کُد شده در جنگلِ سطرها
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-2130 days
Posts Archive
فهمیدم توی ایتالیا برق چند ساعت قطع میشه
نمیدونم چرا، ولی یه لحظه دلم گرفت.
آخه همیشه فکر میکردیم فقط ما با خاموشی و بیبرقی دستوپنجه نرم میکنیم…
ولی حالا میفهمم حتی اون کشورهایی که به چشممون پیشرفته میان هم، گاهی گیر میکنن بین گرما و انتظار.
این یعنی مشکل فقط تو مختصات جغرافیایی ما نیست…
اما بازم، این حقیقت چیزی از دلسردیِ ما کم نمیکنه.
جایی که قطعی برق دیگه عادیه… نه اتفاق.
ما فقط فراموش میکنیم روشنایی یه حقه، نه امتیاز.
یه زمانی شبای محرم برام یه حال دیگه داشت...
شهر پر میشد از صدای طبل، نوحه، و اون حس عجیب باهمبودن که آدمو آروم میکرد.
دوست داشتم توی خیابون راه برم، توی سیاهیها غرق شم و غم مردم رو با خودم شریک بشم.
ولی کمکم اون حال قشنگ جاشو داد به پاتوقای الال...
به دختر و پسرایی که محرم رو بهونه کردن واسه جونجونک بازی.
از اون شب به بعد دیگه دلم نخواست برم بیرون.
نه چون غم زیاد شده بود،
چون قشنگیاش تموم شده بود .
محرم واسه بعضیا عزاست، واسه بعضیا فرصته،
واسه من اما کلاس آموزش اعصابخوردیه
وقتی یه عده پشت پنجرهم دارن جونجونک بازی میکنن!
چقدر شبیهِ درختی شدی که ریشههاش رو پیدا کرده، بینیاز از جهتِ باد، رو به نور، و ساکن در آرامشِ خویش. همین که خودتو پیدا کردی، یعنی به اصلِ جهان برگشتی.
وای که یه سریال دیدم..
باورم نمیشه چطور یه داستان انقدر میتونه آدمو بگیره…
هیچوقت تو زندگیم واسه یه کیسِ دو نفره اینهمه ذوق نکرده بودم.
انگار خودم اون دخترهم…
باهاش اشک ریختم، خندیدم، عاشق شدم، دلشوره گرفتم…
یهجوری با دلم بازی کرد که هنوز تو حال و هوای خودشم نیستم.هر نگاه، هر لبخند، هر سکوتشون یه چیزی تو دلم تکون میداد.
نمیدونم این همه احساس از کجا میاد، ولی اومد.. و کامل گرفتتم.
راستی نقش مرداش!؟
اونقدر خوبن که دلت میخواد از توی قاب بیان بیرون و واقعا وجود داشته باشن!😭
زندگی زمینی را در حالی سپری میکردم که هر روزش برایم خستهکننده و طاقتفرسا بود. گویی زلزلهای خاموش، اما ویرانگر، از دل رفتارها و برخوردهای بعضی آدمها برخاسته و زمین را
درست مانند دل انسانها، شکسته و به تکهسنگهای بیجان تبدیل کرده بود.
زمینی که روزی سرشار از عشق، امید و مهربانی بود، حالا به دنیایی سرد، تاریک و آزاردهنده بدل شده بود. حتی سنگها هم میلی به ماندن در آن نداشتند.
در میان این ویرانی، من بیشتر روزها و شبهایم را صرف فکر کردن به آیندهای دور میکردم… ده یا دوازده سال بعد از آن روزهای پرفراز و نشیب، آیا راهی برای نجات پیدا خواهم کرد؟ آیا میتوانم از برزخی که درونم ساختهام بیرون بیایم؟
برای رهایی، نیاز به همراهانی داشتم؛ کسانی که مثل من، در برزخ درونیشان دستوپا میزنند و به دنبال روزنهای برای رهاییاند. کسانی که زخم خوردهاند اما هنوز در جستوجوی نورند.
در تمام این سالها همیشه درباره جهانی دیگر شنیدهام...
جهانی که در آن انسان به کمال خود میرسد.
اما آیا من، در میانه این همه ویرانی، روزی به آنجا خواهم رسید؟
یا تنها تماشاگر عبور دیگران خواهم بود...
پاییزِ صفر یک.
