بینام و نشان
Open in Telegram
در نهایت یک روز عهدنامهی عشق در عاشقانهترین جغرافیای جهان خوانده خواهد شد. شاید نیمهشبی، حرفی میل به شنیدهشدن داشت؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6e94c55d068a صوتهای بینشان؛ https://t.me/bineshan_musics
Show moreIran138 981The category is not specified
312
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1630 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+4
in 0 channels
Get PRO
July '26
+9
in 0 channels
Get PRO
June '26
+4
in 0 channels
Get PRO
May '26
+5
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+255
in 4 channels
Get PRO
January '26
+5
in 1 channels
Get PRO
December '25
+12
in 2 channels
Get PRO
November '25
+109
in 1 channels
Get PRO
October '250
in 2 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '25
+1
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 1 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '24
+13
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 2 channels
Get PRO
August '24
+110
in 1 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 2 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '24
+1
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | +2 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
-شب یازدهم-
ذهنم بلندپرواز شده و در عوض قلمم لکنت گرفته. خیلی فکر میکنم، اما نمیتوانم بنویسم. فقط تماشا میکنم. تمام آنچه که در خیالِ مستضعفم تصور میکنم را مثل سطلی پر از اسباببازی میریزم پیش پایت. این خانهبازیها نصفهنیمه ماندهاند. پازلها هر کدام قطعهی گمشدهای دارند. عروسکها امید دارند به قلبهای پنبهایشان جانی بخشیده شود. ماشین کنترلیها از حرکت ایستادهاند و باید چرخدندههایشان را با زبانی خوش نرم کرد. من با این اسبابِ نابسامان کدام خانهی چادری را میتوانم آباد کنم؟ من بلد نیستم. تو که بلدی و میدانی، خودت بگو گردگیری را باید از کدام گوشهی خانه شروع کنم.
| 2 | No text... | 36 |
| 3 | -روز دهم-
سفر بابهای جدیدی به روی آدم باز میکند. پانزده روز است که از خانه دورم و قرعهی امروز، به نام این کلاس افتاد که استاد خوشذوق و ارادتمند، از جهت شادی بابت تکرار تاریخ ورود حضرت معصومه به قم، کاممان را شیرین کند و در نهایت شیرینیِ زبانِ مورد علاقهام، بشود روایتگری ماهر دربارهی پرواز به سمت بینهایت، در هشتمین آسمانِ آبی.
/شما شاهد اولین شیرینیای در طول تاریخ هستید که به روی شما لبخند میزند./ | 40 |
| 4 | No text... | 37 |
| 5 | -شب دهم-
به سمت دریا، تو میکشی عزیز دلم..! | 41 |
| 6 | No text... | 42 |
| 7 | -شب دهم-
به سمت دریا، تو میکشونی عزیز دلم..! | 1 |
| 8 | No text... | 1 |
| 9 | صدای دختری اهل تربت حیدریه که با تلفن صحبت میکند در راهروی خوابگاه پیچیده.
شما همین الان چه میشنوید؟ | 20 |
| 10 | -شب نهم-
صبح روز اول که از خواب بیدار شدم حسابی ترسیده بودم. چون همیشه عادت داشتهام حریمی داشته باشم و گوشهای برای تنهایی. خواه برای یک روز، یا روزهای طولانی. روز اول در مسجد فقط عین را آن هم صرفا به واسطهی هماستانیبودنمان میشناختم. نشستم کنارش و گفتم دارم به برگشتن فکر میکنم. نمیدونم میتونم بمونم یا نه. احساس دریازدهای را داشتم که هرزشدن میخهای قایق را با تمام وجودش درک میکرد. میترسیدم. از اینکه حرفهای مامان درست از آب دربیاید و نتوانم تنهایی از پس خیلی از کارها بربیایم.
