499
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-5730 days
Posts Archive
499
We lay my love and I
من و معشوقم دراز کشیدیم
Beneath the weeping willow
زیر درخت بید سوگوار
But now alone I lie
اما حالا تنها دراز کشیدهام
And weep beside the tree
و کنار درخت اشک میریزم
Singing «Oh Willow Waly»
میخوانم «ای بید سوگوار»
By the tree that weeps with me
کنار درختی که با من اشک میریزد
499
ای ناخدا ناخدای من ،دستت و از موهام بیرون بکش
اگر قرار نیست این موج ها با دست تو به رقص در بیان
پس نذار به آرامشت عادت کنن چشمای من دریای شبه اما این دریا خیلی وقته طوفانیه
ناخدای چشمام باش و این دریا رو به آرامش برسون
_دزیره
499
تو آتش جاویدان منی
قلبی که مثل آتیش روشن باشه، هیچ غمی نداره
و تو قلب من رو روشن نگه میداری
خودت میدونی نه؟!
_دزیره
499
دوستت داشتم با وجود این که تو را به آغوش نکشیدم و تو را همیشه نمیبینم..!
دوستت داشتم..چون برایت نوشتم، برایت خواندم، به خاطرت خندیدم و به خاطر تو تغییر کردم ،تو را دوست داشتم، در حالی که دور بودی ولی نزدیک ترین به قلبم))
-محمود درویش
499
دوستت داشتم با وجود این که تو را به آغوش نکشیدم و تو را همیشه نمیبینم، دوستت داشتم
چون برایت نوشتم، برایت خواندم، به خاطرت خندیدم .
تو را دوست داشتم، در حالی که دور بودی ولی نزدیک ترین به قلبم))
_محموددرویش
499
دوستت داشتم با وجود این که تو را به آغوش نکشیدم و تو را همیشه نمیبینم، دوستت داشتم
چون برایت نوشتم، برایت خواندم، به خاطرت خندیدم و به خاطر تو تغییر کردم!
تو را دوست داشتم، در حالی که دور بودی ولی نزدیک ترین به قلبم))
_محموددرویش
499
عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد یک روز جامدادیاش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم.
عصر خودمانیای بود، فقط من وخودکارها ،وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده میخواستم بگویم برای اینکه او آبی دوست دارد و با آبی مینویسد.
همیشه آبی
499
گویا روح داستانت در زندگیمان دمیده شده بود؛ زمانی که جاده ی بی بازگشت دشت گل های خردلی را میرفتی و لبخند میزدی در آوای خداحافظی ات باز نوید از بازگشت پنهان شده بود. اما، گویا تو مهمان یکی و دو روز این دشت بودی! تو با بهار رفتی، تو شکوفه ها و گل هارا با خود بردی.. تو همه چیز را با خود بردی!
-۲ فوریه
