ترجمههای رایا🪻
Open in Telegram
ترجمههای دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتابهای ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate
Show more5 478
Subscribers
-224 hours
-517 days
-18630 days
Posts Archive
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۹۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
ملحفههای شیک و نرم زیرم رو چنگ زدم.
لذت داشت بیرحمانه شکل میگرفت.
«آوو، چه شیرین.»
لئون انگشتهاش رو ازم کشید بیرون و من رو به نفس نفس انداخت، بعد جلوی صورتم نگهشون داشت.
آثار تحریکم روی پوستش برق میزد و وقتی انگشتهاش رو از هم فاصله داد بینشون آویزون شد.
دارک و زمخت خندید، و سرم رو خشن تکون داد.
«دختر کثیف. از اینور و اونور پرت شدن خوشت میاد، هومم؟ دهنتو باز کن.»
انگشتهاش رو فشار داد داخل دهنم و مزهی تحریک خودم باعث شد ناله کنم.
انگشتهاش رو مک زدم، زبونم رو کشیدم روی نوک و بینشون. بهم رحم کرده بود که چنگالهاش رو موقع انگشت کردنم غلاف کرده بود.
دوباره اسپنکم کرد و هینی کشیدم، ولی بلافاصله برگشتم به لیس زدن تک تک آخرین قطرههای خودم از روی انگشتهاش.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۹۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
دستش رو برد زیر دامنم و با ناخنهاش پارچه نازک جوراب مشکی تا زانوم رو پاره کرد.
«اهمیتی نداره چقدر جیغ جیغ کنی و التماس کنی، منو نمیتونی گول بزنی. قراره از تک تک ثانیههای بلایی که قراره سرت بیارم لذت ببری. قراره به فنات بدم.»
«فاک، لئون...»
با دستش بین پاهام رو مالید، خشن و بیاحتیاط.
یهو دیدم دارم خودم رو بهش میمالم، واسه تحریک بیشتر مشتاق بودم، واسه حس انگشتهاش روی کلیتم تشنه بودم.
دستش رو از روم برداشت، صورتم رو با یه دست پشت سرم چسبوند به تشک، و بعد سه بار تند و پشت سر هم اسپنکم کرد.
«جنده کوچولوی فاسد.»
دوباره دستش رو برد بین پاهام، جورابم رو کامل پاره کرد و شورتم رو هل داد کنار تا دوتا از انگشتهاش رو فشار بده داخلم.
وقتی بیرحمانه با انگشتهاش ضربه زد با گریه ناله کردم.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۹۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
غرید:
«بهتره ساکت بمونی. دلت نمیخواد که کارفرمام بو ببره، میخواد؟ اگه بفهمه فقط واسه بدتر میشه.»
وقتی با سرپیچی سرم رو ازش دور کردم خندید و زبونش رو روی پایین گونهم تا بالاش کشید.
از حسش لرزیدم، و وقتی گوشم رو گاز گرفت نالهای از دهنم در رفت.
«ولم کن.»
دور فشار دستهاش بیهوده وول خوردم و جیغ جیغ کردم.
رونهام رو از نیاز بهم فشار دادم وقتی با زبون دو گوشهش که بین لبهای بازش بود بهم ضربه زد و حرصم رو دراورد.
«خواهش میکنم، بذار برم.»
«عمرا.»
من رو کشید لبهی تشک.
پشت تخت ایستاد و محکم من رو برد لبهی تخت، روی شکم نگهم داشت و خمم کرد.
5 474
🎁 رمانهایی که مترجمها رایگان هدیه دادن 🤍
در این کانال فقط رمانهایی معرفی میشن که
ترجمهشون رایگان منتشر شده.❗️
اینجا خبری از فروش، اشتراک یا پرداخت نیست.
هدف فقط اینه که بدونی
کدوم رمانها رو میتونی
رایگان بخونی.
📚 اگر دنبال رمان هستی
قبل از اینکه هزینه کنی
یه نگاه اینجا بنداز.
🔥شاید همون رمانی که میخوای
از قبل رایگان در دسترس باشه 🤍
لینک کانال همراهی ما 👇
♡<@Free_Translations>♡
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۹۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
خودم میدونستم که همش بیفایده بود، که نمیتونستم فرار کنم.
