en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

امیرمحمد 💎⚡️

امیرمحمد 💎⚡️

Open in Telegram

محتوای خاصی نداریم اینجا خودم: @developer1y حرفی؟ سخنی؟‌ http://t.me/HidenChat_Bot?start=175238873

Show more
420
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
خلاقیتت رو دوست داشتم 😂😂😂

https://t.me/amdevm/6781 یعنی میخوای برای اینکه به همه بگی عشقت منم باز هم طول بدی😔 (حوصلم سررفته میخوام دخترارو بندازم به جونت)

یکم این چند وقت درگیرم اونم به موقعش میگم❤️

یک عدد زرنگ به روایت متن

پسرررر دارم معیار میزنم روی درآمد های خوب بیا باهم رو بحث درآمدی کل کل کنیم . ‌پایهههه ایییی ؟؟؟؟ بگو ببینم چقدر درآمد داری 👀😂😂

من باز یادم رفت فور کنم چنل همرو همونور جواب دادم😂

آری خوبم

مایل؟

فردا؟ موفق باشی❤️✅

بیاید ناشناس بحرفیم

خریدن مچ بند داره الزامی میشه کم کم، دیروز سر تمرین احساس کردم مچ دستم داره برمیگرده

دوره خوبیه 👌 و اینکه با توجه به کیفیتش رایگان هست!✅ به نظرم حتما شرکت کنید

از بچگی، شوق پرواز

:))))))

photo content

خب خداروشکر
خب خداروشکر

از یکی بچه ها متنو خودش نوشته💎 و باید بگم دمت گرم!❤️ با ری اکشن هاتون بهش انرژی بدید👌

تاریکی روشن چشمانش در کاسه دودو میزد و ابری از دوده ی مشکی به وضوح غیر قابل انکاری پشت پلکانش را گرفته بود.گویی خواب، اما کاملا بیدار بود.متوجه شد آنچه در اطرافش رخ داده بود،نبود اما از تمامی اتفاقات آگاهی داشت.او افسوس نداشت، او به خود افسوس تبدیل شده بود‌. سر دردش تمامی نداشت؛دستانش یخ کرده بود و دل‌درد عجیبی پیدا کرده بود.حسرت همانند گدازه های آتش فشان از اعماق قلبش بیرون میزد و داغ دلش را تازه می‌کرد.باز هم میخواست از دست تمامی آنها فرار کند، اما چشمانی که حقیقت را می‌دیدند اجازه فرار نمی‌دادند.باید برای اولین بار هم که شده با همه آنها روبرو شود. با همان هایی که خواب را از چشمانش گرفته و صبح را فکر آنها بیدار میشد. افسوس گذشته ! حتی اگر باز هم کناره گیری می‌کرد و خود را به غلفت میزد، همیشه گوشه ای از قلبش با او درباره ی هدف زندگی اش با شوق سخن میگفت؛اینکه می‌خواهد کسی باشد که مایه افتخار همه است و دیگر سرش را پایین نمی اندازد. آیا راه برگشتی هم وجود داشت؟!آیا می‌توانست همه چیز را در یک چشم بهم زدن درست کند؟! صدای زنگ ساعت همانند جیغی خفیف در ذهنش پیچید و او را از خلسه بیرون کشاند و رشته ی افکارش را پاره پاره کرد. نفس عمیقی کشیدو سعی کرد به همه آنها غلبه کند.آن روشنایی تاریک درون قلبش هنوز روشن بود و نوری حیات بخش ِ آرزو هایش، را در رگ های خشکیده از امیدش جاری می‌ساخت... "تنها یک چیز در وجودش جرقه زده بود به اسم: امید"