امیرمحمد 💎⚡️
Відкрити в Telegram
محتوای خاصی نداریم اینجا خودم: @developer1y حرفی؟ سخنی؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=175238873
Показати більше420
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-830 днів
Архів дописів
420
https://t.me/amdevm/6781
یعنی میخوای برای اینکه به همه بگی عشقت منم باز هم طول بدی😔
(حوصلم سررفته میخوام دخترارو بندازم به جونت)
420
پسرررر دارم معیار میزنم روی درآمد های خوب بیا باهم رو بحث درآمدی کل کل کنیم . پایهههه ایییی ؟؟؟؟ بگو ببینم چقدر درآمد داری 👀😂😂
420
از یکی بچه ها متنو خودش نوشته💎
و باید بگم دمت گرم!❤️
با ری اکشن هاتون بهش انرژی بدید👌
420
تاریکی روشن
چشمانش در کاسه دودو میزد و ابری از دوده ی مشکی به وضوح غیر قابل انکاری پشت پلکانش را گرفته بود.گویی خواب، اما کاملا بیدار بود.متوجه شد آنچه در اطرافش رخ داده بود،نبود اما از تمامی اتفاقات آگاهی داشت.او افسوس نداشت، او به خود افسوس تبدیل شده بود.
سر دردش تمامی نداشت؛دستانش یخ کرده بود و دلدرد عجیبی پیدا کرده بود.حسرت همانند گدازه های آتش فشان از اعماق قلبش بیرون میزد و داغ دلش را تازه میکرد.باز هم میخواست از دست تمامی آنها فرار کند، اما چشمانی که حقیقت را میدیدند اجازه فرار نمیدادند.باید برای اولین بار هم که شده با همه آنها روبرو شود. با همان هایی که خواب را از چشمانش گرفته و صبح را فکر آنها بیدار میشد. افسوس گذشته !
حتی اگر باز هم کناره گیری میکرد و خود را به غلفت میزد، همیشه گوشه ای از قلبش با او درباره ی هدف زندگی اش با شوق سخن میگفت؛اینکه میخواهد کسی باشد که مایه افتخار همه است و دیگر سرش را پایین نمی اندازد.
آیا راه برگشتی هم وجود داشت؟!آیا میتوانست همه چیز را در یک چشم بهم زدن درست کند؟!
صدای زنگ ساعت همانند جیغی خفیف در ذهنش پیچید و او را از خلسه بیرون کشاند و رشته ی افکارش را پاره پاره کرد. نفس عمیقی کشیدو سعی کرد به همه آنها غلبه کند.آن روشنایی تاریک درون قلبش هنوز روشن بود و نوری حیات بخش ِ آرزو هایش، را در رگ های خشکیده از امیدش جاری میساخت...
"تنها یک چیز در وجودش جرقه زده بود به اسم: امید"
