ریسمــان
Open in Telegram
422
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
422
تقابل خدا و شیطان در جزئیات:
«خدا در جزئیات است» به منظور اهمیت پرداختن به جزئیات برای حاصل شدن و فهمِ خوبِ یک ″کل″ است.
«شیطان در جزئیات است» اگرچه به عدم غفلت نسبت به جزئیات اشاره دارد اما افراط در غرق شدن و ماندن در جزئیات را نیز تذکّر میدهد.
الهی! آنچه میبینم را نه میتوانم بفهمم و نه بیان کنم و به این عجز، معترفم. یا بصیر! جز با نور تو قابل ظهور و فهم نیست...
✨✨
انعام-۱۹
«قُل أَيُّ شَيءٍ أَكبَرُ شَهادَةً ۖ قُلِ اللَّهُ ۖ شَهيدٌ بَيني وَبَينَكُم...
بگو: «بالاترین گواهی، گواهی کیست؟» (و خودت پاسخ بده و) بگو: «خداوند، گواه میان من و شماست...»
پ.ن: به نظرم به خاطر همین درگیری با شیطان در جزئیات است که به میگرن مبتلا شدم
ریسمان
422
دختر شینا| بهناز ضرابیزاده
خودت میدانی از تمام دنیا برایم عزیزتری تا به حال هیچ کس را توی این دنیا اندازه تو دوست نداشتهام. گاهی فکر میکنم نکند این همه دوست داشتن خدای نکرده مرا از خدا دور کند؛ اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم من با عشق تو به خدا نزدیکتر میشوم. روزی صد هزار مرتبه خدا را شکر میکنم بالاخره نصیبم شدی. چه کنم که جنگ پیش آمد؛ وگرنه خیلی فکرها توی سرم بود. اگر بدانی توی منطقه چه قیامتی است اگر بدانی صدام چه بر سر زنها و کودکانِ ما میآورد. اگر بودی و این همه رنج و درد و کُشت و کشتار را میدیدی به من حق میدادی. قدم جان! از من ناراحت نشو درکم کن به خدا سخت است این را قبول کن ما حالا حالاها عید نداریم یک سری بلند شو برو خیابان کاشانی ببین این مردم جنگزده با چه سختی زندگی میکنند. مگر آنها خانه و زندگی نداشتهاند؟! آنها هم دلشان میخواهد برگردند شهرشان سر خانه و زندگیشان و درست و حسابی زندگی کنند. به خودم آمدم.گفتم: «تو راست میگویی حق با توست. معذرت میخواهم.»بارِ هستی | میلان کوندرا
از همان روز که به پدرش خیانت کرد زندگی در برابر او چون راهی طولانی در مسیر خیانت باز شد و همواره هر خیانت تازه مانند یک گناه یا یک پیروزی او را مجذوب میکرد. او نمیخواهد در صف بماند و در آن هم نخواهد ماند به همین دلیل است که از بیانصافی خویش تکان خورده است. این پریشانی برایش چندان نامطبوع نیست برعکس، احساس میکند که به یک پیروزی دست یافته است و شخصی نامرئی برای او کف میزند. اما خیلی زود سرمستی جای خود را به اضطراب داد. بالاخره میبایست یک روز خیانت را کنار گذاشت میبایست یک بار برای همیشه در این راه متوقف شد.این دو کتاب را به طور اتفاقی همزمان خواندم. مقایسه و نتیجهی جالبی برایم حاصل شد. زنها و مردانی در عشق و جنگ... بارِ هستی، نه به معنای سنگینی و سبکیِ هستی بر دوشِ روح بلکه ثمرهی هستیِ این شخصیتها (قدمخیر و صمد- سابینا، فرانتز، توما، ترزا) را شاید به طور خلاصه در همین چند پاراگراف بشود، پیدا کرد. سرگشتگی و از خودبیگانگی انسان در نظام سرمایهداری در این رمان با قلم توانای کوندار به خوبی بیان شده است. کاش این قلم را در رمانهایی همچون دختر شینا داشتیم تا واکاوی و معنای هستی قدمخیر و صمد هم به قدر ارزشآفرینیشان به این رمان جاودانگی دهد و برای همه نسلها باشد. البته که زندگینامه نویسی با رمان متفاوت است. پ.ن: فیلم سینمایی دختر شینا با اعلام تلویزیون مبنی بر اینکه داستان تلخیست متوقف شد. آیا کجسلیقگی نیست؟ رنجِ عشق و ایثار کجا؟ تلخی سرگشتگی و پوچی انسان از خودبیگانه کجا؟ با اینکه برای هر اتفاق زندگی دختر شینا اشک ریختم ولی حسش برایم ارزندهتر از تلخی و وحشت از زندگی ترزا و توما، سابینا و فرانتز بود. #کتاب ریسمان
422
✨✨
نبا-۳۵
لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّٰبًا
در آنجا نه بیهودهای شنوند و نه تكذیبی.
