en
Feedback
ریسمــان‌

ریسمــان‌

Open in Telegram

حرکت فکری‌ست که الهی در صدق باشد و نور✨🌱

Show more
422
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
با من حرف بزن و بمان! در هر سطر و کلمه‌ای که می‌خوانم، «ما» را به یادم بیاور! در هر صدا و موسیقی‌ای که می‌شنوم، در ریزترین جزئیات هر تصویر، در خواب، در رویاهای بیداری... «ما» را به یادم بیاور! به این نفس برای حیات در غربت، سخت محتاجم... ریسمان

اگر بتوانى در ميان رنج‌ها و زير بارش بى‌امان ماتم، نشانه‌هاى محبّت را بشناسى و بتوانى زيبايى و هماهنگى اين تازيانه‌هاى درد را
اگر بتوانى در ميان رنج‌ها و زير بارش بى‌امان ماتم، نشانه‌هاى محبّت را بشناسى و بتوانى زيبايى و هماهنگى اين تازيانه‌هاى درد را احساس كنى؛ آن‌وقت در ميان اين همه رنج، موج‌هاى مهربان سرور و ابتهاج و انس را مى‌بينى كه در سرتاسر سينه‌ى آگاه تو سر برداشته‌اند..
پ.ن: زیبایی پشت دردها، مثل لبخند زیبای این انار رو به آفتابِ آگاهی، پس از فصل بی‌برگی و سرما... (。♥‿♥。) نامه‌های بلوغ #علی_صفایی_حائری ریسمان

✨🌱 «قُل سیروُا فِی الأَرضِ فَانظُروُا بگو در زمین حرکت کنید و ببینید» این امر می‌تواند توسط کتاب باشد.📚🌎 سیر در سرزمین‌ها
✨🌱 «قُل سیروُا فِی الأَرضِ فَانظُروُا بگو در زمین حرکت کنید و ببینید» این امر می‌تواند توسط کتاب باشد.📚🌎 سیر در سرزمین‌ها و عالَم ساکنانِ گذشته، حال و‌ رویایِ آینده‌شان ... اَفَلَم یَسیروُا فِی الأَرضِ فَتَکونَ لَهُم قُلوُبٌ یَعقِلوُنَ بِها اَو آذانٌ یَسمَعوُنَ بِها... (حج-۴۶) در زمین سیر نکرده­‌اند تا دل‌هایی داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوش‌هایی که با آن بشنوند. ریسمان

موردی استثنایی دوستانی هستند که احساس می‌کنید، می‌توانید پس از مدتها دوری، درست مانند قبل با آن‌ها دوستی کنید حتی اگر سال‌ها با آن‌ها حرف نزده باشید. طبق گفته‌های دانبار اینگونه دوستی‌ها، معمولاً پس از آنکه در دوره‌ای از زندگی، دو طرف حرف‌های یکدیگر را به مدتی طولانی و عمیقاً گوش داده باشند، شکل می‌گیرد؛ چنین وضعیتی معمولاً در دوران حساس عاطفی، مانند دوران دانشگاه، اوایل دوران بلوغ یا شاید طی بحرانی شخصی مثل بیماری یا طلاق اتفاق می‌افتد. •باید به هم گوش بدهیم•| کیت مورفی| ریسمان

در چرخش زمین و روزگار، در خیمه شب بازی آدم‌ها و ملعبه شدن‌ها، از تمام آنچه در حفره‌ی همیشه تهیِ حرصِ آدمیزاد می‌گنجد و خیال چ
در چرخش زمین و روزگار، در خیمه شب بازی آدم‌ها و ملعبه شدن‌ها، از تمام آنچه در حفره‌ی همیشه تهیِ حرصِ آدمیزاد می‌گنجد و خیال چپاندنش را در سر می‌پروراند، من به کناری، در نقطه‌ی ثقلی امن، قانون اولِ طبیعتم، دیانت و سیاستم را ″دوست داشتنت″ وضع کرده‌ام. اولْ اساسِ هستی‌ام، اصیل‌ترین سهمم از حیات، عشقِ توست. ‌‌‌‌‌‎‌✦•━━━━❥C᭄❥━━━━•✦ ریسمان

