هنگامی که جهان رقصید،
Відкрити в Telegram
من؟شعری که شاعرش آن را نسُرود. Bʟᴀᴄᴋ 𝕊ᴡᴀɴ🦋🌊🦢 http://t.me/HidenChat_Bot?start=1301378482 یا @Theworldancewithme_bot
Показати більше246
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-130 днів
Архів дописів
بارون که هیچ،سیل هم بیاد نمیتونه این غم و خون و درد رو از روی قلبهامون بشوره و پاک کنه.
به پات میافتادم چه عاجزانه اشکای من میریخت چه کودکانه منو تنها نذار،رو قلبم پا نذار به دیدن دلم فقط بیا یهبار خودم قربونیتم،یار جونجونیتم من اولین و آخرین خریدار اداتم هنوزم عاشق لحظهی دیدار چشاتم...
بله جناب پاشایی،
"یه غرور یخی یه ستارهی سرد،
یه شب از همه چی به خدا گله کرد
یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد... ."
Repost from هنگامی که جهان رقصید،
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعهی کار به نام من و توی دیوانه زدند ...
_پوست شیر
#فیلم
قطرههای درشت بارون خودشون رو با شدت به پنجره میکوبن و هربار با شدت بیشتری سعی در شکستن شیشهی پنجرهها دارن و باد اونهارو توی هدفشون همراهی میکنه.
مطمئنم که اتاقِ هشت نفرهمون هم دلتنگ ما شده. همون اتاق هشت نفرهای که توی نزدیکترین نقطه به آشپزخونهی خوابگاه قرار داشت و ما هر لحظه میتونستیم غذاهایی که اعضای هر اتاق توی اون طبقه درست میکردن رو از بویی که مستقیم به اتاق ما میرسید حس کنیم. همون اتاق هشت نفرهای که کمدهای آهنی و زهوار در رفتهای داشت و ما سعی میکردیم با سلیقه اونهارو بچینیم تا کثیفی و زشتیشون به چشم نیاد.همون اتاق هشت نفرهای که شب تولد فاطیما موکتِ کثیفش رو با فشفشه سوزوندیم و به روی خودمون نیووردیم و وقتی آخرشب داشتیم با ترس و دلهره پاسور بازی میکردیم،سوران پیشنهاد داد اگه سرپرست وارد اتاق شد برای اینکه متوجهِ سوختگیِ روی موکت نشه یکی از پاسور هارو به عنوان پوشش روی اون بذاریم درحالی که مجازات سوزوندن موکت قطع به یقین از داشتن ورقههای پاسور کمتر بود. از همون اتاق هشت نفرهای که قشنگترین و سادهترین مراسمات تولد رو داخلش برگزار کردیم و خندیدیم و رقصیدیم.همون اتاق کوچیکی که همیشه شلوغ بود و هیچوقت مرتب نمیشد و ما همیشه مورد خشم و غضب سرپرست ها قرار میگرفتیم. همون اتاقی که وقتی ماهرمضون برای نماز صبح با نور چراغ قوهی گوشی و چادر گلگلی به صف توی اتاق میایستادیم و نماز میخوندیم؛ بچههایی که خواب بودن با دیدن ما وحشت میکردن و زیرلب ذکر میخوندن تا شاید ما ناپدید بشیم و اگر جن هستیم اونجا رو ترک کنیم. همون اتاقی که همهی فیلم ترسناکهای موجود در صنعت سینما(همهی کشورها) رو با ترس و لرز و چراغ خاموش داخلش دیدیم و وقتی بعد از دیدنشون خوابمون نمیبرد،درحالی که هرکس روی تخت خودش دراز کشیده بود و توی تاریکی به سقف زل زده بود با صدای بلند حرف میزد و سوران با قرآنی که توی دستش گرفته بود وسط اتاق راه میرفت.همون اتاقی که روزهای آخر پر شده بود از کرمهای کوچیکی که روی سقف راه میرفتن و ما سعی در کشتن و از بین بردنشون داشتیم اما زور اون ها از ما بیشتر بود.اتاقِ هشت نفرهی شمارهی ۸ دلتنگ ماست،دلتنگ املتهای خوشطعم راضیه،دلتنگ چایهای خوشرنگ آیناز،دلتنگ دسرها و پنکیکهای بینظیرِ فاطیما،دلتنگ برنجهای قد کشیده و تهدیگهای طلاییِ پریسا،دلتنگ عدسیهای فوقالعادهی سوران،دلتنگ خورش مرغهای قرمزِ محدثه،دلتنگ نباتهای دستهدار دنیا و دلتنگِ ویفرهای کاکائوییِ یاسمن که خیلی وقتها مارو از مرگ بر اثر گرسنگی نجات میداد... .
