کُد شده در جنگلِ سطرها
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-2130 days
Posts Archive
میدونی چی بیشتر از همه برام قشنگه؟
اینکه وقتی باهاتم،سکوت برام ی نفس عمیقه
سؤالهات ترس نمیریزن تو دلم و صدات.. یه جور خلوته، نه شلوغی.
کنار تو،حرف زدن شبیه نفس کشیدنه
آزاد و ساده، مثل یه گفتوگوی راحت.
یه حسِ امنِ نرم...انگار حتی بیحرف، فهمیده میشی.
آدمها همیشه دنبال هیجان و هول و هولان
ولی من خوشحالم که با تو دلگرمم، نه دلنگران. تو، آرامشی... نه هیاهو.
و من...قدرتو میدونم. همین.
گاهی آدمها برای فرار از شلوغی دنیا، خودشون رو تبعید میکنن به دل طبیعت…اما چیزی که ازش فرار میکنیم، همیشه بیرون نیست، خیلی وقتا درون خودمونه.
Eden2025
فیلم روانشناختیِ واقعیمحور و نفسگیر از تقابل رویا با ذات انسانه
طبیعت بیرحم، تنهایی، رقابت... و در نهایت خودت، دشمنِ خودت.
تابستونی بود که نمیخواستم ببارم، نمیخواستم بجنگم. فقط دلم میخواست نباشم،
نه برای همیشه، فقط یهذره دورتر از اینجا...
با یه چمدون سبز، که دستههاش از بس کشیده شده بودن رنگ قهوهایشون به تلخی میزد.
روش چند تا گل خشک چسبونده بودم؛ نه تزئینی، نه از سر حوصله بیشتر شبیه وصلههایی بودن از خاطراتی که نمیخواستم یادم برن، اما دیگه نای زنده بودن نداشتن.
هرچی تو اون چمدون بود، یه تکه از خودم بود. یه جور پنهونکاری صادقانه.
و یه نخ سیگار، که بلد نبودم روشنش کنم. فقط بودنش کافی بود که حس کنم یه جور اسلحهی بیصدا دارم برای وقتایی که صدام نمیرسه.
نمیدونم از چی داشتم فرار میکردم. از خودم؟ از تصویری که ازم ساختن؟
یا از خونهای که دیواراش حفظ بودن اما دیگه احساس نداشتن؟
اون روز چیزی نمیخواستم جز اینکه یکی بدون سؤالات معمول، کنارم بشینه
و از نگاهم بفهمه دارم چی میکشم.
نه دلداری، نه توصیه فقط فهمیدن، فقط سکوتی که توش، من گم نشه.
کاش درک شدن، مثل یه اتفاق ساده بود.
نه نیاز به توضیح داشت، نه دلایل پیچیده.
فقط یه حضور بیادعا... درست مثل باد، که میاد، حس میشه، ولی هیچی نمیپرسه.
نویسه تیر صفر چهار.
اگر درونم یک اتاق تاریک بود،
اولین چیزی که حس میکردم، سکوتی سنگین بود…
نه از آن سکوتهای آرامشبخش،
بلکه سکوتی که فریاد میزند،
هیاهویی خاموش که در دل خودش بغضی سنگین پنهان کرده.
تاریکی، من را یاد بیرحمیِ زمین میاندازد
و بیعاطفگی آدمها نسبت به یکدیگر.
اما من نمیخواهم تاریک باشم.
نمیخواهم در سردی و بیروحی آن حل شوم
مثل سنگی فراموششده در دل کوه.
من میخواهم گرما باشم… حتی اندکی.
نوری کوچک که شاید نتواند همهی اتاق را روشن کند
اما بتواند نقطهای را زنده نگه دارد
امیدی کوچک در دل آن سیاهی مطلق.
اگر چشم باز کنم، شاید گوشهای از آن اتاق
یک قلم و چند قطره رنگ پیدا کنم...
رنگهایی مثل سبز، مثل قهوهای...
رنگهایی که بوی زندگی میدهند،
و با آنها روی دیوار تاریک درونم
شاخهای نقاشی میکنم، یا شاید دری رو به باغی ناشناخته.
تاریکی هنوز هست
اما حالا، صدای بیصداییاش،
با ضربآهنگ امید، آرامتر شده.
نویسهای در نورِ ملایم، کنار صندلیِ همیشگی
هر چند وقت یکبار،
از جایی که اسمش را نمیدانم
جایی دورتر از بودن
برمیگردم.
نه با پا، نه با صدا،
با نویسه ها
نویسه هایی که نمیدانم از کیست
یا برای کی...
میآیم،
چیزی میگویم،
و بعد،
دوباره محو میشم
در همان جایی که روحم زندگی میکند
و من، فقط بعضی وقتها
یادم میافتد هستم.
نویسهای
روی صندلیِ همیشگی
خیره به پنجرهای
که همیشه جایی برای ناپیداها دارد...
