ترجمههای رایا🪻
Open in Telegram
ترجمههای دارک و بدون سانسور رایا🎀 اول از همه پین رو بخونید لیست کتابهای ترجمه شده: https://t.me/RayaTrl/5 ارتباط با مترجم: @RayaTranslateBot چنل پایه: @RayaTrl و @RayaTranslate
Show more5 479
Subscribers
-1324 hours
-487 days
-18730 days
Posts Archive
5 476
راستی اینم بگم که جلد دوم تیغهای درخشان، به نام عهدهای شکسته، در دست ترجمهست
اگه وضعیت درست بود چقدر باهاتون راجع بهش حرف میزدم💔
5 476
نمیدونم پیامم میره یا نه
ولی امیدوارم حالتون خوب باشه...
امیدوارم هر چیزی که میشه به نفع مردم تموم شه
من تو بله یه چنل زدم، نمیدونم اصلا میخوام چیکار کنم داخلش ولی خب اگه دوست داشتید جوین شید، این آیدیشه: @RayaTr
5 476
سلام بچها امیدوارم حالتون خوب باشه
آیدی من تو بله اینه: @RayaLil
اگه خریدار های قدیمی فایلی رو خواستن خریداری کنن میتونید اونجا با من در ارتباط باشید در صورتی که نت قطع بود
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۲۰
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
مصمم با سر تایید کرد. صورتش گر گرفته بود و ضربان قلبش دوباره تند شده بود.
هیجان زده شده بود. معلومه که شده بود.
رو به رویی با یه ماجراجویی خطرناک؟
اینطور که معلوم بود براش بهتر از قدم زدن تو پارک بود.
شجاعت بیپروای این زن ریزه میزه بطور دردناکی خیلی سکسی بود.
جلو افتاد و منم دنبالش رفتم، بعد یه صفحه فلزی دیگه که تو دیوار داخلی بود رو فشار دادم تا قفسه کتاب پشت سرمون رو ببنده.
از دو ردیف پله رفتیم پایین و چراغهای بیشتری بالای سرمون روشن شدن.
«واو.»
چشمهاش اندازه نعلبکی شده بودن و با دقت و کنجکاوی اطراف رو نگاه میکرد.
«این مثل مرکز فرماندهی یه تبهکاره.»
«واقعا هم میتونه باشه.»
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۱۹
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
ولی فقط نسبت به اون. بقیه همه میتونن بخورنش.
تو آخرین گوشه قفسه، دستم خورد به یه صفحه فلزی سردی که داخل چوب قفسه نصب شده بود. فشارش دادم و رفتم عقب، بعد قفسه کتاب بیصدا حرکت کرد و رفت داخل دیوار و راهپلهای رو آشکار کرد که مسیرش به پایین تو دل تاریکی میخورد.
ری هین کشید و جوری با اشتیاق رفت جلو که انگار آماده بود تا مستقیم تو خود تاریکی اون پایین بدوه.
دستم رو فشار دادم به قفسه سینهش و بیحرکت نگهش داشتم. چراغهای مهتابی روشن شدن و راهپله سرد و بتنی عمودی رو ظاهر کردن.
«اون پایین دوربینم هست؟»
جوری آروم زیر لب حرف میزد که انگار خود پلهها قرار بود بشنون و خبرچینی کنن.
«یا سنسورهای حرکتی؟»
شونه بالا انداختم و گفتم:
«نمیدونم. اون پایین فقط یه اتاقه که داخلش بودم. باید سریع باشیم.»
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۱۸
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
ری از پشت سرم پرسید:
«پس حدس میزنم کتاب جادو رو پیدا نکردی نه؟»
و همینطور که داشتم زیر قفسهها رو دست میزدم نگام میکرد.
اتفاقا خیلیم خوب کتاب جادو رو پیدا کرده بودم.
ولی انقدر روت وسواسی و دیوونهت شدم که نمیتونم ولت کنم، پس اینم از من که اومدم اینجا.
