en
Feedback
ترجمه‌های رایا🪻

ترجمه‌های رایا🪻

Open in Telegram

ترجمه‌های دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتاب‌های ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate

Show more
5 474
Subscribers
-224 hours
-517 days
-18630 days
Posts Archive
#تصاحب_روحش #پارت_۵۶۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ لب مرز جمعیت ایستادم، با نوشیدنیم خودم رو تاب می‌دادم و زوج‌ها رو نگاه می‌کردم که با ضرب ریتم خودشون رو بهم می‌مالیدن. اینایا گم و گور شده بود، و هنوز سعی داشتم روی شجاعتم کار کنم تا جیم بزنم که متوجه یه زوج اون ته سالن شدم که داشتن من رو برانداز می‌کردن. کت و شلوار سیاه یکسان با پاپیون پوشیده بودن و چهره‌شون رو مثل جمجمه رنگ کرده بودن. موهای بلند و موج دار زن دم اسبی بسته شده بود، و موهای مرد سیاه بود و زده بودش عقب. هر دوشون قد بلند بودن، و تتوهای رنگی از زیر سرآستین و خط گردن کت‌هاشون معلوم بود. از اون مدل زوج‌هایی بودن که بیش از حد بطور باورنکردنی جذاب بنظر می‌رسیدن. آزار دهنده بود که انقدر جذبه جنسی رو فقط دو نفر گرفته بودن. انقدر زیاد بهم خیره شده بودن که کم‌کم گونه‌هام سرخ شدن. یه چیز مبهم آشنایی تو اون مرد وجود داشت، انگار که تو محوطه دانشگاه دیده باشمش... شاید باهاش تو یه کلاس بودم.

#تصاحب_روحش #پارت_۵۵۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ دوتا لیوان تو دست‌هاش داشت. گفت: «بنظر نمیاد که زیاد ازش خوشت اومده.» به کوکتل بی‌کیفیتم اشاره کرد. واسه تاییدم منتظر نموند، نوشیدنی رو از دستم گرفت و لیوان تو دستش رو بهم داد. «امتحانش کن.» مزه مزه‌ش کردم، و واقعا بهتر از نوشیدنی خودم بود. سرحال کننده، لیمویی و گازدار بود. با سر تایید کردم: «آره، این خیلی بهتره.» گفت: «اگه یدونه دیگه هم خواستی بیا پیشم.» تعظیم کرد و برگشت به آشپزخونه، احتمال زیاد تا الکل افتضاحی که درست کرده بودم رو بندازه دور. اونا میزبان‌های خوبی بودن، حتی اگه داشتن مخفیانه نقشه می‌چیدن تا من رو بکشن.

#تصاحب_روحش #پارت_۵۵۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ و بعد با عجله رفت، یه دستش روی دهنش بود و هنوز مصمم به نوشیدنیش چسبیده بود. علیرغم الکل، خیلی حس سرما داشتم. باقی نوشیدنیم رو سر دادم بالا و واسه یه لیوان دیگه برگشتم سمت بار. نباید الان شجاعتم رو از دست می‌دادم. همینطور که داشتم تو جمعیت قاطی می‌شدم، کم‌کم به این فکر افتادم که لمس نامرئی مالکانه لئون رو فقط تصور کرده بودم. شاید فقط دلم می‌خواست که واقعی بود، حتما فقط کار ذهنم بوده که با تصور اینکه اون شیطان نزدیک بود، تماشام می‌کرد و ازم محافظت می‌کرد داشت به یه مکالمه ناخوشایند واکنش نشون می‌داد. یه جرعه طولانی از نوشیدنیم قورت دادم و چهره‌م رو تو هم کشیدم. خیلی توش الکل ریخته بودم و میکسرش به اندازه نبود. داشتم برمی‌گشتم تا برم سمت بار که درستش کنم که یهو جرمایا کنارم ظاهر شد.

