ترجمههای رایا🪻
Open in Telegram
ترجمههای دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتابهای ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate
Show more5 474
Subscribers
-224 hours
-517 days
-18630 days
Posts Archive
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۵۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
فکر به اینکه آیا دوستم قراره من رو بکشه واقعا تجربه عجیبی بود. انگار قسمتی از ذهنم هنوز اون قسمتش رو پیدا نکرده بود.
هنوز اون صدا تو سرم وجود داشت که دستش رو با بیاعتنایی تکون میداد و میگفت: ویکتوریا قرار نیست تو رو بکشه، خنگول.
اینایا سرش رو چپ و راست کرد وقتی جرمایا از بار پرید پایین و خرامان خرامان اومد بینمون. به کانتر لم داد و لبخند شیطنت آمیزی بهم زد.
لباس به تن نداشت، شلوار سفید و بند سر همی و کلاه لبه دار پوشیده بود. صورتش رو مثل یه شکلک رنگ کرده بود. هیچوقت بدون لباس ندیده بودمش.
فوتبال اون رو لاغر نگه داشته بود ولی عضلهای هم بود، پکهای شکمش محکم و سفت مشخص بودن و عضله سر شونهش منقبض شد وقتی بطری تکیلا رو سمتم برد بالا.
پاپی شد:
«بیخیـــال، فقط یه شات کوچولو.»
اینایا با تمسخر گفت:
«انگار که مثلا معنی یه شات کوچولو رو اصلا میدونی.»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۵۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
روی کانتر ایستاده بود، مستقیم از خود بطری داشت تکیلا میریخت تو دهنهای باز دوتا زنی که دور کانتر ایستاده بودن.
سرفه کردن و تیکه های لیمو میقاپیدن تا مزه الکل رو خنثی کنن و همزمان جرمایا بلند میخندید.
داد زد:
«بعدی کیه؟»
همینجور داشت بلند میخندید و روی بار میچرخید.
چشمش به ما خورد که تازه اومده بودیم و دوباره داد زد.
«هـی! ریلیــن! نوبت توئـه!»
سریع گفتم:
«نـــــه، ممـــنون!»
ویکتوریا چندتا بطری مختلف از بار برداشت، مثل جادوگری که داشت معجون و سمهاش رو انتخاب میکرد.
سمها... دلم یکم پیچ خورد.
ولی این کارو نمیکنه... میکنه؟
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۵۱
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
دوتا دست از پشت دورم حلقه شدن و بوی آشنای اسپری بدن وانیلی ویکتوریا دورم پیچید. یه بوس گنده زد روی لپم و بعد دوباره همینطوری به اینایا هم خوش آمد گفت.
یه بادی سیاه تنگ پوشیده بود، با کفشهای پاشنه بلند قرمز و یه ماسک چرم خرگوشی روی چشمهاش زده بود، موهای بلند قهوهای رنگش رو هم دم اسبی بسته بود.
دستش رو دور بازوم حلقه کرد و اون یکی دستش رو هم دور اینایا، بعد از بین جمعیت ردمون کرد.
«بریم نوشیدنی براتون بگیریم خانما! عاشق جوراب بلندت شدم ری، خیــلی نازه!»
حرفهاش در هم و بر هم بودن، و من و اینایا یه نگاه کوتاه بازیگوشانه بهم انداختیم.
ویکتوریا ما رو از سالن نشیمن بزرگ رد کرد، آهنگ داشت از یه سیستم صوتی بزرگ روی دیوار پخش میشد.
یه بار طولانی سفید اونجا بود که زیرش نور آبی کمرنگ الایدی قرار داشت و سالن نشیمن رو از آشپزخونه جدا میکرد.
و ردیف ردیف کلی بطریهای مختلفی از شراب بود، و میکسر، خوراکی و مخلفات... و جرمایا.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۵۰
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
اون شیطان احتمال زیاد برگشته بود جهنم و کتاب جادو رو هم با خودش برده بود.
دیگه واسه پشیمونی وقت نداشتم.
فقط باید جون سالم بدر میبردم.
جلوی خونه رو ردیف ردیف ماشین اشغال کرده بود.
به محض اینکه در ورودی رو باز کردیم، آهنگ گوش کر کن تو بدنم طنین انداخت.
علیرغم سردی هوای بیرون، فشار جمعیت داخل خونه هوا رو گرم کرده بود.
