ترجمههای رایا🪻
Open in Telegram
ترجمههای دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتابهای ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate
Show more5 474
Subscribers
-224 hours
-517 days
-18630 days
Posts Archive
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«پس حتما به ریلین سر زدی. اون... ریلین هنوز...»
گفتم:
«زندهست؟ بدون شک. مواظبش بودم.»
اورلی لبخند زد.
«واقعا بودی؟ اصلا انتظار اینو از تو نداشتم.»
چند ثانیه ساکت شد و همینطور که فکر میکرد ناخنش رو میجوید.
«ریلین اصلا قرار نبود کتاب جادو دستش بیفته. من با یه تصمیم دیوونه وار کتاب رو از کنت دزدیدم ولی چون همیشه نگاش رو من بود، نمیتونستم پیش خودم کتاب رو مخفی نگه دارم. واسه همین گذاشتمش تو یه کارتن. فکر میکردم میتونم بعدا برم دنبالش، ولی...»
آه سنگینی کشید و ادامه داد:
«سرنوشت بعضی اوقات بیرحمه.»
پس کل این قضایا کار اون بوده. باید میدونستم.
کنت هیچوقت کتاب جادو رو پیش خودش گم نمیکرد. بیش از حد واسش با ارزش بود.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
تقریبا با نا امیدی، ملایم گفت:
«لئون، کنت تو رو سراغم فرستاده؟»
«معلومه که نه.»
کالوم چنگالهاش رو بطور ناخوشایندی میزد روی دندونهام و منم واسه تلافی گازش گرفتم، امیدوارم حداقل یدونه از انگشتهاش رو گرفته باشم.
ولی همچین خبری نبود، ولی کالوم سعی نکرد که واسه مقابله به مثل بهم آسیب بزنه.
خیلی مطیع دستور اون ساحره بود.
«حاضرم روده خودمو تیکه پاره کنم و دربیارم تا اینکه دوباره به کنت اطاعت کنم. من بخاطر علامتم اومدم اینجا. خودم تنها.»
یه لحظه سردرگم بنظر میرسید ولی بعد چشمهاش از متوجه شدن گشاد شد.
«اوه... کتاب جادو رو میگی، حتما...»
دستش رو گذاشت روی جیب بزرگی که تو دامن لباسش بود، و جیبش با یه چیزی که خیلی شبیه کتاب جادو بود برآمده شده بود.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۱
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
فراشیطان خشک و بیحرکت شد، چنگالهاش ولی هنوزم تو صورتم گیر کرده بود.
اونجا، بالای راهپله اِوِرلی هدلی با لباس سبز کمرنگی ایستاده بود و موهای بلندش رو بالای سرش شکل یه کپه شلخته حلقه کرده و سنجاق زده بود.
آروم از پلهها اومد پایین، حالتش خوفناک ولی چشمهاش گشاد شده بودن و نگاهش روی صورتم میخکوب شده بود.
یه نیشخند خیلی خونی بهش زدم.
«سلام دوباره، اورلی.»
اومد نزدیک ولی دور از دسترسم، و جوری بهم نگاه کرد که انگار یه نمونه آزمایشی ناخوشایندی بودم که باید روش تحقیق میکرد.
سالم و سلامت بنظر میرسید، چشمهاش براق و روشن و قدمهاش سبک بودن.
رهایی از کنترل شدید کنت واسه هر کسی یه عالمه فواید میسازه.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۳۰
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«من کل قرن گذشته رو با درد گذروندم.»
دوباره روی زمین تف کردم و قولنج گردن گرفتهم رو شکوندم. پایین جمجمهم چندتا مهره ستون فقراتم خیلی ناراحت بودن.
«نیومدم اینجا که واسه تو یا ساحرهست دردسری ایجاد کنم، فقط میخوام-»
دوباره کمرم محکم کوبیده شد و هوا از ریههام رفت. کالوم با حالت خنثی و سردی روم خم شد.
صورتش داشت خودش رو ترمیم میکرد، و چنگالهاش رو فشار داد تو گونهم و شروع کرد به پاره کردن.