واقعه-۲۵،۲۶
لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا
در آنجا سخن بیهوده و نسبت گناه به دیگری را نمیشنوند.
إِلَّا قِيلًا سَلَٰمًا سَلَٰمًا
سخنی جز سلام و درود نیست.
🌱
«سخن بیرون مگوی از عشق سعدی
سخن عشقست و دیگر قال و قیلست»
ریسمان
422
امروز با همنوردم از قوهی وهم و خیال میگفتیم. اینکه اگه خیال بر واقع و منطق غلبه کنه، هیجانات کاذب بر ما مسلط میشه...
یاد اون لحظهای افتادم که توی خیابون پشت سر مردی میرفتم که خیلی شبیه بابا بود. یهو به خودم اومدم، چنان غرق خیال بودم که باورم شده بود، باباست و برگشته. از وحشت غلبهی هیجان و غم، سرم رو به شدت تکون دادم و راهم رو سوا کردم. این خیال اشتباه بود ولی اون خیالات که مانع میشد از همون لحظاتی که بابا بود، لذت ببرم، هم اشتباه بود.
دارند رویا فروشی میکنند، داشتههامون رو گرو میگیرند برای رویاهایی که هیچ وقت محقق نمیشه، مثل سراب یا آب شور که تشنگی رو بیشتر میکنه.
حالا شبها موقع خواب وقتی شکرگزاری رو شروع میکنم، میگم: خدایا شکرت امروز بیشتر مامان رو دیدم و صداش رو شنیدم، برای محبت خانواده، دوستهام، کتابهای خوب، قشنگیهایی که دیدم، شکرت برای تکتک لحظههای پر از مهر و زیبایی و دانایی...
ریسمان
422
این جوک خیلی در خاطرم نشسته: کاش من هم عقل نداشتم، راحت بودم الان عقل ندارم ولی ناراحتم :(
به نظرم این جک فلسفه دارد، عقل را که همه دارند منظور عقل سلیم و کاربردیست.
این جک همان معنی ″جهلِ آموخته″ در فلسفهی کوزانوس و یا این شعر را دارد:
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
وقتی دعای آمرزش خواهی از گناهان امام سجاد (ع) را میخواندم، ترسیدم و خجل شدم از ادعا و جهلم. چطور امام معصوم چنان غرق در عظمت خدا و سختی راه قرب شده که برای هر اندک احتمالِ پلک بر هم بستنی به روی این نور، اینطور متضرعانه طلب مغفرت میکند اما منِ سر تا پا تقصیر، مغز و دلم را همچون عمارتی بینقص و محکم میپندارم که باید طواف شود نه اصلاح.
*در قرآن کریم واژه «فکر» با مشتقات آن ۴۷۹ بار وارد شده است.*
ریسمان
422
خواب عجیبی بود کنار ساحلی قدم میزدم که ناگهان چشمم به درخت زیتونی افتاد که وسط دریا در حال فرو رفتن به زیر آب است، مردمانی ظاهر شدند که از هر طرف با طناب، درخت را به سمت ساحل میکشیدند. آب دریا چنان زلال بود که پاهای استوارشان زیر آب و ریشههای درخت را میتوانستم ببینم. خیالم آسوده گشت. صحنه عوض شد. درون خانهی مخروبهای کنار اندک کندههای آتش نشسته بودم. ذرات معلق خاکستر همچون پیام ممتد در مسیر باد به بیرونی ناشناخته، کشیده میشد، دفتری سرخ رنگ در دستم بود، اشک میریختم و از نجات درخت زیتون مینوشتم. انگار راه گلویم بسته بود اما امید داشتم این پیغام را دیگرانی بخوانند و شاید اگر نه برای من بلکه برای دیگر بیپناهانِ ترسان، خانه را از ویرانی نجات دهند.
