en
Feedback
ترجمه‌های رایا🪻

ترجمه‌های رایا🪻

Open in Telegram

ترجمه‌های دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتاب‌های ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate

Show more
5 478
Subscribers
-224 hours
-517 days
-18630 days
Posts Archive
سلام بچها شبتون بخیر. تصمیم گرفتم از این هفته پارت‌گذاری رو شروع کنم، حالا یا امشب یا فردا.

🔁 - توییتر 🔘 لیست توییت و ریتوییتِ انگلیسی برای افراد در خطر اعدام. ( آپدیت می‌شود. ) 🔘 آموزش و نصب توییتر برای توییت زدن.نکاتی که باید درمورد توییت زدن بدانید.آموزش فضای توییتر.ایمن‌سازی توییتر و اطلاعات شخصی.بازنویسی توییت‌ها برای بهتر دیده شدن. 🔘 توییت‌های مربوط به افراد بازداشتی و مفقودی در کانال «نامشان را فریاد بزن». • لیستی از از افراد بازداشتی و مفقودی که آپدیت می‌شود. 🔘 لیستی از خبرگزاری‌های جهانی و افراد فعال در حوزه اجتماعی که می‌تونید زیر توییت‌های بازداشتی‌ها و افراد در خطر اعدام تگ‌شون کنید. - • صفحات توییتر فعالین حقوق بشر برای تگ کردن. • صفحات توییتر رسانه‌های خارجی برای تگ کردن. 📧 - ارسال ایمیل 🔘 راهنمای ارسال ایمیل برای درخواست کفیل سیاسی.ایمیل آماده برای درخواست کفیل سیاسی.ایمیل اعضای پارلمان اروپا.درخواست کفیل سیاسی از نمایندگان پارلمان اروپا.بازنویسی متن‌ ایمیل‌ برای بهتر دیده شدن.آدرس ایمیل برخی از خبرگزاری‌های معتبر جهان.برای 🔘 برای ایمیل زدن‌‌های بیشتر این کانال رو روزانه چک کنید.

سلام بچها، من بعد از نمی‌دونم چند روز وصل شدم رمقی باقی نمونده ولی خدا به اونایی که عزیز از دست دادن صبر بده🖤

