en
Feedback
دَرِ تَنگ

دَرِ تَنگ

Open in Telegram

دانش‌آموز و معلم جامعه‌شناسی‌ام و اینجا درباره دین، آموزش و خاورمیانه مشق می‌کنم... مصطفی نوذری @mostafa_nzr

Show more
390
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+3930 days
Posts Archive
🔈دعوت به همکاری شبکه ملی مؤسسات نیکوکاری و خیریه در زمینه پژوهشگری اجتماعی نوع شغل: پاره وقت؛ ۲ تا ۳ روز در هفته محل کار: حضوری در شبکه ملی (خیابان شهید بهشتی) و دورکار حقوق: توافقی شرایط کار و مهارت‌ها: • انعطاف زمانی جهت شرکت در جلسات نهادهای مرتبط با مأموریت‌های شبکه ملی نیکوکاری از جمله مرکز پژوهش‌های مجلس، وزارت کار و ... • طرح نویسی و مدیریت پروژه‌های پژوهشی • برقراری ارتباط مؤثر با ذینفعان • تسلط به زبان انگلیسی و توانایی استفاده از تجارب بین‌المللی • توانایی انجام وظایف به صورت مستقل و مدیریت زمان بهینه 🔹اگر به این موقعیت شغلی علاقه‌مندید لطفاً رزومه خود را به شماره واتساپ 09128152059 ارسال نمایید. منتظر دریافت اطلاعات شما هستیم. www.iranngonetwork.com

❇️در جست و جوی ارواح نزدیک و آغوش های دور 🔹هفده سالم بود. در پیاده رو بلوار اندرزگو لای بوی غلیظ و به هم آمیخته فست فودهای مختلف و گعده شبانه بچه بورژواها راه می‌رفتم. نمیدانم چه طور پیدایش کردم. حتی یادم نیست که سر صحبت چه طور باز شد. حتی یادم نیست که چه چیزی او را از اتاقکش در میدان راه آهن به این منطقه از شهر کشانده بود. کارگر میانسال حدودا شصت ساله ای بود. شروع کرد داستان بدبیاری‌های زندگی اش را تعریف کردن. نشستیم لب جدول و دو تایی با هم گریه کردیم. موقع خداحافظی، با همه وجودم بغلش کردم و با همه وجودش گفت که باید یک روز بیای به اتاقم توی راه آهن و ازت پذیرایی کنم. از هم جدا شدیم. شماره اش را گم کردم و دیگر هیچ وقت پیدایش نکردم. تنها چیزی که در یادم مانده، سفتی آن بغل آخر و تعارف صادقانه‌اش بود. انگار که عمویم بود. شایدم پدرم بود... 🔹شهریور پارسال. در مسجد زهوار در رفته‌ای در شهر نایروبی. آخر وقت بود و دو سه نفری بیشتر در مسجد نبودند. پسرکی نوجوان با ریش‌های تازه سبز شده آمد جلو و با محبت احوال پرسی کرد. ذهنم درگیر مشکلات شخصی خودم بودم و ابتدا محلش نذاشتم. هرچه اما تعریف کرد تعجبم بیشتر شد. اسمش احمد بود. خانواده اش در کنیا مسیحی بودند. در نوجوانی با اسلام آشنا شده و تغییر دین داده بود. پدر و مادر از خانه بیرونش کرده بودند و یک سال بود که آواره کوچه و خیابان شده بود. یک اتاق کوچک اجاره کرده بود و برای جبران هزینه هایش مجبور بود کارگری کند. آرزویش این بود که بتواند برود مدرسه و عالم دین بشود؛ اگر غم نان بگذارد. آنچه خوب یادم مانده، طعم شیرین لحظه خداحافظی بود. انگار که سال هاست رفیقیم... 🔹در همایشی در ترکیه بودیم. نیمه شب مانند فرشته‌ای آمد و بدون اینکه درخواستی بکنیم، متوجه شد که برای تنظیم سخنرانی به زبان عربی گیر کردیم و نیاز به کمک داریم. دکترای علوم اسلامی داشت. با سماجت نشست کنارمان و ضمن تحمل گریه های بی‌وقفه نوزادش، تا اذان صبح کمک داد و رفت. موقع خداحافظی، انگار که خواهرم بود. یا شاید انگار که خود مادرم بود. 🔹در مدینه، بیرون حرم پیامبر خدا نشسته بودم و سرم روی زانویم بود و زمزمه می‌کردم. پیرمرد سیه چرده پاکستانی‌ای آمد بالای سرم. وضع بهداشت بدی داشت، موهای ژولیده‌اش را حنا کرده بود و یکی دو دندان بیش‌تر در دهانش نمانده بود. زد به شانه‌ام و بلندم کرد. اولین تجربه رویارویی ام با کسی بود که زبانش را بالکل نمیدانستم. برایش انگار مهم نبود. چند جمله نامفهوم به اردو در صورتم گفت و محکم در آغوشم گرفت و گریه کرد. آنچه یادم مانده، فقط احساس سختی استخوان های تکیده شانه‌اش بود که هیچ گوشت و چربی‌ای در اطراف از آن حمایت نمی‌کرد؛ و البته احساس آشنایی. احساس هزار سال تجربه زندگی و دوستی با این پیرمرد تکیده... 🔹در آستانه بیست و شش سالگی، به همه این «ارواح نزدیک و جسم های دور» فکر می‌کنم و یاد این روایت اعجاب آور می‌افتم که می‌گوید: « الْأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ، تَلْتَقِي فَتَتَشَامُّ كَمَا تَتَشَامُّ الْخَيْلُ، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ائْتَلَفَ، وَ مَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَف» ارواح، مانند سپاهیان صف کشیده هستند. موقع برخورد مانند اسب‌ها همديگر را استشمام مى‌كنند. پس هرگاه يكديگر را بشناسند، باهم مأنوس مى‌گردند و چنانچه نا آشنايى كنند، اختلاف نموده و جدا شوند. 🔹به شامّه روحم فکر میکنم و حسرت آن روزهایی را می خوردم که تیز بود و عمیق بو می کشید. به اینکه برای نزدیک و دور شدن به آدم ها، بیشتر از فقه و رساله و دستورالعمل، به قلب پاک نیاز است. به اینکه آدم اگر شامّه الاهیت داشته باشد، میتواند خودش را ول کند درون جنگل سیاه آدم های کره زمین و قطب نمای قلبش، باز آدم های آسمانی را و راه آسمان را برایش نشان دهد... به اینکه شریعتی گفته بود« دوست داشتن از عشق برتر است»... به اینکه حضرت خداوندگار گفته بود«همدلی از هم زبانی بهتر است»... 🔹راستی، چه شد که لای بوهای غلیظ این شهر سیاه، لای بوی فردگرایی و اینستاگرامش، لای فست فودهایش و لای ماراتن موفقیت فردی، شامّه الاهیتمان از کار افتاد؟ «بینی آن باشد که او بویی برد/ بوی او را جانب کویی برد هر که بویش نیست بی بینی بود/ بوی آن بویست کان دینی بود» (مثنوی، دفتر اول) t.me/TheNarrrowGate