هنوزم دارم جون و بدنم رو به خطر میندازم، هنوزم کاملا دیوونهی صداتم، دیوونهی بوت و و چشمهات و...
از رو شونه نگاهی بهش انداختم و چشمک زدم.
«نه، هنوز پیداش نکردم. از شانس خوبت»
هر چقدر بیشتر بهش یادآوری میکردم که چقدر خوششانسه که من هنوز اینجام، بیشتر حس میکردم که دیوث دو عالمم.
اشاره به اینکه کتاب جادو تنها چیزی بود که جلوی رفتنم رو میگرفت یه دروغ درشت و زننده بود، دروغی که احتمال نداشت ریلین واسه مدت زیادی باور کنه.
با کمال میل حاضرم قبول کنم که در کل یه کصکشم، ولی ری کاری میکرد که دلم بخواد... خوب باشم... نسبت به اون.
5 476
ای خاک! با عزیزانی که به آغوشت سپردهایم مهربان باش که در این وطن نامهربانی بسیار دیدهاند🖤
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۱۷
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
سکس با ری و تخلیه انرژی مضطربم روش، همونطور که اونم متقابلا رو من تخلیه کرد، یکم از آشوبم رو بخاطر بودن تو این خونه لعنت شده آروم کرد.
ولی هنوزم بودش، مثل یه سوزش استرسی پشت جمجمهم بود.
از این اتاق متنفر بودم.
از بویی که داشت متنفر بودم.
از فرشهاش که بطور بینقصی تمیز بودن و دیوارهای سفیدش متنفر بودم، و از اینکه هنوز بوی خفیفی از اون سیگارهایی که کنت عاشقشون بود تو هوا وجود داشت.
دلم نمیخواست ثانیهای بیشتر از حدی که مجبور بودم اینجا بمونم، و صدای دور جرمایا و ویکتوریا رو بشنوم که هر چقدر مست تر میشدن صداشون هم بلندتر میشد.
وسوسه اینکه برم اونجا و سلاخیشون کنم خیلی شدید بود، ولی رئیس رؤسای جهنم شیطانهایی که خودشون رو جلوی انسانها هویدا میکردن رو ممنوع میکردن.
سلاخی کردن دوقلوهای هدلی جلوی یه مشت دانشجوی کالج مست باحال بنظر میرسید، ولی ارزش عواقب اخراج از جهنم رو نداشت.
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۱۶
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
فصل سی و چهارم
لئون
هیچوقت ندیده بودم که کنت راه زیرزمین رو باز کنه.
با توجه به اینکه دایره اسیر کنندهم اونجا بود، با دستور کنت به راحتی میتونستم تلپورت کنم اونجا.
فقط با اجازهش میتونستم از دایره خارج شم، و اونم معمولا جوری دستوراتش رو مرحله بندی میکرد که مجبور بودم به محض اتمام مأموریتم بلافاصله برگردم تو دایره.
زیرزمین جایی بود که هیچوقت دلم نمیخواست دوباره بهش برگردم.
هیچوقت دلم نمیخواست ببینمش یا بوش رو حس کنم یا حتی نزدیکش بشم.
ولی خب اینم از من.
میدونستم ورودیش یه جایی تو اتاق خواب مستر کنت بود و شَکـم به قفسه کتاب غول پیکر روی دیوار آخری بود، که یه شکاف عجیب غریب پایینش داشت انگار که زیرش یه مسیر یا راهی وجود داشت.
این اولین چیزی بود که وارسیش کردم.
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۱۵
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
لب زدم:
«دلم برات تنگ شده بود.»
از صمیم قلب گفتم، ولی به زبون اوردنش ضربان قلبم رو تند کرد. خشک شد، چنگش یکم روم محکمتر شد.
«چرا؟»
چون باعث میشی حس امنیت کنم، حس گرم، حس خواسته شدن.
و یه دیک هیولایی داری که بهترین ارگاسمهای زندگیم رو بهم میده.