«چگونه دوست پسر خود را به همسر تبدیل کنید؟» «مردها چگونه زن‌هایی را می‌پسندند؟» «قرار اول چگونه باشید که طرفتان را جذب کنید؟» «راز زیبایی زنان هالیوود چیست؟» این تلاش‌ها یعنی در این نگاه نه زن مفهوم حقیقی خود را دارد، نه زندگی و نه عشق. عبارت «تفرقه بیانداز و حکومت کن» را بسیار شنیده‌ایم. وقتی میان هویت اصلی و فرد، جدایی و تفرقه بیفتد، می‌توان در این سردرگمی، هزاران نسخه‌ی جدید را به فروش رساند. اینکه در همه‌ی ادوار بشری، متناسب با اهداف و جهان‌بینی جامعه، نقش زن به گونه‌ای تعریف شده است، نشان از قدرت زن دارد. اما جریانی پر ماجرا و درد آلود است. در دوره‌ای هستیم که نسخه‌ی آزادی را می‌آزماییم؛ آزادی پوشش، جنسی و حقوقی. اینکه درمان تضمینی‌ست یا نه؟! تحویزکنندگان می‌گویند: «ما حالمان خوب است». از عوارضش می‌پرسیم: بروز بلوغ جنسی قبل از بلوغ عقلی، انحراف و اختلال هویت جنسی، تجاوزات، احتمال شکست خانواده به دلیل برهم خوردن تعادل در مثلث عشق-هوس-صمیمیت، عدم امکان نگاه انسانی به زن در رقابت با نگاه جنسی و... می‌گویند:«طبیعی‌ست هر دارویی عوارضی دارد و برای هر عوارض دارویی هست» سه قرن است که این نسخه را عملی کرده‌اند و همچنان با وجود عوارض‌ها، مدعی هستند حالشان خوب است. حتی اگر در کمترین احتمال، دچار عوارض نشده باشند از آن وعده‌هایی که داده بودند، بسیار دورند. پس دارو را برای کدام زن، کدام زندگی و کدام آزادی تجویز کرده‌اند؟ چیزی از این‌ها باقی می‌ماند؟ نسخه‌ی دیگری هم هست که قرن‌هاست تجویز شده اما مثل همه‌ی کارهای خوب، زحمت دارد و البته منافیِ منافعِ توزیع کنندگانِ داروهای عوارضی‌ست. پس دفع کننده بسیار دارد. البته که اگر ناقص عمل شود، احتمال بروز عوارض هم هست اما آنان که درست عمل کرده‌اند ستاره‌های خاموش نشدنی در تاریکی‌هایِ تاریخ‌ هستند و آنان که الگویشان حضرت مریم (س)، حضرت آسیه (س)، حضرت خدیجه (س) و حضرت فاطمه (س) است، به نسبت، نور حقیقیِ هویتِ زن برایشان محقق می‌شود. در این نگاه حفظ حقوق و حیثیت زن جنبه‌ی حق الله دارد. زن به حکمِ ارزش و قدرت، حرمت و حریم دارد. آزادگی او در حفظ حریمش است. او انسان‌ساز است همانگونه که کتاب خدا؛ قرآن، انسان‌ساز است. «پهپاد ارتش اسرائیلی روز شنبه ۲۸ مهر به طور هدفمند یک خودرو در شهر جونیه را تعقیب می‌کرد، خودرویی که سرنشینانش کرباسی و همسرش عواضه بودند. خودرو در حال حرکت بود که پهپاد رژیم صهیونیستی به سمت آن موشکی پرتاب کرد اما به گوشه ماشین برخورد کرد و صدمه‌ای به سرنشینانش وارد نشد. عواضه خودرو را متوقف کرد. کنار اتوبان ایستاد، پیاده شد و دست همسرش را گرفت تا گوشه‌ای پناه بگیرند. سرنشین‌های خودروهای دیگر هم پیاده شدند اما انگار هدف‌های پهپاد مشخص بودند. موشک دوم هم شلیک شد و زوج ایرانی_ لبنانی به شهادت رسیدند.» معصومه کرباسی زنی که در این نگاه رشد یافته، دکترای رشته‌ی مهندسی کامپیوتر، مادر پنج فرزند و از نخبگان برنامه‌نویسی، به همراه همسرش، رضا عواضه از نخبگان امنیت سایبری حزب‌الله در سنگر لبنان، در راه آزادی شهید شدند. این نمونه‌ی حقیقی «زن زندگی آزادی»‌ست. #زن_زندگی_آزادی ریسمان

ای در درون سینه‌ی من آشیان تو را جز از درون سینه نجویم نشان تو را ما در حجابِ کثرت و قیدِ تعلّقیم کو چشم عاشقانه که بیند عیان تو را؟ • ناطق رشتی @cucko0s_nest ریسمان

