en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

بازمانده‌‌ای از یکم دسامبر

بازمانده‌‌ای از یکم دسامبر

Open in Telegram

فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"

Show more
149
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-730 days
Posts Archive
راجع بهش خندیدم و فکر کرد که هیچ اتفاقی نیوفتاده، اما خب تَرَک‌های قلبم این بار شکاف‌های بیشتری برداشتن؛

دقیقا اون زمان‌هایی که میشکستم و این آدم‌ها تیکه‌هامو لگد می‌کردن، اونا تنها حامی‌های زندگیم بودن؛ اونا میومدن و ذره ذره تیکه‌هامو جمع میکردن و نمی‌ذاشتن کسی از روشون رد بشه، اونا نمیدونستن چی شده و چی بهم گذشته اما همیشه میخندوندنم تا یادم بره چه غمی رو تحمل میکنم، من همیشه از ته ته قلبم دوستشون داشتم ولی انقدر سرم گرم آدم ها و موضوعات مزخرف بود که یادم می‌رفت این دوست داشتن رو بهشون ابراز کنم، فکر نمیکنم هیچ وقت هیچکدومشون این تکست رو ببینن اما خواستم بگم امشب که کنارتون بودم عمیقا احساس خوشبختی کردم از اینکه شماها رو دارم و همش با خودم مرور میکردم که اگر هزاران بار دیگه قرار باشه متولد بشم باز هم دلم میخواد شما خانواده‌ام باشید و کنار شما بزرگ بشم، چون شماها بهترین و امن ترینید، اینکه امشب بهم گفتید قدر دنیا ارزشمندم، بهم عطر هدیه دادید، گفتید دوستم دارید، باهام شوخی کردید، گفتید فدای یه تار موهام اگر خراب کردم و باعث شدید از ته دل بخندم هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمیشه، کل امشب داشتم به این فکر میکردم که من بعدها خیلی دلتنگ امشب میشم و خیلی غصه میخورم که چرا امشب تموم شده و بعید می‌دونم حتی تا آخرین لحظه‌های زندگیم امشبو یادم بره‌‌ .. ممنونم که هستید خیلی دوستتون دارم عزیزهایِ قلبم؛🫂

Voice message00:16

این سایه‌ی ما مدت‌هاست که دیگر در انتظار خورشید نیست؛

آرشیو چالش ها؛ @arshiiiveee

در وجودش دختر بچه‌ی کوچکی زندگی میکند که عاشق بستنی شکلاتی و بوی خاک باران خورده است، هنوز موهای عروسکش را شانه می‌کند و برایش قصه می‌گوید، از تاریکی می‌ترسد و فراموش شدن را دوست ندارد، به قول‌های انگشتی وفادار است و فرشته‌ی مهربان را باور دارد، هنوز هم عاشق لواشک های دست‌ساز مادر بزرگ است و نمی‌تواند از خانه‌ی خاله‌جان دل بکند، هنوز عاشق تاب قدیمی حیاط خانه‌ی دایی‌ محمد است و گاهی وقت‌ها به زدن زنگ خانه‌ی عمه ثریا و فرار فکر میکند، شب‌ها لالایی گوش میدهد و صبح ها در انتظار حنا رو به تلویزیون می‌نشیند .. آری، در او دختربچه‌ی کوچکی است که امید به زندگی را می‌توان در چشمانش دید و مهربانی را از آغوشش آموخت، به قول پدر بزرگ میتوان او را سال ها دوست داشت و خسته نشد"

sticker.webp0.05 KB

به جهان تکیه مکن ز آنکه جهان می گذرد؛
به جهان تکیه مکن ز آنکه جهان می گذرد؛

نماد صبر بود"