بوی ماریجوانا و الکل تو هر نفسی که میکشیدم بود، و همهمه دائم مکالمههای بلندشون شنیدن حرفی که اینایا زد رو غیرممکن میکرد.
با لبخند برگشته بود سمتم و به یه جایی تو عمق خونه اشاره میکرد.
وسط جمعیت دنبالش رفتم، ولی فقط چند قدم رفته بودیم که یهو اسمم رو با صدای جیغ بنفشی شنیدم.
«ری! خدای مـــن، خیلی خوشحالم که اومــدی!»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
نیومده بودم اینجا که مست بشم، ولی مطمئن بودم که در هر صورت به شجاعت مشروب احتیاج داشتم.
یه جایی تو این خونه حتما باید یه چیزی وجود داشته باشه که بتونه بهم کمک کنه. یه سلاح، یا شاید هم چندتا سرنخ به اینکه چجوری هیولاها رو از خودم دور کنم.
شاید هم یه جور طلسم واسه اینکه اون خدا علاقهش رو به من از دست بده.
اصلا یک ذره هم نمیدونستم که دنبال چی هستم، فقط میدونستم که باید یه چیزی پیدا کنم.
یا هم اصلا میتونستم معامله لئون رو قبول کنم، ولی نــــه. حتما ریلین خانم باید خرابش میکرد.
لبم رو گاز گرفتم و به خونه نگاه کردم.
با گذشت هر روز امیدم به برگشت لئون به تدریج محو شد، و حالا به این نتیجه رسیده بودم که بهتر بود فقط وانمود کنم که اون هیچوقت وجود نداشت.
حالا انگار واژنم اصلا بهم اجازه میداد که فراموشش کنم، خراب خانم خائن.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
مثلا من رو وسط جمعیت قربانی کنن مثل یه جور نمایش مریض گونه هالووینی؟
نه تنها این، خورشید هم داشت غروب میکرد.
نور کم طلایی گرگ و میش از بین درختها نفوذ کرده بود، ولی سایهها پشتشون تیره و بزرگ باقی مونده بودن.
تو اون تاریکی میدونستم چی کمین کرده.
میدونستم که اون هیولاها تا اینجا دنبالم میان، تماشا میکنن و منتظر یه فرصت میمونن تا من رو بگیرن.
اون کلههای قطع شده حال بهم زنشون بنظر میرسید که کارشون رو خوب انجام دادن واسه دور نگه داشتن باقی هیولاها از حیاطم، ولی تا الان دیگه اون کلهها تقریبا پوسیده بودن.
همش تو خونه اینایا میموندم، و از اونجایی که دوست پسرش ترِنت واسه یه سفر کاری رفته بود، اینایا هم از خداش بود که پیشش باشم.
ولی دوباره شبها صدای اون زوزهها رو میشنیدم، حتی از آپارتمان اینایا. اون فکر میکرد صدای جیغ و داد روباهه، ولی من میدونستم.
میدونستم که تو تاریکی چی قایم شده.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
از پشت شیشه میتونستم جمعیت رو ببینم که طبقه بالا بودن و با ریتم بیس میرقصیدن که حتی نیازی نبود از ماشین پیاده شم تا صداش رو بتونم بشنوم.
با گذشتن روزها و نزدیک شدن به سی و یکم اکتبر، غدهای از اضطراب تو دلم تنگتر و تنگتر میشد.
و همینطور بخاطر این پارتی هالووین افسانهای که نصف بیشتر دانشگاه درموردش صحبت میکردن.
فکر کنم الان دیگه من رو تو دایره هدلیها در نظر میگرفتن، چون چندین بار تو محوطه دانشگاه بچههایی که حتی نمیشناختمشون میاومدن سمتم، و میپرسیدن که میتونن دعوت بشن به پارتی؟
یا هم میپرسیدن که پارتی واسه همه آزاده؟
از ماشین پیاده شدم. یه ژاکت نارنجی پوشیده بودم، با یه دامن کوتاه و جوراب تا زانوم که مثل وِلما تو کارتون اسکوبی دو بود فقط اون غده اضطراب تو دلم رو بیشتر کرد.