Repost from بدون مرز
💢دلار روزبه‌روز گران‌تر می‌شد و کار ما سخت‌تر 🔹کتاب «تبسم کلارا» روایتی از «خیریه بین‌المللی انفاق» از نرگس سادات مظلومی در انتشارات سوره‌ مهر به چاپ رسید. این کتاب که به همت دفتر هنر و ادبیات بیداری منتشر شده، خاطرات سال‌ها فعالیت فاطمه خطیب در «خیریه مردمی انفاق»، زیر شاخه «اتحادیه بین‌المللی امت واحده» را مطرح می‌کند. «انفاق» به عنوان یک خیریه، خدمت‌رسانی خود را به وسعت این عالم گسترش داده و از زمان تولدش طرح‌های مختلفی مانند مسابقات بین‌المللی تبسم، توزیع سله‌های غذایی، راه‌اندازی مدارس در قاره‌های مختلف برای محرومان با هر دین و مذهب و آیین، کمک به یتیم‌خانه‌ها در قاره آفریقا و کارهایی از این دست را در کارنامه کاری خود ثبت کرده است. «انفاق» هم‌چنان فعالیت‌های متنوع و اثرگذارش را ادامه می‌دهد و هم‌اکنون با نام به «رنگ زیتون» دستگیر محرومان جهان در کشورهای مختلف است. «تبسم کلارا» در پنج بخش و ۱۰ فصل نگارش شده و صفحات پایانی با عنوان «و امروز» مجموعه فعالیت‌های «خیریه بین‌المللی انفاق» را در این روزها روایت می‌کند. علاوه بر فاطمه خطیب، سمانه افشاری و الهام علی‌اکبری به عنوان اصلی‌ترین همراهان مجموعه انفاق از تجربیات خود در این سال‌ها گفته‌اند. ضمن این‌که نویسنده در بخش‌هایی از کتاب به سراغ مادر فاطمه خطیب رفته تا روایت‌های کتاب را تکمیل کند. 🔹برشی از کتاب «تبسم کلارا»: در کمتر از ۴۸ ساعت بیش از ۵۰ تراکنش داشتم؛ شش‌میلیون‌تومان. نیاز اولیهٔ پرداخت اجارهٔ آن ماه یتیم‌خانهٔ کلارا در شهر نایرویی کنیا، تأمین شد. بدون معطلی، پول را جابه‌جا کردیم. وقتی کلارا متوجه شد، در واتساپ صوتی برای ما گذاشت که صدای گریه‌اش می‌آمد و پی‌درپی از ما تشکر می‌کرد. اتفاق مبارکی بود و سجدهٔ شکر داشت. اما این تازه اول مسیری بود که قولش را داده بودیم. تا شش ماه باید هر ماه دوازده‌میلیون‌تومان جمع می‌کردیم و راه سختی در پیش داشتیم. مسئلهٔ دیگر این بود که دلار روزبه‌روز گران‌تر می‌شد و کار ما سخت‌تر... 📚کتاب: تبسم کلارا ✍نویسنده: نرگس سادات مظلومی 🔘ناشر: سوره مهر 🖇 کتاب «تبسم کلارا» را می‌توانید از سایت سوره مهر به آدرس https://sooremehr.ir/book/54461/تبسم_کلارا/ تهیه کنید 🌱 #بدون_مرز #معرفی_کتاب #ادبیات_بیداری https://uploadkon.ir/uploads/ddf624_24IMG-۲۰۲۴۱۰۲۴-۱۶۲۳۲۴.jpg 🌍با بدون مرز همراه باشید! @bedun_e_marz

