کُد شده در جنگلِ سطرها
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-2130 days
Posts Archive
من کلکسیونر لحظههام...
نه از اون کلکسیونهایی که پشت ویترینها خاک میخورن.
من لحظههام رو توی مشتهام نگه میدارم...
یه تکه سنگ که کنار موجها غلتیده
یه برگ خشک که توی باد پاییزی برام رقصیده
یا خاکی که زیر پاهام بغض کرده بوده، وقتی رفته بودم.
هرکدومشون یه درِ پنهانه،
درِ کوچیکی که به یه خاطرهی بزرگ باز میشه.
و حالا، وقتی به اتاقم نگاه میکنم
به اون گوشهی میز، به اون شیشهی کوچیک خاک، به اون برگ خشک توی قاب...برمیگردم به اون حالی ک اون موقع داشتم.
اتاقم شده آلبوم بیکلامی از جاهایی که رفتم، چیزهایی که حس کردم و خودم... که بین همهشون پخش شدهم.
+1
ازم پرسید: چند سالته؟
یه مکث کردم…
نمیدونم.
نه چون فراموش کردم..فقط یادم نمیاد
دنبال کسی بودم
که دقیق بدونه من چند سالمه،
چون خودم انگار یه جایی،
زمان ازم رد شده
و من تو هیچکدوم از عددهاش نایستادم
و حالا او با چهره ای متعجب بهم نگاه میکرد که انگار بهش گفتم من ی سن مشخصی ندارم! 🙂🌄
خوشمزه ترین ادم برایه من اونه که تو چنلش حرفایه قشنگ میزنه بستنی اسکوبی میخوره
دوست داشتنی ترین آدمها برای من اونهاییان که بیحاشیه ، بیحسادت و توی حالِ خوب خودشونن.
حالا ری اکشن بدین، ببینم چن نفر پایه هستین
10 الی 15 نفر ام اوکیه
ممنون ک توجه میکنین 🌱
برای چند دقیقه زندگیمونُ با کلمهها شریک میشیم.
منتظرتم.
با یه کتاب... یا حتی بدونه اون ، فقط خودت کافیای.
ی قرار صمیمی تو دل یه گپ خودمونی بزاریم ،
اولش دور هم یه ذره حرف میزنیم، میخندیم، از روزمون میگیم یا از کتابهایی که دوست داریم. بعد، یه تایم کوچولو آروم میشیم، هرکسی کتاب خودشو باز میکنه و کنار هم، تو سکوت هرکی غرق دنیای خودش میشه.
