد، نه حتی پلک زد. فقط نگاهش روی صورتم ثابت موند.
اون نگاه سردش جوری بود که آدم نمیفهمید داره ارزیابیت میکنه یا اصلاً حواسش جای دیگهست.
گلومو صاف کردم.
_ «گفتم سلام.»
بازم سکوت.
فقط نگاهش برای یه لحظه کوتاه از صورتم رد شد و روی دستهام نشست و بعد دوباره برگشت توی چشمهام.
_ (وقتی گفتم زبون نداره حرف بزنه، اسرین جوری تعجب کرد انگار داشتم درباره سخنگوی دولت حرف میزدم.)
دهندماغمو جمع کردم.
_ «ایش... برو بابا.»
زیر لب گفتم، ولی مطمئن بودم شنید.
گوشه فکش خیلی جزئی تکون خورد؛ اونقدر کم که نمیدونستم واقعاً دیدمش یا فقط خیال کردم.
دیگه منتظر نموندم. رومو ازش گرفتم و سمت داخل رفتم. اما تا چند قدم بعد هم حس نگاه سنگینش از روی پشتم برداشته نشده بود.
بقیه شب رو مشغول درست کردن فینگرفود، دسر و مخلفات تولد فردا بودیم.
همزمان با اسرین حرف میزدیم و میخندیدیم.
باور کردنش سخت بود؛ اگر چند ماه قبل کسی بهم میگفت یه شب کنار دختر فرهاد آقازاده میشینم و باهم سوسیس لای خمیر میپیچیم، احتمالاً به عقلش شک میکردم.
ولی ظاهراً زندگی از هر داستانی عجیبتر بود.
هارون مثل همیشه ساکت بود.
گاهی که اسرین تیکهای بهش میانداخت یا شوخی میکرد، فقط لبخند کمرنگی میزد و دوباره مشغول کار خودش میشد.
ساعت از دوازده شب گذشته بود که کمرمو کش دادم و نالیدم:
_ «من که دیگه رسماً تموم شدم.»
اسرین که به میز تکیه داده بود خندید.
_ «بیچاره تو چجوری میخوای فردا امتحان بدی؟»
سرمو روی میز گذاشتم.
_ «به سختی... واقعاً به سختی. مخصوصاً که آمارم هست.»
اسرین نگاه کوتاهی به هارون انداخت.
_ «هارون ریاضیش خیلی خوبه. منم وقتی مدرسه میرفتم هر وقت تو ریاضی گیر میکردم، از اون کمک میگرفتم.»
بعد با سر به سمتش اشاره کرد.
_ «تو هم اگه مشکلی داشتی ازش بپرس.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁷⁷
آروم سر تکون دادم.
_ «نه بابا... فقط یاد امتحان فردام افتادم.»
_ «گفتی آمار داری؟»
نگاهمو ازش گرفتم و همونطور که مواد داخل قابلمه رو هم میزدم گفتم:
_ «آره... لعنتی، اگه فردا بگذره راحت میشم.»
برگشتم سمتش.
_ «ریاضیم بد نیست، ولی آمار استنباطی یه چیز دیگهست.»
لبخند زد و یه سوسیس دیگه برداشت.
_ «استاد ریاضی و آمار همینجا بغل دستت بوده، بعد استفاده نکردی؟»
ابروهام رفت بالا.
_ «عمه؟»
بعدش خودم جواب خودمو دادم:
_ «عمه معلم ابتداییه ها.»
اسرین یه نگاه “اسکولی چیزی هستی؟” بهم انداخت.
_ «هارون.»
لبخند روی لبام خشک شد و کمکم لب و دهنم جمع شد.
_ «ایش... مگه اون اصلاً سواد داره؟»
اسرین چند بار پلک زد، کاملاً معلوم بود تو شوکه.
_ «سواد داره؟»
شونه انداختم.
_ «اون حتی درست حرف زدنشم بلد نیست، چه برسه به سواد.»
چشماش گردتر شد.
_ «حرف زدن بلد نیست؟»
یه تخممرغ شکستم توی کاسه.
_ «آره دیگه اسرین. جوری حرف میزنی انگار پسرعموتو نمیشناسی.»