«برام مهم نیست چی میخوای جهنمی، درست به اندازه اهمیت یه عنکبوت به خواستههای یه مگس.»
سعی کردم فریاد نزنم ولی فاک، واقعا درد داشت. واسه اولین بار، کمکم داشتم به این فکر میافتادم که قرار نیست از این اوضاع جون سالم بدر ببرم.
«چه دندونهای زیبایی داری، جهنمی-»
«کالوم، بســه!»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
کنارم چمباتمه زد و هنوزم با انگشتهای تخمیش بشکن میزد.
«اجازه میدم بهش برسی، قول میدم. نمیذارم ازش رد بشی، ولی حس خوبی نداره که-»
این بار، چنگالهای من به صورتش خوردن و خودش رو انداخت به پشت، پایین پلهها.
غریدم:
«گاییدمت.»
سریع ایستادم.
خون از بینیم سرازیر شده بود و فکم همینطور که داشت خودش رو سر جاش میانداخت، صداهای ترق ترق واقعا عجیب غریبی از خودش درمیاورد.
کالوم با کنجکاوی دست کشید روی صورتش جایی که گونهش رو تا خود دندونهاش پاره کرده بودم، و با کنجکاوی بیش از حد خونسردی به خون روی انگشتهاش با دقت نگاه کرد.
زیر لب گفت:
«زرنگی. منو بگو که فکر میکردم نمیتونی درد رو تحمل کنی.»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
فراشیطان از اون سمت سالن با آرومی قدم برداشت، و واسه خودش با ریتم بشکن میزد.
ازش متنفر بودم. واقعا، تشنه این بودم که تیکه پارهش کنم.
این بار زحمتی به خودش نداد که پرتم کنه. در عوض با پاشنه بوتش لگد زد تو صورتم و حس کردم یه چیزی تو فکم صدای ترق داد.
«خیلی خــب!»
دستم رو بالا بردم که یهو گرفتش و حرومزاده مچم رو برعکس کرد و مثل یه شاخه شکوندش.
دستم رو کشیدم عقب، تو سینهم گرفتمش و با خشم عربده زدم.
«لامصـــب، بسه! میرم، باشه میرم، خدا لعنتت کنه...»
«بری؟»
بلند خندید، یا حداقل حدس زدم که خندید. صداش تو سر نبضدارم فقط یه غرش عمیق بود.
«واقعا اصلا سرگرم کننده نیستی. چرا سعی نمیکنی تا دم در مثل مار لول بخوری؟»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«من میشناسمت، جهنمی؟»
غیرممکن بود که متوجه بشم چشم یکپارچه سیاهش داشت کجا رو نگاه میکرد، ولی سعی کردم چهرهم رو بیتفاوت نگه دارم.
نشون دادن دردم دقیقا چیزی بود که اون میخواست، دقیقا چیزی بود ترغیبش میکرد.
قدس بلندتر از من بود، ولی لاغرتر بود. موهاش مشکی، لبهای نازک و فک سفت و سخت داشت.
لعنتی چجوری بوش رو متوجه نشدم، نمیتونستم درک کنم چرا. چون بوی گند خون و دود چوب میداد، و انرژی حضورش هم واضح بود.
نزدیکیم بهش واقعا غیرقابل تحمل بود، انگار که داشتن با بیس بیصدا میزدن روی سرم.
ولی وقتی من رو کشید بالا، گلوش رو بیدفاع قرار داد. واسم یه فرصت ایجاد کرد تا-
یه لحظه خیلی کوتاه دستم رو یه تکون دادم، که یهو صورتم دوباره خورد به دورترین دیوار. با سرگیجه سرم رو از روی زمین بلند کردم و خون دهنم رو تف کردم روی کف سنگی.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
روی زمین به زحمت تکون خوردم، ولی اون پایی که روم بود هیچ فرقی با وزن یه فیل نداشت.
«از الان داری واسه رحم و بخشش التماس میکنی؟ اصلا سرگرم کننده نیستی.»