در اولین کلاسی که حاضر شدم، استاد با کلمات ابتداییاش میخهای جدیدی کف دستم گذاشت. به زبان بیزبانی میگفت خوب آنها را برانداز کن. مواظب باش کجها و هرزشدهها را درست سوا کنی و دور بیندازی. در کلاس بعدی، چکش به دستم داد. مستقیم نمیگفت چه کاری باید انجام بدهم، تا اینکه بعد از چند دقیقه، خودم مشغول کشف ماهیتش شدم. کمی بالا و پایینش کردم. بین دو دستم رد و بدلش کردم. سعی کردم یاد بگیرم چطور در دستم جاگیرش کنم که خوش بنشیند و خوب بتواند بر سر میخ کوفته شود. در کلاسهای بعدی، یک مشت تخته چوب کوچک و بزرگ به دیوار تکیه داده شده بودند. دیگر یاد گرفته بودم بدون هیچ توضیحی، خودم بروم سراغ سواکردن تختههایی که به نظرم مناسب بودند. چند تختهی طویل و محکم برای وسط قایق. تختههای کوچکتر برای کنارهها و چند تختهی کوچک دیگر که باید برش میخوردند تا خوب سر جایشان بنشینند. همه را یکییکی با وسواس و محاسبات دقیق کف قایقم چیدم و مشغول کوبیدن شدم. کلاس به کلاس، تبحرم بیشتر میشد و دستم کمتر خطا میرفت. میخها صاف در تن چوبها فرو میرفتند. مثل پرستاری که با اولین سوزن رگ بیمارش را به خوبی پیدا میکند و بیمار بیدفاع دیگر مجبور نیست دردهای تیز پیدرپی را تحمل کند.
حالا ساخت اولیهی قایقم تکمیل شده. سوارش شدهام و دل را به آن سپردهام و خودم را انداختهام وسط دریا. البته هنوز هم باید شرط احتیاط را به جا بیاورم و در ساحلهای دور و نزدیک توقف کنم و مواظب تنِ خستهاش باشم. اما باز هم امید دارم که در طوفانهای پرحرکت و صخرههای ناگهانی، حتی اگر چندین زخم هم بر تنش نشست، متلاشی نشود و من را سالم و سلامت به مقصد برساند. | 63 |
| 11 | No text... | 56 |
| 12 | -روز هشتم-
آدمِ بدغذا اگر خسته باشد و گرسنه و از قضا دستش هم به بلندای انتخابهای متنوع نرسد، هم لوبیا سبز میخورد، هم باقالی، هم بادامزمینی. اما در برابر کوکوسبزی، یاد سرزمین مادری در خاطرهاش زنده میشود و دوباره مثل سربازی که با شبیخون دشمن از خواب میپرد، از مرزهای سلیقهاش پاسداری میکند.
+اندر احوالات ساعتی که سرباز زمین میافتد و دستآویز تنها آذوقهی ممکن میشود. | 62 |
| 13 | No text... | 57 |
| 14 | -روز هفتم-
[از اتوبوس، تا رواق کتاب]
مکانها به خودی خود خاطرهانگیزند. کتابها نیز همینطور. به پای هر کدام هم یک زمان و تاریخ نوشته میشود. حالا ترکیب این سه کنار هم، میشود صحنهای که در آن فکر آدمی به رقص در میآید و احساس زندهبودن میکند.
وقت تنگ است و قلههای فتحنشدهی خیال، بسیار. | 60 |
| 15 | No text... | 57 |
| 16 | -روز هفتم-
[از اتوبوس، تا رواق کتاب]
مکانها به خودی خود خاطرهانگیزند. کتابها نیز همینطور. به پای هر کدام هم یک زمان و تاریخ نوشته میشود. حالا ترکیب این سه کنار هم، میشود صحنهای که در آن فکر آدمی به رقص در میآید و احساس زندهبودن میکند.