ریشه‌هایش سوخته بود اما همچنان امید به جوانه زدن داشت؛

امروز امتحانِ آنلاین داشتم و جایی که بودیم اینترنت نداشت، همه هم درگیری‌های خودشونو داشتن و کسی نبود منو ببره یه جایی که اینترنت باشه، یهو بابا بزرگم خسته و کوفته اومد گفت چی شده؟! منم براش توضیح دادم. یهو گفت پاشو سوار ماشین شو بریم، وقتی حرکت کردیم گفت من میرم تو هرجا اینترنتت اومد بهم بگو؛ وقتی هم اینترنت اوکی شد تقریبا یک ساعت و نیم منتظر موند تا همونجا امتحان بدم و برگردم و وقتی برگشتیم و بقیه بهش گفتن چرا بردیش خسته بودی.. خیلی محترمانه بهشون گفت که نوه‌ی خودمه دلم خواست خستگیشو به جونم بخرم، تو کل این مدت از ته قلبم واسش ذوق میکردم و همش حسرت اینو می‌خوردم که چرا تو کل این مدت کمترین ابراز علاقه رو بهش میکردم و هیچ وقت نتونستم اون حس واقعی رو بهش نشون بدم و بهش ثابت کنم که واسم خیلی عزیز تر از اون چیزیه که فکر می‌کنه:))❤️‍🩹

_فارغ از اندیشه🍃
_فارغ از اندیشه🍃

رابطه‌ام با خدا اینطوریه که هزارتا دلیل داره که ازم متنفر باشه ولی باز بین شلوغیا بیشتر از همه حواسش بهم هست.

Voice message00:22

طی شد ایام برومندیِ ما در سختی همچو آن دانه که در زیر قدم، سبز شود؛

عزیزم، تو همان لبخندِ میان اشک‌هایم هستی؛💚

_ هوای زیستن
_ هوای زیستن

عزیزِ آسمانی‌ام؛ سلام.. حالت چطور است؟! از احوالاتت چه خبر؟! همه‌چیز خوب می‌گذرد؟ اینجا که مدت هاست هیچ خبری نیست، اگر درمورد بقیه می‌خواهی بدانی که باید بگویم همگی خوبند و تنها درگیر غم فراق تو هستند.. اما اگر درمورد من می‌خواهی بدانی باید بگویم که این روزها بیشتر از همیشه غم ها آزارم می‌دهند، راستش را بخواهی پناهی هم ندارم و تنها در گوشه‌ای از اتاقم نشسته‌ام و به دوستانم که می‌روند، به قلب ها که می‌شکنند، به اشک ها که جاری می‌شوند، به افکارها که پریشانند، به مردم که رفتارشان بی‌رحمانه است و به این آدم‌های خسته و تنها نگاه میکنم. هیچ راهی برای بازگشت به گذشته نیست، هیچ چیز را نمی‌توانم بهتر کنم حتی راهی برای دیدن آینده هم وجود ندارد و برای آن هم نمی‌توانم هیچ قدمی بردارم. هیچکس دیگر آدم امن من نیست، هیچکس دیگه شنوای غم ها و دوست دار قلب خسته‌ام نیست. دلتنگت می‌شوم اما به رسم یادگاری‌ای که برایم باقی گذاشته‌ای تنها می‌توانم لبخندی تلخ بزنم و وانمود کنم همه چیز بسیار عالی است. به تو فکر میکنم اما به قول مادربزرگ همه‌ی ما یک روز می‌رویم، هیچ‌چیز همیشگی نیست و هیچکس برایم نمی‌ماند. فکر کنم حالت خوب است، من هم بد نیستم فقط دیگر کم آورده‌ام و این وسط دیگر تو را هم ندارم و پذیرفتن این موضوع برایم بسیار سخت است. چند باری خواستم به دیدارت بیایم اما خب دیگر تویی نبود، مدت ها از آن روز ها می‌گذرد و دیگر اکنون منی هم نیست. برای بار چندم یاد آوری کنم که ما همگی دلتنگت هستیم و دوستت داریم.. مواظب خودت باش عزیزِ نازنینم"

جون کَندی تا حالتو خوب کردی، خرابش نکن.