صدایی که حرف زد کاملا خش خشی، عمیق مثل شب، تاریک مثل پایینترین اعماق جهنم بود.
صدای پیانو دیگه نمیاومد، و همینطور آواز پرندهها. از سر تا پام لرزید و دست از تقلا برداشتم.
در عوض لبهای خونیم رو لیس زدم و تمام انرژیم رو روی ترمیم شدن تا سرعت ممکن متمرکز کردم.
سریع گفتم:
«کالوم. تو کالومی، مگه نه؟»
مکث کرد، بعد بوتش رو از روی سرم برداشت و انگشتهاش رو مشت کرد تو موهام.
من رو کشید بالا تا جایی که از نوک پاهام آویزون شدم، و با فراشیطانی رو به رو شدن که خیلی مطمئن بودم که اینجا نیست.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
حرکتش انقدر سریع بود که بیشتر از یه شکل مبهم تیره هیچی ندیدم، هیچی ندیدم بجز-
دوباره من رو گرفت، پرت کرد و این بار جمجمهم خورد به نرده پله و از پلهها سقوط کردم و روی زمین بی جون افتادم.
من تحمل زد و خورد رو داشتم، ولی لامصب کل اکسیژن از ریههام گرفته شده بود.
بازوم از جا در رفته بود، و بدنم داشت بشدت و فوری داغ میشد چون میخواست چیزی رو ترمیم کنه که تقریبا بطور یقین چندین شکستگی تو جمجمهم بود.
وقتی صدای قدمهاش رو شنیدم که آروم میاومد سمتم حتی سعی نکردم تکون بخورم. ته بوتش رو فشار داد روی سرم.
فشار داد، میخواست من رو با کف سنگی له کنه. محکمتر فشار داد و دیدم سفید شد.
«لامصب لعنتی، بسه... بســه!»
صدام گرفت، ولی چی اهمیت داشت وقتی جمجمهم قرار بود مثل یه تخم مرغ بشکنه؟
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
حس اعتماد به نفسم سر به فلک کشید. من وقتی اومده بودم اینجا که فراشیطان اون ساحره کوچولو حتی خونه هم نبود.
آروم و محتاط رفتم تو سالن ورودی، صدای پیانو از طبقه بالا میاومد و بطور عجیبی صدای آواز پرندهها رو هم میشنیدم.
علیرغم نور کم و دلگیر بیرون، خونه مثل یه روز بهاری پر نور بود.
داشتم میرفتم سمت پلههای بزرگی که به طبقه بالا ختم میشدن که یه چیزی گلوم رو گرفت و با چنگ خشنی فشار داد، و بعد من رو پرت کرد عقب.
تو هوا پرواز کردم تا اینکه جوری محکم خوردم به دیوار که قسم میخورم واسه یه لحظه وجودم برگشت به جهنم.
ولی فقط یه لحظه.
چون بعد روی پاهام ایستادم، عضلاتم منقبض و چنگالهام دراومدن، آماده بودم تا-
دوباره من رو گرفت، بازوم از جاش در رفت وقتی دوباره سمت مخالف پرواز کردم، محکم افتادم روی کف سنگی و روی سطح صافش لیز خوردم.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
نمیتونستم همینجوری راحت از در ورودی برم داخل، خصوصا با توجه به اینکه درهای بزرگ قرمز این خونه با رشته طولانی سیاهی پوشیده شده بودن.
با پیچیدگی و ظرافت تمام بافته و گره خورده بودن، و دور ورودی طلسم محافظت قدرتمندی شکل داده بودن.
پنجرهها هم همینطور حفاظت داشتن. ولی اون ته تههای خونه، زیر یه مشت خاک، برگ و خزه یه در چوبی پیدا کردم که تقریبا پوشیده شده بود، تو زیربنای خونه ساخته شده بود.
یه انبار زیرزمینی.
بخاطر لولا های زنگ زدهش غیرممکن بود که بشه بدون سر و صدا بازش کرد، ولی با وقت و حوصله انجامش دادم و هل خوردم داخل فضای سرد و مرطوبش.