نگاهم هنوز توی قابلمه بود ولی صدای خندش رو میشنیدم.
_ «با این حرفات مطمئنم تن عمو عثمان تو قبر لرزید.»
یه لحظه دستم از حرکت وایستاد. چشمام باریک شد. نگاهم برگشت سمتش، ولی قبل از اینکه چیزی بگم، صدای گوشیم بلند شد.
مامانم بود. یه لحظه مردد شدم، جلوی اسرین یه کم معذب بودم.
صدامو بردم بالا:
_ «ناهید خانوم... اهوی ناهید.»
زیر لب غر زدم:
_ «باز معلوم نیست کجا جیم زده...»
اسرین خندید و بلند شد:
_ «تو برو جواب بده، خودم ادامه میدم.»
لبخند عریضی زدم. _ «دستت طلا. زود برمیگردم، هی نذاری ته نگیره.»
گوشی رو جواب دادم و رفتم سمت حیاط.
_ «جانم.»
_ «چرا انقدر دیر جواب میدی آلما؟»
_ «مامان، اول سلام کن بعد سوال بپرس.»
_ «کجایی؟»
از اون سوالایی بود که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار.
_ «مامان...»
خندش گرفت.
_ «خیلخب فهمیدم، چخبرا؟»
تقریباً یه ربع با مامان حرف زدم. مثل همیشه، روزی چند بار تماس میگرفتیم و حال همو میپرسیدیم.
روی پلههای ایوان نشسته بودم و داشتم خداحافظی میکردم که صدای باز شدن در حیاط اومد و ماشین هارون وارد شد.
مامان هنوز پشت خط بود که گفتم:
_ «چه عجب... نمیومدی سنگینتر بودی.»
مامان سریع گفت:
_ «کیه؟»
_ «شازده رو میگم.»
مامان نوچی کرد.
_ «آلما ببین بهت اعتماد کردیم ها گذاشتیم اونجا بمونی...»
_ «مامان من خودم گفتم بیام بمونم خونه عمه؟!»
_ «هرچی... زیاد دور و بر پسر عمهات نچرخیا، نامحرمه.»
چشمامو چرخوندم.
_ «اصلاً دور و بر اون نمیشه پلکید.»
_ «بالاشهرین، باکلاسن، ما باهاشون فرق داریم. خلاصه نبینم میچسبی بهش.»
آه کشیدم.
_ «مامان حرصم میدی با این حرفات.»
خندید.
_ «برو دیگه، خداحافظ، میبوسمت. به عمه سلام برسون.»
_ «قربونت، خداحافظ.»
تماسو قطع کردم.
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁷⁶
یکی از نگهبانا با صدای خشک گفت:
_ «تقاصت رو مادرت باید پس بده.»
اشکش رو با پشت دست پاک کرد:
_ «آقا، همه انگشتای منو قطع کنید، ولی به خدا اون زن از هیچی خبر نداره...»
نفسم رو آهسته بیرون دادم. کلافه شده بودم.
_ «شلوارشو دربیارید.»
_ «چشم آقا.»
خالد دستمال رو بالاتر کشید و زیر لب گفت:
_ «من میرم بیرون.»
داد و فریاد شهریار تیزتر شد؛ اینبار ترسش واقعیتر از قبل بود.
_ «چی کار میخواید بکنید؟»
_ «هیچی. دردش یه لحظهست، نترس.»
_ «آقا تورو خدا...»
_ «خفه شو. مجازات کسی که حرف نزنه همینه.»
چند ثانیه صدای نفس و فریاد افتاد و بعد بالاخره دیوار دفاعی شهریار شکست.
_ «خیلی خب... میگم... میگم، بخدا میگم!»
نگهبانا مکث کردن.
میکائیل با عصبانیت سرشون داد زد:
_ «چرا وایستادید؟ انجامش بدید!»
اما دستشون توی هوا موند.
من فقط یه نگاه به میکائیل انداختم. همون کافی بود تا همه چیز متوقف بشه.
