ㅤ 𝖣𝖾𝖺𝖽𝗅𝗈𝖼𝗄ㅤ
Open in Telegram
ما از همدیگه زندگی قرض میکنیم. -نوآ 𝘋𝘦𝘤𝘦𝘮𝘣𝘦𝘳 𝟣𝟫𝟫𝟣 Уважаемый @durov !! http://t.me/HidenChat_Bot?start=1297579877
Show more2 051
Subscribers
No data24 hours
-417 days
-20530 days
Posts Archive
2 051
Repost from O𝗇𝗒𝗑𝗂𝖺
فور کنید
بگم وقتی یه کتاب نوشتید صحفه اول اون چی مینویسید/شعر یا متن
Be join2 051
Repost from ᏪBlue house
موهایش صورتی بود، مثل آسمانِ قبل از طلوع
مثل گلبرگهای نرم که انگار با نوازش نسیم رنگ گرفتهاند. در میان جمعیت که قدم میزد، انگار تکهای از رویا از دل شب بیرون آمده باشد؛ روزی که بوی شکوفههای تازه میداد و در آن، سکوت تاریکی شب هنوز در هوا بود. همان سکوتی که مثل سایهای ناپیدا به دنبالش میآمد، و آن را از دیگران متفاوت میکرد. اما چیزی در او بود که از جنس نور بود، از جنس طلاییِ گرمی که در نگاهش برق میزد. نوری که انگار از خورشید وام گرفته بود، از غروبهایی که آسمان را به شعله میکشند، از خندههایی که میان تاریکی میدرخشند.
2 051
Repost from ㅤ𝗄𝗋𝗒𝗉𝗍ᦅ𝗇ㅤ
+4
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝟪𝟥 ㅤㅤ𝗅 𝗄𝗈𝗇𝗐 𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝖺 𝘀𝗉𝖾𝖼𝗂𝖺𝗅 𝗽𝗅𝖺𝖼𝖾
ㅤ 𝗂𝗇 𝗁𝖾𝗅𝗅 𝖿𝗈𝗋 𝗠𝖾 𝗂𝗍'𝗌 𝗰𝖺𝗅𝗅𝖾𝖽 𝖺 𝘁𝗁𝗋𝗈𝗇𝖾.ㅤㅤㅤ
2 051
Repost from ㅤشفَقِ قطبے
ㅤㅤ
دࢪ جسٺوجوے یادِ ٺو
وقتی ڪـہ سڪوت دنیا به گوش میࢪسد، یاد تو چون ستاࢪهای دࢪ آسمان دل میدࢪخشد. هࢪ لحظـہای که دوࢪیات ࢪا احساس میکنم، دنیا بࢪایم بیمعنی میشود. تو بودی و زندگی؛ با وجودت ࢪنگ و بو گࢪفت، اما حالا که ࢪخت بࢪبستـہای، شادابی همه چیز به زࢪدی خزانی بدل شده است.
یاد آن ࢪوزها میافتم که دستانت ࢪا دࢪ دستانم میگࢪفتم و دنیا دࢪ آن لحظـہ متوقف میشد. صدای خندهات مثل شیرینی دلانگیزی دࢪ باغچههای خاطࢪاتم میپیچید. تصوࢪ میڪࢪدم عشقمان جاودانه است، اما حالا میفهمم که همـه چیز در این دنیا گذراست. فاصلـہها مانند سایههای بلند، بین من و تو نشستهاند و هر ࢪوز باࢪ سنگینی از یاد تو ࢪا به دوش میکشم.
دوࢪی از تو نه تنها جسمام را آزاࢪ میدهد، بلکه ࢪوحام را هم به زنجیࢪ میکشد. در هر نفس، غمی عمیق ࢪا حس میکنم ڪه از قلبم به سوی آسمان پࢪتاب میشود. آسمانی که دیگر ࢪنگ آبیاش را فراموش ڪࢪده و هیچ ستارهای نمیتابد. انگاࢪ دنیا به من میخندد و میگوید: به خاطر چه میگࢪید؟.. ولی نمیداند ڪه هࢪ ڪلمه و هࢪ خاطࢪهای که از تو به جا مانده، مانند تیࢪی دࢪ قلبم است.
اشكهایم، اشكهای بیپناهیاند ڪه در بࢪزخ بین زنده بودن و مࢪده بودن گمشدهاند. چه دردناك است اینڪه ࢪویای دیداࢪت را همهروزه با دل خالی بسازم و بخواهم از زندگی بیتفاوت بگذرم. از عشقات، بوی خوش میآمد که اکنون بࢪ آغوشم مثلِ غم نشسته است.
و حالا، دࢪ این دوࢪی ابدی، چه ڪسی میداند که ڪجای قلبام تصوࢪ تو ࢪا نگهداࢪی میڪند؟ دࢪ گوشهای از شاخ و برگهای خشکیدهی دࢪختان، یا دࢪ عمیقتࢪین زوایای تاࢪیك ذهن؟ تو خاطرهای هستی که هرگز از یاد نمیࢪود، اما دوࢪیت همچنان زخمهایی بࢪ دل میزند که هیچگاه التیام نخواهند یافت.
بگذاࢪ هࢪ قطࢪه اشڪی ڪه میࢪیزم، ادامهی عشقام باشد، ادامهی داستانی که هیچگاه به پایان نمیࢪسد. شاید این دوࢪی به معنای تمام شدن نباشد، بلکه بـہ معنای یادآوࢪی بیپایان آن عشق شیࢪین و دࢪدناك باشد که هࢪگز فࢪاموش نخواهد شد.
آࢪیشا، ۲۰ فوࢪیه ۱۹۹۸، دࢪخت عشقِ بیبࢪگ
