شب نوشته های ذهن؛
Open in Telegram
در تاریکی می نویسم،شاید واژه ها کمی آرامم کنند... ناشناس چنلم؛https://t.me/RedChtBot?start=6542651779
Show more378
Subscribers
No data24 hours
+37 days
No data30 days
Posts Archive
چگونه میشود گریخت عزیز من؟ چگونه باید گریخت که دیگر وجود نداشت، که حتی در جای دیگر از نو زاده نشد؟
با خود می جنگید و از خود شکست میخورد و بر جسد خود می گریست.
جنگ های او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان برایش باقی نمیگذاشت.
گاهی به من بگو
که از تاریکی خودم بیرون بزنم و امیدوار باشم و نترسم
گاهی به من بگو که
زندگی هنوز ارزش زیستن دارد و یک داستان غمگین هنوز هم میتواند پایان شادی داشته باشد.
پاهام رو تند تکون میدم، پوست لبهام رو عمیق میکنم، ساعتهای طولانی میخوابم، به نقطهی نامشخص مدتها خیره میشم، زمان زیادی سکوت میکنم و تکون نمیخورم چون من اهل خاورمیانهام.
چهلم جوانان مان که پیش از طلوع رویاهایشان، غروب کردند..
شبی بی خبر رفتند و دگر هرگز به آغوش خانه برنگشتند.
داغشان بر دل مان ماند و نام شان تا ابد در قلب مان زنده خواهد بود.
من در دلِ فاجعه ماندهام و گلولهای به تنم نخورده!
اما زخمِ تماشایِ این ویرانی، حیاتم را روزی صدبار مصادره میکند؛ با یادِ آنان که از من زیباتر، باهوشتر و با جرأتتر بودند، چه کنم؟
و فهمیدم آدم میتواند، هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد، اما با اندوه و زخمِ او؛ قلبش هزاران تکه بشود...
و فهمیدم آدم میتواند، هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد، اما با اندوه و زخمِ او؛ قلبش هزاران تکه بشود...
و فهمیدم آدم میتواند، هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد،
اما با اندوه و زخمِ او؛ قلبش هزاران تکه بشود...
در خـلوتِ روشـن با تـو گریستـهام بـرایِ خاطـرِ زندگـان، و در گـورستانِ تاریـک با تـو خـواندهام زیـباترینِ سـرودها را
«زیــرا که مـردگانِ این سـال عاشـقترینِ زندگان بـودهاند.»
- احمد شاملو
در خـلوتِ روشـن با تـو گریستـهام بـرایِ خاطـرِ زندگـان، و در گـورستانِ تاریـک با تـو خـواندهام زیـباترینِ سـرودها را
«زیــرا که مـردگانِ این سـال
عاشـقترینِ زندگان بـودهاند.»
- احمد شاملو
در خـلوتِ روشـن با تـو گریستـهام بـرایِ خاطـرِ زندگـان، و در گـورستانِ تاریـک با تـو خـواندهام زیـباترینِ سـرودها را
«زیــرا که مـردگانِ این سـال
عاشـقترینِ زندگان بـودهاند.»
- احمد شاملو
در این باغ کوچک چرا صدای تبر قطع نمی شود؟
در این باغ کوچک مگر چند سرو و صنوبر هست؟
که این دندان بُرنده تبر از شکستن شان سیر نمی شود؟
از خواب خستهام، به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم، چیزی شبیه به بیهوشی، برای زمان طولانی.
-عباس معروفی.
زمستان امسال آنقدر سرد بود که همگی با هم جان دادیم..
اکنون بعضی روی خاک، و بعضی زیر خاک..