بچها حالتون خوبه؟

Repost from Romantic Novel
نترسید نترسید ما همه با هم هستیم

#تصاحب_روحش #پارت_۶۱۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ ولی انقدر خوب بود و انقدر طوفانی شدید و قوی بود، که گریه کردن روی سینه‌ش واسه یه دقیقه اضافی تر، حس تخلیه و رهایی می‌داد. «ببخشید.» نخودی خندیدم و همزمان فین فین کردم، کاملا به معنای واقعی بلبشو بودم. «ببخشید بابت گریه-» انگشتش رو فشار داد روی لبم و ساکتم کرد. «بیخود می‌کنی عذرخواهی می‌کنی. هر مدلی که بهش احتیاج داری آروم شو. من اینجا کنارتم.» تو سکوت دراز کشیدیم و به صدای دور ضرب آهنگ گوش دادیم. همینطور که داشتم آروم می‌شدم، متوجه شدم اون غده اضطرابی که روزها بود داشت عذابم می‌داد، محو شده. لئون از هم بازش کرده بود، با انگشت‌هاش، با زبونش، و حرف‌های شرارت آمیز و پلیدش. هیچ چیزی که اون بیرون کمین کرده بود، خطرناک تر از لئون نبود. و من مال اون بودم. اونم مراقب چیزی بود که بهش تعلق داشت.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۱۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ داشتم پشت دستش با گریه می‌گفتم «لطفا، لطفا، لطفا» و ذهنم یهویی تو سرخوشی و سرمستی بدون هیچ فکری گیر کرد. گردنم رو گاز گرفت و لب‌هاش که روی پوستم بود تاب خوردن و لبخند زد. کمرم رو قوس دادم به سمتش، همینطور که انقباضم محکم‌تر و محکم‌تر می‌شد به زور می‌تونستم نفسی بکشم. وقتی پشت دستش با ناله گریه کردم صدام انگار مثل یه حیوون بود، زیرش لرزیدم و هجوم ناگهانی اندورفین باعث شد هق هق کنم. اصلا متوجه نشدم که دارم گریه می‌کنم تا اینکه با دست‌هاش اشک‌هام رو پاک کرد، صورتم رو بوسه بارون کرد و زیر لب زمزمه کرد. «آروم باش، بیبی گرل. خیلی خوب بودی، لعنتی خیلی خوشگلی.» سرم رو چرخوندم تا صورتم رو بچسبونم به قفسه سینه‌ش، اونم کنارم دراز کشید. بخاطر گریه کردن حس احمقانه‌ای بهم دست داد. من ناراحت نبودم، نترسیده بودم، آسیب هم ندیده بودم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ اینکه داشتم روم می‌دیدمش در حالی که روی صورتش نقاب گذاشته بود، چشم‌هاش براق بودن و رد خونی دندون‌هام روی لب‌هاش، نزدیک بود من رو سریع به ارگاسم برسونه. حس گشاد شدن توسط آلتش که داخلم بود، و حس مالش انگشت‌هاش روی کلیتم من رو از بلندی پرت کرد و انداختم تو اکستازی. خودم رو دور عضوش منقبض کردم و همینطور که داشت جوری من رو می‌کرد که هوش از سرم می‌پرید، پشت دستش جیغ می‌کشیدم. سرعتش رو کمتر کرد و هر ثانیه از لذت رو طولانی تر کرد. ولی بعد، حتی وقتی موج‌های لذت یکم کمتر شدن و در حالی که سرم سبک بود تونستم نفسی بگیرم، زیر لب زمزمه کرد. «هنوز کارم تموم نشده. می‌خوام دوباره ببینم که ارضا میشی. که دوباره برام جیغ می‌کشی.» پاهام رو برد بالا و نگه‌شون داشت تا بتونه به زاویه عمیق تری برسه. واژن نبض‌دارم دوباره منقبض شد، هر لمس روی کلیت پف کرده و بیش از حد حساسم باعث می‌شد از جا بپرم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ با غرشی گفت: «یادت بیار که من چیم، بیبی گرل. تا وقتی که دلم بخواد سخت می‌مونم.» خم شد نزدیک‌تر و روی پوستم زمزمه کرد. «و قول دادم که به فنات میدم.» خیسِ خیس شده بودم ولی با این وجود وقتی واردم شد و پرم کرد، اون حس کش اومدنش باعث شد از درد ناله کنم. دستش رو گذاشت روی دهنم و همینطور که کامل پرم می‌کرد سر و صدام رو خفه کرد. خشن زیر لب هیس کشید: «یادت باشه.» همینطور که حرف می‌زد گردنم رو هم گاز می‌گرفت. «اگه خواستی بازیمون تموم بشه سه بار آروم بزن.» یادآوری راهنماش باعث شد یه لحظه خشکم بزنه و واقعیت رو برام یادآوری کرد، و بعد دوباره دقیقا غرق شدم تو این فانتزی دارک خوشمزه.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ خشونت و شرارت تو چشم‌هاش، اون گرسنگی، دست کمی از وحشتناکی نداشت. وحشتناک بود، و با این حال هیچوقت یکی رو انقد زیاد نمی‌خواستم. تک تک حس‌های بدنم به آتیش کشیده شده بودن و واسه لمس شدن حساس بودم. وقتی از روی زمین بلندم کرد جیغم رو خفه کردم. پرتم کرد روی تخت و افتادم روی ملحفه ابریشمی و بالشت‌های نرم. چهار دست و پا پا به فرار گذاشتم، بازم یه تلاش بی‌فایده واسه تقلا کردن بود. ولی لئون من رو روی کمرم چسبوند و دامنم رو محکم کشید پایین. «هنوز سختی؟» جوری هین کشیدم که انگار نمی‌تونستم چیزی که آشکار بود رو ببینم. انگار نه انگار که ارضا شده بود. آلتش هنوز مثل سنگ سفت و سخت بود. و وقتی پاهام رو از هم باز کرد قطره‌ای از پریکام از نوکش سر خورد.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۶ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ از دهنم کشید بیرون و چونه‌م رو چنگ زد. لب‌هام رو که هنوز از آبش خیس بود با گرسنگی ای بوسید که می‌خواست بره درونم، که می‌خواست کاملا قورتم بده. لبش رو گاز گرفتم و اونم در جواب گازم گرفت، بعد زبونش رو برد داخل دهنم و یهو دیدم تو چنگش شل شدم. تمام مزه‌هاش یه کوکتل مست کننده‌ای تو دهنم بودن. زمزمه کرد: «لعنتی کثیف شدی.» فقط یکم ازم فاصله گرفت تا صحبت کنه. لبخند زدم، با چهره‌ای که خیس از اشک بود، آب از چونه‌م می‌چکید و ریملم سرازیر شده بود. «کثیف‌ترم کن.» روی لب‌هام تف کرد و همینطور که نگام می‌کرد که داشتم لیسش می‌زدم، فکر کنم احتمال زیاد واقعا کنترلش رو از بده.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۵ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ نمی‌دونستم اصلا امکانش هست که بتونم به این هیولا درد بدم، ولی می‌خواستم امتحان کنم. ضربه‌هاش محکم‌تر شدن، کف دستش رو گذاشت روی گونه سوزناکم و هدایتم کرد تا بهش نگاه کنم. غرید: «قراره هر قطره رو قورت بدی، مگه نه؟» موفق شدم با عضوش که تو دهنم بود با سر تایید کنم. دلم برای مزه‌ش له له می‌زد. انقدر بد می‌خواستمش که ناله کردم. سرم رو سر جاش نگه داشت و عمیق ضربه زد وقتی آلتش روی زبونم نبض زد، بعد دهنم رو با آبش پر کرد. هر قطره‌ش رو قورت دادم. بهش چسبیدم، عمیق تو گلوم نگه‌ش داشتم تا یه قطره هم از دستم در نره. هر باری که دور آلتش قورت می‌دادم و دهنم تنگ می‌شد، پایین تنه‌ش رو هل می‌داد جلو و کمرش از مور مور شدن می‌لرزید.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۴ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ زبونم رو روی عضوش تکون دادم، تشنه‌ی حس نبض زدنش بودم. «اه... فاک، بیبی گرل...» لقبش یه چیزی رو تو وجودم تکون داد. یه چیز سبک، بال بال زن، و گرمی تو دلم. قبلا هیچوقت اینجوری صدام نزده بود. لقب‌هایی که بهم می‌داد همیشه یه لحن شیطنت آمیزی داشتن، ولی این یکی، این یکی ربط داشت به لذت خودش. این یکی جوری از زبونش بیرون اومد که انگار حتی بهش فکر هم نکرده بود، که انگار تو یه لحظه‌ای از آسیب پذیری اومده بود بیرون. باعث شد تحریک شدیدی که درونم داشت جولان می‌داد حتی داغ‌تر شعله‌ور شه. پایین پهلوهاش رو چنگ زدم و کم‌کم سرم رو با ریتم ضربه‌هاش تکون دادم. انگشت‌هام رو فشار دادم تو پوستش بعد کمرش رو چنگ انداختم. می‌خواستم روش نشونه‌م رو به جا بذارم. می‌خواستم خون به راه بندازم.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۳ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ جوری که من رو گرفته بود ملایم نبود، ولی بوسه‌ای که روی پیشونیم گذاشت بود. «تو مال منی، حتی اگه باورش نداری. و من مراقب چیزی که مال خودمه هستم و براش ارزش قائلم. حالا، دهن لعنتیتو باز کن.» این بار، اطاعت کردم. آلتش رو روی لب‌هام فشار داد. مزه گوشتش روی زبونم مست کننده بود، و وقتی داخل دهنم ضربه زد چشم‌هام بسته شد. بی‌رحمانه دهنم رو کرد، تنبیه‌م کرد، بهم جایزه داد. فقط وقتی بالاخره عوق زدم سرعتش رو کمتر کرد. سرم رو سر جاش نگه داشت و از دهنم برای لذت خودش استفاده کرد. «فاک، دیکمو خیلی خوب تو دهنت جا میدی.» خشونت و زمختی صداش ناله‌م رو دراورد. لذت رو تو حرف‌هاش می‌شنیدم، به سختی کنترل شده بود.

