پزشک لنگان
Closed channel
520
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2730 days
Posts Archive
520
شیفت صبح اورژانس از ۷-۹ صبح تصادفیای خوابالو میان. ۸-۱۲ تروما به دست و پا با تیغ و دستگاه میاد. ۱۲ تا ۸ هم باز تصادفی و ترومایی. ۸ شب تا ۱۲، رنال کولیکیا و انسدادیا و شکم حادا میان و از ۱۲ شب به بعد مسمومیت با الکل و نزاع و متادونیای آپنهای پیداشون میشه.
خلاصه که اول و آخر همه چی روتین میشه، همه چی عادی میشه، حتی اورژانس.
520
And I hope you cry for me, like I cry for you Cause I tried with you, saw my life with you..
520
«من به هیچکس نیازی ندارم» جملهی اوناییه که یکروز به یکنفر نیاز داشتن، اما پیداش نشد.
520
باشه ولی «پلیس حافظه» اوگاوا، دیستوپیا نبود. سلکتیو نبودن حافظه باگ خلقته. بذار درسامو یادم بمونه، خاطرات خوبو پاک کنم و خاطرات بدو نگه دارم که دلم تنگ نشه.
520
میخوام براتون اصطلاح «دست و دلم به کار نمیره» رو به روشنی کالبدشکافی کنم.
پیام داد که یه کاری دارم با هزینه تا فردا انجام میدین؟ گفتم نه وقت ندارم.
نفر دوم پیام داد امشب جای من کشیک میای فردا صبح جای تو کشیک بیام؟ گفتم نه برای امشب کار قبول کردم.
خلاصه که هیچ دست و دلی باقی نمونده و دربارش به دیوار زل میزنم و فکر میکنم.
520
کاش میشد در زندگی واقعی هم با فراغ بال گفت «مدیونی عشقتو دریغش کنی از منی که عاشقتم» ولی کمترین احتمال شنیدن جمله «مگه من ازت خواستم عاشقم باشی؟» هم آدم رو ترسو میکنه.
520
آره هوش مصنوعی برای ترجمه و مقاله نویسی خیلی خوبه، اما ریمیکس شادمهر و ناصر عبداللهی با هوش مصنوعی رو گوش دادی؟!
خاطرههات چقدر عزیز شده واسم منم مثل تو خیلی خاطره بازم..
520
از وقتی کشیک رو تحویل دادم فکر این مریضه و فالت احتمالی ای که دادم از ذهنم نمیره. نه بخاطر بحث توبیخش، که توبیخی در کار نیست، بخاطر اینکه واقعا در شرایط بیخوابی ۲۰ ساعته و فشار همراه مریض دیوونه انقدر سریع وا دادم و جاجمنتم مختل شد؟ بعدا چجوری برم رزیدنتی ۳۰ ساعت بیدار بمونم و مریض دسته اول منیج کنم؟ یا اصلا چجوری برم طرح و پزشک مسئول یه درمونگاه یا اورژانس باشم:/
باید همون اول درجا به پپتیک اولسر پرفوره و DKA فکر میکردم و BS چک میکردم و TRش میکردم. هرچقدر هم که IBS محتمل تر باشه و اپیزودهای ماه به ماه درد به این دو تا نخوره، اینا اورژانسایی هستن که باید رول اوت میشدن. ولی من بازی رو به مادر آژیته و سایکوی مریض و ۴ونیم صبح اومدنشون باختم.
520
انقدر همه چیز مشکوک بود که من زیر بار نرفتم مورفین بزنم، پسر هم لاغر و کم وزنه. اول یه پلاسبو به اسم مورفین بهش زدیم. بهتر نشد، ۵میل دیازپام و باز هم بهتر نشد و نهایتا ۳ میل مورفین. تمام مدت، مادر مریض آژیته و در حال سنتز هیستوری های عجیب و غریب. بی قراری مریض افتاده اما درد پابرجاست.
یا مادر مریض کیس روان درمیاد، یا خودش ادیکت، یا آپاندیسیت با پرزنتیشن آتیپیک، یا آخرین حدسم DKA.
520
نمیدونم کدوم ترسناک تره، پسری که پارتنرش رو توی هفت تا سوراخ قایم میکنه و گردنگیرش خرابه، یا پسری که هنوز نه به باره نه به داره همه جا رو از «پارتنر داشتنش» پر میکنه و مطمئن میشه همه بدونن یکی اینو به غلامی قبول کرده. لاشی بودن یا عقده ای بودن؟ مسئله این است.
520
نمای ۵ونیم صبح
اینترن طب اورژانسی که از دست مادر کیس روان فرار کرده به اتاق CPR
و هنوز نخوابیده، کیس تصادفی میاد.
520
مادر، ساعت ۴ونیم صبح پسر ۱۵ سالش رو اورده با درد شکم. میگه هر دو ماه یکبار دلش درد میگیره و میارتش بیمارستان. قبلا چندین بار کولونوسکوپی شده و گفتن IBS داره. توی خونه هم مسکن مصرف نکرده، چون فقط با «مورفین» که بیمارستان بهش میزنن خوب میشه.
من هیچ، من نگاه🚶🏻♀️
520
لایه اوزون که خز شده، دیگه کشتی ای هواپیمایی ای چیزی توی مثلث برمودا گم نمیشه؟! دبیرستانی بودم هی ویس از جعبه سیاه های گم و گور شده درمیومد، اوضاع بدی بود.
520
غمی در انتهای برکه سیاه چشمانش بود،
عمیق و دور
و دستهای کوچکم برای بیرون کشیدنش، ناتوان.
520
رزیدنت طب اورژانس نداریم و این دو هفته تازه حس کردم دانشجوی پزشکی هستم. جز خوردگی کشیک ها زیاده ولی به یادگیری واقعیش می ارزه. کاش باقی بخشا هم رزیدنت نداشتیم و سطح کارمون از سوند و انجی و تب و پالس چک کردن فراتر میرفت. اصلا مرگ بر رزیدنت ها جز یکی دوتاشون.