✨✨العادیات،۱-۵
سوگند به اسبان دونده كه (در میدان جهاد) نفسشان به شماره افتاد.
و صبحگاهان بر دشمن هجوم برند.
و گرد و غبار برانگیزند.
و در میان معركه و جمع دشمنان در آمدهاند.
ریسمان
422
بعد از رفتن پدر، این روایت را شنیدم که حضرت فاطمه (س) در میان اشکها و بیقراریهایشان در بستر بیماری پدر، با این کلام چهرهشان متبسّم میشود: « مرگ تو نیز نزدیک است. تو اولین فردى هستى که به من ملحق خواهى شد»
جانسوزترین مرثیهای بود که برایم خوانده بودند. پدرم خیلی دختردوست بود، هر بار از بیاحترامی مردی به خودم یا زنی میگفتم، بسیار غمگین و برآشفته میشد. از دست دادن چنین پدری آتشی همیشه داغ است برایم. حال پیامبر خدا، او که در عصری که برای زن استقلالی قائل نبودند، به زنان ارث نمیدادند و تعدد زوجات را مانند یهود بدون هیچ تهدیدی جایز، همچنین طلاق را بدون هیچ قید و شرطی تجویز میکردند و برای به دست آوردن پول، آنها را به فحشا، وا میداشتند و گاه از ترس تنگدستی دختران خود را میکشتند و... به پیامبری خدا برانگیخته میشود و رسالتش به افسار کشیدن چنین نفس جاهل و غافل است تا پلهپله، قدم به قدم، درس به درس به اصلاح و تعالی برساند. تنها فرزندش دختر است، دختر را برکت، ریحانه، مونس، جلوهی جمال و رحمت الهی میداند.
این است که رنج فراق، مرثیهایست جگرسوزتر از آتش خانهش و پهلوی شکستهش، که خاموشی نمیگیرد.🖤🥀
ریسمان
422
کوهنورد اگه سنگی از زیر پاش بلغزه، فریاد میزنه:«سنگ! سنگ...» تا کسی آسیب نبینه.
اگه به سنگی دست انداخت ولی سنگ از جا دراومد، سنگ رو سرزنش نمیکنه، تجربه میشه که محتاطتر بشه فقط به ظاهر استوار سنگ توجه نکنه، اتصالش رو هم محک بزنه.
میدونه همون لحظه که به قدمهاش، مغرور و مطمئن بشه، زمین ناهموارِ زیرپاش وهمش رو به زمین میزنه.
میدونه این سربالایی که اومد، سرپایینی داره که ممکنه با پاهای خودش نره و سقوط باشه.
✨✨مزمل-۸،۹
تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا
تنها به سوی او منقطع شو.
فَٱتَّخِذْهُ وَكِيلًا
پس او را وكیل خود ساز.
ریسمان
422
مبحث نسبیت برایم جذاب نبود. با مطلق و معین راحتترم. تقریب و احتمال را دوست ندارم. اما واقعیت زندگی سرشار از این غیرمطلقهاست و تمام اضطرابم از ناتوانی در همین مواجهه میآید. مسیر طولانی شد و برگشتمان به تاریکیِ شب خورد. سراشیبی را که پایین آمدیم، همنوردم یادآور شد که این همان سراشیبیای بود که همیشه به سختی و با ترس پایین میآمدیم. متعجب شدم چون به اندازهی قبل ترسناک و سخت نبود. اینبار فقط با نور هدلامپ جلوی پایمان را میدیدیم و متوجه شیب نشده بودم و نمیتوانستم مدام فاصلهام را تا پایین بسنجم. مسأله برایم روشنتر شد، سوای تمام احتمالات و نسبیتها، آنچه برای جلو رفتن مهم است، برداشتنِ گام روشنِ پیشِ روست. اینگونه هر چه جلوتر میرویم احتمالها قویتر و نسبیتها نزدیکتر میشود.