◼️امشب یک بار دیگر فرق علی در مسجد کوفه شکافته شد... یک بار دیگر گلوی حسین بن علی در بی تفاوتی جهانیان بریده شد و دوباره قرآن ایستاده خدا، برگه برگه شد... ▪️ یحیی سنوار سریال تاریخ اسلام را تنهایی کارگردانی و بازی کرد. با این تفاوت که در غیاب ما، ما سایر بازیگران، ما زباله ها، ما مگس ها، ما تفاله‌های تاریخ، خودش نقش اول و مکمل و دوم و سوم با بازی کرد... ▪️دندان هایش مثل محمد در احد شکست. مثل علی در احد تا لحظه آخر شمشیر کشید و دفاع کرد. مثل حسین تنها شد و مثل زینب فریاد زد... ▪️سنوار جای ما فعالیت دانش‌جویی کرد، جای ما عبری یاد گرفت، جای ما کتاب ترجمه کرد، ۲۳ سال زندان رفت و مو سفید کرد و دوبار فرار کرد و ۴ سال انفرادی کشید و بیرون آمد. جای ما ره‌بری کرد، جای ما خطبه خواند و جای ما بی نسبت‌ها با علی و حسین که با سفر سالانه با هواپیما و خواندن چند خط زیارت نامه انتظار رستگاری ابدی داریم، از علی و کربلا گفت و ایستاده با آن ها هم سرنوشت شد... ▪️اگر یک درصد شک داشتم که شخص زخمی نشسته روی مبل در فیلم کواد کوپتر اسرائیلی یحیی سنوار است، از آن چوبی که در لحظه آخر سمت کواد کوپتر پرتاب کرد، یقین کردم که سنوار است. چه کسی جز سنوار ترجمه «مرگ در فرهنگ ما زیباست اما ایستاده» هست؟ ▪️یکی بود و کره زمین حالا حالا ها باید دور خورشید بگردد تا مادری، چون سنوار بزاید... ▪️بعد از یحیی سنوار زنده ماندن و به زندگی روزمره ادامه دادن خیلی گستاخی می‌خواهد. ▪️ ای کاش امشب درهای آسمان باز می‌شد و منادی از عرش بر سر مساجد سعودی و حسینیه های انجمن حجتیه‌ای‌ها فریادی از ساحت تکوین می‌زد که قرآن ها و مفاتیح هایتان را بسوزانید. از امشب یا به مقاومت بپیوندید و یا یهودی باشید و مانند عصیان گران بنی اسرائیل بوزینگانی رانده شده(قردة خسئين) شوید... ▪️ای کاش زنده نمانیم در این دنیا... ▪️و ای کاش خدا ننگ زنده ماندن و دیدن این روزها و دوری از صحنه نبرد و دغدغه های زبون را، بر ما نخواهد و نبیند... ▪️ای کاش فردای ما با امروز مبتذلمان فرق کند ▪️ای کاش این بحران ها تکانمان دهد و ما را به میدان بکشاند...

Repost from نشانه
نمایشگاه رنگ و راز هامون گروه‌های خودیار سیستان پنجشنبه ۲۶ و جمعه ۲۷ مهر ۱۴۰۳ ساعت ۱۳-۲۰ خیابان کریمخان- خردمند جنوبی- سمندری
نمایشگاه رنگ و راز هامون گروه‌های خودیار سیستان پنجشنبه ۲۶ و جمعه ۲۷ مهر ۱۴۰۳ ساعت ۱۳-۲۰ خیابان کریمخان- خردمند جنوبی- سمندریان - پلاک ۱۰- همکف

📚طرح درس 20 جلسه ای «اسلام سیاسی و رنج هایش» 🔸این طرح درس را در پاییز 1401، آن گاه که نادانی و نافهمی مان از ریشه های تاریخی نزاع دین و دولت در ایران، بیش از پیش به چشممان می آمد، برای بچه های کارشناسی نوشتم. 🔸حالا که بحران های خاورمیانه دوباره نادانی مان را به چشممان آورده، طرح درس را اینجا گذاشتم تا اگر خواستید به منابعش نگاه بندازید و ورقی بزنید. ▪️و اگر عمری بود یک روز دوباره شروع کنیم و جمعی بخوانیم... https://t.me/TheNarrrowGate

+1
اسلام_سیاسی_و_رنج_هایش،_ویرایش_خاورمیانه_ای.pdf2.01 KB

📚طرح درس 20 جلسه ای «اسلام سیاسی و رنج هایش» + تایم لاین وقایع معاصر مهم خاورمیانه در ارتباط با اسلام سیاسی 🔸این طرح درس را در پاییز 1401، آن گاه که نادانی و نافهمی مان از ریشه های تاریخی نزاع دین و دولت در ایران، بیش از پیش به چشممان می آمد، برای بچه های کارشناسی نوشتم. یک دوره 8 جلسه ای از آن را با بچه ها در اتحادیه امت واحده خواندیم. 🔸حالا که بحران های خاورمیانه دوباره نادانی مان را به چشممان آورده، طرح درس را اینجا گذاشتم تا اگر خواستید به منابعش نگاه بندازید و ورقی بزنید. ▪️و اگر عمری بود یک روز دوباره شروع کنیم و جمعی بخوانیم...