ولی تقلا کردن تنش و اضطرابم رو تخلیه میکرد، اون انرژی متلاطم درونم رو آروم میکرد.
وقتی مچ دستهام رو گرفت و با یه دست بزرگش به تخت قفلشون کرد و با اون یکی دستش گلوم رو چنگ زد، تحریک مثل آتیش مهار نشدنی درونم سوخت.
وقتی خم شد جلو و با شرارت خندید، زیرش نفس نفس زدم.
«بهم بگو که یادته ری. چی بازیو متوقف میکنه؟»
لب زدم:
«بخشش.»
«دختر خوب.»
چنگش رو خشن محکمتر کرد، چنگالهاش تو پوست گردنم فرو رفتن.
با اون ماسکی که زده بود خیلی ترسناک و ناشناخته بنظر میرسید. و میتونستم تصور کنم که واقعا یه غریبه بود، یه شیطانی که هیچوقت ندیده بودم که مچم رو موقع فضولی کردن تو جایی که نباید باشم گرفته بود.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۹۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
خطر واقعی اون بیرون کمین کرده بود، ولی اینجا من تو دستهای لئون امن و امان بودم.
امن، حتی وقتی ترسم رو مثل ویالون مینواخت.
فانتزیهای خطرناک حس رهایی و تخلیه میدادن، اونم وقتی که کلی چیزهای واقعی برای ترسیدن وجود داشتن.
«نباید تو جاهای ممنوعه میپلکیدی عروسک. وقتی این کارو میکنی میبینی چی میشه؟»
سمتم خیز برداشت و از رو تخت پریدم تا فرار کنم سمت در.
میدونستم دستم به در نمیرسه.
هیچ میلی به دور شدن نداشتم.
ولی بازم قلبم اومد تو حلقم وقتی لئون من رو گرفت، محکم کشیدم عقب و پرتم کرد روی تخت.
قدرتش غیرقابل مقاومت بود. من رو مثل عروسک پارچهای مینداخت این طرف و اون طرف.
من رو چرخوند تا رو کمر دراز کشیده باشم و بعد پاهاش رو دو طرفم گذاشت.
حس خوبی داشت که بهش با مشت بزنم، که لگد و جفتک بپرونم و وول بخورم.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۹۱
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
خندید:
«لطفا؟ وقتی میگیش خیلی قشنگه. قراره با میل خودت تسلیم شی، یا نیازه مجبورت کنم خواستهت رو بپذیری؟»
آروم یه قدم رفتم عقب، بعد یکی دیگه.
بیتاب بودم، دست و پاهام میلرزیدن و با حس نیاز به مبارزه و فرار و آدرنالین مور مور شدن.
«اها، پس با اجبار.»
اومد دنبالم، هر قدمش درست به اندازه من آروم و شمرده بود. صورتم داغ کرده بود.
لئون عمیق نفسی کشید بعد چشمهاش طلایی برق زدن، و نیشخند تیز و بزرگی بهم زد.
«میتونم بوش رو حس کنم. بوی تحریک خیست، لعنتی خیلی واسم مشتاقی.»
سرم رو به نشونه انکار تکون دادم، ولی از درون داشتم جیغ میزدم آره.
فانتزیِ تصاحب شدن بدست لئون واسه تنبیه، اونم به اجبار، واژنم رو به نبض انداخت.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۹۰
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
لبهاش رو کشید روی گردنم، بعد زیر گوشم رو نوازش کرد، و همینطور که نفسم میلرزید چشمهام رو بستم.
آروم گفت:
«خیلی مضطربی. به چی احتیاج داری، عروسک؟»
لب زدم:
«یه حواس پرتی. به حس امنیت احتیاج دارم. به... به تو احتیاج دارم.»
تاب خوردن لبهاش رو روی پوستم حس کردم.