خواب می‌دیدم سال‌ها گذشته، دوست‌های خانوادگی جدیدی داشتیم، خوشحال بودیم و من در عین خوشحالی، ناباور بودم که چطور بدون بابا خوشحالیم. رفتم به یک مهمونی بزرگ، شاگردهام هم بودند، اون‌ها هم بزرگ شده بودند، مصطفی لباس فوتبالی تنش بود، خوشحال و خوش‌تیپ، انگار به همون آرزویی که داشت، رسیده بود، گفت: «خانم! بقیه بچه‌ها رو هم برو ببین...»وارد سالنی شدم که بابا رو دم در دیدم تا چشمم بهش افتاد همون ناباوریِ اول خوابم به ترس تبدیل شد که نکنه بابا رو فراموش کنیم و ازمون دورتر بشه، فریاد زدم: «بابا! بابا!...» برگشت سمتم، دو زانو زد جلوم و محکم شونه‌هام رو گرفت، چشماش هم می‌خندید، بهم گفت: «من اینجام چرا گریه می‌کنی؟» باورم نشد، فاصله‌ی آرامش مطلق و عظیمی که داشت با پریشونی و سرگردونی‌ِ من زیاد بود. انگار از وحشت این فاصله، داشتم کور می‌شدم و نمی‌دیدمش، چنان فریاد زدم که حس کردم روح از بدنم خارج شد ولی از خواب پریدم... تمام روز با بغض به این فاصله فکر کردم. آرامشم رو کجا گم کردم؟ آرامش بابا از کجا بود؟ وَإِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا لَمُنْقَلِبُونَ «و ما به سوی پروردگارمان بازمی‌گردیم!» وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ «و به سوی او بازمی‌گردیم» ″برگشت″ در آیه‌ی اولی منقلب شدن توی همین دنیا و دوری‌ست، آرامشی که اینجا نصیب می‌شه و اگه داشتم فاصله‌م با آرامش بابا اونقدر زیاد نبود. ″برگشت″ در آیه دومی همون آرامشی‌ست که بابا داشت. ریسمان

همنوردی مثل هم‌خانواده بودنه، همه یه هدف داریم و با هم به سمت هدف می‌ریم، گذروندنِ سختی‌ها و شریک بودن در شادیِ رسیدن به قله،
همنوردی مثل هم‌خانواده بودنه، همه یه هدف داریم و با هم به سمت هدف می‌ریم، گذروندنِ سختی‌ها و شریک بودن در شادیِ رسیدن به قله، دل‌هامون رو به هم نزدیک می‌کنه. همه می‌دونیم که این راه سخت رو باید با هم بریم. اگه یکی آسیبی ببینه یا کم بیاره، کوه جایی نیست که همو رها کنیم، هر کسی به نحوی تلاش می‌کنه کمک کنه و خودمون رو در غم هم شریک می‌دونیم. یادمه یه بار که آسیب دیدم هر کدوم از همنوردام یه جور نگرانیش رو نشون می‌داد و احساس مقصر بودن می‌کرد. خودم از اینکه بقیه رو نگران کردم، یکی می‌گفت: «کاش زودتر نگهت می‌داشتم»، یکی دیگه می‌گفت: «کاش این مسیر رو نمی‌اومدیم»... کوه جاییه که می‌دونیم همه با هم باید به قله بریم، تنها رفتن علاوه بر ریسک‌هایی که داره، شادیِ صعود دسته‌جمعی رو نداره... کاش همه همنورد بودیم... ✨✨
و در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى كنيد، و در گناه و تعدّى دستيار هم نشويد، و از خدا پروا كنيد كه خدا سخت‌كيفر است.
*مائده- ۲* ریسمان

امروز به ترس اندیشیدم. کجا باید بترسم و کجا نترسم؟! گاهی در آسان‌ترین و معمول‌ترین تصمیمات ترسیده‌ام و گاهی چنان شجاعتی به خرج داده‌ام که بین مرگ و زندگی قرار گرفته‌ام. گاهی چنان بی‌هوا سخن پراکنده‌ام و گاه آرزو کرده‌ام کاش دیوانه‌ای بودم و کسی از من نظر نمی‌خواست بس که در کشاکش خوب و بدش اذیت شده‌ام. به یاد این آیه افتادم؛ «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا...» خداوند تمام اسماء الهی، همه‌ی حقایق هستی را در فطرت انسان تعبیه کرده که اگر به شکل متعادل رشد کنند، آدمی به اخلاق الله متخلق می‌گردد و به افق «یقیناً کُلهُ خَیرِ» می‌رسد. خدایا! «این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای قطره‌ی دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش»! 🌱✨♡ ریسمان

نقاشی‌تراپی‌های شبانه هر شب به دنبال برکشیدن نقشی از درون اما... «آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شود نقش او در چشم ما هر روز خ
نقاشی‌تراپی‌های شبانه هر شب به دنبال برکشیدن نقشی از درون اما... «آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شود نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می‌شود» ❦ #سعدی ریسمان