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۲ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ و با تمسخر لب و لوچه‌ش رو آویزون کرد. «و خیلی لعنتی نادون. فانی کوچولوی بیچاره. سرپیچی از یه شیطان حس خوبی میده، مگه نه؟» لپ‌هام رو بین دستش فشار داد و انگشت‌های دست مخالفش رو هل داد بین لب‌هام و فکم رو مجبور به باز شدن کرد. «بذار اون دهن کوچولوی خوشگلو ببینم. خیلی واسه دیکم بی‌نقصه.» انگشت‌هاش رو فشار داد روی زبونم. نزدیک بود عوق بزنم و از تلاش واسه اینکه نزنم اشک از چشم‌هام سرازیر شد. چکه کردن آبم رو از واژنم حس می‌کردم، با میل و خواستن منقبض می‌شد. لئون جوری بهم نگاه می‌کرد که انگار هیچی بیشتر از یه اسباب بازی نبودم. ولی وقتی تن صداش رو اورد پایین و دوباره صحبت کرد، تو حرف‌هاش تحسین و احترام بود. «دهنت بی‌نقصه. اندامت بی‌نقصه. ذهنت، اون ذهن کنجکاو لعنتی، بی‌نقصه.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۱ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ من فقط از دردش لذت نمی‌بردم، داشتم از تحمل کردن و سرسختی کیف می‌کردم، از سرپیچی از دستورهاش تا جایی که می‌تونستم تحمل کنم. وقتی چشم‌های خیسم رو دوباره به سمتش بالا گرفتم واقعا مثل یه هیولا بنظر می‌رسید. انگار موجودی از تو کابوس‌هام بود که من رو تو دست‌هاش بی‌دفاع داشت. «حالا ترسیدی، دختر؟» ترسیده، شیفته، از هم پاشیده، مثل چی تشنه. این خط ممتد شرارت آمیز تصوراتم که بهم اجازه می‌داد که همزمان هم وحشت زده و هم آروم باشم، این بازی خطرناک، این دقیقا جایی بود که دلم می‌خواست باشم. با گستاخی سرم رو تکون دادم و از درد به خودم لرزیدم وقتی با انگشت‌هاش پوستی که یکم پیش بهش ضربه زده بود رو نوازش کرد. «نیستم. ازت نمی‌ترسم.» گفت: «چه شجاع.»

