Sara's moments
Open in Telegram
این خود واقعی منم تقریبا روزمرگیهای دانشجوییِ یک دانشجو. علوم ارتباطات دانشگاه تهران. غیر فرهیخته، کاملا معمولی! اینه قصهم. @Sarahmoment_bot🌱
Show more374
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+530 days
Posts Archive
Repost from N/a
هر روزی که می گذرونم نسبت به زندگی این جوری ام که: نمی دونم قراره چی بشه. گاهی یک هو می بینم وسط همه چیز گیر افتادم و گاهی می بینم بیش از چیزی که باید و شاید غرق جریانم.
نمی دونم قراره چی بشه. n تا مسئله و کار در جریانن، گاهی می شینم و هیچ کاری دربارهشون نمی کنم. نمی دونم حتی به چی امید داشته باشم و فقط دارم. نمی دونم برای چی تلاش کنم و فقط انجامش می دم. همین.
Repost from N/a
تکهای از من در جایی از این مرز و بوم قدم میزند؛ در خیابانی، هوایی. خاک کویی، نبضی، راهی را به قدم میساید. به نگاهی به دلی، با نگاهی به خطی، دل و دین میراند. در تماشای لبی، نخی، رویی، به قدش میاِستد. به خیالیّ و به لبخندی، دلش میخندد.
تکهای از من به میان شن و ساحلهای پر روح خزر میرقصد. به تنش میخندد. به تنِش میخندد.
تکهای از من آمیخته است، به غبار دل این نیمجهانم، جانم. به نگاهی پیروز، فیروز، به نگاه فیروزهای نصف جهانم رفته.
همه جا رفته.
تکهای از من
به اسمی و به یک روح
وا مانده.
من و معصومه حوصلهمون سر میرفت. بازی نصب کردیم بازی کنیم.
ولی دیدیم تو دنیای واقعی داره بازی رخ میده. یعنی خدا اجازه نمیده ما دو دقیقه حوصلهمون سر بره.
