ترجمههای رایا🪻
Open in Telegram
ترجمههای دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتابهای ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate
Show more5 474
Subscribers
-224 hours
-517 days
-18630 days
Posts Archive
5 474
•[و اینک ترجمه کتاب جذاب و زیبای تماشایم کن( watch me ) از مجموعه خردم کن]
ده سال از زمان سقوط رژیم دیکتاتوری میگذرد، همه چیز در این دنیای جدید آرام است؛حداقل در ظاهر...
جیمز کنت بیخبر وارد آخرین قلمروی حکومت شیطانی میشود و به بهانه گرفتن اطلاعات و فرار، تبدیل به حامل آشوبی عظیم برای جمهوری نوین و ساکنانش میشود.
داستان خون و اشکهای برای ارزشهای خود...
تقابل هوش انسان و هوش مصنوعی در دنیایی پادآرمانشهری🧬💉
با حضور شخصیتهای مجموعه خردم کن
https://t.me/waatch_mee
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
این چند هفته بدون اون انگار تا ابد طول کشیده بود.
ولی نمیتونستم فراموش کنم که الان کجا بودیم، و نمیتونستم فراموش کنم که بخاطر چی اومدم اینجا.
آروم گفتم:
«اگه کمکم کنی راهمو تو این خونه پیدا کنم، میتونی مارکم کنی.»
چشمهاش رو برام باریک کرد و فکش سفت شد، داشت پیشنهادم رو سبک سنگین میکرد.
«همم، پیشنهادت خیلی شیطنت آمیزه، ری.»
انقدر نزدیکم بود که به زور میتونستم نفس بکشم.
تمام خودداریم رو باید به کار میگرفتم تا دستهام رو دور گردنش حلقه نکنم که دوباره بوسش کنم، دوباره مزهش کنم.
«نمیخوام تو این خونه باشی.»
گفتم:
«تندی تمومش میکنیم.»
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
ژاکتم رو داد بالا، آروم و با ملایمت سینههام رو بالای سوتینم بوسید، و بعد محکم گاز گرفت جوری که با جیغ آخ کردم.
گفت:
«بهت گفته بودم که دلم میخواد اینا رو پیرسینگ کنم. با فلزم روت خیلی خوشگل میشی.»
اینکه چقدر این ایده من رو ترسوند فقط سکسیترش کرد.
تصور پیرسینگ کردن نوک سینههام توسط اون که من رو مارک کنه، داشت خیسم میکرد.
و بدون اینکه حتی متوجه کارم باشم، پایین تنهم رو مالیدم بهش.
مالشش به اندازهای کافی بود تا لرزم بگیره، ولی بعد لئون من رو هل داد تو دیوار.
گفت:
«الان این آره، لطفا انجامش بده بود؟ یا فقط تو تصوراتمه که چقدر مشتاقی؟»
فاک، دلم لئون رو میخواست. در واقع بهش نیاز داشت. همینجا، همین الان.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«کمکم میکنی یا نه؟»
«کمکت کنم...»
خشن خندید.
«در واقع رو زانوم خمت میکنم و کمکت میکنم.»
چنگش دوباره محکم شد و یه ناله دیگه از دهنم در رفت، این یکی از انتظار شدید بود.
دست آزادش رو برد پایین، گذاشتش نزدیک باسنم و چنگش زد، بعد محکم اسپنکم کرد.
از سوزش یهویی خواستم هین بکشم ولی چنگش صدام رو خفه کرد.
غرید:
«میدونستم که باید مارکت میکردم. من موجود حسودی نیستم ری، ولی خوشم نمیاد ببینم بدون اینکه قبل از هر کسی به نام من مارک شده باشی شیطنت کنی.»
نگاش لغزید پایین و بعد سرش هم همینطور.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«من مثل سگ ترسیده بودم، لئون.»
چنگش آروم شد و درد روی چهرهش سوسو زد. ولی نذاشت فاصله بگیرم، انگار که میترسید ممکنه من غیب شم.