#تصاحب_روحش #پارت_۶۰۰ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «نه؟» موهام رو کشید، و خشونت اون دندون‌های تیزش از پشت ماسک تیره‌ش بدنم رو مور مور کرد. «دلت می‌خواد بترسی لجباز کوچولو؟» یه چیزی داشت تغییر می‌کرد. دندون‌هاش بلندتر شده بودن. عنبیه‌ش بزرگتر شد و فقط یه لایه نازکی از طلایی رو به جا گذاشت. و زبونش وقتی آروم از دهنش بیرون اومد تا با شیطنت بزنه به صورتم، سیاه بود. «پس یه چیزی بهت میدم تا ازش بترسی.» دوباره زد تو گوشم، و دوباره. سرم داشت از ترکیب دوپامین و آدرنالینی سوت می‌کشید که این درد سوزناک داشت درونم ایجاد می‌کرد. ضربه‌هاش سنگین بودن و حس مور مور سوزناکی رو روی صورتم به جا گذاشتن.

#تصاحب_روحش #پارت_۵۹۹ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ من به اونایی که خونریزی می‌کنن ولی نمی‌میرن عادت کردم، به اونایی که میشه پرتشون کرد و نشکنن.» گفتم: «منو نمی‌کشنی. لعنتی بهم آسیب بزن، عوضی.» کف دستش محکم خورد رو گونه‌م، سنگین و سوزناک ولی کاملا کنترل شده بود. قدرتش متعادل بود. فقط به اندازه‌ای کافی زور زد که سوزناک باشه، و با اون یکی دستش حرکتش رو آروم‌تر کرده بود تا جلوی پرت شدن سرم به اون طرف رو بگیره. واسه یه لحظه دهنم از شوک باز موند، گونه‌م می‌سوخت و چشم‌هام کم‌کم خیس شدن. لئون همرام مکث کرد، باهام صبر کرد، و می‌دونستم نگاش روم بود تا واکنشم رو بسنجه. دوباره نگام رو با گستاخی و حاضر جوابی بردم بالا. محکم و با خشونت گفتم: «تو منو نمی‌ترسونی.»

#تصاحب_روحش #پارت_۵۹۸ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ «باز کن.» با لبخند سرکشی بهش چشم غره رفتم. «نه.» چشم‌هاش برق زد، شونه‌هاش رو غلت داد عقب و سرش رو چپ و راست کرد. من رو از روی زانوم کشید بالاتر، بعد خم شد تا جایی که صورت‌هامون فقط چند سانت فاصله داشتن. «غلط. می‌کنی. به. من. نه. بگی. وگرنه می‌زنم تو گوشت که اون لبخند گستاخت محو بشه.» نیشم بازتر شد. زمزمه کردم: «بهم صدمه بزن لئون. بهم آسیب بزن.» رگ بازوش انگار از تلاش واسه خودداری کلفت‌تر شد. آروم گفت: «دختر شجاع. راجع بهش مطمئنی؟ داری از یه شیطان می‌خوای که بهت آسیب بزنه.

#تصاحب_روحش #پارت_۵۹۷ ⛓⛓⛓ ⛓⛓ ⛓ غرید: «چه کوچولوی شیطونی. بیا از اون دهنت استفاده بهتری کنیم، موافقی؟» محکم هلم داد روی زمین، با یه دست روی گردنم و اون یکی روی بازوم کنترلم می‌کرد. تو بغلش تقلا کردم تا فقط اون حس سرمست کننده‌ی انکار چیزی که تشنه‌ش بودم و می‌دونستم که در نهایت اتفاق میفته رو تجربه کنم. دلم می‌خواست مبارزه کنم، و در هر صورت چیزی که می‌خواستم رو بدست بیارم. من رو به زور گذاشت روی زانوهام و کمربندش رو باز کرد. صدای فلزی سگکش و صدای آشنای باز شدن زیپش، دلم رو از نیاز بهم پیچوند. آب دهنم راه افتاده بود. می‌دونستم چه اتفاقی داشت می‌افتاد. با اشتیاق نگاش کردم که آلت سفتش رو دراورد، با رگ‌های کلفت و هیولایی طور، بعد جلوی صورتم گرفتش.