«یه حواس پرتی؟ بنظرت باید با این فکر حواست رو پرت کنم که حتی اگه کنت هنوزم من رو تحت کنترل داشت، بهت آسیب نمیزدم؟»
چرخید و دوباره جلوم ایستاد، چنگالهاش رو کشید روی فکم تا اینکه فشارشون داد تو پوست حساس درست زیر چونهم.
«حتی وقتی تنبیهت میکنم، تا هر حد ظالمانه و بیرحمانهای که دلم بخواد، ولی بازم ازت محافظت میکنم. این حواس پرتیایه که بهش احتیاج داری؟»
«آره. لطفا.»
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
کاری که نقشه داشت انجام بده.
زیر لب گفت:
«اگه چی؟»
بعد خندید.
«واقعا، اگه اونجوری میشد چی؟ داری سعی میکنی بگی که اگه وقتی هنوز تو اسارت کنت بودم و اینجا گیرت میانداختم، بهت آسیب میزدم؟»
با انگشتهاش پشت گردنم رو لمس کرد، موهام رو نوازش کرد، چنگالهاش تیز بودن وقتی پوستم رو خفیف خراش میداد.
«تو منو دست کم گرفتی، ری. کنت اصلا و ابدا حتی متوجه نمیشد که من تو رو اینجا گیر انداختم. ولی بازم باید تنبیهت میکردم، تا فقط بهت درسی بدم که تو جاهایی که نباید، سرک نکشی.»
آب دهنم رو قورت دادم.
دستهاش لغزیدن دور کمرم و چنگالهاش تو پارچه ژاکتم نفوذ کردن و به پهلوهام رخنه کردن.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
گفتم:
«منو اینجا تنبیه نمیکنی. تو اتاق خواب کنت، جرئت نداری-»
«فکر میکنی نمیکنم؟»
صداش به طرز خطرناکی یواش شد.
همینطور که ایستاده بودم آروم دورم چرخ زد، قلبم از هوس هل دادنش محکم میزد.
یه واکنش میخواستم و اگه باید بخاطرش به چالش میکشیدمش، پس همین کار رو انجام میدم.
گفتم:
«اگه چند ماه پیش منو اینجا گیر مینداختی چی، لئون؟»
وقتی رفت پشت سرم، به زور جلوی خودم رو گرفتم تا برنگردم.
اون موفق شده بود ترس از هیولاهایی که اون بیرون کمین کرده بودن رو از تو ذهنم پاک کنه.
تمام توجهم رو به خودش و کاری که داشت انجام میداد جلب کرده بود.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
دستهاش با فاصله و بسته بودن، ولی به این معنا نبود که دلش نمیخواست من رو لمس کنه.
این نشونه خود کنترلیش بود، یه تلاش بود واسه اینکه بیش از حد کاری انجام نده قبل از اینکه خودم واسش التماس کنم.
«فراموش کردی، تو مال منی ری. رک و پوست کنده باید تنبیهت کنم واسه اینکه جرئت کردی برخلافش رو بگی.»
دهنم خشک شد، ولی واژنم نه.
با هر حرف لئون داشت تند و سریع داغتر میشد و با انتظار و اشتیاق متورم میشد.
زبونم رو کشیدم روی لبهام، و متوجه شدم که چقدر حرفم احمقانه بود.
این چند هفتهی پر از تنهایی و ترس من رو کلافه کرده بودن و تحت تاثیرم قرار داده بودن، و من بیش از حدی که میتونستم به زبون بیارم دلم برای توجهش تنگ شده بود.
برای آتیشش، بیرحمیش، برای اطمینان تغییر ناپذیر و مطلقش به اینکه من متعلق به اون بودم.
الان به اون اطمینان خاطر به شدت احتیاج داشتم.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«برنامه داری که دوباره بری، مگه نه؟ اگه یه چیزی اینجا پیدا نکنم تا از خودم محافظت کنم، نمیدونم باید چیکار کنم. اون موجودات ولم نمیکنن.»
سعی کردم دوباره به بیرون پنجره نگاه کنم، ولی لئون صورتم رو گرفت و نذاشت نگاه کنم.
گفت:
«من برگشتم. این یه چیزی حساب نمیشه؟»
گفتم:
«موقته.»
سعی کردم صدام رو ثابت و محکم نگه دارم.