📌 پیوست اول 📻ارائه رادیویی لورا بوش در دفاع از زنان افغان 🔹آمریکا اکتبر ۲۰۰۱ به افغانستان حمله کرد. 🔹صبح روز ۱۷ نوامبر سال ۲۰۰۱، لورا بوش، بانوی اول وقت، از رادیو به همه شهروندان صبح بخیر گفت و از مسئولیت اخلاقی همه «ما مردم متمدن» برای مبارزه با تروریست ها و طالبان سخن گفت. 🔹 لورا بوش در این فایل اعلام کرد که قلب همه ما از ظلم به زنان و کودکان افغانی به درد آمده. ولی خب شکر خدا دست آوردهای نظامی ما در این چهل روز باعث شده که زنان افغانی بتوانند دوباره آهنگ گوش کنند.

🔶آیا زن مسلمان میتواند سخن بگوید؟ یک معرفی کوتاه از حوزه مطالعاتی «فمنیسم پسا استعماری» و معرفی سه مقاله درباره زنان افغان 🔹فمنیسم پسا استعماری، شاخه ای از مطالعات فمنیستی است که بصیرت های مطالعات پسا-استعماری را وارد مطالعات فمنیستی کرده است. فمنیست های پسااستعماری منتقد نگاه هایی هستند که زنان غیر غربی را موجوداتی تصویر تصویر میکنند که بدون هیچ گونه عاملیت، در یک فرهنگ واپس گرا گیر افتاده و این تنها زنان سفید پوست اروپایی هستند که مسیر آزادی را طی کرده ولذا زنان شرقی نیز برای هر شکلی از رهایی، نیاز به چراغ سبز و هدایت آن ها دارند. آن ها میگویند این جریان عمیقا یک جریان استعمار زده است. یک جریان اروپا محور که قصد دارد دغدغه های زن سفید پوست تحصیل کرده اروپایی را، به همه جهان صادر کند و هرآن کس را که با این معیار ها سازگار نبود، واپس گرا و نیازمند نجات بخواند. 🔹یکی از شاخص ترین آثار این حوزه، پژوهش جریان ساز لیلا ابولغود با عنوان «آیا زنان مسلمان واقعاً نیاز به نجات دارند؟» است. ابولغود در فصل سوم این کتاب بر آثار داستانی پرفروش غربی ای دست میگذارد که عمدتاً بر خاطرات یا رنج های زنان مسلمان مبتنی هستند و خواننده غربی را قانع میکنند که وضع زنان مسلمان اورژانسی است و سفید پوستان اروپایی باید هرچه زودتر برای نجات آن ها دست به کار شوند. او نشان میدهد که این گونه روایت ها از زن مسلمان، چه گونه در اکثر اوقات با جریانات محافظه کار آمریکایی که مایل به مداخله نظامی در خاورمیانه هستند، پیوند میخورد و همدست میشود. 🔹ابولغود این سازوکار را با عباراتی چون «پورنوگرافی درد» توصیف میکند و میل این ژانر های ادبی پرفروش برای تاکید روی فرودستی جنسی و روایت های قتل ناموسی و تجاوز علیه زن مسلمان را، با میل اربابان سفید پوست قرن هجدهمی مقایسه میکند که گاهی برای تفریح و ارضای احساس فرادستی خود، بردگان خود را به سکس با یکدیگر وادار کرده و خود به تماشای آن صحنه می نشستند(slave plantaion pornography). 🔸بعد از حمله آمریکا به کشور افغانستان در سال 2001، پژوهش های بسیاری با الهام از این سنت نظری، به بررسی ارتباط بین اقناع افکار عمومی غربی برای حمله نظامی به افغانستان و بازنمایی طولانی مدت زن افغان به مثابه موجودی برقع پوشیده، زندانی و نیازمند نجات، پرداختند. در واقع این پژوهش ها این حقیقت را افشا کردند که تاک شو ها و رمان ها و پژوهش های به ظاهر بی طرف که به تصویر سازی زن افغان پرداختند، چه طور در حقیقت جاده صاف کن حمله نظامی به افغانستان و کشته شدن چند صد هزار شهروند شدند. به طور خاص این سه پژوهش گویای بحث هستند: 1. THE SYMBOLIC USE OF AFGHAN WOMEN IN THE WAR ON TERROR ▪️استفاده نمادین از زنان افغان در جنگ علیه ترور- کیم بری- دانشگاه دولتی هومبولت- 2003 2.Securing Afghan Women: Neocolonialism, Epistemic Violence, and the Rhetoric of the Veil ▪️محافظت از زنان افغان: استعمار نوین، خشونت معرفت شناختی و رتوریک حجاب- آیوت و حسین- 2005 3. To veil the threat of terror”: Afghan women and the ⟨clash of civilizations⟩ in the imagery of the U.S. war on terroris ▪️برای پوشاندن تهدید ترور: زنان افغان و برخورد تمدن ها در انگاره جنگ ایالات متحده علیه ترور- دانا کلود- استاد مطالعات ارتباطات دانشگاه تگزارس- 2006 🔸و سوال دورانی ما اینجاست که نهایتاً آیا روزی خواهد آمد که زن مسلمان بتواند بیرون سازو کار استعمار از رنج هایش سخن بگوید؟ 🗞و سوال آخر تر اینکه چرا فمنیست های ایرانی کتاب ابولغود را ترجمه نمیکنند؟! https://t.me/TheNarrrowGate