فیلم‌هایی را به یاد می‌آورم که بیشتر سکانس‌هایشان در شب و یا حوادث هولناک و غم‌انگیز می‌گذشت ولی همان چند سکانس کوتاهِ روشن و آرامِ پس از این فضای تاریک و نفس‌گیر چه لذت‌بخش بود. در غم‌ها نفسم را حبس نمی‌کنم، هوایش را کاملا استنشاق می‌کنم تا عطرش را بیابم، همچنان که به آسودگی و درخشندگیِ افزونِ بعد می‌اندیشم...
آنچه روح را روح می‌کند زخمی است که جهان به انسان می‌زند. درست از آن رو که با انسان بیگانه است. این درست تاریکی و سکوت جهان است که با زخمی که به انسان می‌زند او را خطاب قرار می‌دهد و روح را در او شعله ور می‌کند
*شوکران جهل، دیدار با اندیشهٔ نیکلاس کوزانوس در آینهٔ آثارش* ریسمان

فال امروزم بود غزل شماره ۱۸۱🌱
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند که به بالای چمان از بن و بيخم برکند
{وقتش بود که اینطور من را از زمینی که از ترس بهش چسبیدم و هر بار به سنگی دست می‌آویزم بلند کند، وقتی از قدرتی به قدرت دیگر امید می‌بستم و حالا حافظ چه زیبا می‌گوید: از این به بعد فقط آن سرو بلند، الله اکبر❤}
حاجت مطرب و می نيست تو برقع بگشا که به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
{خیلی راه‌ها را برای فرار از فرو رفتن در غم و پیدا کردن شادی ماندگار امتحان کردم هیچکدام اندازه‌ی همین لحظه‌هایی که حافظ می‌گوید یار پرده از صورت برمی‌دارد دلم را حقیقتا شاد نمی‌کند آن لحظه‌هایی که حکمت، رحمت و جمالش را می‌بینم🥲}
هيچ رويی نشود آينه حجله بخت مگر آن روی که مالند در آن سم سمند
{می‌خواهی آینه الهی شوی، این نقاب‌ها باید زیر فشار سختی‌ها برداشته شوند}
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باش صبر از اين بيش ندارم چه کنم تا کی و چند
{خدایا اسرار غم را، هر چه هست بگو! من برای دیدنت صبر بیشتری ندارم، این بی‌قراری هم زیباست}
مکش آن آهوی مشکين مرا ای صياد شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به کمند
{ای دنیا این عشق را در من خاموش نکن و شرم کن از این زیبایی‌ای که دارد}
من خاکی که از اين در نتوانم برخاست از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
{من آن خاکم که هنوز زمین‌گیرم اما آروزی رسیدن به بلندی‌های عرش تو را دارم}
باز مستان دل از آن گيسوی مشکين حافظ زان که ديوانه همان به که بود اندر بند
{دلت را از گرو این عشق بیرون نکش، اگر قرار است دیوانه‌ی عشقی شوی، این بهترین بند و عشق است} #حافظ ریسمان

اونقدر داخل فضای مجازی سر بیان هدف‌های شیطانیِ رژیم نسل‌کش و جنایتکار صهیونیسم بحث می‌کنم که سرم درد می‌گیره و دلم می‌گیره و دیگه تحمل دیدن تصاویر جنگ رو ندارم. بعد از مدت‌ها نشستم پای تلویزیون، تصویر جنازه‌ی بچه‌ای رو دیدم که با کوله‌پشتی مدرسه‌ش از زیر آوار درآورده بودند، تصویر خودم توی همون سن و سال جلوی چشمم اومد، شبی که خونه‌ی همسایه‌مون دزد اومده بود و دیدم بابا خلاف شب‌های دیگه درها رو قفل کرد، گیره‌ی پشت درها رو انداخت، منم رفتم عروسک و چند تا کتاب قصه‌ام رو توی کیف مدرسه‌ام گذاشتم و کیفم رو با خودم بردم زیر پتو، چاقوی میوه رو هم گذاشتم زیر بالشتم، با خودم گفتم دزد لوازم خونه رو می‌بره با ما که خوابیم کاری نداره، اولش ادای خوابیدن رو درآوردم ولی بعدش خوابِ کودکی، من رو برد. بچه نموندم، هنوز اطمینان دارم درها قفله، شب‌ها که ما می‌خوابیم آقا پلیسه بیداره، بابا نیست ولی ازش یاد گرفتم به کی دلم قرص باشه، از مرگ می‌ترسم؟! آره، با اینکه اونطرف خیلی‌ها هستند که دلم براشون تنگ شده ولی خیلی‌های دیگه‌ هم اینطرف هستند که می‌دونم دلشون برام تنگ می‌شه و هنوز مطمئن نیستم که اونقدری قد کشیده باشم که روم بشه برگردم. ولی الان فقط دغدغه‌ی کوله‌ام رو ندارم، به بچه‌های همسایه هم فکر می‌کنم که چطور خوابشون می‌بره؟!... به باباهایی که تو خونه نمی‌مونن، باید برن تا حتی اگه خودشون برنگشتن، یه روز، یه بچه‌هایی بتونن روی زمین پاک، از خستگیِ بازی‌های کودکانه راحت به خواب برن... «خدایا کاری کن که از چیزهای ارزشمند زندگی، جانم اولین چیزی باشد، که از من می‌گیری؛ نکند قبل از این که جانم را می‌گیری، انصافم گرفته شده باشد، شرفم، عدالتم و … گرفته شده باشد و تفاله‌ای شده باشم که تو جانم را می‌گیری.» خطبه ۲۱۵_ نهج‌البلاغه #یحیی_سنوار 🩸🌱 ریسمان