نتونستم به چشمهاش نگاه کنم.
«خوشم میاد که دور و برم باشی.»
وقتی بالاخره نگاش کردم، ابروهاش جوری درهم بود که انگار حرفم گیج کننده بود. ولم کرد تا پشت سرش رو بخارونه و موهاش رو بهم ریخت.
«خب، مسلما یکی از اولین انسانهایی هستی که اینو میگه.»
با یه حالت معذبی گلوش رو صاف کرد.
«دیگه به اندازه کافی اینجا موندیم. بریم پایین.»
پایان فصل سی و سوم
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۱۴
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
فین کشید و سرش رو چپ و راست کرد.
«ما شیطانا واسه اختیار و حق انتخاب بالاتر از همه چیز ارزش قائلیم. درسته که شاید با خیال اجباری بازی کنیم، ولی چه خوشی داره وقتی قربانیت تشنهی تو نباشه؟ تو جهنم بهش نمیگیم کلمه امن. همه میدونیم که اگه بازی باید تموم بشه باید بگیم بخشش. یه روش مودبانه تر و صمیمانه تر این جملهست: وایسا یا خودم کاری میکنم وایسی.»
شونه بالا انداخت و بعد چند لحظه، با یه نیشخند خودش رو از روی تخت بلند کرد.
گفت:
«همیشه دلم میخواست این تختو بیحرمت کنم.»
بعد دستش رو واسم دراز کرد تا کمکم کنه بلند شم.
«بالاخره تونستم درست و حسابی کثیفش کنم.»
گفتم:
«کنت احتمالا باید بسوزونتش.»
من رو تو بغلش کشید، دوباره نزدیک نگهم داشت و لبهاش رو چسبوند بالای سرم.
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۱۳
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
ولی تا چقدر قراره اینجا باشی؟
نمیتونستیم که تا ابد اینجا دراز بکشیم.
بهم گفت نترسم، ولی میدونم هنوز رو حالت آماده باش بود.
هنوز گوشهاش رو تیز کرده بود برای صدای قدمهای پا، نگاش هنوز میپرید سمت پنجره، سمت در.
مضطرب بود، تا من مجبور نباشم استرس بکشم.
ولی واسه یه چند دقیقه دیگه، حس خوبی داشت که فقط همینجا دراز بکشم، فقط نفس بکشم، فقط بازی انگشتهاش رو تو موهام حس کنم.
زیر لب گفتم:
«غافلگیر شدم که یه شیطان از یه کلمه امن استفاده میکنه.»
به لوستر بالای سرمون خیره شدم.
تخت به طرز عجیبی راحت بود، ولی نقاشی زن پشت سرم واسم خیال واهی ایجاد میکرد که انگار چشمهایی داشتن از بالا بهم نگاه میکردن.
5 476
#تصاحب_روحش
#پارت_۶۱۲
⛓⛓⛓
⛓⛓
⛓
با پوزخندی پرسید:
«حواس پرتی کافی بود برات؟»
ماسکی که زده بود رو دادم بالا چون دلم میخواست چهرهش رو ببینم.
از آخرین باری که دیده بودمش اونقدر ها هم نگذشته بود، ولی با این حال بازم نفسم رو بند اورد.
زیباییش خطرناک بود، مسحور کننده و وسوسه انگیز بود.
مثل اون قورباغههای سمی با رنگ روشن، با ظاهری که واسه لمس شدن التماس میکرد ولی وقتی نوک انگشتت رو هم بهش بزنی تو رو میکشه.
ولی در هر صورت لمسش کردم و با انگشتهام صورتش رو نوازش کردم.
گفتم:
«حواس پرتی خوبی بود.»
«خوشبختانه انقدر کردمت که اون افکار استرسی رو از تو ذهنت کشیدم بیرون. اون ترس شیرینو واسه هیولاهای پست هدر نده، نه وقتی که من اینجام.»
