هنگامی که جهان رقصید،
Open in Telegram
من؟شعری که شاعرش آن را نسُرود. 🦋🌊🦢 من؛متنهارو مینویسم و عکسهارو ثبت میکنم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1301378482 یا @Theworldancewithme_bot
Show more279
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
وقتی به آدمی که رژیم غذایی رو رعایت میکنه و قصد داره سبک زندگی سالمی داشته باشه، جملاتی از قبیل «حالا یه امروزو بخور»، «حالا امروز بیخیال رژیم شو» یا «حالا این یه بار رو حساب نکن» گفته میشه، حتی اگه این حرفها از روی دلسوزی و مهربونی باشن، باز هم میتونن این حس رو به آدم منتقل کنن که برنامهای که برای زندگی خودش داره و روتینی که ازش پیروی میکنه، برای دیگران بیارزشه و اونا میخوان به هر شکلی که شده، اون رو با خودشون همسو کنن.
درصورتیکه اون آدم، برای رسیدن به نقطهای که امروز توش ایستاده، با همین «حالا امشب رو بیخیال»ها و «با یه بار که اتفاقی نمیافته»های زندگی جنگیده. از خیلی از لذتهای زودگذرش گذشته تا بالاخره امروز به این نقطه رسیده.
درواقع، ماجرا اونجوری که به نظر میآد نیست. اینطور نیست که آدمهایی که سبک زندگیشون رو اصلاح کردن، دیگه هیچ لذتی از زندگی و خوراکشون نبرن و تمام مدت در عذاب باشن.
یه رژیم غذایی درست و اصولی قرار نیست به معنی حذف کامل هیچ وعده یا خوراکیای باشه؛ فقط باید یاد بگیریم از هر چیزی، چه مقدار، در چه زمانی و به چه شکلی بخوریم.
متاسفانه هرچی ما میریم پیشتر و پیشتر، این پاییز داره میشه گرمتر و گرمتر.
امیدوارم حسرتِ یه کنسرت از «بمرانی» و «گرشاسبی» و یه تئاتر از «افشاریان» به دلم نمونه.
دایی با تعجب گفت: «داری از نارنگی عکس میگیری؟»
خندیدم و جواب دادم: «دارم از امضای پاییز عکس میگیرم؛ از چیزی که حتی با دیدن عکسش هم میتونی بوش رو از راه دور حس کنی.»
هیچوقت فکر نمیکردم گوشهای خرگوشیِ چراغدار انقدر به یه نفر بیان و باهاشون انقدر بامزه و دوستداشتنی بشه.
دختر بودن خیلی قشنگه. اونجایی که وقتی دلت پر از غم و اندوه و ناراحتیه، میتونی میکاپ کنی و لباسهای رنگی بپوشی و لاک بزنی و خط چشمهای عجیبوغریب بکشی؛ انگار نه انگار که تا یه ساعت پیش داشتی غصهی ریز و درشت دنیا رو میخوردی.
این موضوع هم که چیزی رو که تو براش خیلی تلاش کردی رو بقیه بدون هیچ تلاشی همیشه داشتن هم خودش خیلی اذیتکنندهست.
امروز قصد داشتیم بریم بیرون، هرکدوم جدا از هم، با هزاران کیلومتر فاصله بینمون.
بهش گفتم: «کاش اونجا بودم، میتونستیم باهم بیرون بریم.»
گفت: «آره.»
چند دقیقه بعد گفت:«آماده شو. باهم حرکت کنیم، فکر کن باهم رفتیم.»
شال آبی و کت قرمزی که خیلی بهش میآن رو پوشید و موهای فرش رو به زیباترین شکل ممکن استایل کرد و گیرههایی که براش گرفته بودم رو به موهای قشنگش زد. باهم از خونه بیرون رفتیم و توی مسیر صحبت کردیم. و من بودنش رو همهجوره کنارم احساس کردم و ته دلم براش ضعف رفتم. توی اون لحظه، دیگه مهم نبود که چقدر از هم دوریم؛ مهم این بود که ما باهم رفته بودیم بیرون. مثل همهی وقتهایی که باهم غذا میخوریم، باهم فیلم میبینیم، باهم وقت میگذرونیم و هیچ فاصلهای نمیتونه این رو از بین ببره. هیچ فاصله ای نمیتونه میزان دوستداشتنم رو نسبت بهش کم بکنه.
اینجاست که به قول یارو گفتنی: «حفظ دوستی در بُعد مسافت، یه جور مهارته.»
این روزها خیلی زود عصبی میشوم.
از اینکه مدام از من دربارهی نتیجهی دانشگاهم بپرسند عصبی میشوم. از اینکه وصلهای را که به من نمیچسبد به زور به من آویزان میکنند عصبی میشوم. از اینکه آب کتری همانوقتی که عجله داری و سلولهای بدنت هم فریاد میکشند و چایی طلب میکنند جوش نمیآید عصبی میشوم. از اینکه نتایج این دانشگاه کوفتی مدتهاست نیامده است و مسئولان مربوطه برای اعلام نتایج مدام امروز و فردا میکنند عصبی میشوم. از اینکه عزیزکردهام هزاران کیلومتر از من دورتر، در سرزمین دیگری زندگی میکند و من نمیتوانم او را در آغوش بگیرم خیلی بیشتر عصبی میشوم. از دیدن سیگار کشیدن آدمها و از اینکه مدتهاست دوستانم را ندیدهام عصبی میشوم.
از اینکه متأسفانه مرغ همسایه همیشه غاز است و آواز دهل هم همیشه از دور خوش است نیز عصبی میشوم. از اینکه پیازهای قیمهی مامان اندازهی برگ زردآلو هستند و عاقبت من بدغذا و غرغرو نامیده میشوم عصبی میشوم. از اینکه برادرم در سن بلوغ به سر میبرد و فکر میکند آسمان از هم گشوده شده و او روی زمین افتاده است و انگار حالا دارد به سر ما گل خاصی میزند عصبی میشوم.
از اینکه پاییز علیرغم همهی زیباییهایش، گلودرد و سرماخوردگی برایمان به ارمغان میآورد، از اینکه ورم بینی زودتر از بین نمیرود و از سختی رژیم گرفتن عصبی میشوم.
این روزها حتی از اینکه عصبی میشوم هم عصبی میشوم. حتی از اینکه به اندازهی یک لیست بلندبالای خرید مهمانی غر زدم هم عصبی میشوم.
کاش گربهای، بوتهای، نارنگیای یا گلولهی کاموایی چیزی بودم. این روزها حتی انسان بودن هم آدم را عصبی میکند.
احساساتم به اندازهی آنهشرلی زیاد و تمامنشدنیه؛ فقط فرقی که با هم داریم اینه که گاهیوقتها من توی ابراز کردنشون به اندازهی آنه موفق نیستم.
