پزشک لنگان
Closed channel
520
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2730 days
Posts Archive
520
هیچوقت نمیفهمی چی شد. گذشته رو به یاد میاری و تنها سوال توی ذهنت اینه که چجوری اون، به این تبدیل شد. چند تا جواب هم داشته باشی کافی نیست، فقط قطعیته که ذهنو آروم میکنه. آدمایی که بهت قطعیت نمیدن و رهات میکنن توی سوالاتت، بی رحمن. اینکه اجازه بدی شرایطی با عدم قطعیت تموم بشه، با علامت سوال، جنایت علیه آدماس.
520
همیشه از نوب بودن میترسیدم. از نابلدی، ناشیگری، اشتباه کردن، مسیر غلط پیش گرفتن. توی وظایف حرفهای، توی درس خوندن، توی مریض دیدن، توی کارم. نتیجهش میشد ریسک نکردن، به سطح قانع شدن، تعلل کردن و از دور نگاه کردن بقیه و سرچ کردن و زیاد خوندن تا موقع کار اعتماد بنفس داشته باشم. الان دیگه از هیچی نمیترسم، از مریض جدید، از بیماری جدیدی که بلد نیستم، از دارویی که اسمشو نشنیدم و توی کیسه داروی مریضه، از پروسیجری که انجامش ندادم، دیگه نمیترسم از اتند و رزیدنت سوال کنم، دیگه نمیترسم دفعه اول و دوم و سوم تا حرفهای بشم اشتباه کنم.
اما بعدا فهمیدم نوب بودن توی کار اصلا ترس نداشت، برای این چیزا همیشه یه راه حلی توی کتابا نوشته شده، یه گایدی هست، یه روند ثابتی وجود داره.
نابلدی توی ارتباط با آدماست که بده، ترسناکه، آسیب میزنه.
آدما از توی کتابا نیومدن. آدما نقشه ندارن، هرچقدرم تلاش کنی یادشون بگیری همیشه یه چیزی هست که جا میفته.
آدما از بدترین اتند و ابیوزر ترین رزیدنت هم بدترن.
چون آدما بهت فرصتی نمیدن.
آدما برم میگردونن توی پیلهم.
520
عشق یک واژه است بعد از تو خانه ام از سکوت لبریز است تو مبادا به فکر من باشی فکر کردن به من غمانگیز است وهم من! بیش از این نمیخواهم علت بغض و هق هقت باشم تو برای خودت کسی هستی من نباید که عاشقت باشم..
520
سوگ، همان عشق است؛ تمام عشقی که میخواهی نثار کنی اما نمیتوانی. تمام این محبتهای خرج نشده در گوشه چشمانت، در بغض گلویت، در جای خالیای از سینهات جمع میشود.
سوگ، عشقیست که خانهای ندارد.
520
یه ترندی که توجهم رو جلب کرد این بود که افراد قبلا افسرده/معتاد به الکل/ADHD یه ویدیو درست میکردن که اولش مینوشت:«what if I lose my spark?» یعنی اگر ترک کنم یا دارو مصرف کنم و اون باحال بودن/فان بودن/متمایز بودنی که ری اکشن فورمیشن من به مشکل روان یا اعتیاد بوده رو از دست بدم چی؟
و بعد عکس و فیلم از قبل داغونشون میذاشتن و مینوشتن «the spark in question:» که یعنی هیچ spark ای وجود نداشته واقعا. اون متمایز بودن با افسردگی و رواننژندی فقط توی ذهن طرفه. اون بیپروایی عمدی در روابط، فاصله گرفتن از عرف، ابراز نفرت به زندگی، دارک هیومری که برای بقیه جذابه، تمایل به تنهایی، تصمیم های لحظهای فکر نشده، همه و همه در نهایت هرچقدر از بیرون باحال باشه فرد رو در بلندمدت از درون خالی میکنه و پروگنوز جالبی نداره.
520
خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید
مرا مسافرِ شب های انتظار کشید
تو را شکفته و مغرور و سنگدل، اما
مرا شکسته و بیتاب و بیقرار کشید
تو را کنارِ سحرگاهِ شاد پیروزی
مرا حوالیِ اندوهِ بی شمار کشید
« کجا رواست که از دستِ دوست هم بکشد
کسی که این همه از دستِ روزگار کشید؟ »
520
ولی هم گذشته مهمه، هم تایمی که اون گذشتهه تموم شده، هم توانایی طرف برای مووآن روحی و روانی. کسی که تازه رابطهش رو تموم کرده، یا هنوز درگیر طرفه، یا اصلا درگیر نیست اما زیادی زخم خورده، شمارو هم آزار خواهد داد. همیشه توهم داره که شما هم قراره بهش زخم بزنید هرچقدر هم خوب باشید، و زودتر توی مسیر رهاتون میکنه. تلاش برای مرهم گذاشتن روی زخم و درد بقیه رو تموم کنید. کسی خوب نمیشه مگر خودش بخواد. خیلی ها بعد از جدایی دچار وابستگی اجتنابی میشن و نتیجه ش میشه ترک کردن بیدلیل نفر بعدی به خیال خودشون برای جلوگیری از آسیب دیدن مجدد. تازه این بهترین حالته، اگر شانس بیارید وقتی هستید به اون اکس سمی برنگرده. خلاصه که علاقه هیچوقت کافی نیست، سلامت و ثبات روحی روانی خیلی مهمتره.