🌱طا ها، عاشقانه ترین سوره قرآن است 🎈داستان چشم های خداست که بر حکم همان قاعده «حبّ الشیءِ یُعمی و یُصمّ» بر نقص های موسا بسته میشود... 🎈داستان محبتی که موفق نمیشود پشت دیالوگ های رسمی پنهان بماند و میل گوینده به ذکر مکرر نام موسا در پایان هر جمله، نشان میدهد که داستان، یک انتقال اطلاعات ساده نیست و پای عشقی در میان است... 🎈هم ذات پنداری با ابراهیم خیلی سخت است. ابراهیمی که نخبه و بی نقص و همیشه در قله است. اما داستان موسا، نشان میدهد که با وجود نقص و لغزش، میتوان به آسانسور محبّت چنگ زد و محبوب شد و بالا رفت و بالا نشست... داستان موسا، اثبات آن تک مصرع درخشان قرآنِ فارسی است که گفت «دادِ حق را قابلیت، شرط نیست» 🌱طا ها را شب جمعه ای با این آوای جادویی بشنوید حتی اگر مذهبی نیستید...

🔻برای ثبت نام به شماره زیر پیام بدهید: +98 913 725 6872
🔻برای ثبت نام به شماره زیر پیام بدهید: +98 913 725 6872

https://www.shariati.com/farsi/saar.html 🩸درباره مفهوم «ثار» در عبارت «ثارالله» ✏️علی شریعتی 📜۳۰ صفحه مهم به مناسب روزهای سرخی که در آن هستیم و خونی که به گردنمان است... متن کامل در اینجا، ص ۱۰۹ تا ۱۲۲

🔴ای کاش سید سکولار بود... صدای جیغِ سیاهِ زنانِ بی‌پدر شده ضاحیه در لبنان، با صدای آسمان تهران در هم آمیخته و همه به سوگ سید نشسته‌اند. عروس خاورمیانه یک بار دیگر به خون تپیده و پیکرش زخم دیگری برداشته. آخر، شناس‌نامه‌ شهر را از ما گرفته‌اند... 🔸ما خیلی خوش‌بخت بودیم که چشم‌هایمان او را دید و گوش‌هایمان خطابه‌هایش را شنید. 🔸روزگار در اوج دوره سفله پروری و بی حقیقتی‌اش، در زمانه فردگرایی و نیست‌انگاری و سود شخصی‌اش، تکاوری پرورش داده بود که همزمان با شمشیر خود، کار حسین را می‌کرد و با زبانش، جهاد زینب را. اگر از سال ۶۱ یاد گرفته بودیم که هر انقلاب دو بعد دارد: خون و پیام، سید به تنهایی هر دو نقش را بازی کرد و سیمرغ نقش و اول و مکمل را گرفت. هم خون مقدسش را داد و هم زبان فصیحش، پیام را رساند و چه خوب هم رساند... 🔸برای مثل سید باید که گریه کنندگان بگریند. در فقدان زبان شاعرانه‌اش، باید که ادیبان رخت سیاه بر تن کنند. به پاس شجاعت غیرمصلحت‌جویانه‌اش، آموزگاران لیدرشیپ و مدیریت، باید که لگام بر دهن بزنند... 🔸ای کاش سید سکولار بود. تا برایش صدها یادبود ترتیب می‌دادند و در ردیف بزرگ ترین رهبران آزادی بخش جهان، فهرستش می‌کردند و بیوگرافی می‌نوشتند. 🔸ای کاش سید چپ بود. تا بچه های سیبیل قشنگ موقع لاس زدن با آرمان فلسطین، شخصیتی و سازمانی غیر از جبهه فکستنی آزادی بخش فلسطین در جیبشان داشتند که به او افتخار می‌کردند و تا ۲۰۰ سال بعد، روی همین تجربه تشکل سازی و رهبری ۳۰ ساله اش در حزب الله، کلی پایان نامه می‌نوشتند و درباره الگوهای رفاهی سازمانش، کار تحلیلی می‌کردند. (مگر تا همین الان هنوز درباره کمون پاریس و عملیات سیاهکل قصه سرایی نمی‌کنند؟) 🔸کاش لااقل شیعه نبود و سنی بود. تا حداقل شیعه ستیزان جهان اسلام زورشان نیاید که یک تسلیت خشک و خالی برایش بگویند. تا حداقل اردوغانی که حتی خودش اندازه جوراب سید جرئت مداخله در جنگ نکرد، در پیام تسلیت به نامش اشاره‌ای بکند. یا لااقل شیعیان مرتجع برائتی ایرانی در مرگش با سلطنت طلبان همدست نمی‌شدند و هلهله نمی‌کردند. کاش اگر شیعه هم بود، حوزوی نبود که حداقل روشنفکران ایرانی فلسطین‌دوست، از ترس طرد شدن در حلقه نزدیکانشان، جرئت محکوم کردن این جنایت را در سطح استوری می‌کردند. 🔸ما خیلی خوش‌بخت بودیم که چشم‌هایمان او را دید و در سوگ او گریست. «ما» تعداد زیادی نیستیم. راستش را هم بخواهید شرایط با ۷ تیر ۶۰ و این ها فرق میکند. راستش را بخواهید هر روز داریم کمتر می‌شویم. 🔸تعداد زیادی در این زمانه بودند که او را ندیدند و امشب ناله به هم آمیخته ناله ضاحیه و بغض مجری مسیحی بیروت و حزن موذن مساجد کرانه باختری را همچنان نفهمیدند و نشنیدند... 🔸 فکر می‌کنم اگر یک چیز خون‌بهای این ذبح عظیم باشد، تنها در معادلات نظامی‌ای که همه انتظارش را می‌کشیم، نیست. آن، عمل کردن تام و تمام منطق شهادت و ثار، در فرهنگمان است. در باری است که بعد از این سوگ، بر دوشمان برای تکثیر نصرالله و تبدیل به شدن به یک انسان غیر میان‌مایه، یک سازمان و حزب غیرعرفی و یک کشور «غیر نرمال» و هضم نشده در نظام جهانی احساس می‌کنیم. در عزم‌هایی است که این شب‌ها برای تغییر مسیر زندگی‌مان برای مشارکت کردن در این معادله نابرابر جهانی می‌کنیم... 🔸امشب به همه فرصت‌های از دست رفته فکر کنیم... به زندگی خودمان. به دوراهی هایی که هنگام انتخاب رشته و شغل و ازدواج، به سمت «نرمال بودن» گرفتیم. به بغل دستی هایمان در مدرسه. به فامیل هایمان. به شاگردها و هم‌کار ها و همه کسانی که گفت و گو با آن ها را رها کردیم و به قطبی شدن جامعه ایران کمک کردیم. تا اینکه رسیدیم به لحظه ای که بسیاری از نزدیک ترین آدم های بیرون حلقه ما، می‌توانند در عیدِ خونِ ما، در لحظه ذبح رهبر شریف ترین جنبش آزادی بخش زنده دنیا، بی تفاوت باشند و به زندگی روزمره خود ادامه بدهند و از بغض ج.ا و فشار اخ و پیف اطرافیان، نتوانند با آخرین مشت های خالی‌ای که جلوی سیاه‌ترین نیروی جهان معاصر ایستاده، هم‌دلی کنند... 🕯در این سحر سیاه ولی سرخ، به بازتولید فکر کنیم... 🕯و اینکه جوانه های این خون، چه گونه با دستمان ما، باید به رگ های تشنه آدم های زیادی، در بیرون حلقه های بسته خودمان برسد؟ https://t.me/TheNarrrowGate

