en
Feedback
Hollalia🖤

Hollalia🖤

Open in Telegram

اُمید شاید اینجا مُرد ، ای کاش به دیار برگردد

Show more
149
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1430 days
Posts Archive
از همه چیزتون برای سلامت روان بزنید مطمئن باشید هیچ چیز ازش مهمتر نیست

Repost from رخوت
Video message00:24

راستش، دیگه قرار نیست وقتی به قتل میرسیم کسی رو‌ تکون بده، دیگه قرار نیست برای دزدی و مسائل پیش پلیس شکایت کنیم، دیگه قرار نیست بابت گرونی به مسئول اعتراض کنیم. بنظرم حتی به کسی چپ نگاه کنیم کشته شدیم. دیگه هیچی جلودارشون نیست. دیگه ما اینجا اگه تا قبلا گروگان بودیم، الان رسما زندانی ایم. زندانی هایی که فقط از پشت گوشی میتونن آزادی مطلق دیگرانو ببینن. زندانی هایی که هرشب با داغ دی ماه و گریه میخوابن و هر لحظه ممکنه اوناهم اخرین نفسشون باشه. ما دیگه نه میتونیم در آینده چیزی بخوریم و بخریم. دیگه هدف شغلی و در آمد و زندگی و سلامت روان برای ما یه شوخیه. من دیگه نمیدونم. فقط میدونم پایان داستان نسل ما و قبل اینجا بود. نمیدونم چهل سال دیگه چی میشه. فقط میدونم ما دیگه تموم شدیم.

میدونید، داشتم به اون شبایی فکر میکردم که مامانم بهم گفت ترامپ گفته اگه به مردم آسیب بزنن با اون طرفن و منو امیدوار میکرد. به اونجا فکر کردم که خیلی از جاویدناما اخرین پایاماشون همین بود. بعد که هزاران کشته دادیم، گفتیم حمله میکنه، ازش کمک خواستیم، گفتیم ما صدای بمب رو تحمل میکنیم تو اینارو وردار. هربار خبر توافق شنیدیم عصبی شدیم، فحش دادیم، امیدمون بالا پایین شد، هنوز یادمه وقتی شنبه صبح زدن دوستام بهم زنگ زدن و با خوشحالی گفتن زدن. زدن. تو کدوم کشوری مردمش از صدای موشک و بمب خوشحال میشن؟ سه روز اولش خوب بود. داغمون یکم کارما پس داد. بعدش دیگه نه. رفته رفته فرسایشی شد. فرسوده شدیم. از دنیا قطع شدیم. هی آروم آروم امید به زندگیمون از بین رفت. به این باور رسیدیم نه بابا، اینا رفتنی نیستن. هیچکس حتی برای منفعت خودشم چیزی رو تغییر نمیده. به جایی رسیدیم که دیگه جنگ دوباره فقط برامون اعصاب خوردی بود. علاقه ای نداشتیم چون تهش هیچی نبود. دیگه به نقطه ای وصل شدیم که خبر توافق و امضا و کون دادن به هم هیچی رو درونم خشمگین و عصبی نمیکنه. فقط بی حسم. فقط عزادار ملتمم. عزادار خواهر و برادرامم. فقط میگم حیف اون همه جون، حیف این جوونی، حیف این یکبار زندگی.

Repost from oxic
photo content

آدم دوست داره جهانو ول کنه ، تورو نگاهت کنه

Khooneye Man - Koorosh, Arta.mp39.93 MB

photo content

Repost from N/a
کیر تو این خاورمیانه

-

Repost from Khosro Club🦕
زندگی تو خاورمیانه لحظه‌ای از هیجان عقب نمیمونه.🙏🏻🫯

وجودم درد گرفت.

بعد از دیدن این همه رفتن، هنوز نمی‌تونم بفهمم یعنی چی که یک نفر دیگه نیست. کسی که سال‌ها بوده، تا همین چند ساعت پیش نفس کشیده
+7
بعد از دیدن این همه رفتن، هنوز نمی‌تونم بفهمم یعنی چی که یک نفر دیگه نیست. کسی که سال‌ها بوده، تا همین چند ساعت پیش نفس کشیده، حرف زده، برنامه ریخته و زندگی کرده، چطور یهو به «نبودن» تبدیل می‌شه؟ به وهاب فکر می‌کنم؛ به کانورس‌های رنگارنگش که حتماً با ذوق انتخاب کرده بود، به آنلاین‌شاپش که با حوصله سفارش‌ها را آماده می‌کرده، به کوله‌پشتی‌ها و وسایل سفرش، به لوازم هنری و جزوه‌های دانشگاهش. به دوستاش که هنوز شماره‌اش رو تو گوشی‌هاشون دارند، به خانواده‌ای که صداش رو می‌شناسند، به همه‌ی چیزهایی که هنوز سر جای خودشون هستند، انگار که منتظرند اون برگردد. شاید چیزی که پذیرفتنش این‌قدر سخته همین باشه؛ اینکه همه‌ی نشانه‌های یک زندگی هنوز باقی مونده‌، اما خودِ صاحب اون زندگی دیگه نیست.

من الان فهمیدم که وهاب دیگه تو این دنیا نیست و خدای من. دارم سکته می‌کنم.
من الان فهمیدم که وهاب دیگه تو این دنیا نیست و خدای من. دارم سکته می‌کنم.

Repost from 13
‏تو برام «نبابا هیچوقت اینکارو نمیکنه» بودی.

1:26 💋

accept who you are , happy pride month
accept who you are , happy pride month

photo content

آخرِ فیلمِ «هفت سامورایی» راهزن‌ها می‌میرن، دهکده نجات پیدا می‌کنه، مردم دوباره می‌رن سرِ زمیناشون، آهنگ می‌خونن و برنج می‌کارن… زندگی ادامه پیدا می‌کنه. ولی سامورایی‌ها؟ فقط وایمیستن جلوی قبرِ رفیقاشون. اون جمله‌ی آخرِ کامبئی دقیقاً خنجره: «بازم ما باختیم… برنده‌ها دهقانان.» و راست می‌گفت. سامورایی‌ها جنگ رو برده بودن، ولی خودشون هیچ‌چی نداشتن. نه خونه… نه خانواده… نه آینده. اونا فقط برای جنگ ساخته شده بودن. برای شمشیر. برای مُردن. ولی دهقان‌ها ریشه داشتن. زمین داشتن. زندگی داشتن. آینده داشتن. تلخیِ فیلم دقیقاً همین بود. قهرمانا دنیا رو نجات میدن، بعد آروم آروم از توی همون دنیا حذف میشن. انگار فقط تا وقتی لازم بودن، وجود داشتن. حتی آخر فیلم هم دوربین نمی‌ره سمت سامورایی‌ها… می‌ره سمت مزرعه‌ها. سمت آدمایی که هنوز زندگی می‌کردن. حکایتِ حال و هوای این روزای ماس. دقیقاً مثلِ پایانِ فیلمِ هفت سامورایی.

500 Miles Peter, Paul, And Mary.mp36.37 MB