پزشک لنگان
Closed channel
520
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2730 days
Posts Archive
520
از طب اورژانس داره خوشم میاد. یه کمی جراحی، یه کمی داخلی، بدون قسمتای مزخرف هرکدومشون. شیفت های منظم غیر ۲۴ای حتی در رزیدنتی. بدون آنکالی. مریض های چالشی (تصادفات) و سرگرم کننده. اگر زندگی و آدماش قرار باشه در ادامه هم اذیتم کنن، برای فرار از این دنیای شخمی شاید به تخصصش فکر کنم.
520
هیچ چیز ترسناک تر از on the same page نبودن نیست. همون وقتیکه تو برای فرداهای کنار هم ذوق داری و از فکر میکنی دیگه بهتر از این نمیشه، اون داره فکر میکنه با چه بهونه و ادبیاتی خبر رفتنش رو بهت بده و تو روحت هم خبر نداره.
520
کی فکرشو میکرد یه روزی کشیکای سنگینی که مغزتو میزارن روی اتوپایلوت، بشن نجات دهندهی روزای سیاه؟
520
کاش بعد از هر پایانی، کلمات اون دوران معنی خودشون رو از دست نمیدادن. کاش میشد دوباره برگشت به لحظه شروع. کاش میشد دوباره به حقیقت های ساده زندگی که نابود شدن باور داشت.
520
خوابیدن یک اتفاق هراس انگیز بود. اگر فردایی نبود، باید تا ابد در رویا مرورش میکردم و اگر فردایی بود، دنیای بدون حضورش را میزیستم. هیچکدام را نمیخواستم، آنچه که خواهانش بودم از یک خواب راحت هم دورتر بود.
520
بعضیها مثل محسن چاوشی، استاد نمک سود کردن زخمهامونن.. هربار یه چیزی برات داره که تر و تازه بمونه غمت.
من نمیخواستم بره، این کلافم کرده زندگیمو میدم که فقط برگرده هر دومون حیف شدیم پی این بخت خراب یه رکاب بی نگین، یه نگین بی رکاب..
520
تنها بدیش اینه که غمش هیچوقت دیگه رهات نمیکنه. باید انتخاب کنی اول و آخر. میخوای با غم اینکه همه چیو درست انجام دادی و تلاشت رو کردی اما کافی نبودی زندگی کنی، یا میخوای فکر اینکه «اگر فلان کارو میکردم شاید درست میشد» تا ابد روحت رو بخوره؟
باید انتخاب کرد. بین ناکافی بودن و حسرت. زندگی بازی بدیه خداییش. دو سر باخت، تلخ، بی حاصل. همون بازی خونینی که بازیچهش فقط دل آدمیزاد بیچارهست.
520
اونجایی که همه تلاشت رو میکنی رو دوست دارم. حتی اگر نشه، حتی اگر خراب شه. اونجایی که هرچی داشتی و نداشتی رو گذاشتی وسط. اونجایی که مطمئنی کسی بهتر از خودت نمیتونست انجامش بده. اون نقطهای که غم مثل یه لحاف سنگین راه نفست رو بسته اما حداقل کم نگذاشتی. میدونی اگر نشد که بشه نامردی بود اما تقصیر تو نبود.
520
۴ صبح به بعد بیمارستان یه جوک بزرگه. طرف مسمومیت با قرص به قصد خودکشی بوده، برگشته میگه قرص خواب بهم بدین بخوابم یه کم:))))) اصلا دو تا بهت میدیم امپراطور.
520
قبلا فکر میکردم کار کردن با بدحالی سخته، الان فهمیدم اتفاقا کار و اشتغال ذهنی خوبه، خوابیدنه که سخته. اون دقیقه هایی که کاری نداری، خوابت نبرده، تو تنهایی و مغزت و مرور گذشته و آینده و هرچه شد و نباید میشد. وقتی که با مغزت تنها میشی، اونجاست که سخته.
520
قبل از اینکه کلمه اول از دهنم دربیاد، لب هام رو به هم میدوزم.
تایپینگ هام درفت میشه.
پست هام اسکجول مسیج میشه.
آهنگ ها نصفه نیمه استپ میشن.
همراه مریض مزه میریزه و دیگه دو تا روش نمیزارم تحویلش بدم.
وقتی به نقطهای برسی که حس کنی شنیدنی نیستی، کلمه ها فراموشت میشن.