اینجا حس امنیت نداشتم. در واقع، مطمئن بودم که اینجا امن نیستم، ولی با این همه آدم هدلیها چه غلطی میتونستن بکنن؟
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
فصل سی و دوم
ریلین
«لعنتی، اینجا خونهست یا موزه هنر مدرن؟»
اینایا بهم نخودی خندید. بینیم رو چسبونده بودم به شیشه ماشینش همینطور که داشت وارد سوارهروی مارپیچی خونه هدلیها میشد.
هر چند خونه که نمیشد گفت.
ملک، عمارت، شاید حتی خود موزه؟
اینجا خیلی بزرگ بود، بین درختهای ساختمان سنگی دَرندشتشون احاطه شده بود.
«دختر، بهت گفته بودم که بی حد و حصره. باور کن هیچکدوم از پارتیهایی که قبلا رفته بودی قابل مقایسه با پارتی هدلیها نیست. خونشون غیر واقعیه.»
غیر واقعی درست بود. این خونه جوری ساخته شده بود که طبقه بالاش بزرگتر از اولی بود، انگار که روی زمین شناور بود.
همش شامل لبههای برجسته، فولاد، بتن، تیرآهنهای چوبی و دیوارهای شیشهای بزرگ میشد.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
میتونستم برم. میتونستم هیچوقت پشت سرم رو هم نگاه نکنم. دیگه هیچ چیزی وجود نداشت که من رو اینجا نگه داره.
هیچ چیز.
بجز...
کاغذ رو تا زدم و گذاشتمش تو جیبم، و بدون حرف دیگهای چرخیدم سمت در.
اینکه ساحره اون خدا رو بکشه یا نه دغدغه من نبود، یا اینکه کل آبلام آتیش بگیره، یا اینکه خود انسانیت تحت سلطه یه خدای سادیسمی از صحنه روزگار محو بشه.
ولی ریلین؟
اون مال من بود.
و منم قرار نبود از چیزی که مال منه دست بردارم.
پایان فصل سی و یکم
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
چرخید و بازوهاش رو دور اورلی حلقه کرد تا زیر چونهش جا بگیره.
بعد زیر لب گفت:
«اون ازش محافظت میکنه. بفرستش بره. میخوام بازیمون رو ادامه بدم.»
گونههای اورلی سرخ شدن و دستش رو دراز کرد تا علامتم رو بهم بده.
و اون موقع بود که تازه متوجه رد طناب دور مچ دستهاش شدم.
فاک. اگه منم بودم دلم میخواست سریع برگردم سر بازی.
گرفتن اون علامت تو دستهام حس غیر واقعی میداد. تقریبا انتظار داشتم لحظهای که انگشتم بهش خورد تبدیل به خاکستر بشه.
آخرین اثر اسمم روی زمین، آخرین رشتهم به این مکان.
آزادیم.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
به خودم قول دادم که هیچوقت اون رو دوباره تجربه نمیکنم. به خودم زحمتش رو نمیدم.
ارزشش رو نداشت.
و با این حال اینم از من.
با چنگ و دندون مطمئن بودم که از هر نظر، ریلین ارزشش رو داشت.
گفتم:
«در حد توانم انجام میدم.»
در صورتی که چیزی که دلم میخواست بگم این بود، که هر چیزی که سعی کنه به ریلین آسیب بزنه رو میکشم.
و اگه امن و امان نگه داشتن ریلین به معنی این بود که باید هر روز لعنتی تعقیبش کنم تا مطمئن شم تو دردسر نمیفته، پس انجامش میدم.
«ولی من سگ نگهبان نیستم.»
انتظار داشتم که اورلی اصرار کنه ولی در عوض کالوم بود که با پوزخندی حرف زد.
«احساساتت رو واسه اون زن انسان خیلی خوب پنهون نمیکنی.»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
اورلی دستش رو برد تو جیبش، و بالاخره اون کتاب کوچولوی لعنتی رو اورد بیرون.
«هیچوقت The Deep One نباید بیدار میشد، و هیچوقت هم نباید آزاد میشد.»
صفحات رو ورق زد، انگشتهاش رو تند تند تکون میداد جوری که انگار خودش از قبل میدونست دقیقا به کدوم صفحه برسه.
صفحه من رو پاره کرد، علامتم روش نقش بسته بود، و بعد بالا گرفتش.
«میگی فکر میکنی عاشقش شدی، ولی واضحه که هستی. از همون لحظهای که کنت بهت گفت بدزدیش واضح بود.»