از سقف دسته دسته گیاه آویزون بود و روی دیوارها قفسههای پر از غذای کنسروی و صندوقچه های قدیمی و قفل شده بود.
آخر اتاق چشمم به پلههای چوبی افتاد و ازشون رفتم بالا. رسیدم به یه آشپزخونه بزرگ گیج کننده از مد افتاده که بوی شدید دارچین، پرتقال و میخک میداد.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
سه تا برج نوک تیزش بین درختها سر به فلک کشیده بودن و شاخههای بزرگشون دور برج پیچ خورده بودن.
ریشههاشون دور پایین برج نزدیک حلقه زده بودن، انگار که داشتن یه لونه از گیاه شوکران کبیر، صنوبر، سرخس و خزه میساختن و از برج داخلش محافظت کنن.
اولش فاصلهم رو حفظ کردم.
آروم و با احتیاط بین درختها حرکت کردم، پنجرهها و درها رو با دقت دید زدم و سعی کردم یه سرنخی از اینکه چی پشت اون دیوارها بود پیدا کنم.
من درمورد افراد سلطنتی ترسناک جهنم تجربه محدودی داشتم، ولی نزدیک یک ساعته که مطمئن شدم زین اشتباه میکرد.
تو این خونه غیرممکنه که یه فراشیطان وجود داشته باشه.
نه بوش رو حس میکردم، نه وجودش رو، و هیچ نشونهای ازش رو. فقط قدرت اون ساحره بود که این مکان رو غوطهور کردن بود.
واسه همین جسورتر شدم.
بیش از حد، و با کله شقی جسورتر.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۱
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
فصل سی و یکم
لئون
مختصاتی که زین بهم داد من رو فرستاد تو عمق جنگلهای شمال غربی. همه چیز سر تا سر سبز روشن و خیس بود، هوا هم از بوی خاک و آفت طبیعی سنگین بود.
خیلی زود رد رایحهای که دنبالش بودم رو گرفتم. شیرین ملایم و تند، مثل توتی که تو برگ سوزنی کاج له شده.
جادوی ساحره با شدت به هوا نفوذ کرده بود مثل بوی بارون. غیرقابل انکار و کاملا واضح.
کتاب جادو حق و ارثش بود. ولی اسم من، علامت من، و آزادی من که بهش وابسته بود، مال من بود.
و به هر طریقی که شده پسش میگیرم.
دمدمای صبح خونه قدیمی محفل ساحرهها رو پیدا کردم. پرتوهای کمرنگ آفتاب به درختها نفوذ کرده بود و عمارتی رو نمایان کرد که دیوارهاش با گلهای کوچیک سفید تازه جوونه زده و ریشههاس برگ پوشیده شده بود.
مثل یه کلیسای بزرگی بود که جنگل و بیشه زار بهش غالب شده بودن.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۲۰
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«گرفتی بچه جون؟»
با اخم گفتم:
«از این کلمه تخمی متنفرم.»
«میدونم.»
با یه هل ولم کرد و یه پک طولانی دیگه از رولش گرفت.
«بهم زنگ بزن اگه بهم احتیاج داشتی.»
«و تو هم به نفعته همین کارو کنی.»
از ساحل رفتم سمت جاده، اونجایی که ماشین زیر تیر چراغ برق سوسو زن پارک شده بود.
درست قبل از اینکه بهش برسم، چرخیدم و عربده زدم:
«هـــی! اگه بمیری اون روی سگم بالا میاد!»
خندید و گفت:
«واقعا سعی نمیکنم اون روی سگتو بالا بیارم لئون. خودم دیدم که چه بلایی سر اون حرومزاده های طفلی اومده که این کارو کردن.»
منم دوستت دارم، عوضی.
پایان فصل سیام
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۱۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
شونه بالا انداختم و گفتم:
«مرده مردهست. بهش بگو عجله کنه. به اندازه کافی زنده نگه داشتن ریلین سخت هست. حس حفاظت از خود لعنتیش خرابه.»
«اگه با تو وقت میگذرونه؟ صد در صد.»