کـــافه کـــتاب پـایـیـزی 🍁 بــهترین‌ و بزرگـترین کـانال‌های ادبـی مخصوص دورهمی کــتاب‌خــون‌ها : « عضـویت در بــوک‌کــلاب »
+1
کـــافه کـــتاب پـایـیـزی 🍁
بــهترین‌ و بزرگـترین کـانال‌های ادبـی مخصوص دورهمی کــتاب‌خــون‌ها : « عضـویت در بــوک‌کــلاب »

#تصاحب_روحش #پارت_۵۵۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ چشم‌هاش رو تو حدقه چرخوند، ولی حداقل الان می‌دونستم که دیگه نیازی به نگرانی درمورد اتفاقی برخوردن به مامان باباش حین تجسسم نداشتم. ویکتوریا بهم نگاه کرد، پلک‌هاش نیمه باز و مبهم بودن. «مامان بابای تو کجان؟» تقریبا مطمئن بودم که جواب این سوال رو قبلا بهش گفته بودم. «اسپانیا. اونجا بازنشسته شدن. منم می‌تونستم باهاشون برم، ولی خب اممم، نمی‌دونم... مثلا باید استقلالم رو بدست میاوردم یا یه همچین چیزی.» خندیدم، ولی حالت چهره اون خنثی باقی موند. گفت: «شاید باید باهاشون می‌رفتی.» چشم‌های آبیش رو جوری تیز و هوشیار روم قفل کرده بود که بخاطر حالت مستش انتظارش رو نداشتم. ولی بعد یهو حالت چهره‌ش ترشرو شد و سریع ادامه داد. «امم... زودی الان میام...»

#تصاحب_روحش #پارت_۵۵۶ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ همینطور که می‌رفت پایین و تو شکمم قرار گرفت، گرما پخش شد. اگه ویکتوریا قرار بود نوشیدنی‌های انقدر سنگین سرو کنه، واقعا باید احتیاط کنم. به یه فرصت احتیاج داشتم که جیم بزنم و بگردم، ولی بخاطر چسبیدن ویکتوریا بهمون نمی‌تونستم انجامش بدم. پارتی طوفانی شده بود، ولی بچها به اندازه کافی اونقدر مست نشده بودن. یه ساعت صبر می‌کنم، شاید هم دو ساعت، و بعد نتیجه گیری می‌کنم که به اندازه کافی امن هست تا جیم بزنم یا نه. همینطور که ویکتوریا با ریتم خودش رو تاب می‌داد داد زدم. «با این وضعیت مامان باباتون کجان؟» تازه ده دقیقه گذشته بود و همین الانش هم نوشیدنی که درست کرده بود رو تموم کرده بود و یکی دیگه شروع کرد. گفت: «رفتن ویلا. نزدیک روستای ساند کنار دریاست. بعضی اوقات یه هفته یا بیشتر میرن اونجا می‌مونن تا خاطرات آتیشی رو دوباره مرور کنن.»

#تصاحب_روحش #پارت_۵۵۵ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ هیچ ایده‌ای نداشت که خودداریم تا چه اندازه می‌تونست پایین بیاد. ولی واسه جرمایا نبود که دلم می‌خواست پایین بیارمش. فشاری که پشت گردنم مونده بود ناپدید شد وقتی جرمایا از سالن رفت بیرون، ولی قلبم هنوز داشت محکم می‌زد. اون حس رو می‌شناختم، اون حس‌های نامرئی عجیب غریب رو. ولی لئون اینجا چیکار می‌کرد؟ ویکتوریا با خوشحالی گفت: «به سلامتی طوفانی ترین شب لعنتی سال!» یه لیوان قرمز داد دستم و یه لیوان دیگه هم به اینایا، بعد لیوان خودش رو برعکس کرد و یکباره معجونی که برامون سر هم بندی کرده بود رو سر کشید. علیرغم اضطرابی که تو سرم آژیر خطر می‌زد، یه جرعه بزرگ قورت دادم. شیرین بود، خنک و تازه کننده، و یکم تلخ. به زور لو می‌داد که دقیقا چقدر الکل داخلش بود.

#تصاحب_روحش #پارت_۵۵۴ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ چشم‌هام حتما یکم بیش از حد ناخودآگاه کشیده شدن سمتش، چون لبخند جرمایا گشادتر شد. ملایم گفت: «یه چیز دیگه دیدی که خوشت اومده؟» واسه یه لحظه نتونستم نفس بکشم. انگشت‌های نامرئی دور گلوم محکم چنگ زدن، یه فشار محکم مالکانه وارد کردن و بعد ناپدید شدن. آروم نفس نفس زدم، نگام دور سالن چرخید، جمعیت رو وارسی کردم... و جرمایای تخمی فکر کرد واسه اون نفس نفس زدم. «ریلکس، ری.» از کانتر دور شد، جوری که نگاش روم سر می‌خورد حس چندشی بهم می‌داد. «امشب قراره دیوونه وار بشه. به خودت اجازه بده که یکم خودداریت رو پایین بیاری.» چشمک زد و خوشبختانه چرخید و رفت قبل از اینکه ترشرویی کنم.