آزادی؟! مگر در مخفیگاه، آزادی‌ست؟ در دالان‌های مازگونه و عاریتی، آزادی‌ست؟ آزادی‌ای مصنوعی و گران خریده‌ام که ترس شکستنش، بر ترس‌هایم افزوده... اما آن لرزه‌ی ترس حُر در لحظه‌ی انتخاب، ترسی دیگر بود... و آن غزل بر بالینش بهایی درخور: وَ نِعْمَ الحُرُّ حُرُّبَنی ریاحٍ {این حر ریاحی چه حر خوبی‌ست}. مادرش عجب اسم خوبی از الله برایش انتخاب کرده است. حُر، آزادمرد. ریسمان

خدايا! مرا ملحق کن به آن نور عزّت بسيار زيبايت، تا عارف و شناسا به تو گردم، و از تو ترسان و خائف بوده و دائماً در حال مراقبه باشم... ✨ *مناجات شعبانیه ریسمان

صحنه‌ها جایگزین می‌شوند، زمان متوقف، کند و یا در تپش می‌آید... حقیقت است یا مجاز؟! از نگاه کدام ناظر؟ جریانِ حیات در من، انقب
صحنه‌ها جایگزین می‌شوند، زمان متوقف، کند و یا در تپش می‌آید... حقیقت است یا مجاز؟! از نگاه کدام ناظر؟ جریانِ حیات در من، انقباض و انبساط شریان حیاتی‌ام، لحظه‌هایِ یافتنِ تصویری زِ توست. «ما در پیاله عکس رخِ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ما» ریسمان

به جست و جوی تو، از شب گذشته، آمده‌ام هزار بادیه را، در نوشته آمده‌ام قدم قدم، همه نام تو را، به ناخن و خون به ساقه های درختان نوشته آمده‌ام به بویه ی بر و بوم همیشه آبادت زهفت خان ِ خرابه گذشته آمده‌ام دلاورانه، هزاران هزار جادو را به تیغ معجزه‌ی عشق ، کشته آمده‌ام هزار وادی را، درّه درّه رد شده‌ام هزار بادیه را، پشته پشته آمده‌ام ملول دیو و ددم، با چراغ دل در کف به جست‌و‌جوی تو ــ انسان فرشته ــ آمده‌ام •حسین منزوی ریسمان

دنیا غارتگر است و بدعهد و انسان در خسران است مگر آنان که گمشده‌شان دستشان را از میان هر دست بدعهدی می‌کشد و ره پنهان می‌نماید
دنیا غارتگر است و بدعهد و انسان در خسران است مگر آنان که گمشده‌شان دستشان را از میان هر دست بدعهدی می‌کشد و ره پنهان می‌نماید به سوی محفلِ ″آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند″ و تنها معامله با آشنا کنند. {هر چیز که در جستن آنی آنی} ریسمان

می‌دانی کلمات هم بو دارند؟ به همین خاطر می‌گوییم: بوی‌اش را می‌شنوم. بوها هم، حرف دارند. یک دهان برای گفتن، دو گوش و یک بینی برای شنیدن و حتی چشم‌هایی که می‌توانند حرف‌های ناگفته را بشنوند... به نظرم هنرِ حقیقیِ بیان را آنان دارند که هنرِ شنیدن دارند... 🍃 «بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنید از یارِ آشْنا سخنِ آشْنا شنید» #حافظ ریسمان