🔴ای کاش سید سکولار بود... صدای جیغِ سیاهِ زنانِ بی‌پدر شده ضاحیه در لبنان، با صدای آسمان تهران در هم آمیخته و همه به سوگ سید نشسته‌اند. عروس خاورمیانه یک بار دیگر به خون تپیده و پیکرش زخم دیگری برداشته. آخر، شناس‌نامه‌ شهر را از ما گرفته‌اند... 🔸ما خیلی خوش‌بخت بودیم که چشم‌هایمان او را دید و گوش‌هایمان خطابه‌هایش را شنید. 🔸روزگار در اوج دوره سفله پروری و بی حقیقتی‌اش، در زمانه فردگرایی و نیست‌انگاری و سود شخصی‌اش، تکاوری پرورش داده بود که همزمان با شمشیر خود، کار حسین را می‌کرد و با زبانش، جهاد زینب را. اگر از سال ۶۱ یاد گرفته بودیم که هر انقلاب دو بعد دارد: خون و پیام، سید به تنهایی هر دو نقش را بازی کرد و سیمرغ نقش و اول و مکمل را گرفت. هم خون مقدسش را داد و هم زبان فصیحش، پیام را رساند و چه خوب هم رساند... 🔸برای مثل سید باید که گریه کنندگان بگریند. در فقدان زبان شاعرانه‌اش، باید که ادیبان رخت سیاه بر تن کنند. به پاس شجاعت غیرمصلحت‌جویانه‌اش، آموزگاران لیدرشیپ و مدیریت، باید که لگام بر دهن بزنند... 🔸ای کاش سید سکولار بود. تا برایش صدها یادبود ترتیب می‌دادند و در ردیف بزرگ ترین رهبران آزادی بخش جهان، فهرستش می‌کردند و بیوگرافی می‌نوشتند. 🔸ای کاش سید چپ بود. تا بچه های سیبیل قشنگ موقع لاس زدن با آرمان فلسطین، شخصیتی و سازمانی غیر از جبهه فکستنی آزادی بخش فلسطین در جیبشان داشتند که به او افتخار می‌کردند و تا ۲۰۰ سال بعد، روی همین تجربه تشکل سازی و رهبری ۳۰ ساله اش در حزب الله، کلی پایان نامه می‌نوشتند و درباره الگوهای رفاهی سازمانش، کار تحلیلی می‌کردند. (مگر تا همین الان هنوز درباره کمون پاریس و عملیات سیاهکل قصه سرایی نمی‌کنند؟) 🔸کاش لااقل شیعه نبود و سنی بود. تا حداقل شیعه ستیزان جهان اسلام زورشان نیاید که یک تسلیت خشک و خالی برایش بگویند. تا حداقل اردوغانی که حتی خودش اندازه جوراب سید جرئت مداخله در جنگ نکرد، در پیام تسلیت به نامش اشاره‌ای بکند. یا لااقل شیعیان مرتجع برائتی ایرانی در مرگش با سلطنت طلبان همدست نمی‌شدند و هلهله نمی‌کردند. کاش اگر شیعه هم بود، حوزوی نبود که حداقل روشنفکران ایرانی فلسطین‌دوست، از ترس طرد شدن در حلقه نزدیکانشان، جرئت محکوم کردن این جنایت را در سطح استوری می‌کردند. 🔸ما خیلی خوش‌بخت بودیم که چشم‌هایمان او را دید و در سوگ او گریست. «ما» تعداد زیادی نیستیم. راستش را هم بخواهید شرایط با ۷ تیر ۶۰ و این ها فرق میکند. راستش را بخواهید هر روز داریم کمتر می‌شویم. 🔸تعداد زیادی در این زمانه بودند که او را ندیدند و امشب ناله به هم آمیخته ناله ضاحیه و بغض مجری مسیحی بیروت و حزن موذن مساجد کرانه باختری را همچنان نفهمیدند و نشنیدند... 🔸من فکر می‌کنم اگر یک چیز خون‌بهای این ذبح عظیم باشد، تنها در معادلات نظامی‌ای که همه انتظارش را می‌کشیم، نیست. آن، عمل کردن تام و تمام منطق شهادت و ثار، در فرهنگمان است. در باری است که بعد از این سوگ، بر دوشمان برای تکثیر نصرالله و تبدیل به شدن به یک انسان غیر میان‌مایه، یک سازمان و حزب غیرعرفی و یک کشور «غیر نرمال» و هضم نشده در نظام جهانی احساس می‌کنیم. در عزم‌هایی است که این شب‌ها برای تغییر مسیر زندگی‌مان برای مشارکت کردن در این معادله نابرابر جهانی می‌کنیم... 🔸امشب به همه فرصت‌های از دست رفته فکر کنیم... به زندگی خودمان. به دوراهی هایی که هنگام انتخاب رشته و شغل و ازدواج، به سمت «نرمال بودن» گرفتیم. به بغل دستی هایمان در مدرسه. به فامیل هایمان. به شاگردها و هم‌کار ها و همه کسانی که گفت و گو با آن ها را رها کردیم و به قطبی شدن جامعه ایران کمک کردیم. تا اینکه رسیدیم به لحظه ای که بسیاری از نزدیک ترین آدم های بیرون حلقه ما، می‌توانند در عیدِ خونِ ما، در لحظه ذبح رهبر شریف ترین جنبش آزادی بخش زنده دنیا، بی تفاوت باشند و به زندگی روزمره خود ادامه بدهند... 🕯در این سحر سیاه ولی سرخ، به بازتولید فکر کنیم... 🕯و اینکه جوانه های این خون، چه گونه با دستمان ما، باید به رگ های تشنه آدم های زیادی، در بیرون حلقه های بسته خودمان برسد؟ https://t.me/TheNarrrowGate