«لامصب، ری. واسه چه دلیل کوفتی اومدی اینجا؟»
با وجود تحریک اخم کردم و گفتم:
«اونقدرا هم چارهای نداشتم. به یه راهی نیاز دارم تا از خودم محافظت کنم و فکر کردم شاید اینجا یه چیزی پیدا کنم.»
چشمهای لئون سر خوردن سمت آخر راهرو، بخاطر صدایی که حتما شنیده بود مکث کرد و بعد نگاه شکاکش رو برگردوند روم.
«پس اومدی اینجا تا تو خود خونهی کنت جیم بزنی و زیرآبی بری؟ تا دنبال یه سلاح بگردی؟»
گفتم:
«آره.»
دست به سینه شدم، هر چند حرکتم تاثیر چندان حاضر جوابی نداشت وقتی از گلوم چسبیده شده بودم به دیوار.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
صداش خشن و عصبی بود.
«از الان داری تلاش میکنی که رو اولین دیک شیطانی بعدی که دیدی سوار شی؟»
زیر لب گفتم:
«فقط داشتیم میرقصیدیم. من-»
«اوه، نگران نباش عروسک.»
با انگشتهاش گونهم رو نوازش کرد و با شصتش خونش رو از روی لبم پاک کرد و همچنان چنگش رو دور گلوم نگه داشت.
«حسودی نمیکنم. بامزهست که چقدر تشنهای. ولی فکر کنم میدونی هیچکس دیگه جوری که من میتونم تو رو نمیکنه.»
آب دهنم رو قورت دادم و همینطور که روم سایه انداخته بود بهش نگاه کردم.
آروم گفتم:
«تو رفتی. تو منو ول کردی.»
شونه بالا انداخت و گفت:
«تو کاری نکردی که بمونم.»
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
خونش مثل یه پیشکش پلیدی دهنم رو کثیف کرد، شکمم منقبض شد وقتی هیکلش رو بهم چسبوند، و سفتی آلتش رو روی رونهام حس کردم.
مزه لئون خشونت بود، و خونش شیرینترین گناهی بود که تو عمرم صرف کرده بودم.
گلوم رو فشار داد و یه ناله ازم کشید بیرون وقتی دهنهامون واسه یه لحظه کوتاه از هم جدا شدن، و یه نیشخند خونی بهم زد.
«فاک.»
صدام گرفت وقتی نفس نفس زدم.
زبون انشعابیش رو دراز کرد، هنوز خون آروم از زخمش سرریز میشد، و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
با زبونم مزهش کردم، بین لبهام زبونش رو گرفتم و مک زدم تا اینکه دهنهامون دوباره بهم خوردن.
خونی و گناه آمیز، شدیدا فاسد و گمراه.
«فکر کردی داری اینجا داری چه غلطی میکنی، ری؟»
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
خونه اون قسمت ساکت تر بود و صدای آهنگ هم فقط مثل یه بیس مبهم بود که کف خونه رو میلرزوند.
دیوار سمت راستمون تماما شیشه بود و نمایی از چمن حیاط تا درختها رو نشون میداد.
لئون یه کلمه هم نگفت، ولی حس کردم که تنش و حالت عصبیش داشت دوباره بالا میرفت، حرارت و سفتی زیر پوستش بود.
چرخیدیم یه گوشه نزدیک راهپلهای که به طبقه بالا ختم میشد، و تو یه حرکتی که انقدر سریع بود که سرم گیج رفت، لئون من رو محکم از کنارش کشید و چسبوندم به دیوار.
بوسهش مزه آهن میداد، دستش رو دور گلوم حلقه کرد و فشار چنگش به زور مهار شده بود همینطور که با زبون خونیش با زبونم بازی میکرد.
ازم پرسیده بود که فراموشش کردم، ولی بدنم هیچوقت فراموش نمیکنه.
بوسهش مثل آتیش بازی بود که تو سرم منفجر شد، یه هجوم داغ یهویی بود که تا نوک انگشتهای پاهام رو مور مور کرد.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۱
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
محکم ژاکت لئون رو گرفتم و دستم رو مشت کردم.