نگاهم رو از میکائیل گرفتم و انداختم روی ساعت مچیم. نزدیک نه شب بود. اگه بیشتر از این میموندم، باید جواب سوالپیچهای عصمت رو میدادم.
_ «میکائیل.»
_ «جانم آقا.»
با چند قدم خودش رو رسوند کنارم.
یه نگاه کوتاه به شهریار انداختم. وضعش معلوم بود؛ سه روز بود چیزی نخورده بود. فقط یه بطری آب بهش رسیده بود، اونم به زور. دستش هم هنوز خونریزی داشت. اگه قرار بود زنده بمونه، باید بهش میرسیدن.
_ «بهش برس. به دکترم بگو دستشو پانسمان کنه.»
_ «حتماً آقا. خیالتون راحت.»
_ «من باید برگردم.»
_ «شما برید به سلامت. من فردا باهاش حرف میزنم، همهچی رو از زیر زبونش میکشم بیرون.»
آروم سر تکون دادم. لبخندم کمرنگ بود، نه از سر مهربونی… بیشتر تأیید بود.
دستم رو گذاشتم روی شونهش.
_ «فعلاً.»
از سوله زدم بیرون و مستقیم رفتم سمت ماشین.
لباسام مشکی بود، خون روش گم میشد، ولی خودم میدونستم چی روشه. باید زودتر برمیگشتم و عوضشون میکردم. عصمت زن تیزی بود، از یه نگاه همهچی رو میفهمید.
پدرم همیشه جلوش حسابی حواسش رو جمع میکرد.
هنوز ماشین رو روشن نکرده بودم که دیدم دوتا از بچهها شهریار رو بردن سمت ساختمون کناری سوله.
گوشه لبم یه نیشخند نشست.
میدونستم اون نقطه ضعفشه… همون «پیرزن» گرچه مادر واقعیش نبود؛
زیر لب حرفی که قبلتر زد رو تکرار کردم:
_ «برادرم… یه برادر داره.»
سرمو تکون دادم و فکرشو کنار زدم. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه.
[ آلما ]
کره رو انداختم توی شیر و شروع کردم به هم زدن که صدای اسرین اومد:
_ «اینارو اینجوری برش بدم؟»
سرمو از روی دسر نیمهآماده بالا آوردم و نگاهش کردم. به سوسیسهایی اشاره میکرد که روی تخته بود.
_ «آره، درسته گلم. فقط یه ذره اریبتر برش بده.»
_ «اوکی.»
نسبت به شب اولی که دیده بودمش حالش بهتر شده بود، ولی هنوز یه سایهی غم ته نگاهش بود.
وقتی دید نگاش میکنم، سرشو بالا آورد و لبخند کمرنگی زد:
_ «چیزی شده؟»
آروم سر تکون دادم.
_ «نه بابا... فقط یاد امتحان فردام افتادم.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁷⁵
پوزخند کمرنگی روی لبم نشست.
_ «پسره جذابی بود...»
[ هارون ]
انگشتی رو که قطع کرده بودم با پنس برداشتم. هنوز صدای داد و فریاد گوشخراش پسرک توی سوله میپیچید.
روبروش نشسته بودم؛ یه آرنجم روی رونم بود و با اون یکی دستم پنس رو جلوی صورتم گرفته بودم.
انگشت کوچیکی رو که جدا کرده بودم زیر نور چراغ چرخوندم و با دقت نگاهش کردم، انگار داشتم کیفیت یه کالای تازهخریدهشده رو بررسی میکردم.
صداش با خشم و درد به گوشم رسید:
_ «حرومزاده... مادر خراب... دعا کن دست داداشم بهت نرسه...»
پنس رو آروم پایین آوردم و نگاهم رو روی چشماش ثابت کردم.
_ «مثل اینکه مسیر رو درست رفتم.»
_ «خفهشووووو... عاه... دستم... خدا...»
از جام بلند شدم و به وگا نگاه کردم. بعد دو بار روی رونم زدم. نیازی به حرف نبود. چند ثانیه بعد کنار پام وایستاده بود.
دستم رو روی سرش کشیدم.
_ «آفرین، دختر خوب...»