🔶درباره لزوم طراحی «سلسله طرح ‌درس‌های مسئولیت اجتماعی» برای مدارس غیرانتفاعی؛ یک هم‌فکری 🔸از سال‌های میانی دهه شصت و دعوای عمومی درباره جواز تأسیس مدارس غیرانتفاعی، یک استدلال مدام در میان مدافعان مدارس غیرانتفاعی تکرار می‌شد : «منابع برای آموزش با کیفیت همگان نیست. اجازه بدهیم ثروت‌مندان آموزش با کیفیت ببینند و بیش‌تر رشد کنند. بعداً این‌ها با این توانایی‌های اضافه، به کل جامعه خدمت خواهند کرد». این‌گونه، استدلال می‌شد که تأسیس مدرسه غیرانتفاعی، در نهایت در خدمت خیر عمومی و کمک به کلیت جامعه، و از جمله فرودستان، قرار خواهد گرفت. 🔸اکنون بعد از گذشت قریب چهل سال از این تصمیم، با ارزیابی مختصات هویتی و سبک زندگی فارغ التحصیلان مدارس غیرانتفاعی خاص، می‌توان با تردید اساسی به گزاره ذکر شده در بالا نگاه کرد و گفت که آن «بعدا» مورد نظر، هیچ گاه نیامد. پژوهش‌های متعددی نشان داده‌اند که به علت زیست گلخانه‌ای و عمدتاً مرفه جمعی‌ای که دانش آموزان این مدارس داشته‌اند، به میزان نگران کننده‌ای روحیه فردگرایی و توجه به منفعت شخصی در هدف گذاری آن‌ها پررنگ بوده و از طرف دیگر درک آن‌ها از مفاهیم اجتماعی‌ای مانند عدالت، بسیار سطحی است. 🔸 چند وقت است که با جمعی از معلم‌ها و فارغ التحصیل‌های مدارس غیرانتفاعی، به این موضوع فکر می‌کنیم که در میان برنامه‌های متنوع و طرح درس‌های گوناگون مدارس غیرانتفاعی، جای آموزش یک امر اساسی خالی است: «آموزش مسئولیت اجتماعی». 🔸به شکل اجمالی، منظور طراحی محتواهای آموزشی اعم از کلاس، کارگاه، بازدید میدانی، اردوی جهادی بازنگری‌شده و مواردی مانند آن است. به نحوی که این محتواها منجر به درک عمیق‌تر مسئولیت اجتماعی و مسئله عدالت در سطح نگرش و همچنین به مشارکت عینی دانش آموزان و کادر مدرسه در میدان عمل و بهبود شرایط زندگی دیگر افراد فرودست‌نگه‌داشته‌شده‌جامعه در سطح کنش، منتهی شود. 🔸 امسال به شکل آزمایشی قصد داریم در چند مدرسه با طرح درس‌هایی مانند «NGOگردی»، کارگاه مبانی توسعه محلی و خواهرخواندگی دو مدرسه در مرکز و حاشیه، به شکلی که آسیب‌های طرح‌های قبلی را نداشته باشد، آموزش مسئولیت اجتماعی را آغاز کنیم. 🔸اگر معلم یا فعال اجتماعی هستید یا اگر سمن‌های تخصصی‌ و مورد اعتمادی در سطح تهران می‌شناسید که خوب است دانش‌آموزان از آن‌ها بازدید کنند یا اگر ایده‌هایی برای ورود بصیرت‌های رشته توسعه محلی و مددکاری اجتماعی به میدان آموزش و تبدیل آن‌ها به طرح درس آموزشی را دارید یا اگر مدارسی می‌شناسید که ممکن است از اجرای این ایده و ایستادن پای حواشی اش استقبال کنند، دعوت می‌کنم که پیام بدهید تا درباره موضوع هم‌فکری کنیم.

