تَرَشُحآت مَغزِ اوُ
Open in Telegram
اندکی از تراوشات ذهن بارون🤍 نواختن و گاه نوشتن و اندکی هم در میانه ی زندگی. @Bariwm_bot
Show more405
Subscribers
+124 hours
+17 days
+2930 days
Posts Archive
Repost from N/a
+1
Movie: forest of piano
Series: outlander
نمیدونم جنگل پیانو رو بچگیت دیدی یا نه ولی به عنوان کسی که عاشق پیانوئه یکی از دلایلم دیدن این انیمه بود.
راجب سریال هم باید بگم یکی از بهترین سریالاییه که امسال دیدم راجب زنیه که با شوهرش بعد از جنگ جهانی دوم میره اسکاتلند تعطیلات اما وقتی داشته یه گل ابی میون یه سری سنگ روی تپه رو میچیده سفر میکنه به ۲۰۰ سال قبل پس شما با یه وایب تاریک تو جنگل های اسکاتلند، یه مرد موقرمز جنتلمن و یه زن سرکش اینیگیلسی و جنگ های فراوان درگیری.(خیلی وایبش خوبه)
https://t.me/ibariwpianodaily
Repost from N/a
خب دوستان و اشنایان گرامی از اونجایی که میدونین تو دیدن فیلم و سریال انسان بیکاری هستم اگر چنل دیلی دارین میتونین این پیام رو فور کنین من بهتون بر اساس وایبی که دارین فیلم و سریال معرفی کنم و یه چکیده ی ریزی هم راجبش بگم:)✨
صرفا برای خوشحال شدن و دیدن فیلم و سریالای قشنگ کنار همدیگس✨🪷
Repost from دفترچه خاطرات یک انسان🍎
دوستان این پیام رو فور کنید تا بهتون بگم اگر یک نویسنده بودید چه شخصی می شدید و یک چنل دیگر که هم وایب شماست چه کتابی از اون نویسنده می شد📜⚔️🌪️
(اینجوری هست که دوتا چنل که باهم هم وایب باشند رو باهم میگم به عنوان تکمیل کننده ی هم برای مثال یک چنل اگر نویسنده بود میشد آلبرکامو و اون یکی چنل که هم وایب هست اگر یک کتاب از همون نویسنده بود میشد کتاب طاعون از آلبرکامو)
بعد مدت ها دست به قلم شدم...
تمام افکار و احساسات این مدت در من کلمه به کلمه در اینجا نوشته شده.
امیدوارم خوشتون بیاد و البته
صرفا به مانند یک درددل کوتاه نگاه کنین🫶🏻🌟
در انتهای هزارتوی خاموشِ خویشتن، آنجا که حتی خاطره نیز از سنگینیِ خود فرو میپاشد، انسان با حقیقتی روبهرو میشود که تمام عمر از آن گریخته است:
هیچچیز در انتظار ما نیست.
جهان، نه دشمنِ ماست و نه پناهگاهمان.
آنقدر عظیم و بیاعتناست که بودن و نبودنِ ما، تفاوتی در سکوتِ ابدیاش ایجاد نمیکند.
تنهایی، سرنوشتِ انسان نیست؛
صورتِ حقیقیِ وجود است.
هر آگاهی، زندانیست که دیوارهایش از خودِ آگاهی ساخته شدهاند.
ما هرگز به یکدیگر نمیرسیم؛
تنها برای لحظهای، توهمِ رسیدن را زندگی میکنیم.
شاید آنچه هنر مینامیم، واپسین تقلای موجودی باشد که فهمیده هیچ معنایی در جهان از پیش وجود ندارد.
نه برای نجات.
نه برای جاودانگی.
بلکه تنها برای آنکه سقوط، اندکی زیباتر به نظر برسد.
ما معنا را کشف نمیکنیم؛
از ترسِ خلأ، آن را اختراع میکنیم.
تمام عشقها،
ایمانها،
رؤیاها،
و تمام آنچه «امید» نامیدهایم،
شاید چیزی جز نامهای متفاوتِ یک انکار نباشند؛
انکارِ این حقیقت که جهان، هرگز از بودنِ ما آگاه نبوده است.
هولناکترین حقیقت، مرگ نیست.
مرگ تنها لحظهای است که جهان، بیآنکه حتی متوجه باشد، ردّ کوتاهِ حضورِ ما را پاک میکند.
گویی هیچگاه نبودهایم.
شاید آگاهی، بزرگترین اشتباهِ هستی بود؛
لحظهای که ماده، چشم گشود و فهمید محکوم به نابودی است.
از آن لحظه، تمام تاریخِ انسان، تلاشی بود برای فراموش کردنِ همین آگاهی.
و شاید آخرین حقیقت، حتی از این هم تاریکتر باشد:
نه رنج معنایی دارد،
نه زیبایی،
نه امید،
و نه خودِ انسان.
همهچیز، تنها لرزشی کوتاه در دلِ خلائی بیانتهاست.
و ما،
پیش از آنکه خاموش شویم،
تنها موفق شدیم نامِ این خلأ را
«زندگی»
بگذاریم.
باران همتی✍🏻
