204
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
204
برای من هم سخت بود که تنهایی از پس همهچیز بربیایم، اما با این حال همهچیز را خودم جلو بردم.
204
«و اما آدمی
چه پدیدهای است،
شب در بستر خود به مرگ سلام میگوید
و روز را با شوق و ذوق دیگری شروع میکند.»
204
ناگهان دلم از دوستی او سرشار شد. او را با ستایشی بی مرز دوست داشتم. انگار که سالهای سال باهم فکر کرده بودیم، دوش به دوش هم جنگیده بودیم، و یک دهان ترانه خوانده بودیم.
204
در زندگیم سختیهایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم. حتی بعدها، باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم. انسان خودش را نمیشناسد، خصوصا قدرتهایش را.
204
من در واقع خسته نیستم، ولی بیحس و سنگینم، و نمیتوانم کلمات مناسب را پیدا کنم. آنچه میتوانم بگویم این است: در کنارم بمان و تنهایم نگذار.
204
چراغهای کوچه را شکستهاند
زورشان به صبح که نمیرسد
درختهای قد کشیده را سر زدند
زورشان به جوانه که نمیرسد
زمستان است
زمستان است، قبول
زورشان به بهار که نمیرسد...
204
این مدت، زمان انگار معنای واقعیِ سنگینی را به ما یاد داد.
روزها گذشتند، اما نه آسان؛ هر کدام چیزی از ما گرفتند و چیزی در ما عوض کردند.
شاید بعضی روزها برای گذشتن نیستند، برای عمیقتر کردنِ ما هستند.
و ما، بیآنکه بفهمیم، در سکوت همین چند وقت… کمی دیگر خودمان نبودیم.
204
این مدت، زمان انگار معنای واقعیِ سنگینی را به ما یاد داد.
روزها گذشتند، اما نه آسان؛ هر کدام چیزی از ما گرفتند و چیزی در ما عوض کردند.
شاید بعضی روزها برای گذشتن نیستند، برای عمیقتر کردنِ ما هستند. و ما، بیآنکه بفهمیم، در سکوت همین چند وقت…کمی دیگر خودمان نبودیم.
204
این مدت، زمان انگار معنای واقعیِ سنگینی را به ما یاد داد.
روزها گذشتند، اما نه آسان؛ هر کدام چیزی از ما گرفتند و چیزی در ما عوض کردند.
شاید بعضی روزها برای گذشتن نیستند، برای عمیقتر کردنِ ما هستند.
و ما، بیآنکه بفهمیم، در سکوت همین چند وقت…کمی دیگر خودمان نبودیم.