☘به مناسبت ایام، این مقاله را بخوانید و ببینید که در میان انبوهی حرف تکراری فقهای مدرسی(اگر اصلا دغدغه پیام‌بر را داشته باشند و سخنی از او بگویند) رسول خدا از قاب چشمان شریعتی، چه قدر دل‌پسند است... ▫️ یک نقل غیر رسمی هم محضرتون اضافه کنم در پی‌نوشت: 🔻وقتی شریعتی تفسیر سوره روم رو میگه، به گوش طالقانی هم می‌رسه و بزرگوار خیلی حال می‌کنه. زنگ می‌زنه به شریعتی و میگه «تو که دروس حوزوی رو نخوندی چه طور چنین تفسیر درخشانی به ذهنت رسیده؟» شریعتی هم میگه دقیقاً چون اونا رو نخوندم به ذهنم رسیده :) 🔻 در پی‌نوشت دوم هم ذکر خیری بکنیم از تواضع پدر طالقانی. که در چنین موقعیت‌هایی وقتی نبوغ و دل صاف فردی رو می‌دید، به جای اینکه احساس کنه تقسیر اسلام ارث پدر خودش و هم لباسی‌هاشه، با فروتنی کامل به خودش نهیب می‌زد و تلاش می‌کرد که یاد بگیره. 🔸گویا همین اتفاق هم با محمدحنیف نژاد تکرار شده چند بار. پای درس تفسیر قرآن طالقانی توی مسجد هدایت، دانشجوی رشته کشاورزی پاک‌دلی بود که چند وقت یک بار بعضی نکات تفسیری‌ای که به ذهنش می‌رسید رو با استاد(طالقانی) مطرح می‌کرد. گویا چند بار طالقانی اشک تو چشماش پیچیده و گفته چرا اینا به ذهن حنیف رسیده و به ذهن من نرسیده بود؟ این بچه ها توی مبارزه هستن و بنابراین چیزهایی براشون آشکار میشه که برای ما، نه! الخ...

🎙ارائه و نقد کتاب «جهل مقدس» نوشته اولیویه روآ 📆پاییز 1401 ⏰60 دقیقه https://t.me/TheNarrrowGate

🎙 ارائه و نقد کتاب «جهل مقدس» نوشته اولیویه روآ 🔸در میان شرق شناسان معاصر، شاید بعد از برنارد لوییس و ژیل کیپل، هیچ کس به ا
🎙 ارائه و نقد کتاب «جهل مقدس» نوشته اولیویه روآ 🔸در میان شرق شناسان معاصر، شاید بعد از برنارد لوییس و ژیل کیپل، هیچ کس به اندازه اولیویه روآ موفق نشده است تا در ساحت اندیشه، بر پیکر اسلام سیاسی و بنیادگرایی دینی، ضربات کوبنده وارد کند. 🔸روآ بعد از کتاب شکست اسلام سیاسی(1996) و اسلام جهانی شده(2004)، کتاب جهل مقدس را در 2013 نگاشت. او در این کتاب با بیانی ژورنالیستی تر تلاش کرده تا توضیحی جامعه شناسانه برای بنیادگرایی اسلامی و مسیحی فراهم کند. زیر عنوان کتاب «زمانه دین بدون فرهنگ است» و تز اصلی او را برای توضیح جنبش های احیای دینی بیان میکند: از دیدگاه او بنیادگرایی، ناشی از وضعیت جهانی شدن و گسست ایمان دینی از زمینه فرهنگی مبدأ خود و صدور آن در سیمای احکام لایتغیر و خشونت آمیز به زمینه های فرهنگی دیگر است. 🔸در این فایل صوتی 60 دقیقه ای در پاییز 1401، ایده مرکزی کتاب را توضیح داده ام و البته در پایان از این مسئله صحبت کرده ام که همین توصیفات روآ درباره مدرنیته، سکولاریزاسیون و بازگشت دین، چه طور میتواند به شکلی دیگر، به کار مدافعان اسلام سیاسی بیاید. https://t.me/TheNarrrowGate