وقت تنگ است و قلههای فتحنشدهی خیال، بسیار. | 1 |
| 17 | -روز ششم، صفحهای جامانده-
نه به روزهای قبل که برای چند ساعت مرخصی باید هزار بار خواهش میکردم و به صد نفر رو میانداختم، نه به امروز که خانمِ میمِ مهربان دست انداخت دور گردنم و گفت: قول داده بودی ها! و بعد هم دیگر پافشاری نکرد و برگهی مرخصی را امضا کردم و از در خارج شدم. تجربیات قدیمی در شهری جدید را دوست دارم، پس از خوابگاه تا اولین ایستگاه اتوبوس پیاده رفتم. از خانمی که روی نیمکت نشسته بود پرسیدم با کارتخوان هم میتوانم حساب کنم؟ گفت بله مشکلی نیست. اولین صفحهی کتاب جدیدم را باز کردم. چادر مشکی برای سایهبان بودن انتخاب داغیست، ولی چارهای نداشتم. بالاخره که از فکر سلامتی رضا امیرخانی بیرون آمدم و چند خطی شروع به خواندن کردم، مینیبوسی به اسم اتوبوس آمد و جلوی ایستگاه نگه داشت. مثل مرغ شکمپر، کارد میزدی آدم از آن بیرون میریخت. شش ایستگاه بعد خواستم پیاده شوم که متوجه شدم خبری از کارتخوان نیست. رانندهی جوان عجله داشت که برود. در آینه نگاه کرد و با لهجهی مشهدی گفت دفعهی بعد دو تا حساب کن. دیگر فرصت نشد بگویم من اینجا مسافرم. فرصت نشد بگویم میترسم دفعهی بعدی در کار نباشد. هیچ نگفتم و سریع پیاده شدم.فکر سههزار تومانی که نتوانستم پرداخت کنم تا رسیدن به اولین ایستگاه مترو مثل دارکوب مغزم را سوراخ کرد. از پلههای ایستگاه پایین رفتم. دنبال باجهی فروش کارت میگشتم که نگهبانِ مسنِ لاغری جواب داد باید بری هفت تیر. فعلا از این بغل بدون کارت رد شو. تشکر کردم و گفت خواهش میکنم، نگران نباش، همه چی یه راهحلی داره. برای رسیدن به هفت تیر سه ایستگاه را خلاف ایستگاه بسیج رفتم. ایستگاه بسیجی که با نگاه بیدقتم قرار بود پیاده تا بابالجواد حدودا دویست متر مسافت داشته باشد، اما ناغافل نرخش را بالا برد و شد یک کیلومتر! از مرد جوانی که در باجهی کارتفروشی به پهلو دراز کشیده بود کارت مترو خریدم. پای راست را شکل یک هشت روی زمین یا صفحهای دیگر که دقیقا نمیدانم چه بود تکیهگاه کرده بود. پای چپ را آنقدر خم کرده بود که زانوی چپ به زمین یا همان صفحهای که ماهیتش را نمیدانم و مچ پای چپ به مچ پای راست، مثل آهنربا بچسبد. باید سوار متروی جهت مخالف میشدم. همان زمان دو دختر چادری از پشت دیوار ظاهر شدند. پرسیدم برای رسیدن به متروی مخالف باید از کدام سمت بروم؟ هممسیر بودیم، پس یک نفرشان اشاره به پلههای سمت چپ کرد و خودشان هم موازی با من راه افتادند. پرسیدم شما سوار اتوبوس هم میشید؟ گفت آره. گفتم پس لطف میکنید شمارهکارتتون رو به من بدین که به جای من یهنفر اضافهتر حساب کنین؟ سههزار تومان به حساب خانم میم.ر واریز شد و دارکوب توی سرم به نقطهای دور کوچ کرد. به حرم که رسیدم، گوشهنشینِ صحنِ آزادی که شدم، دوباره یادم به امیرخانی افتاد؛ یاد قلمی که در نوجوانی کاری کرد یاعلی مددی بشود عادتِ زبانم. | 65 |
| 18 | No text... | 59 |
| 19 | -روز هفتم-
امروز کلاسی نداریم و اجازه دادهاند برای خودمان باشیم. هر آنچه که دوست داریم انجام بدهیم. هر کجا که دوست داریم برویم. به این فکر میکنم مگر میشود کسی در این شهر به حال خودش رها شود؟ هر آنچه دوست داشت انجام بدهد و هر کجا که دوست داشت برود؟ یعنی انسان چگونه به مرحلهای میرسد که چنین ظلمی را به نام آزادی برای خودش اختیار کند؟ چه آزادیای از این بالاتر که در قامتِ کبوتری جلد، پرواز کنیم و هرچقدر هم که در آسمانهای دور، بال گشودیم، در نهایت دوباره برگردیم به آشیانهی امن خودمان؟
این قِسم آزادی را بیشتر دوست دارم؛ که این اختیار را داشته باشی تا بروی و پشت سرت را نگاه نکنی، ولی بارِ سنگینِ هجران اجازهی قدم از قدم برداشتن ندهد و دوباره برگردی و مثل همیشه روزگارِ وصلِ خویش را بجویی. | 50 |
| 20 | No text... | 49 |