اگه این جنده فکر کرده میتونه تهدیدش کنه...
«آروم، دختر.»
مطمئن نبودم لئون منظورش با من بود یا جونیپر، یا هر دو.
اون تنش و انقباض ازش ناپدید شد.
«منو با خوشگذرونی تهدید نکن.»
وقتی جونیپر بلافاصله چاقو رو برنداشت، لئون زبون انشعابیش رو کشید روی تیغه.
همینطور که نوک چاقو رو مزه میکرد خون فوران کرد و چکه کرد روی لبهاش، دندونهاش رو سرخ کرد و به جونیپر لبخند زد.
گفت:
«از پارتی لذت ببرین.»
به زین چشمک کوتاهی زد، و همینطور که دور میشد من رو هم نزدیک خودش نگه داشت.
ولی من رو برنگردوند به پارتی، رفت جهت مخالف که آخر سالن میشد.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۰
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
چهره جونیپر عبوس باقی موند.
«من دیگه یه دختر کوچولوی ترسیده نیستم. الان خیلی بهتر از وقتی که پونزده سالم بود مسلحم.»
«خیلی خوشحالم که منو یادته.»
لئون با احتیاط به آخر سالن نگاهی انداخت.
دیگه من رو جلوی سینهش نگه نداشت، بازوهاش رو دور شونههام حلقه کرد همینطور که کنارش ایستاده بودم.
«به اون خشمت محکم بچسب. قوی نگهت میداره.»
هیچوقت کسی رو ندیده بودم که انقدر سریع حرکت کنه.
جونیپر یه چاقو محکم دراورد که زیر کتش قایم کرده بود، و تیغش رو به دهن لئون چسبوند.
زین نالید، نفسم رو حبس کردم و حس کردم که لئون خیلی خفیف منقبض شد.
جونیپر با خشم هیس کشید:
«خوش شانسی که زین بهت علاقهای داره، چون تو اولین نفر تو لیستم بودی.»
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
غرید:
«دیگه کمکم داشتم فکر میکردم منو فراموش کردی، عروسک.»
با دستش محکم پشت گردنم رو چنگ زد و من رو نزدیک نگه داشت.
«نمایش کوچولوی بامزهای راه انداختی وقتی خودتو بین این دوتا میمالوندی، ولی یه حسی بهم دست داد که انگار فراموش کردی مال کی هستی.»
زین خندید، ولی سم داشت چشم غره میرفت.
«شاید اگه یکم نزدیکتر توجه میکردی، لازم نمیشد.»
لئون با کنجکاوی سرش رو کج کرد، همینطور با انگشتهاش داشت با موهام بازی میکرد و یکم میکشیدش انگار که داشت جلوی میلش رو میگرفت تا محکم بکشه.
تنها قسمت صورتش که قابل دیدن بود چشمها و دهنش بود، که بعد با یه پوزخند تاب خورد.
«جونیپر کاینز... چقدر الان بزرگ شدی.»
از شنیدن اسمش هین کشیدم.
جونیپر... قربانی آخر.
قربانی ناموفق.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
فصل سی و سوم
ریلین
هنوز بخاطر دارویی که تو بدنم بود گیج بودم، و واسه یه لحظه فکر کردم دارم یه آدمکش رو میبینم که قراره من رو بکشه.
مرد بهم چشم غره رفت، از پشت کلاه دو چشمیش نگاش غضبناک بود.
ولی چشم غرهش به اندازه خورشید طلایی بود و به محض اینکه درک کردم، خودم رو از چنگ سم آزاد کردم و بازوهام رو دورش حلقه کردم.
عطر لئون من رو در بر گرفت، بوی مرکبات ملایم و دود.
آرامش. امنیت.
هیچوقت تصور نمیکردم که سفت شدن بازوهای یه شیطان دورم همچین حسی رو ایجاد کنه، ولی از دوباره دیدنش توانایی گریه کردن از شدت آسودگی خاطر رو داشتم.
سر تا پا سیاه پوشیده بود.