اتاق شماره ۸ خیلی وقته که دلتنگ ماست و بیشتر از همیشه میخواد که صدای خندهها و صحبتهای مارو اونجا بشنوه... .توی این روزها سخت و تلخ و سیاه،اتاق هشت نفرهی ما هم غمگین و افسردهست،درست مثل ما.
توی پیام فقط سه کلمه برام نوشت"فاطمه،دارم میام".
ما همیشه به خونه برمیگشتیم،شاید دیر به دیر،شاید کم.اما برمیگشتیم و دوباره کنار هم جوونی میکردیم.توی روزهای سیاه،توی روزهای سخت،توی روزهای تاریک،توی همین روزهای به رنگ غم،ما برمیگشتیم و رشتهی امید رو دست میگرفتیم.به قول "هیچکس" : ما ادامه داریم... .
وسط حرف زدن یهو لحنش تغییر کرد و با صدای دوستداشتنی و لهجهی قشنگش گفت:"توی این دفتر دارم توی تاریخِ چهاردهم فروردین مینویسم...".
به صدای قشنگش که توی رگهام نفوذ کرده بود گوش کردم و گوش کردم،به آدمی فکر کردم که بدون اینکه تا به حال دیده باشمش یه تیکه از جونم شده بود،به بودنش و عطرِ دلانگیز حضورش فکر کردم،به چهرهی خاص و دوستداشتنیش نگاه کردم و به چهاردهم فروردین و بیست سالگی و تاریخ تولد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که روز تولد هرکسی با داشتن آدمهای عزیز زندگیشه که زیبا میشه و معنا پیدا میکنه.
میبینم صورتمو تو آینه با لبی خسته میپرسم از خودم این غریبه کیه از من چی میخواد؟ اون به من یا من به اون خیره شدم؟ باورم نمیشه هرچی میبینم چشامو یه لحظه رو هم میذارم به خودم میگم که این صورتکه میتونم از صورتم ورش دارم میکشم دستمو روی صورتم هرچی باید بدونم دستم میگه منو توی آینه نشون میده میگه این تویی نه هیچ کس دیگه...
این روزها دوست دارم از این دنیا فرار کنم و وارد دنیای خیال و آرزوها بشم.چشمهام رو میبندم و خودم رو توی ساحل یکی از شمالیترین نقاط کشور تصور میکنم.باد موهام رو نوازش میکنه و صدای موجهای آروم دریا زیباترین موسیقی این روزهام میشه.گرمای ماسهها قلبم رو گرم میکنه و دمپاییهام روی آب شناور میشن.کمی بعد؛وقتی موجهای کوچیک دریا دستهام رو لمس میکنن،آرزو میکنم که این لحظه هیچوقت به پایان نرسه... .
توی یه دنیای دیگه،همهی ما با لبخند روی لبهامون زندگی میکنیم و توی این تاریخ از سال؛توی کوچه و خیابونهای شهر به دنبال لباسهای نو برای سال جدید میچرخیم میچرخیم و مژدهی رسیدن بهار رو به همدیگه میدیم.توی یه دنیای دیگه.
