«آخرین درخت بلوط.»
Open in Telegram
کپی نکنید؛ فوروارد یا انتشار با نام بلوط لطفا. @balootamman جواب چالشها
Show more675
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1930 days
Posts Archive
دوریات یک دوری ساده نبود. دوریات مثل دوری پرندهای از شاخهای میمانست که روی آن متولد شده بود. مثل معشوقی میمانست که قلب عاشقی را به اجبار ترک کرده بود. دوریات دلتنگی داشت، درد داشت اما بیش از همه چیز تنهایی داشت.
«از تبار اندوهیم. مستانه به زیر بارش رنج میرقصیم و باز مغمومیم و مهجور. لااقل کاش لحظهای لبخند پیشانیمان را میبوسید و بهار پرستوهایش را به سمت دلهایمان روانه میکرد.»
«مغلوب زندگیام لیلا. مغلوب غبار غمی که مهتاب را از شبهای حزنانگیزم ربوده. سزاوار عشق بودم و این چنین سقوط لبخند را در خود میبینم و به جایش طنین جدایی در سرم به گوش میرسد. لیلا کاش لااقل تو بودی. کاش من را لحظهای به میخ در آغوشت میکشاندی و صدای زندگی را در گوشم به پژواک در میآوردی.»
«از من دوری! و چه چیز جانکاهتر از این؟! که لسمت، ترانهی صدای لطیف و آغوش عاشقت را مدتهاست ندارم. تنها میتوانم برایت بنویسم و اشکهای خود را به همراه گلهای شقایق خشک شده در بین واژهها مدفون سازم.»
https://t.me/HarfinoBot?start=1ab2863cec02b16
اگر بودین کلمه بدین براتون دو سه خط بنویسم.🥲💕
«زندگی دارد مرا میبلعد، دارد آهسته زیر آروارههایش خوردم میکند، کاش دستهایی بود عزیزم، دستهایی بود و من را از دهان وحشتناک زندگی بیرون میکشید.»
هنوز از مهربونی شما بفض میکنم. دلم میخواد تکتکتون رو بغل بگیرم با وجود بی وفایی زیاد من اینجایید و باز دوستش دارید.
Repost from N/a
گفتم:« تو چیزای زیادی به یاد نمیاری اما خب من که مثل تو نیستم!»
خندید؛ بلند اما کوتاه!
گفت:« تو شام دیشبت هم یادت نمیاد.»
گفتم:« اما صدای زیر لب ترانه خوندن پنج سال پیش تو رو چرا.»
گفت:« عا، حالا چی میخوندم.»
گفتم:« تو شاهد شب تب و تاب منی، تو شب نارفیقی تو مهتاب منی.»
اشکش سر خورد روی گونههاش، باز خندید رفت کنار پنجره. فکر کرد ندیدم؛ زهی خیال باطل!
گفت:« باغ سیب هنوز هم اینجاست.»
گفتم:« خیلی چیزا هنوزم اینجاست.»
گفت:« آلو داری تو جیبات؟!»
ریختم کف دستش، دو تا! بیشتر میخورد پخش زمین میشد.
لبخند زد و باز گفت:« هنوزم دلت با فرار هست؟!»
خیره شدم به سیب افتاده رو زمین، پشت پنجرهی خیس و خاکی و گفتم:« همیشه، تا دلت بخواد.»
بلوط