شلوار کارگو، بوت، و یجور ژاکت نظامی تنگ.
تیپ عالیای بود که کاملا هویتش رو مخفی کنه.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
سرم داشت گیج میرفت، نه فقط بخاطر بالا اوردن و دارویی که تو خونم مونده بود. زین دستش رو دراز کرد پایین، و یه آبنبات نعناعی بهم تعارف کرد تا طعم حال بهم زن استفراغ رو از دهنم بشوره ببره.
زین اینجا بود...
پس یعنی به معنی این بود که...
با صدای خفه گفتم:
«لئون اینجاست؟»
زین فقط شونه بالا انداخت.
گفت:
«همین دور و براست. اینجور که معلومه به اندازه کافی از نزدیک مراقبت نبود، شکی درش نیست.»
سم من رو کشوند تا بایستم، انگشتهاش بالای بازوم مثل گیره آهنی بودن.
«ببین، قراره برات تاکسی بگیریم و تو هم ورمیداری میری خونه. یا ترجیحا از شهر گم و گور میشی بیرون. من نمیذارم همه چیز نابود بشه فقط چونکه قربانی بعدی هدلیها حاضره که با میل خودش روی قربانگاه دراز بکشه.»
با سر به زین اشاره کرد، اونم سرش رو واسم چپ و راست کرد و بعد در رو باز کرد...
که یهو یه مرد که سر تا پا سیاه پوشیده بود جلوی راهمون رو گرفت.
پایان فصل سی و دوم
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«هیچوقت، هیچوقت هر چیزی که جرمایا هدلی بهت میده رو نخور.»
با احتیاط آب رو مزه مزه کردم. نگام بین خودش و مردش در رفت و آمد بود، و اون موقع بود که متوجه شدم.
چشمهای مرد طلایی بودن.
زمزمه کردم:
«زین.»
با سر کیفی بهم سلام نظامی داد.
با حالت مسخرهای اخم و تخم کرد:
«خیلی طول دادی تا منو تشخیص بدی. لامصب، لئون دروغ نمیگفت که زنده نگه داشتنت یه کار طاقت فرسا و روزانهست. جوری نوشیدنی چیز خور شده قورت میدی بالا انگار که ز غوغای جهان فارغی.»
صدام از وحشت یه درجه رفت بالا.
«چیز خور؟ چی...»
زن با آه سنگینی گفت:
«تو نوشیدنیت دارو ریخته بودن، بیب. هدلیها قصد ندارن که تو از این پارتی بری، اجازه بده اینو کامل برات روشن کنم. و منم کلی گرفتاری دارم، پس این آبو بخور و حواستو جمع کن. ازت میخوام خودتو جمع و جور کنی و بری.»
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
بیشتر عوق زدم و بیشتر بالا اوردم.
مردش داشت تماشا میکرد و مثل یه نگهبان جلوی در ایستاده بود.
فقط موقعی که عوق زدم و هیچی نیومد بیرون زن بهم اجازه داد تا برم.
با گیجی روی دیوار سر خوردم پایین، زن سیفون توالت رو کشید و باقی نوشیدنیم رو هم توش خالی کرد.
«مرض... مرض کوفتیت چیه؟»
نفس نفس زدم و شکمم رو چنگ زدم، گلوم بخاطر انگشتهای زن ملتهب شده بود، و کل کمرم بخاطر تلاش واسه مبارزه باهاش منقبض شده بود.
آه سنگینی کشید و لیوانم رو تو سینک شست، با شیر آب پرش کرد و همینطور که کنارم زانو زد بهم تعارفش کرد.
گفت:
«اگه قراره زنده بمونی باید خیلی بیشتر از اینا باهوش تر بشی، ریلین.»
و متوجه شدم که من اصلا اسمم رو بهش نگفتم.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
زن من رو کشید جلو و من رو از بین جمعیت هدایت کرد.
مردش بازوم رو گرفته بود، و مثل چی گیج شده بودم که چرا دیگه نمیرقصیدیم.
تا اینکه رفتیم تو دستشویی، مرد در رو بست، و زن...