ولی ترسیده بودم، و تو این مدت تمام ترسها و کلافگی هام رو تو سکوت نگه داشته بودم چون مثلا باید با کی درموردشون صحبت میکردم؟
کی درک میکرد، به غیر از لئون؟
«موقت تو سیستم من نیست.»
صداش یه غرش بود و دستهاش رو برد پشت کمرش.
الان این حرکتش حس خطر میداد.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
من رو تو بغلش چرخوند و با انگشتهاش چونهم رو هل داد بالا.
«و از شانس خوبت منم طرف توئم.»
پشتم به پنجره بود، و بخاطرش کمرم مور مور شد.
از دونستن اینکه اونا اون بیرون بودن متنفر بودم. از این حس دائم تعقیب و شکار شدن متنفر بودم.
«هستی؟»
با اخم گفت:
«میبخشید؟»
«طرف منی؟ واقعا؟»
حالت چهرهش جدی شد، تقریبا عصبانی حتی.
پوزخند بازیگوشانه اش محو شد.
«چه کوفتی این ایده رو بهت داده که من طرفت نیستم، ری؟»
لبم رو گاز گرفتم و سرم رو تکون دادم.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
طرحش یه زنی بود که تو دل یه دریای طوفانی ایستاده بود، و خنجر به دست به آسمون اشاره میکرد. بازوهای هشت پا مانندی دور دستش حلقه زده بودن، انگار که میخواستن همراش خنجر رو بگیرن.
با ظاهری که تابلو داشت ممکن بود که تو دوران رنسانس نقاشی شده بود، زیبا و اغراق آمیز بود. ولی یه سلاح نبود.
هیچ چیزی اینجا مثل یه سلاح بنظر نمیرسید.
پنجره باز فقط انعکاس تصویر ما رو نشون میداد تا اینکه از کنارش رد شدم و یه نورافکن پشتش سوسو زد، بخش بزرگی از حیاط چمنی رو روشن کرد.
حرکتی توجهم رو جلب کرد و وقتی خیره شدم، یه چیز تیره و اسکلت مانندی رو دیدم که میون درختها داشت میخزید.
اونا من رو تا اینجا تعقیب کرده بودن. معلومه که تعقیب کردن. من نمیتونستم از دست این هیولاها فرار کنم، اهمیتی نداشت که کجا میرفتم.
لئون از پشت بازوهاش رو دورم حلقه کرد و وقتی زمزمه کرد گوشم رو با دندونش گاز گرفت.
«چرا ازشون میترسی که اطرافت کمین کنن، وقتی میدونی خطرناکترین موجود تو این خونه منم؟»
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«زیاد اینجا بودی؟»
«یکبار یا دوبار، و این خیلی زیاد بود. کنت یه علاقهای داشت که در حالی که اینجا لم میداد مجازاتش رو اجرا کنه. فکر کنم یه تفریح ریلکس کنندهای براش بود که وقتی دستوراتش رو بگا میدادم استخونهامو با جادو بشکونه.»
تصورش دلخراش بود که همچین مکان فوقالعاده ای واسه همچین چیز شرورانه ای استفاده میشد.
حتی بیشتر از اون، تصور این سختتر بود که لئون تحت دستور یکی باشه.
انقدر قدرتمند بود، انقدر نیروی شکست ناپذیری داشت که اینکه یه انسان ناچیز مدام بهش دستور بده فکر مضحکی بنظر میرسید.
ولی حتی یه شیطان قدرتمند هم میتونست با درد ویرون بشه.
همه وسایل اینجا گرون بنظر میرسیدن.
اون لوستر مدرن شیشهای و فولادی، شومینه مرمری سیاهی که پایین صفحه تلویزیون بزرگ قرار داشت، و تابلوی نقاشی غول پیکری که با قاب طلایی بالای تخت قرار داده شده بود.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
گفت:
«چک کردم ببینم جادوی محافظی هست یا نه. واقعا وضعیت احمقانهای میشه اگه از اون خدا فرار کنی و تهش بخاطر لمس کردن یه دستگیره در بلافاصله کشته بشی.»