عشق.
چه کلمه وحشتناک، زیبا و ترسناکی.
فقط چندتا موجود بودن که جرئت داشتم امتیاز این کلمه رو بهشون بدم.
تنها انسانی که قبل از ریلین جرئت کردم اون کلمه رو بهش بگم، خب... پشیمونم کرد. یاد گرفتم که دقیقا چقدر از دست دادن یه چیز عزیز درد داره.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۱
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
ساحره گفت:
«ازت میخوام ریلین رو زنده نگه داری.»
درخواستش انقدر غیرمنتظره بود که سردرگمیم حتما رو چهرهم واضح بود چون سریع حرفش رو ادامه داد.
«وقت داره تموم میشه. The Deep One بیتابه، و پدرم هم اینو میدونه. اگه دستش به ریلین برسه، اون موقع من...»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
«ممکنه نتونم اون خدا رو بکشم.»
از خنده ترکیدم و گفتم:
«تو... چی؟ میخوای خدا رو بکشی؟»
حتما داشت شوخی میکرد.
شوخی افتضاحی بود، ولی بازم.
«جدیت نی-»
کالوم خشن گفت:
«جدی میگه. من به اندازهای کافی زنده بودم که مردن خداها رو ببینم جهنمی. اونا سرتر از مرگ نیستن.»
«میخوام به کل این قضایا خاتمه بدم.»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۴۰
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
از لحاظ فنی حرفم کامل درست نبود، ولی یه باره نمیرم به یه ساحره قول بدم.
«مگه اینکه سعی داری معامله کنی؟»
کالوم به پیشنهادم غرید، مثل یه سگ عصبانی که نگران استخونش بود.
به هر حال پیشنهاد احمقانهای هم بود. اورلی واضح بود که همین الانش هم روحش رو به کالوم داده.
روحها رو نمیشد بخش بخش تقدیم کرد، یا کلش یا هیچیش.
اورلی دستش رو دور بازوی کالوم حلقه کرد، و کالوم دست از غریدن برداشت. نرمی لمسش باعث شد ریلین رو یادم بیاد که تو بغلم نشسته بود و وقتی که داشت زخمهام رو تمیز میکرد چقدر دستهاش با ملایمت بودن.
و یه چیزی که بطور خیلی عجیب گرم بود بنظر میرسید که تو دلم سرازیر شد.
یعنی امن و امان بود؟
یعنی نبودنم بیش از حد شده؟
اگه بلایی-
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
به کالوم نگاهی انداخت، که هنوزم داشت جوری بهم نگاه میکرد که انگار یه مگسی بودم که واقعا ترجیح میداد لهش کنه.
«وقتی متوجه شدم که بخاطر ریلین داشتی از کنت سرپیچی میکردی، این همه چیز رو تغییر داد.»
گفتم:
«پس کمکم کن.»
نمیخواستم از سدی مثل کالوم رد بشم. تهش کارم میکشه به یه تفاله خونی روی زمین. به همکاری این ساحره احتیاج داشتم.
«علامتم تنها چیزیه که نیاز دارم. و دیگه هیچوقت مخل آسایشت نمیشم.»
اخم کرد و دستش رو دوباره با محافظت برد تو جیبش.
با چهره سفت و سختی گفت:
«حاضرم علامتت رو بهت بدم لئون. ولی باید بهم یه قولی بدی.»
«شیطانها وعده و وعید نمیدن.»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
کالوم آروم پلک زد و به اورلی نگاه کرد.
«کافی بود؟»
با سر تایید کرد و گفت:
«کافیه.»
کالوم از روم بلند شد و عقب ایستاد، درست کنار اورلی. چهار دست و پا بلند شدم و ایستادم.
از درد حرکاتم هیس کشیدم، هنوزم اعتماد نداشتم که اون فراشیطان منو دوباره پرت نکنه اون سمت سالن.
غریدم:
«چه سیستم بازرسی جانانهای دارین.»
اورلی گفت:
«امیدوار بودم که ریلین رو زنده نگه میداری.»
با انگشتهای کشیدهش با لباسش ور میرفت.
«هیچوقت فکرش رو نمیکردم که شیطانی رو ببینم که دلش میخواد از یه انسان محافظت کنه.»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
چهرهم رو تو هم کشیدم، و واسه یه لحظه کوتاه تو چنگ کالوم تقلا کردم جوری که انگار مثلا فایدهای هم برام داشت.
