«آخرین درخت بلوط.»
Open in Telegram
کپی نکنید؛ فوروارد یا انتشار با نام بلوط لطفا. @balootamman جواب چالشها
Show more675
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1930 days
Posts Archive
به نبودنت خو گرفتهام عزیز دلم. نخست دلتنگی بود و اکنون لحظهای با لبخند خیره شدن به گوشهای که تو دیگر آنجا ننشستهای.
تو میگفتی چیزی که راحت ترک میشود سیگار است؛ بعد همزمان یک نخ پس از نخ قبلی آتش میزدی و به رو به خیره میشدی تا شب از راه برسد. دروغ میگفتی! سالها که نه اما ماههاست که گذاشتهام کنار. مادر دیگر وقت شستن لباسهایم، آن تیشرت کوتاه مشکی همیشگی را بو نمیکشد. همان تیشرتی که به خاطرش یک شیشه ادکلن خارجی زنانه تمام شد و به گوشهی کمد افتاد. همینقدر راحت! فکر میکنی ترک کردهام. درست هم فکر میکنی اما لبهایم همیشه مسیرشان جدا از ذهنم بود. ذهنم روزگار خوشش، غمش و بیداریهای جانکاهش به کامهای عمیق گذرانده شد. شاید به یاد نیاوری اما من، به خوبی فیلم روزگار دورم را در کنج عزلت قلبم پنهان کردهام. من با آن لیلا را ساختم. از لیلا نوشتم و سر به دامان لیلا گریستم. من با آن چشم بستم، خوابیدم. و چه خواب پر دردی بود که سینهام نفس را پس میزد و چشمهایم سرخ میشدند از سرفههای پیاپی و مرگ تدریجی در پی ترک شدن از دوست و کشیدنهای پی دی پی رنج. به هر حال آسان نبود. دستهایم شاید فراموش کنند اما اگر روزی دوباره نگاهت را به چشمهایت دوختی خواهی دید که دیوارهای جوارح مغزم هنوز جیغ میکشند.
تو هیچگاه برای من دلتنگ نشدی؛ لااقل این را به خوبی میدانم. بند کفشهایم را میبندم و از تو بیشتر دور میشوم. هر وقت خواستی به دنبالم بیا، من در آغوش سرزمینهای دور و در جوار تنهایی سکونت دارم.
Repost from N/a
«روزی خواهد رسید که با وجود تمام رنجها، سبکبال و سرخوش و صادق خواهیم بود.»
نامهی کامو به ماریا؛ ۲۶ فوریه ۱۹۵۰
مدتیست که از پنجرهام دور بودهام. پنجرهی معروف. همان چهارچوب متوسط شیشهای که میگفتم پشتش هیچ جیز جالبی جز یک دیوار نیست و اما من به آن گره خوردهام. فکر میکنم برای همین چیزهای کوچک باشد که قدرت فکرم را از دست دادهام. حواسم آنقدر پرت میشود که نمیدانم اصلا اسمم چه بود، نمیدانم برای چه نفس میکشم و به کجا میروم و اصلا از کجا آمدهام اما میدانم که هنوز تو را بیش از هر کس و هر چیزی دوست دارم.
«و تو را به یاد دارم با لبخندهای شیرینی که بوی انار میداد و دامنی که قصهای داشت از باغی پر از گل.»
لیلا! اینروزها بسیار خوابت را میبینم. سر خودم را گول میزنم. میخندم و چشمهایم براقتر از هر وقتی میشوند چرا که یک نفر یکروز برایم نوشته بود رویای کسی را میبینی که به تو فکر میکند اما مادر یکبار میگفت آدمها وقتی خیلی دلتنگ میشوند خواب میبینند؛ خواب کسی که بیش از هر کسی دوستش دارند.
تو فکر میکنی که زندگی چه بود عزیز دلم؟! من که میگویم هیچ جز مشت کوچکی از دلتنگی. سیگارم را آتش میزنم، خیالی، مگر نمیدانی؟! ترک کردهام! درست از هفتهی دوم دانشگاه دیگر ترک کردهام؛ فکر میکنم پنج ماهی شده باشد پس خیالی بین انگشتهایم میگیرمش؛ دودش را عمیق در سینهام میفرستم و با باز دم تو به یادم میآیی. در دل دودِ کدر نیکوتین نقش بستهای و میخندی اما با این حال باز چشمهایت شفافاند. دلم برای چشمهایت میرود. برای اینکه از غم در آغوشت بگریم و تو نگاه رنجیدهات را حوالهام کنی و بگویی که اندوهم از پا درت خواهد آورد. بگویی که لبهای انسانهای دیگر شاید برای حرف زدن آفریده شده باشند اما مال تو برای لبخند زدند؛ آنوقت شاید بتوانی خنده را روی صورتم ببینی. خندهای که نثار هیچ کسی جز تو نخواهد شد. تو خانهی خوشی منی. تو مامن منی، امن منی. مرا از تنهایی به تنت میکشانی. منی که توسط اشک بلعیده شدهام. منی که دستهایم خالیاند. و کاش میشد از پشت کوههای سبز شمال بدوم، به سوی تو! یک شب سرم را روی شانهات بگذارم، بخوابم، باز خواب خودت را ببینم و در رویا ببوسمت، آنقدر که یک روح شویم.
لیلا، لیلای عزیز من سلام. از روزهای دور آمدهام. از روزهای دور با تنی پر از زخم که التیام برایشان شوخیست. بند بند وجودم خواستار آغوش توست. با این حال میدانم که قرار است مثل هر بار و هر وقت از من بگریزی و میان دستهای زمان خویش را پنهان کنی؛ اما لیلا چشمهایت را اینبار باز کن! این منم! دلتنگِ مهجور تو که دلش میخواهد بر بام خانهات مانند پروانهای کوچک و پر شکسته نفس بگیرد تا شاید مهمان ظرافت انگشتهایت بشود. این منم که تظاهر به آسودگی میکند اما چشمهایش پر از اشکند. اشکهایی که آنها را قلبی تنها به سویت رهسپار کرده.