✨✨
وَيَجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِۦ
و برای شما نوری قرار دهد كه به وسیله آن (در دنیا و آخرت) راه را طی كنید
حدید-۲۸
ریسمان
422
تا حالا دیدهاید کسی از خوب شدن زخمهایش بترسد؟!
وقتی متوجه شدم دارم عادیتر راه میروم و حتی دلم خواسته لحظههایی برایم متوقف شود تا بیشتر حسشان کنم، از لذّت و فراغخاطر آن لحظهها ترسیدم،
ترسیدم که یادم برود چقدر آسیبپذیرم، آسیبپذیریم و غفلت کنم...
بنویسیم «انسان»، بخوانیم: «اُنس» و «نِسیان»
ریسمان
422
🌱#مولانا
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقشبند سراپردهٔ رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صَفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
✨✨ حشر-۱۹
وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ نَسُواْ ٱللَّهَ فَأَنسَىٰهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ
همچون كسانی نباشید كه خدا را فراموش كردند، پس خدا نیز آنان را به خودفراموشی گرفتار كرد. آنان همان فاسقانند.
ریسمان
422
از ترس تنهایی، طرد شدن و محدود شدن، خود را در حصار هزاران زندانبانی که خودشان زندانیِ زندانهای بزرگترند، گم کردیم. در حالی که دلمان به سختی برای آزادی میتپد و تنهاتر از همیشهایم...
✨
كليدهاى آسمان و زمين از آن اوست، و كسانى كه نشانههاى خدا را انكار كردند، آنانند كه زيانكارانند.
زمر-۶۳
ریسمان
422
حالم از این ژستهای مردانِ فرویدی و آزادیخواه برای زنان به هم میخورد
عصیان زن در برابر جسم و حریمش را به گردن حکومت و گشت ارشاد میاندازند اما خودشان را مبرا از هر گونه خطا و نقشی در ملعبه ساختن زن میدانند.
تنها حمایت مردانگیشان همین است که بگویند: آزاد بگذارید
از کدام آزادی میگویید؟
پزشکی که متعهد است تا وقتی کوچکترین اثر و احتمالی از آلودگی بدهد هشدار پیشگیرانه را متوقف نمیکند.
کجاست آن دنیای واهی و حواس مردانگی تماما و ازلی ابدیای که معطوف به شخصیت زن باشد نه جسم؟!
(گرچه توجه به جسم، ستایش جمال است که توسط همین فرویدیها و کوردلان، بدل به نگاه یکچشمیِ شیطانی میشود)
از کدام سیاره و عالم آمدهاید؟ یا نکند گمان میکنید توانستهاید زنها را چنان در حصار خواهشهای خود نگهدارید که این وعدهها و آروغهای به اصطلاح روشنفکرانهتان را اطاعت امر کنند؟!
اگر عقدههای متعصبانه و جهل در ایجاد نزاع میان دو نگاه ″زن در حریم حجاب″ و ″زن در آزادی پوشش″ اثر داشته، بیشتر از آن همین حریصان، طمعکاران و بردگانِ سرمایهداری از هر فرصتی به نام حمایت از زن سوءاستفاده کرده تا جسمِ زشت و فرسودهشان از قدرت زنانگی ارتزاق و لاشخوری کند.
ریسمان
422
+1
حالم، حالِ هیچکدام از این دو نقاشی نیست.
گاهی آنچه میگوییم امیدی برای تحقق در آینده و یا آرزویی نهفته و یا ساختمانی نیمهکاره از اهداف است و گاهی خاطره، امید و هدفیست که در گذشته مانده و نیاز به یادآوری داشته است.
🌱
«چونکه بخود نظرکنم، من نه ز جانم و تنم
مطلق و بیتعینم، من نه منم، نه من منم»
✨
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ ... حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
ریسمان
422
از جمله رنجهای عاشق، آن است که از سویی چنان مسرور از مهر و توجه محبوب میشود که از تمناها و حتی شِکوههای خود میگوید و از سوی دیگر چنان شرمگین از کاستیهای خود و شُکوهِ محبوب میشود که در طلب و حتی در ستایش هم، لکنت میگیرد...
«تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید
در ده شراب و واخرم از بیم و از امید
پیش آر جام آتش اندیشه سوز را
کاندیشههاست در سرم از بیم و از امید»
#مولانا
ریسمان