«لاشی.»
زدم به شونهش و چرخیدم تا برم، ولی مچ دستم رو تو چنگش گرفت.
ملایم گفت:
«هی. خودتو به کشتن نده.»
با تمسخر گفتم:
«چیزیم نمیشه.»
«افسار گسیخته میشی.»
«هنوز که منو نکشته-»
انگشتهاش رو از روی مچ دستم برد روی گلوم، فشار داد و هلم داد جلو تا رو به روی هم باشیم.
«خودتو. به. کشتن. نده.»
سر هر کلمهش با یه فشار مکث میکرد. همینطور که حرف میزد میله کوچیک پیرسینگ روی زبونش برق میزد، مارکی بود که خیلی وقت پیش من گذاشته بودم.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۱۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«دنبال جونیپر هم میان، ولی خیلی خوب از پس خودش برمیاد. هر چند جنازه برادرشو از حیاطش نبش قبر کردن.»
«مارکوس؟»
با سر تایید کرد.
«تو حیاط خونش دفنش کرده بود و اون هیولاها از زیر خاک درش اوردن.»
سرم رو تکون دادم.
«یعنی میگی جونیپر رفته بود ته معدن و جنازه برادرشو برد بیرون؟»
«آره. منم باهاش رفتم. پیشنهادش نمیکنم. جای افتضاحی بود.»
باید میخندیدم. واسه خودم ناراحت بودم، ولی حداقل ریلین من رو نکشونده دقیقا بیخ گوش اون خدا.
«اون دیوونهست.»
با نیش باز گفت:
«کاملا. میخواد بعدش بره سراغ هدلیها. فکر نکنم بتونم قانعش کنم که اون حرومزاده پیر رو واسه تو بذاره تا بکشیش.»
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۱۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
با زین همیشه یه جور بود. همیشه ثابت، کسی بود که تو چند قرن زندگیم همیشه پایدار بودش.
ممکن بود تا چند دهه از هم جدا باشیم، و بعد چند دهه هم کنار هم باشیم.
زوزهای به آسمون شب رسوخ کرد و من و زین به درختهایی که انتهای ساحل بودن نگاهی انداختیم.
شکلهای تیره و لنگ درازی تو سایهها با قدمهای کوچیک میدویدن، مثل یه عالمه عنکبوت به دنبال طعمه بودن.
زین روی شنها تف کرد.
«الدهای تخمی. قرنهاست که این همه یه جا ندیده بودمشون.»
با لحن ترسناکی گفتم:
«ریلین رو دارن تعقیب میکنن. دور و بر خونش میپلکن. دارن گله میسازن. نزدیک بود بازوم رو بخاطرشون از دست بدم.»
شونهم رو چرخوندم، التهابش هنوز عمیق بافی مونده بود، نزدیک استخون بود.
بالاخره ترمیم میشد.
5 469
¹سوکوبوس یک شیطان به شکل زن یا موجودی فراطبیعی افسانهای است که در رؤیای مردان و به منظور اغوا نمودن آنها، معمولاً از طریق آمیزش جنسی ظاهر میشود.
5 469
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۱۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«اسمش؟»
«کالوم.» خاکستر رولش رو توی هوا پخش کرد. «هیچوقت چیزی ازش نشنیده بودم. باستانیه. اگه درست حدس بزنم مدت زیادیه که از جهنم اومده بیرون.»
«شاید محفل ساحرهها خیلی وقت پیش احضارش کرده و باهاش معامله انجام داده.»
«شاید. لامصب، منم بودم واسه روح یه ساحره روی زمین میموندم.»
با منظور بهم نگاهی انداخت و ادامه داد:
«باید به دردسرش بیارزه.»
«آره؟ تمام دردسرای جونیپر هم میارزید؟»
تند بازدمش رو بیرون داد.
«اون یه هیولای کوچولوئه. مثل چی وحشیه، بدنش مثل یه سوکوبوس لعنتیه¹. میارزه.»
همینطور که رول رو دست به دست میکردیم شب سردتر شد.