فهمیدن اینکه طلسمهایی وجود داشت که میتونستن تو رو فقط با یه لمس بکشن باعث شد خیلی بیشتر با احتیاط از در رد بشم.
اتاق خواب بزرگ و دلباز بود، پارکتهای براق و یه فرش سفید داشت.
همه چیز با یه طیف رنگ یکسان بود، از ملحفههای خاکستری گرفته تا بالشتهای سفید، و پرده مشکی که روی دیوار شیشهای عقب زده شده بود.
لئون آروم در رو پشت سرمون بست.
جوری به دور اتاق چشم غره میرفت که انگار شخصا بهش توهین کرده بود.
«هیچوقت فکرشو نمیکردم که دوباره بیام اینجا. از این اتاق متنفرم.»
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۱
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
ته سالن به یه دو راهی ختم میشد.
لئون رفت سمت راست و از یه راهروی دیوار شیشهای رد شدیم که به حیاط تاریک بیرون دید داشت.
خونه انقدر بزرگ بود که الان ضرب آهنگ فوقالعاده دور به گوش میرسید.
همش انتظار لرزش گوشیم تو جیبم رو داشتم، اینایا خیلی زود براش سوال میشه که من کجام.
خوشبختانه به اندازه کافی حواسش پرت بود، یا در واقع به اندازه کافی مست بود که یکم بیشتر من رو یادش بره.
راهرو به یه جفت در خاکستری ختم شد.
لئون انگشتش رو به نشونه اخطار جلوی دهنش گرفت و بعد نگاه با دقت و طولانی به دستگیره های در انداخت. در واقع به شکاف بین دو در.
زمزمه کردم:
«دنبال چی میگردی؟»
دوباره دستش رو برام تکون داد تا ساکت باشم. خیلی آروم در رو باز کرد، فقط یه سانت هلش داد تا اینکه تنش عصبی از شونههاش رفت و در رو کامل باز کرد.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۸۰
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
آب دهنم رو قورت دادم.
ولی تو بدنم هنوز الکل کافی باقی مونده بود که وقتی جواب دادم کاملا با اعتماد به نفس بنظر رسیدم.
«آره. جریان از این قراره.»
«خیلی خب پس. ساکت بمون، و نزدیکم بمون.»
یواشکی از پلهها رفتیم بالا، رسیدیم به طبقه بالا نزدیک یه جور سالن نشیمن فرعی که میز بیلیارد و مبلهای سفید، بزرگ و ضخیم بالشتکی داشت.
خوب بود که پارتی هنوز تو قسمت جلویی خونه باقی مونده بود.
هیچ راهی وجود نداشت که موفق بشیم اگه مهمون ها پخش و پلا شده بودن.
ولی طبقه بالا تاریک بود، همه چراغها خاموش و درها بسته بود.
یه نشونه واضح از اینکه هیچکس قرار نبوده بیاد این بالا.
داشتم له له میزدم تا تک تک درها رو باز کنم، ولی انگار لئون میدونست داره کجا میره.
5 474
#تصاحب_روحش
#پارت_۵۷۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
«چرا فکر میکنی اصلا چیزی تو این خونه وجود داره که ارزش به خطر انداختن جونت رو واسش داره؟»
«گفته بودی که کنت دست سازههای جادویی داره. اگه طلسمی داره که از خودش در برابر تو محافظت میکنه، شاید یه چیزی هم داشته باشه که از من در برابر اون خدا محافظت کنه.»
چشمهاش رو باریک کرد.
از این خوشش نمیاومد، ولی حق با من بود.
«کمکم کن تا پیداش کنم. چون اگه قرار بر این نیست که تو نقشه محافظت شیطانیت شرکت کنم، به یه چیزی احتیاج دارم تا از خودم دفاع کنم.»
از پشت ماسکش بهم چشم غره رفت، خوشحال بنظر نمیرسید ولی بالاخره حالتش نرم شد.
«پس بهت کمک کنم تا جاساز کنت رو پیدا کنی و اون موقع میتونم اون دوتا نیپل کوچولوی بامزه رو پیرسینگ کنم آره؟ قضیه از این قراره؟»