با خشم هیس کشید:
«بهت گفتم اونو نخور.»
پشت گردنم رو چنگ زد و مرد لیوان رو از دستم گرفت.
«شرمنده، بیب، واسه صلاح خودته.»
درست وقتی دهنم رو باز کردم تا بپرسم چه غلطی داره میکنه، من رو کشید جلو، خمم کرد روی توالت و انگشتهاش رو هل داد تو حلقم.
چندین ساعت گذشته بود که بجز نوشیدنی های الکلی هیچی نخورده بودم، واسه همین اکثر شراب رو تو توالت بالا اوردم.
سعی کردم زن رو هل بدم عقب ولی بطور شوکه کنندهای قوی بود، و من رو محکمتر هل داد پایین و دوباره انگشتهاش رو فشار داد تو حلقم.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
حتی اصلا اهمیتی نداشت که نمیتونستم برقصم، چون بین هر دوتاشون داشتم هر طوری که اونا میخواستن تکون داده میشدم، محکم بینشون چسبیده بودم.
سم بدنش رو اورد جلوتر، رونش رو آروم آروم برد بین پاهام و همینطور که سرش رو خم کرد پایین با انگشتهاش گردنم رو نوازش کرد.
لبهاش گوشم رو لمس کردن وقتی زمزمه کرد:
«باید دست از نوشیدن اون برداری، بیب.»
ولی موضوع این بود که دلم نمیخواست دست از نوشیدن بردارم.
چیزی که جرمایا برام درست کرده بود خیلی خوب بود، و الکل داشت بالاخره اون غده اضطراب تو دلم رو کم میکرد.
نه فقط کم میکرد، داشت کاملا نابودش میکرد.
حس معرکهای داشتم. حس گرما داشتم. حس خندیدن رو داشتم. و خدایا، تحریک شده بودم.
لمس انگشتهای اون زن سرزنده بود، پوستم رو قلقلک میداد، و لیوان رو دوباره بردم سمت دهنم.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
با سر به پارتنرش اشاره کرد، و اونم وقتی بهش نگاه کردم بهم چشمک زد.
خیلی آشنا بود.
از کدوم گوری میشناختمش؟
«دوست داری برقصی؟»
بیشتر احتمالش بود که با پای خودم پیش پا بخورم تا در واقع باهاشون برقصم.
ولی دستش روی دستم خیلی گرم بود، و اون سمت سالن پارتنرش داشت از تلویزیون آهنگها رو رد میکرد و یه آهنگی رو انتخاب کرد که اسمش فاصله و خوانندهش آپاشی بود.
لبخند زدم و با سر تایید کردم.
بعد دستم رو کشید و برد، همینطور که من رو میبرد نزدیکتر به مردش چشمهای قهوهای تیرهش رو روم قفل کرده بود.
بعد اومد جلوم، دستهاش رو گذاشت دور گردنم.
پارتنرش اومد پشتم و دستش رو گذاشت روی کمرم، و بدنهامون رو با ریتم دارک و افزایشی آهنگ تاب دادیم.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۶۱
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
اولین حرکت رو اون زن زد، از اون سمت سالن آروم اومد این طرف تا کنار دیوار پیشم وایسه.
علیرغم کت و شلوارش، بوت پنجه فولادی پاش بود و روم سایه انداخت.
وقتی بهم لبخند زد، یهویی مطمئن بودم که این زن میتونست عملا از روم رد بشه و منم ازش تشکر میکنم.
«هی، خوش میگذره؟»
صداش خشدار بود.
با سر تایید کردم، مثل چی هل شده بودم که همچین دختر زیبایی بدون اجبار داشت باهام حرف میزد.
«آره، خیلی طوفانیه. مطمئنا بزرگترین پارتیه که توش شرکت کردم.»
«من سَمم.»
دستش رو دراز کرد، وقتی اسمش رو گفت به لکنت خیلی ریزی تو صداش وجود داشت.
انگشتهاش گرم و زبر بودن، جوری که انگار زیاد با دستهاش کار میکرد.