ولی یه سانت هم جم نخورد.
تشر زدم:
«چونکه یه حسی بهش دارم باشه؟ این واست کافیه؟»
اخم کرد، واقعا سردرگم بنظر میرسید.
«چه حسی داری؟»
خدایا، این خود شکنجه بود.
حتی درد و عذاب کشیدن بهتر از وضعیت الانم بود.
«این... این... فاک، لعنتی خدا لعنتش کنه... فکر کنم عاشقش شدم باشه؟ نمیتونم حتی فکر از دست دادنشو تحمل کنم. هر ثانیه لعنتی که اینجام و دارم وقتم رو سر شما دوتا هدر میدم تا علامتم رو پس بگیرم، یه ثانیه بیشتره که ریلین بی دفاع اون بیرونه، و اگه هر اتفاقی براش بیفته، شخصا شما دوتا رو مقصر حروم کردن وقتم میدونم!»
صدام تو سالن بزرگ اکو شد.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
حقیقت رو میدونستم، ولی دونستن و پذیرفتنش دوتا مقوله کاملا متفاوت بودن.
کالوم با زانوش بهم سقلمه زد.
«بانوی من یه سوال ازت پرسید، جهنمی.»
بانوی من. عوق.
این مرتیکه تخمی رو باش.
هیچکدومشون متوجه نبودن که دقیقا چقدر سخت بود تا احساساتی رو توصیف کنم که واقعا هیچ کلمهای براشون نداشتم.
ولی گاییدمش، تلاشم رو میکنم.
«بهش اهمیت میدم. دلم میخواد ازش محافظت کنم. دلم میخواد زنده نگهش دارم، چونکه...»
چون روحش رو میخوام؟
چون لذت تنش رو میخوام؟
«چونکه؟ چرا لئون؟»
صدای اورلی صبور بود.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«چرا ازش محافظت کردی؟ چرا بخاطر اون تو روی کنت وایسادی؟»
تو وضعیت الانم سخت بود که شونه بالا بندازم، ولی به هر حال انجامش دادم.
«فقط دیگه حس اطاعت از اون حرومزاده پیر رو نداشتم.»
با ملایمت خندید و همزمان چنگالهای کالوم تو صورتم تکون خوردن.
«من به یه جواب واقعی احتیاج دارم لئون. صادقانه بهم جواب بده، وگرنه زنده از اینجا نمیری بیرون.»
من اورلی رو همیشه فقط به عنوان یه انسان حرف گوش کن و ساکت میشناختم.
ولی سردی لحنش باعث شد بفهمم یه وجهه کاملا متفاوتی ازش هست که هیچوقت نمیدونستم وجود داره.
انتخاب زیادی نداشتم. یا باید حقیقت رو میگفتم، یا هم اجازه میدادم که کالوم آروم من رو تیکه پاره کنه.
ولی فاک، اصلا حقیقت چی بود؟
چرا ازش محافظت کردم؟
چرا همش جونم رو واسش به خطر میاندازم؟
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
هیچکس نمیتونست کتاب رو برداره بجز اورلی، که با جادوش میتونست ضرورت کتاب جادو رو باطل کنه واسه اینکه فقط با رضایت بین مالکها رد و بدل بشه.
«وقتی کنت بهم گفت که ریلین قربانی بعدیه، نتونستم تحمل کنم. نتونستم اجازه بدم که منو قاتل کنه، یا مجبورم کنه تو یه قتل کمک کنم.»
چهرهش رو تو هم کرد و دستش رو با اضطراب میزد روی پاش.
«کنت میخواست جرمایا انجامش بده، و منم کمک کنم. من قرار بود در طول پروسه فداکاری جرمایا رو راهنمایی کنم، تا دوباره مثل بار آخری خراب کاری نکنه.»
انگار حالت تهوع بهش دست داد، و آب دهنش رو محکم قورت داد.
«تمام عمرم تو رو مثل یه هیولا میدیدم چون همیشه ازش اطاعت میکردی. کنت بهم هشدار داد که شیطانها بیرحم بودن، که خبیث و فاسد بودن. ولی روزی که تو رفتی... از ریلین محافظت کردی.»
دستهاش رو پشت کمرش قلاب کرد و یهویی جدی شد.