نگاهم روی شهریار لغزید. توی خودش جمع شده بود و با دست سالمش محل زخم رو فشار میداد؛ فکر میکرد میتونه جلوی خونریزی رو بگیره.
انگشت رو انداختم روی زمین.
" تق "
همین صدای کوچیک کافی بود. نگاهش بیاختیار روی انگشت قطعشدهش افتاد و همونجا موند.
لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست.
خم شدم و آروم گفتم:
_ «سگ خوب، چرا منتظری؟»
چشمای قهوهای شهریار رو نگاه کردم مستقیم، بیعجله و خالی از هر حسی.
بعد با لحنی که از زمزمه بلندتر نبود، گفتم:
_ «وِگا بخورش؛»
وگا دستور رو اجرا کرد.
صدای خرد شدن استخون بین دندونهاش توی سوله پیچید.
شهریار خیره نگاه میکرد؛ اشک از صورتش پایین میاومد و بین گریههاش زیر لب فحش میداد، اما دیگه خبری از تهدیدهای چند دقیقه قبل نبود.
صدای میکائیل توی سوله پیچید:
_ «اگه دلت نمیخواد تکتک انگشتات خوراک این سگ بشن...»
خم شد توی صورت شهریار و موهاشو محکم گرفت، جوری که مجبور شد مستقیم به چشماش نگاه کنه.
_ «دهن باز کن و بگو چرا اون فلش رو دادی به آدمای کیارش؟»
بدون اینکه حتی حالت صورتم عوض بشه، زیر لب زمزمه کردم:
_ «نه...»
نگاه میکائیل آروم چرخید سمت من:
_ «آقا، شما چیزی فهمیدید؟»
همون لحظه خالد با دستمالی که روی دستش گرفته بود از در سوله وارد شد.
_ «آقا، پیرزن رو آوردیم.»
بدون اینکه چشم از شهریار بردارم، گفتم:
_ «خوبه...بیارش تو»
صدای شهریار دوباره بالا رفت:
_ «عوضی! با اون پیرزن چیکار داری؟»
وقتی سکوت منو دید، دادش بلندتر شد:
_ «نمیشنوی چی میگم؟ اون مادر من نیست!»
میکائیل جوابشو داد:
_ «خب اگه مادرت نیست، خفهخون بگیر. به تو ربطی نداره.»
_ «خفه شو آشغال نامرد...»
نگاهم رفت سمت وگا که آروم سر جاش نشسته بود. گفتم:
_ «وگا هنوز سیر نشده.»
شهریار با شنیدن حرفم از جاش پرید و با داد به سمتم هجوم آورد، اما دو تا نگهبان تنومند همونجا نگهش داشتن و نشوندنش.
خالد سریع گفت:
_ «آقا، اگه قراره باز چیزی قطع کنید من برم بیرون.»
التماس توی صدای شهریار افتاد:
_ «شما رو به هرچی میپرستید قسم...»
یکی از نگهبانا با صدای خشک گفت:
_ «تقاصت رو مادرت باید پس بده.»
🚸اِدامہ دارد...
عنوان داستان:وسوسه ی تاریک من🌶
ژانر:مافیایی دارک رومنس🥀
خلاصه: مارسا با وارد شدن به یه مسابقه ناخواسته گیر آس میوفته آسی که یکی از خطرناک ترین و شرور ترین مافیاس و هیچ قصدی برای اینکه مارسا رو ول کنه نداره و مارسا فقط دنبال فراره تا اینکه.... #وسوسهِ_تاریکِ_من #پارت_۴۴ _میخوام....برم بخوابم _اگه بگی میدارم بری _آره _اره؟ سرم رو تکون دادم _بقیش؟ مطمئن بودم بعدا پشیمون میشدم سرم رو بالا اوردم#رمان_مافیایی#رمان_انلاین#اکسپلور لینک کانالمون https://t.me/Gry_74IO04UwODdk https://t.me/Gry_74IO04UwODdk https://t.me/Gry_74IO04UwODdk https://t.me/Gry_74IO04UwODdk https://t.me/Gry_74IO04UwODdk اینستا @roman_sayeha1 @roman_sayeha1 @roman_sayeha1 @roman_sayeha1
